آرکاییک ننویسید!




عنوان داستان : گریز
نویسنده داستان : حمیدرضا کردی

بسم الله الرحمن الرحیم

گریز


آسمان، زیرلحافی از ابر سیاه، در آبستن اتفاقی خوشایند بود. برای باریدن لحظه شماری میکرد.پنجره ی تمیز و مربع شکل یک خانه، در قلب دیوار آجری ساختمانی چند طبقه و نیمه قدیمی خودنمایی میکرد.
خانه ساکت بود و روشن.مرد خانه درحالی که لیوان را از آب سرد درون پارچ پرمیکرد،نگاهی زیرچشمی به زن انداخت که روی مبل نشسته بود. پاهایش کنارهم جفت بودند ولی چشمانش به تلویزیون خیره بودند،درحالی که صدای تلویزیون قطع بود و تنها تصویری بی صدا و لال از اخبار دیده میشد. مرد نگاهی به تلویزیون کرد.اسم خودش را در زیرنویس، همراه با خبری گنگ و ناخوشایند میدید.لیوان آب را سر کشید.از فضای باز اوپن آشپزخانه مجددا به زن نگاه کرد که از ظاهرش مشخص بود فکرش جایی دیگر است. درحالی که چشمانش به صفحه نمایش بودند اما در واقع آن را نمیدید.بلکه تصویری متحرک از آنچه که درون ذهنش میگذشت،جلوی چشمانش به نمایش آمده بود.
زن پیرهنی سفید روشن پوشیده بود. شلواری نخی و گشاد به رنگ قهوه ای کمرنگ شبیه همان مبلی که روی آن نشسته بود به پا داشت.هر چه به پایین تر میآمد،شلوار گشاد تر و گشاد تر میشد،تا میرسید به پاهایش که همه آنرا میپوشاند و فقط انگشتان سفید و وصورتی پاهایش دیده میشد.موهای پر پشت و لّخت خرماییّش مانند آبشار از بالای سر تا به زیر شانه جاری بود.مرد همچنان خیره به زن!
لیوان را مجدد از آب پر کرد.مرد پیرهن سفیدی به تن داشت که گشاد مینمود.به طرف زن رفت و روی مبل کنارش نشست.دماغی خوش فرم داشت که مابین ریش و سبیل های پر پشت و البته کوتاهش زیبایی خاصی به او بخشیده بودمرد لیوان را به دست همسرش داد.
زن برگشت نگاه مرد کرد.برق اشک در چشمانش نمایان شد:
-میشود که دیگر تمام بشود؟
مرد،نگاهی به زن کرد:
-همه چیز روزی تمام میشود!ولی تو نباید اینگونه بر خودت سخت بگیری!
-میدانم هر چیزی روزی تمام میشود،اما نگرانم دیگر آن روز فرصت نباشد.
مرد لبخندی زد.
-فرصت نیز همیشه هست،این ما هستیم که به آن جامه عمل میپوشانیم و یا آن را نفله میکنیم.
زن با نگاهی نگران،و صدای دارای اضطراب گفت:
-با خود نگفته ای کاش هرگز شروع نکرده بودم؟
مرد ناگهان جا خورد.این را از بازشدن ناگهانی چشمانش میشد فهمید.
-آه!باورم نمیشود،این تویی؟!همسر من؟همانکه همواره تنها مشوق من در بزرگترین و سخت ترین کار ها بوده!؟وانگهی برایم سخت است بپذیرم که تو مرا به بازگشت از راهی میخوانی که تو خود مرا به وجود آن آگاه کرده ای!
زن، خودش را جمع کرد.
-من همواره حامی تو خواهم بود.اما...اما چگونه بنشینم و خرد شدن آبرو و عزت و زحمت چندین ساله تورا نظاره باشم،حال آنکه کاری ز دستم ساخته نیست.من پشتیبان تو هستم ولی...نه نه!من پشتیبان تو نیستم.من کشتیبان عشق و زندگی تو بوده ام.اما حالا که تو در مسیر پر پیچ و خمی پا گذاشته ای پشتیبان بشوم؟.این بزدلانه است.این را فقط منطق تایید میکند و تو میدانی مرا سرو کاری با منطق نیست و اگر هم باشد آن فقط عشق توست.
نوری از امید در چشمان مرد درخشید.مرد در حالی که کنار زن روی مبل دو نفره نشسته بود،دستان سفید و سرد زن را در دستانش گرفت.
-من سختی باری را که به دوش کشیدم بر دوش تو نیز میبینم و با تک تک ذرات وجودم درک میکنم.اما ای کشتیبان!بازگشت برایم سخت است و گویی غیر ممکن!میدانی روزهارا مانند مجسمه زیستن چگونست و یا اینکه در شب های فراگیر زشتی،نبودنت با بودنت تنها فرقش در همین لغتش باشد!آری مشکل است و من این را قبلا نیز به تو گفته ام.
زن نگاهی به مرد کرد.
-آری به خوبی در ذهن خویش به یاد دارم
مرد کمی مضطرب و خشمگین مینمود .از صدایش مشخص بود.نگاهش را به جلو دوخت:
-دیگر نمیتوانم برگردم و آن زندگی را تحمل کنم.میدانم خیلی ها خوشحال بودند از وضع پیشین من و همواره با تحسین میخواستند مرا همانگونه که بودم وادارند.میدانم میدانم!نفس(به سکونِ ف) تحسین و تشویق بد نیست اما آن لحظه که شرور و بدی تورا تشویق میکند دیگر باید بخودت شک کنی!و بد تر از آن وقتیست که هم خوبی و هم بدی تورا تشویق میکنند.
زن با صدای نوازشگر گفت:
-حل آنکه به عدالت تو در کارت ایمان دارم.
مرد با خشم بلند شد.شروع کرد به راه رفتن در خانه.زن با چشمانش رفت و برگشت مرد درون اتاق پذیرایی را نگاه میکرد.خانه کوچک بود.تک اتاق خانه درست رو به روی آشپزخانه در طرف دیگر خانه قرار داشت و کنار آن دری فلزی و کوچک برای حمام و دستشویی بود. پذیرای درست وسط خانه بود که با یک در بزرگ چوبی به راه پله ساختمان متصل میشد.
-نه!این برای من غیر ممکن است!چگونه بپذیرم در تمام این سال ها عادل بودم حال آنکه یک روی عدالت زشتی است و یک روی آن زیبایی.عدالت هر چه که باشد یک رویش زشت است اما برای ظالمان واز سوی دیگر به عدالت رفتار کردن هرچه که باشد خود نوعی عمل نکردن است به بی عدالتی و این اصلا برای ظالمِ طرفدارزشتی پسندیده نیست !حال آنکه آنان که ظلمت شب را میخواستند هم، مرا تحسین میکردند.
مرد سر جایش می¬ایستد.به طرف همسرش خیز برمیدارد.زن از جایش بلند میشود اما قدمی جلو نمیآید.مرد روبه رویش می¬ایستد و شانه هایش را در دستانش میگیرد و در چشمان چون شب سیاه زن که در زیر سایبان ابروهای شکیلش خودنمایی میکرد نگاه کرد.او نیز رخ شوهرش خیره گشت.
-تو!تو به من بگو.مگر نگفته ای پشتیبان من هستی پس به من بگو چگونه ممکن است هرگز بیعدالتی را از اعمال تو رنجش خاطری فرا نگیرد و نیز هم از سوی اینها و هم از سوی کسانیکه خوبی را گسترش میدهند تشویق شوی؟آیا جز این است که من به کارهای بیهوده ای که به ظاهر کار خوب نامیده میشوند سرگرم هستم و با این سکوت مرگبارم راه را برای ظالم فراهم کرده ام ؟آیا جز اینست؟
-اما باز میگویم که من به تو ایمان دارم!
مرد آرام میشود و شانه های زن را رها میکند اما همچنان نگاهش بر چهره او ثابت مانده است.
-ایمان تو به من همیشه برای من تکیه گاه محکمی در تاریکی خطرات بوده،لکن مسئله ایمان تو نیست،بلکه من امروز حیات ظلم را در زیر سایه سکوت خویش حس میکنم و این دردآور است.من نمیتوانم دیگر....نمیتوانم....باید خودرا برهانم از این مرگ طولانی، آری باید به زندگی بگریزم!
-من میدانم تو هرگز به ظلم کمک نکرده ای آنچه بوده هرگز از قصد از سوی تو عمل نشده.من تورا میشناسم.من قلب پاک تورا میشناسم.
-آری!ولی به عدالت زیبا هم کمک نکرده ام.
مرد صدایش آرام تر میشود و سرش را به پایی می افکند
-چگونه ناخود آگاه وجودش را پذیرفته بودم و بیتفاوت از کنارش میگذشتم؟آیا این خود بزرگترین کمک به آن نیست؟
مرد برگشت رو به تلویزیون ایستاد .آنرا خاموش کرد .
زن به طرف مرد آمد.با یک دستش بازو و با دست دیگرش ساق دست مرد را آرام در برگرفت.
بوی عطرش مرد را آرام تر کرد.
-اخبار از اسم تو پر شده.دیدی؟اخباری سراسر تهمت و افترا و دروغ های بی پایه و اساس که بر روح آدم چنگ میزند.تا دیروز این همه مورد تایید همه بودی و امروز اینطور سنگسارت میکنند.باورش برایم دشوار است.اما من میدانم هیچ یک از این نسبت ها به تو و کارهایت روا نیست.آه!خدای من امروز به دشمنی بی بدیل برایشان بدل شدی!
مرد لبخندی زد.سنگینی غم اتفاقات را میشد از انحنای لبانش دید.رگه ای از جوی اشک بر گونه زن جاری شد.مرد آن را پاک کرد.
-مشکل همین جاست همسر عزیم!.من مورد قبول همه بودم تا زمانی که در برابرشان سکوت میکردم و یا بهتر بگویم کرنشی نامحسوس با سکوت!.باری این اخبارهم قهرمانی از من میساخت که مرا به آنچه که میخواستند بیشتر و بیشتر تشویق میکرد.قهرمانی که برای آنها قهرمان است قهرمان ظالمان!اما امروز وجود مرا به ضرر خودشان میبینند.
هیجانی از غرور و شعف در صدای مرد طنین انداز شد.ادامه داد:
-آری امروز من مرد دیروز نیستم که خاموش باشم.هر جا ظلمی ببینم سد راهش میشوم.زشتی جلوی من قد علم کند با شمیر زیبایی آن را قلم میکنم.من دیگر از تهدید هایشان و اخبار بذله گوی آنان نمیترسم .من امروز فکرمیکنم که دوباره متولد شده ام.و زندگی را از نو آغاز نموده¬ام.حرکتی همگام با تمام کائنات را علیه بدی و زشتی آغاز کرده¬ام.همسر عزیزم!کی و چه وقت دیدی زشتی بی سر و صدا نابود شود؟صدای نابود شدن آنها هم همین سخن پراکنی هاست که میبینی و میشنوی .
زن شادمان بود از شادمانی شوهرش.با خجالت گفت:
-پس مرا ببخش!
مرد ساکت شد.زن سرش را پایین انداخت.
-نه!تو مرا ببخش که مدتهاست با شی ای بی تفاوت زیسته ای و خفته ای!میدانم هنوز آنروز شب را به یاد داری که تلنگر تو به من مرا از شب تا صبح بیدار نگه داشت و در فکر فرو رفتم.صبح که¬ از خواب برخواستی، من به تو گفتم که چه خواهم کردم و از این پس قصدم چیست و تو با خوشحالی از تصمیم من حمایت کردی.من از دهه چهارم زندگی خویش اینگونه با سخن تو بیدار شدم.وانگهی نمیخواهم با پشتیبانی از من کمر روحت خرد بشود.
زن جا خورد.متعجب نگاه شوهرش کرد.
-از من میخواهی رها کنم؟بگذار این سخنت را نشنیده بگیرم، حتی اگر هرگز وعده ای را که در روز اول به تو دادم نبود، باز این عشق تو بود که سراسر وجود مرا در برمی¬گرفت.حال چگونه میخواهی که اکنون که در شکوه زندگی خویش غوطه میخوری مرا از این لطف محروم کنی؟نه .این عادلانه نیست عزیزم.
هر دو با محبتی خاص نگاهی به هم کردند.سرهایشان آرام آرام به هم نزدیک تر میشد.پنجره 4گوش اتاق پذیرایی که به خیابان باز میشد آن دو را در قاب خویش جا داد.لب هایشان به هم گره خورد.رعد و برقی زده شد.بارانی آرام شروع به باریدن کرد.آسمان سبک تر میگشت و پنجره میزبان قطره های باران شد.



پایان!
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام دوست جوان من. با مهر و ارادت به شما و‌ پیش‌فرضِ ذهنی‌تان در نوشتن داستان «گریز» نقدم را تقدیم می‌کنم. ‌آیا سوژه داستان شما عدالت و سکوت نکردن است؟ اگر این باشد شما اصلا داستان ننوشته‌اید و بیشتر یک موقعیت سه خطی را گسترش داده‌اید که نامش داستان نیست.
زوجی عاشق دچار بحران شده‌اند. مرد داستان دچار یک بُهتان است و زن داستان دلداری‌اش می‌دهد که کنارت هستم. مرد دیگر نمی‌خواهد سکوت کند. این همه خود هزار و اندی کلمه نوشته شده داستان فرضی شماست. توصیفات شما به شدت خوب است. اما لحن داستانی‌تان آشکارا دور از لحن داستان‌نویسی است. حالا لحن چیست؟ لحن به قولی استراتژی داستان‌نویسی است! فضا حسی است که از ارتباط با موقعیت و زمینه به مخاطب دست می‌دهد. فضا حال و هوای مسلط بر داستان است که به هیچ وجه قابل دیدن نیست و فقط می‌توان آن را در لابه لای کلمات داستان حس کرد. گاه فضا و رنگ، عنصر غالب بر داستان می‌شود و موضوع و طرح داستان را تحت‌الشعاع قرار می‌دهد. مثل نویسنده‌ای که می‌خواهد در مورد یک مکان خاصِ وحشت‌آفرین، چیزی بنویسد. البته فضا غالبا در داستان‌هایی که مبهم، اسرارآمیز، شاعرانه و یا خیالی باشند، استفاده می‌شود. در واقع فضا، استعاره‌ای است برای احساس و ادراک از یک واقعه و یا به زبانی دیگر، فضا یا حال و هوا، هوایی است که خواننده به محض ورود به دنیای داستان، تنفس می‌کند.
در ایجاد فضا، همه عناصر داستانی از جمله زاویه دید و موضوع دخیل هستند و نباید تصور شود توصیف عوامل صحنه برای ایجاد فضایی خاص کافی است.
لحن آهنگ بیان نویسنده است که به مقتضای موضوع عمل می‌کند. زاویه دید نیز به‌عنوان عامل اجرایی لحن از اهمیت زیادی برخوردار است، طوری که کارکرد غلط آن به شکست داستان منجر می‌شود. در حقیقت لحن، ارتباط مستقیمی با موضوع و زاویه دید دارد.
لحن با واژگان، بافت جمله، شکل‌های دستوری جملات، ضرباهنگ کلمات، دیالوگ و طرح داستان عجین است. اگر از کلمات و جملاتی که حاکی از شادی است، استفاده شود، باید کل موضوع هم شاد و کمیک باشد.
پس همان‌طور که گفته شد، لحن، شیوه پرداخت نویسنده به اثر است طوری که خواننده آن را حدس بزند، درست مثل لحن گوینده تلویزیون که بیننده می‌تواند از طرز برخوردش به بد و یا خوب بودن خبر پی ببرد. بنابراین در هر اثری می‌توان با بهره‌گیری از لحن مناسب به بافتی لطیف، خشن، سُست و محکم دست یافت. اکنون با توجه به این درس نامه بهتر می‌توانیم مشکلات لحن را در داستان شما ردیابی کنیم
نمونه:
مرد، نگاهی به زن کرد:
-همه چیز روزی تمام میشود! ولی تو نباید اینگونه بر خودت سخت بگیری!
-میدانم هر چیزی روزی تمام میشود، اما نگرانم دیگر آن روز فرصت نباشد.
مرد لبخندی زد.
-فرصت نیز همیشه هست،این ما هستیم که به آن جامه عمل میپوشانیم و یا آن را نفله میکنیم.
زن با نگاهی نگران،و صدای دارای اضطراب گفت:
-با خود نگفته ای کاش هرگز شروع نکرده بودم؟
مرد ناگهان جا خورد.این را از بازشدن ناگهانی چشمانش میشد فهمید.
-آه!باورم نمیشود،این تویی؟!همسر من؟همانکه همواره تنها مشوق من در بزرگترین و سخت ترین کار ها بوده!؟وانگهی برایم سخت است بپذیرم که تو مرا به بازگشت از راهی میخوانی که تو خود مرا به وجود آن آگاه کرده ای!
زن، خودش را جمع کرد.
نمونه :
-من همواره حامی تو خواهم بود.اما... اما چگونه بنشینم و خرد شدن آبرو و عزت و زحمت چندین ساله تو را نظاره باشم، حال آنکه کاری از دستم ساخته نیست. من پشتیبان تو هستم ولی... نه نه! من پشتیبان تو نیستم. من کشتیبان عشق و زندگی تو بوده‌ام. اما حالا که تو در مسیر پر پیچ و خمی پا گذاشته‌ای پشتیبان بشوم؟ این بزدلانه است. این را فقط منطق تایید می‌کند و تو میدانی مرا سروکاری با منطق نیست و اگر هم باشد آن فقط عشق توست.
نوری از امید در چشمان مرد درخشید. مرد در حالی که کنار زن روی مبل دو نفره نشسته بود،دستان سفید و سرد زن را در دستانش گرفت.
-من سختی باری را که به دوش کشیدم بر دوش تو نیز میبینم و با تک تک ذرات وجودم درک می‌کنم. اما ای کشتیبان!بازگشت برایم سخت است و گویی غیر ممکن! میدانی روزها را مانند مجسمه زیستن چگونست و یا اینکه در شب‌های فراگیر زشتی، نبودنت با بودنت تنها فرقش در همین لغتش باشد! آری مشکل است و من این را قبلا نیز به تو گفته‌ام.
زن نگاهی به مرد کرد.
-آری به خوبی در ذهن خویش به یاد دارم
می‌بینید لحن شما چقدر دور از ارتباط فن داستان‌نویسی و ایجاد زیبایی‌شناسی کلامی و به اصطلاح آرکاییک است. آرکاییک چیست؟ زبان، همواره در طول زمان، در دو بخش دستوری، یعنی صرف و نحو دچار تغییر و تحول می‌شود و آرکائیسم یا باستان‌گرایی عبارت از به‌کار بردن واژگان منسوخ یا شیوه‌ی نحوی قدیمی و غیرمتداول در شعر و نثر معاصر است. باستان‌گرایی بر دو نوع است: ۱- باستان‌گرایی واژگانی ۲- باستان‌گرایی نحوی.
در باستان‌گرایی واژگانی شاعر از واژگان مهجور یا تلفّظ‌های قدیم‌تر کلمات استفاده می‌کند و در باستان‌گرایی نحوی، شاعر به جای شعر گفتن در هنجار طبیعی دستور زبان، از دستور زبان گذشته پیروی می‌کند. از بین شاعران معاصر، مهدی اخوان ثالث،‌ احمد شاملو و محمدرضا شفیعی کدکنی باستان‌گرایی را به‌عنوان محملی برای ایجاد فخامت و شیوایی زبان خویش برگزیدند و به‌کار بردند. باستان‌گرایی واژگانی و نحوی در شعر هر کدام از شاعران نام برده شده، جایگاه خاصی دارد. بی‌شک می‌توان اخوان ثالث را سرآمد شاعران مورد نظر در این خصوص دانست و پس از آن نیز به ترتیب احمد شاملو و شفیعی کدکنی قرار می‌گیرد.
آرکائیسم در داستان کوتاه:
داستان کوتاه، محصول پر طرفدار ادبیات اروپایی قرن نوزدهم، پس از ورود به مرزهای زبان فارسی و پذیرش در این ساختار فرهنگی، دستخوش دگرگونی‌هایی شد. داستان‌نویسان ایرانی درصدد بر آمدند تا این ساختار ادبی وارداتی را به نوعی با مشخصه‌های فرهنگی ایرانی متعادل و متناسب کنند. یکی از راه‌های دست‌یابی به این هدف، پناه بردن به ساختارهای ادبی کهن بوده و هست. استفاده از این ساخت‌های لفظی و معنوی به نسبت قدیمی، باستان‌گرایی «آرکائیسم» نام دارد.
نمونه:
-تو! تو به من بگو. مگر نگفته‌ای پشتیبان من هستی پس به من بگو چگونه ممکن است هرگز بی‌عدالتی را از اعمال تو رنجش خاطری فرا نگیرد و نیز هم از سوی اینها و هم از سوی کسانیکه خوبی را گسترش میدهند تشویق شوی؟ آیا جز این است که من به کارهای بیهوده‌ای که به ظاهر کار خوب نامیده میشوند سرگرم هستم و با این سکوت مرگبارم راه را برای ظالم فراهم کرده‌ام؟ آیا جز اینست؟
-اما باز میگویم که من به تو ایمان دارم!
داستان شما نمی‌تواند تاثیرگذار مفهوم‌گرایی باشد. امیدوارم مفید بوده باشم. ارادتمندم

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت