یک داستان ایرانی در قالب رئالیسم کثیف




عنوان داستان : ما جایمان عوض شده بود
نویسنده داستان : یاسر شاه حسینی

ما جایمان عوض شده بود.
لباسهای پدرم را بیرون آوردم. لخت بین چهارچوب در زنگ زده ی حمام ایستاد و تعادلش را از دست داد. خودم را تکیه گاهش کردم. اما او به من تکیه نکرد و دستش را به در نیمه باز حمام رساند. در باز شد و به کاشی های سفید حمام خورد. از برخورد در و دیوار صدایی بلند شد. همراه در او هم یک قدم برداشته بود، تا تکیه گاهش از دست نرود.
گفتم: «من هستم دستتو رو شونه ی من بذار.»
سر کم مویش را به سمتم چرخاند و گفت: «دستمو به در بگیرم بهتره!»
اعتمادی که به در و دیوار داشت به من که پسرش بودم نداشت. شاید می ترسید هر لحظه به دنبال کار خود بروم و تکیه گاه او را خراب کنم.اما در و دیوار این خانه ی چهل ساله جایی نمی رفتند تا پیرمرد آرام آرام مثل کودکی که تازه راه افتاده است برود. خوشبختانه تا دوش آب ، راهی نبود. اما راه خانه تا حمام محله نسبتا طولانی بود. راه از کنار درختان توت و زمینهای یونجه ای شروع می شد وتا به حمام می رسید.
وقتی بچه بودم زیاد از همین راه تا حمام محله می رفتیم آنوقت ها حمام نداشتیم و هفته ای یکبار شاید هم دو هفته یکبار، وقتی هوا تاریک بود قبل از اذان صبح جمعه، با پدرم بیرون می شدیم. نزدیک اذان صبح مسیری که تا حمام بود، با تمام ساکتی اش، باز صدای قورباغه ها و جیرجیرک ها را داشت. از توی جوی هایی که پر از آب و بخار بود گاهی صدای قور قور قورباغه ها می آمد. به جوی می رسیدیم پدرم بغلم می کرد و طرف دیگر جوی می گذاشتم .بعد خودش با زنبیل لباسها از جوی می پرید. باز دستم را می گرفت و به راه می افتادیم.
دستش را زیر شیر آب گرفتم
«چطوره خوبه؟»
«داغه، شیرو درست کن نه سرد باشه نه داغ، خودم نمیتونم. بعدش هم برو، پشتم خیس خورد صدات میزنم.»
می دانستم خیلی چیزها را نمی تواند. حتی نشستن در کف حمام هم برایش مشکل بود. هر وقت به کمک من می نشست نگاه به سقفی می کرد که نورگیر نداشت بیشتر وقتها چیزی زمزمه می کرد.هیچ وقت متوجه نشدم چه چیز می گوید شاید مثل من وقتی نگاهم به سقف ونورگیر حمام محله می افتاد زیر لب می گفت: «پس چرا روز نمیشه!»
حمام محله خیلی گرم تر از حمام خانه مان بود. آنجا خیلی زود بدنم آماده ی کیسه کشیدن می شد. خیلی زود هم تشنه ام می شد. کمکش کردم چهار زانو بنشیند قبل از رفتن ، پرسیدم : «تشنت نیس؟»
در حمام محله، هیچ وقت تنهایی نمی رفتم از سر شیر حوضی که حیاطش به کوچه راه داشت آب بخورم. با اینکه همیشه یکی دو بار تشنه ام می شد،اما هر بار پدرم لنگ را دور خودش محکم می کرد و همراهم می شد. وقتی به حیاط سرپوشیده ای که حوض بزرگی داشت می رسیدیم باد خنکی به تنمان می خورد. دو طرف حوض و با فاصله از آن، دو تا چوب لباسی دیواری، میخ شده بود که رختکن های حمام بودند. زنبیل های پر از لباس هم ،زیر همان چوب لباسی ها، به ردیف، گذاشته شده بود.همیشه پدرم بین من و خودش حوله می گرفت تا شورت خیسم را عوض کنم .بعد خودش کمک می کرد باقی لباسهایم را تنم کنم.رختکن ها سه چهار پله بالاتر از حوض قرار داشتند. رختکن حمام ما هم سه چهار پله بالاتر از کف اتاق های خانه بود. از پله ها پایین نرفته بودم صدایم کرد:
«اینکه داغه چطو درستش کردی سوختم!»
پای چپش را در کف حمام دراز کرده بود. کنار پایش سوسکی به پشت افتاده بود . با پشت دست به گوشه ی حمام ، جایی که پر از مو بود پرتش کردم. از رفتن پشیمان شدم .ماندم تا پشتش خیس بخورد. شیر گرم و سرد را کم و زیاد کردم. با کاسه ی رویی، روی سر و صورتش آب ریختم. چشم و دهانش را بست. با دست راستش روی صورتش کشید. دست چپش کمی از آرنج خم شده بود. آب را از ریش کم پشت سفیدش گرفت و گفت: «اینکه یا داغه یا سرد! دوازده سیزده ساله یه حموم درست نکردم! مردم بچه دارن خوشحالم منم بچه دارم!»
با شوخی که دلخوری هم پشتش بود گفتم: «یعنی از وقتی سکته کردی یه حموم درست و حسابی نیووردیمت؟ چرا الکی میگی؟ هر کی بشنوه باورش میشه.»
«من به کی میگم؟ اصلا کیو می بینم بگم؟ تو هم بعد یک ماه پیدات شده.»
مرا به سمت خود کشید. سر به زیر، برخورد صابون یزدی و دستان پدرم را روی سر ماشین شده ام احساس می کردم. از حرکت دستهایش، سر و گردنم یک جا قرار نمی گرفت. گفتم: «چشام داره می سوزه»
«چرا واشون کردی؟»
«تاریک شد ترسیدم.»
بلند خندید و به کناری اش تعریف کرد.وقتی پیرمردی که کنارش بود همراهی نکرد و نخندید، با کاسه ی پلاستیکی روی سرم آب ریخت و گفت:« خودتم بمال، انگشتاتو بکن توی گوشات کف نمونه، میدونی که ننت اول گوشاتو نگاه میکنه!»
«نریز داغ بود سوختم تازه چشام هم داره میسوزه!»
«چرا الکی میگی بچه؟ داغ بود دست منم می سوخت.»
دستش را روی صورتم کشید تا کفی روی چشمهایم نباشد. کاسه به دست کنار دو شیری که از خزانه بیرون زده بودند ایستاد. کاسه را زیر هر دو شیر سرد و گرم گرفت لنگش باز شد با عجله لنگش را گرفت. کاسه از دستش کف حمام افتاد. آب کف حمام حرکت کرد وکمی از چرک های ریخته شده را با خود برد.
«چرا گوش نمیکنی بچه ؟ میگم داغ بود!»
دستم را زیر شیر آب گرفتم .بنظرم داغ نبود. چند قطره عرق از صورت لاغرم، روی بدن لاغرش ریخت.می فهمید ناراحت می شد. خیلی آرام کیسه را روی بدنش کشیدم.
« داری بد میکشی.ای خدا چرا محتاج شدم!»
کیسه را آرامتر کشیدم وبا پشت دست عرق پیشانی ام را پاک کردم.
«خدا هیشکیو محتاج اولاد نکنه.چه اولاد اهلش چه نااهلش.»
نمیدانم چرا این حرف را زد. من که چیزی نگفته بودم. شاید بخاطر سکوتم فکر کرده بود ناراحتم و به اجبار حمامش می کنم. اما تا حالا شنیده بودم سکوت علامت رضاست. پس چرا پدرم فکر نمی کرد من راضی هستم. ترجیح دادم حرف بزنم. با سفیدآب خطی پهن روی کیسه ی قرمز کشیدم و گفتم: «یادته موقعی بچه بودم همیشه توی حموم علیمراد چرکم میکردی؟»
« یادم نیس. میخوای بری برو، من هنوز خیس نخوردم این کیسه کشیدن فایده ای نداره. تازه بدم میکشی بدنم میسوزه»
« سخت میگیری.من خودم هیچوقت چرک نمیکنم.الان دیگه مثل قدیم نیس آدم تند تند حموم میره، همون لیف بسه.»
«یک ماهه حموم نیومدم چرک هم نکنم؟»
«چه میدونم خودت میگی کیسه میکشیم دست چپت میسوزه.»
«دست چپم میسوزه، باقی جاهای بدنم که سالمه.»
گفتگو را ادامه نمی دهم. صبر می کنم تا خودش اجازه بدهد. در رختکن باز می شود. در صدای قیسی می دهد. از پشت شیشه ی در زنگ زده، حجم بدن مادرم را می بینم که لباسهای پدرم را آورده است. بی آنکه در را باز کند از پشت در می گوید: «ناصرو میخوای برای خودت هم لباس بیارم حموم کنی؟ تن و لباسات کثیف شدن»
«نه دیرم شده باید برم.»
دستش را روی بدنش کشید و گفت: «الان دیگه خیس خورده چرک میاد!»
« یادش بخیر توی حموم علیمراد چقد زود بدن آدم خیس می خورد؟ راستی اونوقت نفری چند می گرفت؟»
با بی حالی در حالی گردنش را می مالید گفت: «کی یادشه. چیه امروز یاد بچگیتو و حموم علیمراد افتادی؟»
احساس کردم چون توی حمام هستیم. دوست ندارد از گذشته ای بگوید که او من را چرک می کرد. آب از لبه ی کاسه سرریز شده بود. کمی پایش را بالا گرفت. دستم را زیر شیر گرفتم. شیر سرد را کمتر باز کردم . تصمیم گرفتم دیگر از حمام محله چیزی نگویم.سرش پایین بود و چیزی می گفت. مثل وقتهایی که آیت الکرسی را می خواند و همراه آن سرش را هم تکان می داد. گفتم: «چرا وقتی بعضیا آیت الکرسی رو میخونن سرشونو تکون میدن و پف میکنن؟»
«نمیدونم قدیمیا هم همین کارو میکردن.»
می خواستم بگویم:« من هم که پسر تو هستم همین کار را می کنم.اما منم نمی دانم چرا.»شاید فوت کردن کار بادی را می کرد که آیه های قران را ، زودتر به آنکسی که به او نیاز داشتی می رساند و تا مقصد از او محافظت می کرد. شاید هم با تکان دادن سر و فوت کردن ، مثل دوشی که آب را پخش می کند آیه ها روی جز جز بدن کسی که به بودنش نیاز داشتی پخش می شد و تا زمان برگشتن، تمام سطح بدنش را از آسیب حفظ می کرد.
خیلی بد بود وقتی کسی می دید یک بچه ده دوازده ساله ، قران به دست توی کوچه ایستاده و مثل قران خوانهای قبرستان قران می خواند . هر وقت پدرم با موتور یاماهای صدش به سمت مغازه می رفت قران بزرگ توی خانه را به دست می گرفتم و توی کوچه حاضر می شدم. وقتی با موتور حرکت می کرد، چند قدمی پشت سرش می رفتم وآیت الکرسی را می خواندم. همیشه هم بعد از هر خطش سرم را بالا می گرفتم و تکان می دادم.همزمان با حرکت سر چند تا فوت هم پشت سرش می کردم.موقع اذان مغرب هم همین کارم بود.اما وقتی پدرم می خواست برگردد، هوا تاریک بود و خیلی سخت می شد از روی قران خواند. آنهم در کوچه ای که چراغ تیر برقش را بچه ها با سنگ کلاک کش شکسته بودند. تازه چون نمره ی عینکش بالا بود مجبور بودم دوبار آیت الکرسی را بخوانم تا اینکه کاملا اثر کند. همین نگرانی ها بود که مجبور شدم شروع به حفظ قران کنم. تا هم من خیلی کم حافظ قران بشوم هم قران خیلی زیاد حافظ پدرم بشود.
دستی به سینه ی کم مویش کشیده و گفت: «بسه دیگه. هر چی چرک میخواست بیاد اومد ولی کف پاهام ....»
مانده ی حرفش را خورد و ساکت شد. ادامه نداد:« کف پاهام سیاهه.» به جایش زیر گریه زد زیر دست چپش زد که بی خاصیت آویزان از تنش شده بود.
پایم را روی رانش گذاشت. طوری که کف پایم مقابلش باشد. دستهایم را به پشت سرم ستون کردم تا تعادل داشته باشم. با دست چپش پایم را گرفت تا تکان نخورد. وقتی سنگ را کف پایم می کشید غلغلکم می شد. بر خلاف او، من تحمل خاریده شدن کف پایم را نداشتم.پایم را کشیدم تا رهایم کند. دست چپش آنقدر زور داشت که نمی گذاشت پایم را بکشم. بنظرم قویتر ازدست کسانی بود که نمی توانستند با دست چپشان بنویسند یا کالا برگی را مهر باطل بزنند. کالا برگ هایی که هم خود شبیه شکل هندسی گور بودند هم مهری که روی آنها زده می شد.روی مهری که پدرم داشت، حک شده بود:« باطل شد الیاس حسینی.» اعتراض کردم: «ولم کن بدم میاد»
«حالا خیسیده ولت کنم؟ بچه چرکه. از بس پا لختی توی این خاکا میدوی سیاه شده. صبر داشته باش. اصلا تا صد بشمار تموم میشه.»
«بجاش آیت الکرسی بخونم؟»
«بارک الله یعنی بلدی؟»
گاهی که بعد از خواندن آیت الکرسی دیر می کرد با مادرم جلوی در کوچه منتظر می ماندیم. مادرم مرتب توی تاریکی کوچه قدم می زد و می گفت: «توی گور مرداش. نمیفهمه من با این مشت بچه چه کار باید بکنم که اینقد دیر میاد!»
خودم را پابرهنه به مادرم می رساندم. توی تاریکی آنقدر انتهای کوچه را نگاه می کردم تا اینکه نور کله چراغ موتور پدرم دیده بشود. وقتی هم فحش و نفرین های مادرم زیاد می شد می گفتم:
« من امشو براش سه بار آیت الکرسی رو خوندم هیچ طورش نمیشه.»
«بازهم بخون تصادف نکرده باشه آخه تا این موقع شب میمونی چکار، نمیفهمی شش هفت تا بچه داری. مردم چکارشون شده، خوب خبر مرگشون صبح بیان کوفت و زهرمارشونو بگیرن.»
مادرم نگران شکم ما بود. من هم نگران شکممان بودم. گاهی با خود فکر می کردم حالا که ما کوچک هستیم اگر پدرم بمیرد چه کسی برای ما گوشت و نان تهیه می کند؟ چه کسی پول کفش و لباس ما را می دهد؟ هر دو را دوست داشتم. اما هیچوقت برای بیرون رفتن مادرم آیت الکرسی نخواندم. بنظرم احتیاجی هم نبود. فوقش مادرم پیاده و زنبیل به دست،روزها برای شستن لباسها سر جوی آب می رفت. بعدش هم شب ها بی هیچ اتفاقی خانه بود. جدا از این حرفها اصلا خواهر بزرگتر از همه مان ، هم آشپزی بلد بود هم گاهی ظرف می شست هم لباسها را. اما کار هیچکدام از ما پسرها نبود قند و روغن بفروشیم. ما حتی موتور سواری هم بلد نبودیم که حداقل خودمان را به مغازه برسانیم.نهایت کار کردن ما این بود، گاهی کنارپدرمان چند کالابرگ را مهر می زدیم و آنها را می شمردیم تا کمتر خسته بشود.
احساس کردم از نشستن خسته شده است خواست بلند شود و زیر دوش برود. دست باریک استخوانی اش را گرفتم تا کمکش کنم. فکر نمی کردم که دیگر قدرتی در دستانش باشد .دستش را با قدرت کشید تا با کمک دست خودش بلند شود دستش را روی سرامیک های قهوه ای رنگ کف حمام ستون کرد چند بار زور زد اما نتوانست روی دست و پایش ، وزن چهل پنجاه کیلیویی خود را بیندازد. زیر بغلش را گرفتم تا نیفتد
«چکار میکنی بچه دستم سوخت زیر اون دستم را بگیر.»
با هر بدبختی بود بلند شد. کف با چرک روی بدنش مانده بود. بدون کمک من و با کمک لوله ی آب ، کنار دوش آب ایستاده بود. آب به فرق سرش خورد. آب پاشیده شد. طوری که خیس نشوم کمی با فاصله از دوش، مشغول دست کشیدن به بدنش شدم.
«ناصرو به غیر من کسی نمی بینه. شورت خیستو عوض کن.فقط عجله نکن بخوری زمین. چرا اینجوری نگاه می کنی شوخی کردم منم نمی بینم اصلا چشامو می بندم چیزی نبینم خوبه؟»
چشمهایم را بستم و جلوی پایش را سریعتر از جاهای دیگر دست کشیدم .از خودش هم خواستم دست بکشد .دست کشید و بغضش ترکید توی تاریکی که ساخته شده بود، بغضم ترکید. با صدا گریه کرد. بی صدا گریه کردم .خودم را به آب سپردم، تا حداقل سر و صورتم را آب بگیرد. آب آمد و چرک را برد. آب آمد و کف را برد. آب آمد و اشک را برد. اشک پدرم. اشک من . حوله ی سفیدی که لبه هایش ریش ریش شده بود را روی سرش انداختم .دستش را گرفتم تا به رختکن برویم. مثل کوری شده بود که عصاکش او، پسرش بود. هنوز داشت گریه می کرد. هنوز داشتم گریه می کردم. صدای گریه اش بلند شد. صدای گریه ام بلند نشد. شاید حوله مثل آب اشک چشم را پنهان می کرد. اما نه حوله نه آب عایق صدای خوبی نبودند. من داشتم می شنیدم و درک می کردم. کوهی که پشتم بود، داشت آب می شد. داشت تمام شد. اشک در چشمانم می آمد و می ریخت . در گذشته دنبال خاطره ای گشتم تا حواسمان را پرت کند و گریه کردن را فراموش کنیم. خاطره در ذهنم آمد اما به زبانم نه.
«تکیه نده کثیفه بیا اینورتر دستتو بذار رو شونم تا شلوارتو پات کنم.»
پایم در پاچه شلوار جلو نرفت و تعادلم به هم خورد و زمین افتادم.
«ای بابا نگفتم دستتو بذار رو شونم چیزیت نشد زخم و زیلی نشدی؟»
«مش الیاس چیزیش نشد اگه زمین نخوره که بزرگ نمیشه!»
این را علیمراد گفت که روی یکی از پله های نرسیده به در کوچه نشسته بود تا از حمام رفت ها پول بگیرد.
نه کبودی دید نه زخمی. دستی روی سرم کشید و دوباره مشغول تن کردن لباسهایم شد.
پیراهنش را برداشتم. ابتدا خواستم دستی که از آرنج کمی خم شده بود را توی آستین کنم. اینجور راحت تر می توانستم پیراهن را تنش کنم. اینجور کمتر دستش درد می آمد و می سوخت. وقتی درد می گرفت وقتی می سوخت صدایش در می آمد و فریاد می زد. با احتیاط دستش را گرفتم. دستش زخم و کبودی داشت. پشت دست تکه ای خون لخته شده بود، که تا حالا آن را ندیده بودم.
«ای بابا فکر کنم آب به اندازه کافی گرم نبوده. رو دستت خونه. خوب معلومه هی گفتی داغه منم هی سردش کردم. کیسه هم که نمیذاری روش بکشم!»
باز زیر گریه زد باز حرف از رفتن زد.
«تو بگواینجور موندن فایدش چیه!»
«دستت چی شده؟»
«خواستم برم دستشویی، نزدیک بود زمین بخورم فکر کنم به دیوار دستشویی کشیده شده.»
خواستم بپرسم:« مگر کسی نبود تا همراهت بیاید؟»خواستم بپرسم: «مگر من کجا بودم؟ »اما منصرف شدم.آدم جواب سوالهایی که می داند را نباید بپرسد..لباسهایش را تنش کردم.خواست از رختکن بیرون بیاید. به پله ها رسیدیم. معطل کرد و پایش را روی اولین پله نگذاشت. گفتم: «دستتو روی شونه ی من بذار.» اینبار دستش را روی شانه ام دیدم.لبخند زدم. با کمک من، پا را روی اولین پله گذاشت. هنوز اشک هایش بود اشک هایم را پاک کرده بودم. پله ها را شمردم و چند بار گفتم: «بیا بابا سه چهار تا پله بیشتر نیس.» آرام و آهسته به کمک عصایی که شصت و پنج کیلو بیشتر وزن نداشت و یک سر و گردن از خودش بلندتر بود، کنار متکا، روی زمین نشست. دیرم شده بود گفتم:«بابا دیگه کاری نداری؟ باید برم»
جوابی نشنیدم. کنار در هال رسیدم باز حرفم را تکرار کردم. باز چیزی نگفت. پا را روی دو سه جفت کفش ریخته شده ی دم در گذاشتم و نگاهش کردم. داشت سرش را تکان می داد و به سمتم فوت می کرد. با اینکه با چشم های پر از اشک نگاه می کردم اما خیلی زود یک جفت کفش خود را در بین تنها کفش های خانه ی پدرم پیدا کردم.
نویسنده:یاسر شاه حسینی
شهریور 1400
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و مهر. سپاس از نویسنده ارجمند و ارسال داستان خوبتان. یک داستان خوب نوشته‌اید. خلوت پُر تنش با بُردی عاطفی اجتماعی از زندگیِ ایرانیِ رو به موت. مرگ‌وار با نثری به یادگار از نویسندگان خوب ایرانیِ دهه چهل چون رسول پرویزی نازنین .‌تمپویی خوب. روان. جوی‌وار می‌آید پای در نت خاطره‌بازی. برگ‌ها را آب با خود می‌برد و گِل می‌شود. داستان همینطور است که زنده می‌شود.‌ هرچند بسیار پُرگو می‌نویسید. زاویه دید خوب و دیدنِ ندیدنی‌ها. اتمسفر خوب. لوکیشن حمام که خوب توانسته‌اید رابطه‌ی پدر و پسر و فاصله‌هایشان را نشان دهید. دیالوگ‌ها روان هستند و کارگشا. اینها را گفتم تا بدانید چه داستان خوبی نوشته‌اید، آن‌طرف‌تر فلاش‌بک‌ها عالی هستند. وصف آیةالکرسی‌خوانی پسر خیلی خوب شده است. تاکید پدر بر تکیه به در و دیوار تا شانه‌ی پسر محشر است. بی‌اعتمادسازی را بسیار خوب به تماشا و کشف گذاشته‌اید. در توصیف‌سازی تنها مورد زیاده‌گویی است. با اینکه روان است، اما زیاد است. همین که دو تا هستند و نه تعدادی آدم بیکاره و رها در داستان خوب است. پس راه رفتن کاراکترها در این خلوت بسیار خوب است، اما خلوت‌سازی چیست؟ اما پیش از آن لحن خوب شماست که به آن می‌پردازم.‌
لحن، فضاسازی در کلام است و طرز برخورد نویسنده با موضوع را نشان می‌دهد. لحن می‌تواند شاد، غمگین، جدی، طنز‌آمیز، احساساتی، تمسخرآلود، آرام، صمیمانه، عامیانه و مؤدّبانه باشد. ساختار کلمات، جملات، نمادها و کیفیت معنایی و دیگر خصایص سبکی یک اثر باعث ایجاد لحن می‌شوند. داستان‌های امروزی از تنوع لحن برخوردارند یعنی لحن شخصیت‌ها متناسب با فردیت آنها و نیز به اقتضای زمان، مکان و موضوع داستان انتخاب می‌شود. لحن همان معنایی است که برای گفتار عادی به کار می‌رود یعنی حالت، نوع و طرز بیان واژه‌ها و جمله‌ها چه از سوی شخصیت و چه از جانب راوی باشد.
لحن طرز تلقی و نگرشی است که نویسنده می‌خواهد به شنونده بدهد. می‌بینید در لحن چه خوب توانسته‌اید توانایی خودتان را نشان دهید، اما در خلوت‌سازی بسیار توانمند هستید.‌
میبینید چه خوب در کارتان به کار رفته، اما خلوت‌سازی خوب داستان یا پیچینگ‌ اثرتان در حمام بسیار کارگشاست. حیف که موتور داستان سرعت لازم را به دلیل تکرارها ندارد. در اینکه زمان داستان باید کشدار باشد شک ندارم. اما باز هم داستان طولش بسیار است.
مثلا در جایی از داستان می‌نویسید:


«اما راه خانه تا حمام محله نسبتا طولانی بود. راه از کنار درختان توت و زمینهای یونجه‌ای شروع می‌شد و تا به حمام می‌رسید.»
ببینید این نوع توصیفات و قسمت از توصیفات نه به جریان داستان کمک می‌کند نه اطلاعات ضروری در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. برای همین زیادی است و داستان را بی‌جهت طولانی می‌کند.
نکته مثبت دیگر در داستان این است که نقطه فلاشبک‌ها را خوب شروع می‌کنید. مثلا جایی می‌نویسید:


«وقتی بچه بودم زیاد از همین راه تا حمام محله می‌رفتیم آنوقت‌ها حمام نداشتیم و هفته‌ای یکبار شاید هم دو هفته یکبار، وقتی هوا تاریک بود قبل از اذان صبح جمعه، با پدرم بیرون می‌شدیم. نزدیک اذان صبح مسیری که تا حمام بود، با تمام ساکتی‌اش، باز صدای قورباغه‌ها و جیرجیرک‌ها را داشت. از توی جوی‌هایی که پر از آب و بخار بود گاهی صدای قور قور قورباغه‌ها می‌آمد. به جوی می‌رسیدیم پدرم بغلم می‌کرد و طرف دیگر جوی می‌گذاشتم. بعد خودش با زنبیل لباسها از جوی می‌پرید. باز دستم را می‌گرفت و به راه می‌افتادیم.»


و باز گشت‌ها هم تعلیق بسیار خوبی دارد. بحث چرک عالی شده است. نمونه‌ای از این بازگشت‌های موفق آن‌جاست که می‌نویسید:


«یادم نیس. میخوای بری برو، من هنوز خیس نخوردم این کیسه کشیدن فایده‌ای نداره. تازه بدم می‌کشی بدنم میسوزه
سخت میگیری. من خودم هیچوقت چرک نمیکنم. الان دیگه مثل قدیم نیس آدم تند تند حموم میره، همون لیف بسه.
یک ماهه حموم نیومدم چرک هم نکنم؟
چه میدونم خودت میگی کیسه می‌کشیم دست چپت میسوزه.
دست چپم میسوزه، باقی جاهای بدنم که سالمه.
گفتگو را ادامه نمی‌دهم. صبر می‌کنم تا خودش اجازه بدهد. در رختکن باز می‌شود. در صدای قیسی می‌دهد. از پشت شیشه‌ی در زنگ‌زده، حجم بدن مادرم را می‌بینم که لباسهای پدرم را آورده است. بی‌آنکه در را باز کند از پشت در می‌گوید: ناصرو میخوای برای خودت هم لباس بیارم حموم کنی؟ تن و لباسات کثیف شدن
نه دیرم شده باید برم.
دستش را روی بدنش کشید و گفت: الان دیگه خیس‌خورده چرک میاد!
یادش بخیر توی حموم علیمراد چقد زود بدن آدم خیس می‌خورد؟ راستی اونوقت نفری چند می‌گرفت؟
با بی‌حالی در حالی گردنش را می‌مالید گفت: «کی یادشه. چیه امروز یاد بچگیتو و حموم علیمراد افتادی؟»
پیوست دو برش موازی بسیار کارگشاست.‌ هر دو به سفر مشترک می‌روند.
«احساس کردم چون توی حمام هستیم. دوست ندارد از گذشته‌ای بگوید که او من را چرک می‌کرد. آب از لبه‌ی کاسه سرریز شده بود. کمی پایش را بالا گرفت. دستم را زیر شیر گرفتم. شیر سرد را کمتر باز کردم. تصمیم گرفتم دیگر از حمام محله چیزی نگویم. سرش پایین بود و چیزی می‌گفت. مثل وقتهایی که آیت‌الکرسی را می‌خواند و همراه آن سرش را هم تکان می‌داد. گفتم: «چرا وقتی بعضیا آیت‌الکرسی رو میخونن سرشونو تکون میدن و پف میکنن؟
نمیدونم قدیمیا هم همین کارو میکردن.
می‌خواستم بگویم: من هم که پسر تو هستم همین کار را می‌کنم. اما منم نمی‌دانم چرا.»شاید فوت کردن کار بادی را می‌کرد که آیه‌های قران را، زودتر به آنکسی که به او نیاز داشتی می‌رساند و تا مقصد از او محافظت می‌کرد. شاید هم با تکان دادن سر و فوت کردن، مثل دوشی که آب را پخش می‌کند آیه‌ها روی جز جز بدن کسی که به بودنش نیاز داشتی پخش می‌شد و تا زمان برگشتن، تمام سطح بدنش را از آسیب حفظ می‌کرد.»
ورود به بحث آیةالکرسی فوق العاده است.‌
«بجاش آیت‌الکرسی بخونم؟
بارک‌الله یعنی بلدی؟»

داستانی سرشار از دلواره‌های خدایی. همان بشنو از نی مولانا. در ایرانی‌ترین شکلش.‌ شاید تعریف قصه ایرانی از بهرام صادقی و رسول پرویزی به اینطرف ما را دچار نسیان کرده باشد. اما داستان شما تنه به تنه‌ی «کارور» هم می‌زند. ریموند کارور داستان را اینطور تعریف می‌کند. رئالیسم کثیف چیست؟ جریان «رئالیسم کثیف» که در رابطه با شخصیت‌های متوسط و بر واقعیت‌های تلخ زندگی معمولی آن‌ها استوار است، در سال ۱۹۸۰ با اقبال عمومی همراه شد. این نشریه‌ی معروف ادبی گرانتا بود که در مقدمه‌ای توضیحی که بوفُرد نوشته بود، عنوان «رئالیسم کثیف» را باب کرد؛ وی در این مقدمه نوشت: «رئالیسم کثیف، سبک ادبی نسلی جدید از نویسندگان آمریکایی است. این نویسندگان در مورد جنبه‌های روزمره و تلخ زندگی معاصر: شوهر ترک شده، مادر ازدواج نکرده، دزد ماشین، جیب‌بر، معتاد می‌نویسند، آن‌ها این موضوعات را با عینی‌نگری‌ای گزنده که درعین‌حال به کمدی پهلو می‌زند، می‌نویسند، داستان‌هایی که ایجاز، تمسخر از ویژگی‌های آن‌هاست و گاهی اوقات وحشی و بی‌رحم اما به‌کرّات شفقت‌آمیز هستند، این داستان‌ها صدایی تازه را در ادبیات به وجود آورده‌اند.»
رئالیسم کثیف سبکی در نویسندگی است که هدفش خلق سرنوشت‌هایی واقعی و غم‌انگیز است. رئالیسم کثیف اغلب در مورد انسان‌هایی است که زندگی غم‌انگیزی دارند که در آن با مشکلاتی نظیر مواد مخدر، مصرف الکل و طلاق دست‌به‌گریبان هستند. این سبک صورتی از مینی‌مالیسم است که ویژگی آن تلخیص و تمرکز بر توصیف ظاهری است. نویسندگانی همچون کارور از به کار بردن عبارات قیدی پرهیز می‌کنند و ترجیح می‌دهند وارد محتوا شوند و در این صورت در مقایسه با سبک مینی‌مالیسم، محل کمتری برای تفسیر توسط مخاطب باقی خواهد ماند. در داستان‌ها و رمان‌هایی که به سبک رئالیسم کثیف نوشته می‌شوند، تمایل بر این است که شخصیت‌ها عادی، انسان‌هایی معمولی و اغلب با منابع مالی و درآمد اندک باشند.
آنچه شاخصه‌ی سبک رئالیسم کثیف به‌حساب می‌آید، سبکی متمایز است که با نثر پراکنده، زبان ساده و توصیفات بی‌پرده‌ی مردم و اتفاقات عادی شناخته می‌شود؛ برای مثال، نقطه‌ی شروع داستان‌ها در این سبک بسیار ساده است:‌ «مرد کور، یکی از دوستان صمیمی همسرم...»، شخصیت‌های او آدم‌هایی معمولی هستند که در وضعیتی عادی زندگی می‌کنند. همه‌ی آن‌ها ساکن شهرها و اکثریتشان کارگر، زناکار، الکلی، زن‌ها و یا اقلیت‌های قومی هستند، کسانی که احساس بیگانگی، تنهایی، یأس و سرخوردگی را در هر روز از زندگی‌شان تجربه می‌کنند و در نتیجه انسان‌هایی خشن شده‌اند که سخنانی گنگ و نارسا دارند. شهرنشینی به کناری می‌رود تا راهی برای قهرمانان بی‌شیله‌پیله‌ی روستایی و اغلب گنگ آمریکایی باز کند. این مردمان فقیر کارگر مجبورند که حاصل رنج‌هایشان و حتی بدن‌هایشان را برای زنده ماندن بفروشند، کسانی که در هر لحظه ممکن است همه‌چیزشان را اعم از ابتدایی‌ترین شئونی که یک انسان را انسان می‌سازد از دست بدهند. میبینید دو طیف داستان شما به دل می نشیند . بسی سپاس.‌ خواندن داستان های بهتری را از شما آرزومندم.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۱
یاسر شاه حسینی » سه شنبه 30 شهریور 1400
با سلام ممنون که خواندید و نقدش کردید. اصلا فکر نمیکردم اینقدر زیاده گویی دارد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت