ضرروت‌سنجی دقیق روایی، به مؤلف خلاق و هوشمند، فرصت روایت‌پردازی خلاقانه‌تر و منحصربه‌فردتری را می‌دهد




عنوان داستان : سیب سبز
نویسنده داستان : پرستو فردی

وقتی پرسیدند: «زنت سیگار می کشید؟» نمیدانست چه جوابی بدهد. سرش پایین بود؛ دستش را توی ریش های بلندشده اش برد.
-نه...آره. گاهی... گاهی میکشید.
این را گفت و نفسش را حبس کرد. لرزش دستش آرام نمیشد. نمیدانست شیرین چطور آتش به آن بزرگی از آن فندک بیرون کشیده بود درحالی که خودش بارها امتحان کرده بود و حتی جرقه ای هم نزده بود.
-چرا خراب بود؟
-شیرین قبلا از پنجره پرتش کرده بود پایین.
-چرا فندک طلا رو از پنجره پرت کرد پایین؟
-نمیدونم.
-فندک مال خودش بود؟ یا مال تو؟
صدای خودش را به زحمت شنید که گفت:
-مال خودش بود.
-از کجا آورده بود؟
-نمیدونم.
از اتاق که بیرون رفت ریحانه را دید؛ روی یک ردیف صندلی متصل به هم، تنها نشسته بود. عروسک از دست پانسمان شده اش رها شده و روی زمین افتاده بود. آن را برداشت و به دست سالمش داد اما او لبه صندلی را محکم گرفته بود بود.
در مسیر با هم حرفی نزدند. نزدیک ورودی ساختمان، سگ نر از توی خرابه ها پیدایش شد. ریحانه به سمت او دووید و شروع کرد به نوازش کردنش. مرد به سمتشان رفت؛ دست به پشت گوش های سگ کشید. پیرمرد همسایه کنار در ایستاده بود از دور تماشایشان می کرد.
-ببین اینجا خال داره.
این را گفت و او را نگاه کرد که خنده ای در صورتش دویده بود.
- بچه هاشونم خال دارن؟
-شاید اونام داشته باشن...درباره مامان ازت چیزی پرسیدن؟
دختر چیزی نگفت.
-میدونی چرا اون شب مامان در اتاقش رو قفل کرده بود؟
دختر سر پایین انداخت: چون کفش قرمزهاشو پوشیده بودم.
مرد زانو زده بود دخترش را نگاه میکرد.
-بریم ببینیم بچه ها هم خال دارن؟
مرد نفس عمیقی کشید.
-بعدا میبینیم. بیا بریم.
دختر دست هایش را دور کمر سگ گره زد و گفت:
-بریم بچه هاشونو ببینیم...تروخدا.
دست دختر را که گرفت، جیغ بلندی کشید. دستش را رها کرد. گریه می کرد. آرام آستین پیرهنش را بالا زد و پانسمان دستش را چک کرد. دختر را بغل کرد. توی راهرو هنوز دختر گریه میکرد و بریده بریده صدا میزد: «مامان». سگ نر آن بیرون بلند پارس می کرد.
دراز کشیده بود. پلک هایش سنگین بود اما خوابش نمیبرد. همین که چشم هایش را میبست لحظه ای که فندک را روی تخت انداخت، جلوی چشمش می آمد. باورش نمیشد خودش بود که آن را انداخت و بیرون رفت. این لحظه آنقدر برایش غریب بود که حس می کرد همچین لحظه ای را هیچ وقت زندگی نکرده. باور نمیکرد که این آخرین بار بود که آن فندک را توی دستش داشت. صدای پارس سگ ها بلند شد. بعد صداهای دیگری هم به گوشش رسید. پرده را کنار زد. پیرمرد را به حرف گرفته بودند؛ چند کلمه، آن هم بریده بریده گفت و بعد ساکت شد. کمی حوالی خرابه ها و ساختمان های نیمه کاره پرسه زدند و بعد رفتند. پیرمرد با ظرف خالی مانده بود میان سگ ها که دورش را گرفته بودند و مشغول بودند.
صدای زنگ در را شنید. پیرمرد با ظرف خالی مثل اینکه بخواهد گدایی کند، مقابلش ایستاده بود.
-زنم مرده. اینا هم دست از سرم برنمیدارن.
-اتفاقا زیاد پیگیرت نیستن.
صورت گرفته اش از هم باز شد.
-چطور؟
پیرمرد کاسه خالی را توی دستش بازی میداد.
-معلوم بود برای رفع تکلیف اومده بودن فقط. هرچی پرسیدن گفتم نمیدونم. یه چرخی اطراف زدن و رفتن.
منتظر بود پیرمرد شروع کند به سوال پیچ کردنش اما او سرش را پایین انداخت انگار که دیگر نخواهد از او سوالی بشود و با دمپایی لخ لخ کنان از پله ها بالا رفت. در آستانه در ایستاده بود. به حرف پیرمرد فکر می کرد: «زیاد پیگیرت نیستن».
هنوز نصف غذا توی بشقاب مانده بود. دستش هایش را راحت نمیتوانست روی اپن بگذارد. صندلی اش را یکباره محکم جلو کشید اما باز هم برای اپن بزرگ بود. تکیه داد. بسته سیگار را توی جیبش لمس کرد و به جای خالی فندک توی جیبش دست کشید. نگاهی به ریحانه انداخت که به زحمت خم شده بود روی بشقاب. بلند شد پرده را کنار زد و پنجره را باز کرد. به طرف دخترش که برگشت متوجه گوشت های توی بشقابش شد.
-چرا هیچی غذاتو نخوردی؟
دختر با قاشقش گوشت ها را چند تکه میکرد.
-میخوام برای سگا غذا ببرم.
-از اینا؟
-اون آقا همیشه از خونه شون برای سگا غذا میبره.
-اون از استخونایی که مونده میبره؛ اینا رو خودت بخور. بعدا برای سگا هم هم میبریم. باشه؟...سختته اینجا غذا بخوری آره؟
نگاهی به خانه انداخت. پر از وسایل اضافی شده بود. به سیب بزرگ کنار جاکفشی نگاه کرد. به فروشنده گفته بود اولین چیزی است که خودش برای خانه جدیدش میخرد. فروشنده سر تکان داده و در جواب گفته بود سیب ساده ای است اما خوش سلیقه ترین مشتری هایش همیشه سراغ چیزهای ساده را میگیرند. شیرین آنقدر ذوق کرده بود که بلند خندیده بود و گفته بود سلیقه اش حتی از او هم بهتر است.
موبایلش زنگ خورد. به شماره نا آشنا جواب داد. تماس که تمام شد موبایل را گوشه ای انداخت. سنگینی آن اسم را مثل یک وزنه روی گردنش حس میکرد.
-من وکیل آقای سحابی هستم. شما از شرکت شکایت کردین. بهتره شکایتتون رو پس بگیرید و مسائل رو با حرف بین خودمون حل کنیم.
-منو اخراج کردین. چرا؟ چون خونه م آتش گرفته؟
-این کار هم به صلاح شماست هم شرکت. واحد مالی باهاتون تسویه میکنه. یه مبلغی هم ایشون، البته از روی سخاوتمندی، بابت فوت همسرتون و ضرر مالی شما پرداخت میکنه. هرچند که بابت تعمیرات خونه شرکت باید از شما خسارت هم بگیره، خب... شما تخلیه کردین؟
-تخلیه کردم.
-چک رو براتون میارم.
-من باید با خود آقای...
-بهتره بجای ایشون با من صحبت کنید؛ اینطوری برای خودتون بهتره.
-چرا؟
مرد آن طرف خط نفس عمیقی کشید.
- آتش نشانی علت آتش سوزی منزل شما رو جرقه یک فندک اعلام کرده. یک فندک طلایی و ساده. اتفاقا یک فندک از مجموعه رئیس من هم گم شده. از قضا این فندک هم طلا بود؛ البته ایشون در جریان جزئیات آتش سوزی منزل شما نیستند. ولی خب، بهتره مستقیما با خود ایشون صحبت نکنید.
تماس که قطع شد حس کرد بدنش به زمین چسبیده. پاهایش آنقدر سنگین شده بودند که نمیتوانست تکانشان بدهد. به گوشه ای خیره مانده بود.
شیرین روی تخت نشسته بود. پنجره را میدید که رو به خیابان اصلی باز میشد.
-می خوام برگردم خونه قبلی مون.
کتش را در آورد و دراز کشید. چند بار امتحان کرد. فندک روشن نمی شد. گوشه اش ضربه دیده و کمی مچاله شده بود؛ روی بدنه اش پر از خش بود. فندک را روی میز انداخت و چشم هایش را بست:
-برگرد.
شیرین بلند شد پنجره را باز کرد و رو به خیابان گفت:
-از این خونه بدم میاد.
-از خونه بدت نمیاد. از اینکه داریم آدمای مهمی میشیم بدت میاد.
فندک را برداشت.
-این فندک طلا ست.
جلوی چشمش گرفت.
-ببین چیکارش کردی. از توی شمشادها پیداش کردم.
-فندک طلا پیش تو چکار میکنه؟
-کادو اِ.
-کادو؟
-بله کادو. گفتم که تو نمیفهمی داریم برای خودمون کسی میشیم. ببین از کجا به اینجا رسیدیم؟ از یه همکلاسی من. حالا دخترمون مجبور نیست تو اون خونه زندگی کنه. هر روز از بین اونهمه آشغال و خرابه و سگای ولگرد رد شه تا برسه مدرسه. ببین اینجا چه مدرسه هایی داره. ولی تو فقط به فکر خودتی. اینجا چی کم داری؟
-این کدوم دوستیه که فندک طلا کادو میده؟
-همونی که همه این خونه و زندگی رو از صدقه سرش داری.
بعد فندک را همانجا، روی تخت انداخت و رفت. به حرف های آن شب فکر کرد. نمیدانست چرا از آن شب و آن اتفاق انگار چیزی خط افتاده و قلم خورده بود. سعی می کرد همه چیز را به خاطر بیاورد. اما از حافظه اش انگار چیزی پاک شده بود.
توله ها کنار مادرشان بودند. سگ نر توی خرابه ها پرسه میزد. دختر پشت گوش های سگ ماده و توله ها را نگاه کرد.
-بابا بچه هاشون خال ندارن.
جعبه های مقوایی را که کنار یکدیگر گذاشت، رویشان کیسه پلاستیکی بزرگی کشید. کف کارتون ها را با موکت های کهنه پوشاند. دختر توله ها را یکی یکی برد توی خانه جدیدشان. بعد سگ ماده خودش را توی کارتون جا کرد. سگ نر هنوز آن بیرون پرسه می زد. ته مانده غذا و استخوان ها را جلوی سگ ها ریختند. سگ نر پیدایش شد.
-باباشون اینجا جا نمیشه.
-چرا اگه بره تو جا میشه.
اطراف کیسه پلاستیکی چند سنگ بزرگ گذاشت. دختر عروسکش را توی لانه، پیش توله ها جا کرد.
-چرا عروسکتو گذاشتی اینجا؟ دوستش نداری؟
عروسک را بیرون آورد.
-اینو مامان برات گرفته ها.
دختر ساکت بود.
-با مامان قهری؟
دختر سر تکان داد. مرد روی زمین نشست و او را به طرف خودش کشید. عروسک را بهش داد و گفت:
-مامان بخاطر کفشا دعوات نکرده بود.
-پس چرا در اتاقشو روی من قفل کرد؟
صورت دختر را نگاه کرد.
-مامان از من ناراحت بود. برای همین اون کارو کرد.
-مگه چیکار کرده بودی؟
نگاهش کرد: «هیچی».
بلند شد دختر را بغل کرد که توی علف ها متوجه برق چیزی شد. دستش را دراز کرد. قوطی کنسرو را بیرون کشید. نگاهش کرد. بعد آن را تا دورترین جایی که میتوانست پرت کرد. بطرف خانه که میرفتند، ریحانه سر برگردانده بود سگ ها را نگاه می کرد که غذایشان را می خوردند. حواسش به سگ نر بود ببیند میرود توی خانه، کنار سگ ماده و توله ها؟ مرد به برق قوطی کنسرو از لابلای علف ها فکر می کرد.
نگاهش به زن بود که از بین بلورها می گذشت و یک لحظه چاق و یک لحظه لاغر می شد. کنارش نشست. سیگارش را که برداشت برایش فندک گرفت. به بدنه ساده اش نگاه کرد. زن گفت:
-چشمتو گرفته؟
-خیلی قشنگه.
و فندک را توی دستش چرخاند و چند بار درش را باز و بسته کرد.
-برش دار.
مرد حس کرد کف دستش سنگین شده.
-طلاست؟
-اهمم. مال کلکسیونشه. نمیذاره کسی دست بزنه؛ مخصوصا این یکی. تا برنگشته دو سه روزی دستت باشه.
و چشم هایش از شیطنت برقی زد.
هنوز دستش به طرف زن بود.
-خیلیا چشمشون دنبال این فندکه. حواست باشه کسی دستت نبینه.
مرد مشتش را بست.
- امشب که رئیس سفره، چرا اومدیم اینجا؟ چرا منو نبردی خونه خودت؟
حس کرد نگاه زن یک لحظه مهربان شد. و بعد انگار که نتواند جلوی خودش را بگیرد، بلند خندید.
نیمه شب از خانه زن بیرون آمد. ماشین های پارک شده توی کوچه را نگاه می کرد. سیگار را گوشه لبش گذاشت و فندک زد. سر بلند کرد انتهای کوچه را دید. راهش طولانی بود و قدم های او خسته. به خانه که رسید فندک را توی جیب کتش گذاشت. چشم هایش قرمز شده بود. ساعت از 4 صبح می گذشت.
کلافه بود و در عرض اتاق راه میرفت. ریحانه خوابیده بود. کم کم هوا رو به تاریکی میرفت. کمد را باز کرد. روی کاورهای لباس گرد و خاک نشسته بود. کت ها و لباس های شب زنانه بی نظم کنار هم ردیف بودند. گشت تا کت خاکستری اش را پیدا کرد و کلید را از توی جیبش برداشت.
کلید انداخت و تو رفت. وجب به وجب خانه سوخته را گشت. اثری از فندک نبود. چند لگد به دیوار زد. به اتاق خواب رفت؛ اتاق خواب از همه جا سیاه تر و تاریک تر بود. دیوار ها سوخته بودند. از قاب دود گرفته پنجره بیرون را تماشا کرد. درخت های بلند در تاریکی و سکون انگار خوابیده بودند. اما رنگ های فریبنده، آن بیرون هنوز جاری بودند. توی اتاق همه چیز سیاه بود، اما هنوز منظره بیرون برایش چشم نواز بود. سرش را بیرون برد. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. کلید را از دسته کلید جدا کرد. موبایلش را روشن کرد و برای یازدهمین بار شماره را گرفت. باز هم بوق های منقطع، پشت هم و بی حوصله ردیف شدند. روی موها و لباس هایش گرد و خاک تلنبار شده بود. روی زمین نشست. انگشت شصتش را به دندانه های کلید فشار میداد.
نسرین در همه کمدها را باز کرد:
-تو از کجا همچین دوستای خوبی داشتی؟
صدای خنده بلندش توی اتاق خالی پیچید.
-اینا از اولش همه جا آشنا داشتن. با رئیس این شرکت هم میونه خوبی داره.
به طرف پنجره رفت. اولین باری بود که این پنجره را باز میکرد. درخت ها را دید که از کنارشان می گذشتند. بعضی ها کوتاه تر از آنها بودند و بعضی ها بلند تر. باد لابلای شاخ و برگ هایشان میپیچید و بوی سبزی شان را به او می رساند. جلوتر خیابان اصلی را از پس کوچه ها میدید که چطور پر و خالی میشد. ماشینی توی کوچه پارک کرد و زن جوانی پیاده شد. کیف و کاور مشکی بزرگ را از پشت ماشین برداشت و به سمت ساختمان رفت. پیچک ها همه جا را پوشانده بودند. در را باز کرد، داخل ساختمان رفت و در را بست.
از صدای نسرین به خودش آمد، پشت قاب پنجره بود و با حلقه اش به شیشه ضربه میزد.
-چی دیدی انقد خوشحالی؟
-هیچی.
-میگم چقدر خوب شد این دوستت تو رو معرفی کرد.
-نسرین؟
-چیه؟
قاب پنجره را کنار زد و زن را محکم بغل کرد.

صبح بعد با لباس های گرد و خاک گرفته، خودش را توی خانه دید. یادش نمی آمد چطور به خانه رسیده. ریحانه اصرار می کرد بروند به سگ ها سر بزنند. موبایلش را چک کرد. هیچ تماسی یا پیغامی نبود. انگار همه او را رها کرده بود. زنگ آیفون را شنید. در را باز کرد. پیش از آنکه مرد خودش را معرفی کند، از ظاهرش او را شناخت.
-وکیل آقای سحابی هستم.
چک را به او داد. مبلغ را که دید سرش را بلند کرد وکیل را نگاه کرد. مرد سیگاری گوشه لبش گذاشته بود و گفت:
-باتوجه به خسارتی که به خونه وارد شده، این مبلغ زیاد هم هست.
و دید که وکیل، فندک طلایی رنگ با گوشه مچاله شده را بیرون آورد؛ سیگارش را روشن و کرد و بعد آن را توی جیبش گذاشت. چند لحظه بعد همه چیز فراموشش شده بود. فقط صدای تیک تیک باز و بسته شدن فندک توی گوشش زنگ می زد.
در را بست. حس کرد نفسش از راهی که تو آمده بود بیرون نمیرفت. همه چیز یادش آمد. آن شب که نسرین فندک را از پنجره پرت کرد، از لابلای حرف هایش بوی سیگار را حس کرده بود. اما راحت از کنار آن بو گذشته بود. برایش عادی بود، انگار که بوی سیگار خودش باشد.
نشست. چک را مثل یک تکه کاغذ کناری انداخت. ریحانه روبرویش ایستاده بود، نگاهش میکرد.
-بابا چشمات قرمز شده. گریه می کنی؟
صبح روز بعد، آفتاب هنوز درنیامده بود که بیدار شد. آب داغ را باز کرد و لباس های گرد و خاک گرفته اش را کند. توی آینه موها و ریش هایش را نگاه کرد. تارهای سفید توی ریش هایش بلند شده بود. با حوصله خمیر ریش را روی صورتش کشید و ریش هایش را اصلاح کرد.
وقتی بیرون آمد، دختر منتظرش بود.
-بابا فکر کنم سگ ها یه طوریشون شده.
-چه طور؟
سر و صدای بیرون را شنید. از پنجره بیرون را نگاه کرد. چندنفر دور لانه سگ ها جمع شده بودند.
دست دختر را گرفت و به طرف سگ ها رفتند. دید که سگ نر و ماده هرکدام یک گوشه افتاده اند و همه جانشان زخمی و خون آلود شده. سگ نر دهانش کف کرده بود. دختر ترسیده بود. مرد او را بغل کرد و صورتش را به سینه فشرد. همسایه ها حرف میزدند.
- حالا از کجا معلوم از این گوشت ها باشه که اینطوری شده.
-من صدای پارسشون رو شنیدم. ولی نصف شب بود نیومدم ببینم چطور شده.
-جریان چی بوده؟
پیرمرد گفت
- نمیدونم کدوم از خدا بی خبری این گوشت ها رو انداخته جلو حیوون های بدبخت. رفتم دیدم. تیکه های بریده بریده گوشت. انقدر تمیز خورد شده بودن انگار بخوای باهاشون خورشت درست کنی. انداخته بودنش جلوی حیوونای زبون بسته. اولش گفتم دستش درد نکنه ببین چی آورده برا حیوونا. نگو عمدا اینا رو آورده. آورده این طفل معصوم ها رو چیزخور کنه اینطوری بیفتن به جون هم.
-گوشت ها رو نره خورده؟
-معلوم نیست. شاید نره خورده و به اونا حمله کرده. شاید ماده هم خورده.
توله ها کنار همدیگر وول میخوردند و با صدای ضعیفی عو عو میکردند.
-نره هنوز زنده ست. ولی ماده رو کشته.
-لابد خواسته به توله ها حمله کنه ماده جلوشو گرفته.
پیرمرد دوباره گفت:
-آخه سر شب من خودم براشون غذا آورده بودم. سیر بودن.
-اینو ببریم فعلا از اینجا. اگه هاری باشه هم برای توله ها خطر داره هم برای خودمون.
ولی کسی به سگ نزدیک نمیشد.
-اقلا توله ها رو ببریم.
دختر گریه می کرد. میخواست برود پیش توله ها. مرد دختر را برد توی خانه. وقتی برگشت، پیرمرد با یک تفنگ شکاری ایستاده بود.
-بزنش. این اگه بلند شه به توله ها حمله میکنه.
-با اینهمه زخم میمیره اینم. بزنش راحت شه.
پیرمرد مردد ایستاده بود. دستش میلرزید. مرد نگاه کرد. سگ نر دهانش کف کرده و خونی بود. زخم های عمیق برداشته بود. نفس نفس میزد و بدنش آرام بالا و پایین میشد. اسلحه شکاری را از پیرمرد گرفت. سگ نر را نشانه رفت و تیر خلاص را زد.


تیر ماه 1400
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم پرستو فردی
قبل از شروع به تجزیه و تحلیل روند شکل‌گیری این اثر ارسالی، بایستی از همین ابتدا عرض کنم که به لحاظ روند کُلی داستان‌پردازی، اعم از شیوه توصیف‌پردازی دقیق و ملموسِ حاکم بر جریان واقعه‌پردازی روایت [و البته نه الزاماً کسب موفقیت حداکثری روایی در اتصال و پیشبرد کُدپردازانه روایت]، دیالوگ‌نویسی نسبتاً موجز، کاربردی و به دقت تنظیم شده [البته صرفاً تا اواسط متن]، شیوه تنظیم ورودیۀ تقریباً مؤثر و قابل توجه [و البته نسبتاً درگیرکننده ذهن مخاطب مکاشفه‌گر سخت‌پسند] و همچنین پایان‌بندی هوشمندانه و تأویل‌پذیرانه روایت [و البته نه الزاماً و کاملاً منطبق و منتج شده از تمامی مصالح تعبیه و کُدپردازی شده در ساختار تشکیل‌دهندۀ متن] و...، داستان‌تان از وجه تأمل‌برانگیز و تأویل‌گرایانۀ نسبیِ ارزشمند و قابل توجهی بهره‌مند شده است و به هیمن دلیل هم، مواردی را به اختصار و جهت تقویت روند روایت‌پردازیِ هدفمند‌تر، مدیریت شده‌تر و قاعده‌مندتر این اثر ارسالی، تقدیم حضور شریف‌تان می‌کنم تا در صورت صلاحدیدتان و جهت بازنویسی منسجم‌تر و داستان‌پردازانه‌تر داستان‌تان، مد نظر بگیرد و در نتیجه منجر به ترمیم، تقویت و ارائه اثری روایی‌تر [و البته با دقت بیشتری تعبیه و کُدپردازی شده‌تر] و طبعاً ماندگارتری شود.
به طور معمول، مؤثرتر و روایت‌پردازانه‌تر است که حتی‌الامکان، روند داستان‌پردازی به دقت تألیف شدۀ اثر، صرفاً نه فقط از «سطر اول روایت»، بلکه از خود «اسم انتخابی» به دقت مدیریت و تنظیم شدۀ اثر داستان شود، طبعاً برای انجام مدیریت شدۀ چنین رویکردی، مؤثرتر است که حتی‌الامکان رعایت چند ویژگی اولیه، مد نظر دوستان نویسنده گرامی قرار بگیرد؛ یعنی اسم داستانی انتخابی، علاوه بر این که برملا کننده سوژه نباشد، از وجه متفاوت، تأمل‌برانگیز و جذب‌کننده‌ای برخوردار باشد، نقش متصل‌کننده و شاه‌کلیدگونه‌ای را جهت پیشبرد سیر متوالی و منطقی رخدادهای ضروری بر عهده داشته باشد و همچنین صرفاً برای رسیدن به «یک سطر» و یا «بخش پایانی» متن انتخاب نشده باشد؛ در واقع در مورد نحوه انتخاب و تنظیم اسم این اثر ارسالی «سیب سبز»، لازم به ذکر است که گرچه چنین اسمی از وجه نسبتاً مستتر و جذب‌کننده‌ای برخوردار است، اما از سویی دیگر، هنوز به مرحله چندان متصل‌کننده و پیشبرنده‌ای [البته احتمالاً سرنخ‌های ارتباط‌دهندۀ روایی هم در مورد انتخاب اسم و هم در مورد انسجام ساختار روایت، در ذهن مخاطب به یکدیگر متصل شده‌اند، اما هنوز در هنگام روایت‌پردازی اثر، به مرحله کاربردی چندان متصل‌کننده‌ای نرسیده‌اند] در متن نرسیده است، همچنین به طرز مشهودی، اسم انتخابی داستان، صرفاً برای رسیدن به این بخش از روایت تعبیه و تنظیم شده‌ است: «...، به سیب بزرگ کنار جاکفشی نگاه کرد. به فروشنده گفته بود اولین چیزی است که خودش برای خانه جدیدش می‌خرد. فروشنده سر تکان داده و در جواب گفته بود سیب ساده‌ای است، اما خوش سلیقه‌ترین مشتری‌هایش همیشه سراغ چیزهای ساده را می‌گیرند...»؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم که پس از بازخوانی دقیق‌تر اثر، جهت ترمیم و تقویت حداکثری روند شکل‌گیری روایت، اسم تأمل‌برانگیز‌تر و روایی‌تری را برای داستان‌تان انتخاب کنید تا از وجه تنظیمیِ داستانی‌تر و تأثیرگذارتری برخوردار شود.
همچنین گرچه به طور معمول، به دوستان نویسنده گرامی، پیشنهاد می‌کنم که در هنگام روایت‌پردازی قاعده‌مند و توصیف‌پردازانۀ آثارشان، البته به جز مواردی که «ضرورت روایی»، اتخاذ چنین تصمیم تعیین‌کننده‌ای را ایجاب کند، حتی‌الامکان داستان را نه با دیالوگ شروع کنند و نه با دیالوگ به پایان برسانند؛ اما در مورد نحوۀ تعبیه تنظیمِ ورودیه توجه‌برانگیز این اثر ارسالی [وقتی پرسیدند: «زنت سیگار می کشید؟»، نمی‌دانست چه جوابی بدهد. سرش پایین بود؛ دستش را توی ریش‌های بلندشده‌اش‌برد: «نه...آره. گاهی... گاهی می‌کشید»]، بایستی پذیرفت که مطابق با ظرفیت‌های رواییِ سوژه انتخابی و شیوه برنامه‌ریزی نسبتاً مدیریت شده روایت، اتخاذ چنین تصمیم مهمی، اتفاقاً موجب جذب و همراه کردن ذهن مخاطب مکاشفه‌گر و سخت‌پسند با جریان شکل‌گیری روایتی پازل‌گونه و کُدپردازی شده [البته منظور الزاماً تکمیل روند کاملاً یک‌دست و به دقت تعبیه شده در هنگام کُدپردازی اثر نیست] می‌شود؛ درواقع مطابق با همین تجربه نوشتاری ارزشمند، به این نتیجه منطبق و منطقی می‌رسیم که با تدقیق در ظرفیت‌های ضروری و تعمیم‌پذیرانه سوژه انتخابی و طبعاً از طریق «ضرروت‌سنجی روایی» احاطه‌مندانه و مدیریت شده داستانی، دوستان مؤلف خلاق و هوشمند از فرصت روایت‌پردازی خلاقانه‌تر و منحصربه‌فردتری بهره‌من می‌شوند.
همچنین بدون شک، همان طور که در بالا هم به اختصار اشاره و تأکید شده‌است، توصیف‌های عالی و به دقت جزءپردازی شدۀ روایت [اعم از واقعه‌پردازی‌های ضروری و منطبق با روند رفع نیازهای ضروری روایت و همچنین برخی از توصیف‌های تعبیه شده‌ای که گرچه به صورت مستقل از دقت نظر ارزشمندی برخوردار هستند، اما احتمالاً به لحاظ تنظیم پازل‌گونه متن، از امکان حضور موفق‌تر و مؤثرتری در داستان‌های مجزا و مستقل دیگری برخوردار خواهند شد]، در بخش‌های قابل توجهی از این اثر ارسالی «بدنه‌ توصیفی» جذب‌کننده و تأثیرگذاری را به مخاطب جستجوگر و سخت‌پسند اثر ارائه شده است: «...، نفسش را حبس کرد. لرزش دستش آرام نمی‌شد...، صدای خودش را به زحمت شنید...، یک ردیف صندلی متصل به هم...، از دست پانسمان شده‌اش رها شده و روی زمین افتاده بود...، لبه صندلی را محکم گرفته بود بود...، دست به پشت گوش‌های سگ کشید...، آرام آستین پیراهنش را بالا زد و پانسمان دستش را چک کرد...، بریده‌بریده گفت...، حوالی خرابه‌ها و ساختمان‌های نیمه‌کاره...، پیرمرد با ظرف خالی مثل اینکه بخواهد گدایی کند، مقابلش ایستاده بود...، صورت گرفته‌اش از هم باز شد....، با دمپایی لخ‌لخ‌کنان از پله‌ها بالا رفت...، صندلیش را یکباره محکم جلو کشید...، بسته سیگار را توی جیبش لمس کرد و به جای خالی فندک توی جیبش دست کشید...، با قاشقش گوشت‌ها را چند تکه می‌کرد...، مرد آن طرف خط نفس عمیقی کشید...، تماس که قطع شد حس کرد بدنش به زمین چسبیده. پاهایش آنقدر سنگین شده بودند که نمی‌توانست تکان‌شان بدهد. به گوشه‌ای خیره مانده بود...، گوشه‌اش ضربه دیده و کمی مچاله شده بود؛ روی بدنه‌اش پر از خش بود. فندک را روی میز انداخت و چشم‌هایش را بست...، جعبه‌های مقوایی را که کنار یکدیگر گذاشت، رویشان کیسه پلاستیکی بزرگی کشید. کف کارتون‌ها را با موکت‌های کهنه پوشاند...، ته مانده غذا و استخوان‌ها را جلوی سگ‌ها ریختند...، اطراف کیسه پلاستیکی چند سنگ بزرگ گذاشت...، توی علف‌ها متوجه برق چیزی شد. دستش را دراز کرد. قوطی کنسرو را بیرون کشید. نگاهش کرد. بعد آن را تا دورترین جایی که می‌توانست پرت کرد...، مرد به برق قوطی کنسرو از لابلای علف‌ها فکر می‌کرد...، از بین بلورها می‌گذشت و یک لحظه چاق و یک لحظه لاغر می‌شد...، چشم‌هایش از شیطنت برقی زد...، چند لگد به دیوار زد...، اتاق خواب از همه جا سیاه‌تر و تاریک‌تر بود. دیوارها سوخته بودند. از قاب دود گرفته پنجره بیرون را تماشا کرد. درخت‌های بلند در تاریکی و سکون انگار خوابیده بودند...، کلید را از دسته کلید جدا کرد...، روی موها و لباس‌هایش گرد و خاک تلنبار شده بود...، صدای خنده بلندش توی اتاق خالی پیچید...، باد لابلای شاخ‌و‌برگ‌هایشان می‌پیچید و بوی سبزی‌شان را به او می‌رساند...، از لابلای حرف‌هایش بوی سیگار را حس کرده بود...، چک را مثل یک تکه کاغذ کناری انداخت...، آب داغ را باز کرد و...، تارهای سفید توی ریش‌هایش بلند شده بود. با حوصله خمیر ریش را روی صورتش کشید و ریش‌هایش را اصلاح کرد...»؛ آفرین بر شما، لطفاً چنین رویکرد توصیف‌پردازانه دقیق و جذب‌کننده‌ای را در خدمت یک روند واقعه‌پردازی گزینش شده‌تر و طبعاً منسجم‌تر قرار بدهید تا داستان‌ از وجه تأمل‌برانگیزتر، تأویل‌پذیرتر و تأثیرگذارتری برخوردار شود.
درواقع همان طور که در بالا هم مطرح شده است، برخی از موارد و مصالح تعبیه شده در داستان، علی‌رغم این که از جذابیت رواییِ مستقلی برخوردار هستند؛ اعم از تعداد کاراکترهایی [ریحانه، وکیل، مرد، زن، شیرین، نسرین، پیرمرد، سگ نر و...] که طبعاً برخی از آن‌ها [البته مطابق با ظرفیت‌های محدودتر روایت‌پردازی در «داستان کوتاه»، نسبت به «رمان»]، هنوز از فرصت شخصیت‌پردازی چندان کامل، منطبق و مؤثری در داستان برخوردار نشده‌اند و همچنین متمرکز شدن روند روایت بر روی «فندک طلا» و گره‌گشایی نه چندان مؤثر از این طریق: «...، دید که وکیل، فندک طلایی‌رنگ با گوشه مچاله شده را بیرون آورد؛ سیگارش را روشن و کرد و بعد آن را توی جیبش گذاشت. چند لحظه بعد همه چیز فراموشش شده بود. فقط صدای تیک‌تیک باز و بسته شدن فندک توی گوشش زنگ می‌زد....»، هنوز به تدقیق، گزینش و مدیریت دقیق‌تر و منسجم‌تری نیاز دارند تا متن به مرحله روایت‌پردازانۀ بالفعل‌تر و ماندگارتری برسد.
البته لازم به ذکر است که سعی ارزشمند نویسنده محترم، در گره زدنِ وجۀ تأویل‌پذیرانه سرنوشت سگ نر و مرد در پایان داستان: «...، پیرمرد مردد ایستاده بود. دستش می‌لرزید. مرد نگاه کرد. سگ نر دهانش کف کرده و خونی بود. زخم‌های عمیق برداشته بود. نفس‌نفس می‌زد و بدنش آرام بالا و پایین می‌شد. اسلحه شکاری را از پیرمرد گرفت. سگ نر را نشانه رفت و تیر خلاص را زد.»، یکی دیگر از ویژگی‌های ارزشمند این اثر ارسالی است که نشان‌دهندۀ هوشمندی مؤلف خلاق و گرامی داستان است.
دوست نویسنده گرامی، همان طور که خودتان هم به خوبی مستحضر هستید، موارد مطرح شده، صرفاً به نیت ارتقاء حداکثری روند روایت‌پردازی داستان ارزشمندتان تقدیم حضور شده‌اند، به همین جهت پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و در هنگام بازنویسیِ احتمالی اثر، حتی‌الامکان با در نظر گرفتن ورودیه قدرتمند و پایان تأویل‌پذیرانه اثر، همچنین با متمرکز نشدنِ «بهانه روایت» بر روی فندک و البته با حضور گزینشی‌تر و متمرکز‌ شده‌تر بر روی کاراکترهای مرد، دختربچه، پیرمرد و سگ‌ها، ضمن مدیریت بخش دیالوگ‌نویسی متن [به ویژه از اواسط روایت به بعد]، داستان را با حجم واژگانی نسبتاً محدودتر و منسجم‌تری ترمیم و تقویت کنید، مشتاقانه منتظر خوانش متن بازنویسی شده و همچنین سایر آثار ارزشمندتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » 28 روز پیش
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، سرکار خانم فردی فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند، مشتاقانه منتظر خوانش داستان ارزشمندتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
پرستو فردی » 28 روز پیش
با سلام خدمت منتقد محترم «آقای سلحشوری مهر». ممنون و متشکرم از وقتی که برای این داستان گذاشتید. چالش های این داستان برای من خیلی زیاد بود و اغراق نیست که بگویم همه تلاشم را برای داستان کردم. نقد و نظرهای شما دید باز تر و وسیع تری به من داد. بی نهایت از شما ممنونم. حتما این داستان را ویرایش میکنم و مجددا ارسال میکنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت