آموزش مهارت‌ها به داستانی‌ترین زبان ممکن




عنوان داستان : بله ی بزرگ ،نه ی بزرگ
نویسنده داستان : صفورا بدیعی

توی پارک همه ی بچه موش ها مشغول بازی بودند.
اما موشالو دم مامان موشی را گرفته بود و پشت مامان قایم شده بود.
تیز موش دوید و دست موشالو را گرفت.
- می آیی بازی ؟
یک بله کوچولو از دهان موشالو بیرون پرید.
بله کوچولو ،آن قدر ریزه میزه بود که قل خورد وقل خورد و رفت پشت گلهای صورتی!
تیز موش بله کوچولو را ندید.تندی دوید و با بقیه بچه موشها قایم موشک بازی کرد.
خانم تپل موشیان جلو آمد .
- سلااام،عزیییییزم!چه موش نازی شدی موشالو جان!گوش هایت چه قدر بزرگ شده! باید یه بوس گنده روی لپ هایت بکنم.
اما موشالو بوس دوست نداشت.
یک نه ی کوچولو از دهانش پرید بیرون.
نه کوچولو تیلیک و پیلیک ،چرخید و چرخید.رفت توی چاله پر از آب و شالاپ و شولوپ شنا کرد.
خانم تپل موشیان نه کوچولو را ندید.یک بوس آب دار روی لپ موشالو کرد!
موشالو کله اش داغ شد،سبیل هایش هم فر فری شدند.درست مثل وقتهایی که تب می کرد.
آقای بستنی فروش داد زد:
- بستنی آی بستنی،واسه موش با هوش بستنی!
رسید به موشالو.
- بستنی پنیری می خواهی موش سیبیل فرفری؟
موشالو آب دهانش را قورت داد.هر کاری کرد تا یک بله ی بزرگ بگوید. نشد که نشد!
یک بله ی کوچولو از دهانش بیرون پرید. بله کوچولو سوار باد شد و رفت آن دور دورها.آقای بستنی فروش بله کوچولو را ندید و دور و دورتر شد.کله موشالو هم داغ و داغ تر شد.دم مامان موشی را ول کرد.
یک نفس بلند کشید.گوش های درازش را تکان تکان داد و به آقای بستنی فروش گفت: بله!
یک بله ی بزرگ . بله آن قدر بزرگ بود که رسید به گوشهای گنده ی آقای بستنی فروش.
- بفرما آقای سبیل فرفری،بخور نوش جانت!
مامان سه تا پول موشی به آقای بستنی فروش داد.
موشالو تندی بستنی را گرفت.
- اووووم چه بستنی پنیری خوشمزه ای!
خانم تپل موشیان دم درازش را پیچ و تاب داد.چشم هایش گرد شد وگفت:آفرین عجب بله ی بلندی! بایدیک بوس دیگر روی آن یکی لپت بکنم.
موشالو دوباره نفس بلندی کشید .پنجه های مو شی اش را روی لپش گذاشت و گفت: نه ،آخه من بوس دوست ندارم.
نه ی بزرگ رفت و جلوی چشم های خانم تپل موشیان ایستاد.
چشم های خانم تپل موشیان گرد و قلنبه شد.
زودتر می گفتی جانم.بیا اینم یک بوس پروازی! -
بعد کف دستش را بوس کرد و به طرف موشالو فوت کرد.
تیز موش خندید و گفت:حالا می آیی بازی؟
موشالو خندید، یک نفس بلند کشید،سبیل هایش را صاف کرد و گفت: بله
یک بله ی بزرگِ بزرگ.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم صفورا بدیعی سلام
خوشحالم اثرتان را برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. هم داستان را خواندم و هم یادداشتی که برای منتقد گذاشته بودید. در یادداشت اشاره کرده‌اید که چند داستان با شخصیت واحد (منظور با همین موش‌ها) نوشته‌اید و می‌خواهید نظر منتقد را بدانید. خوشحالم بگویم اتفاقا داستان شما با وجود کلیشه‌هایی که دارد و در سطرهای بعد به آن‌ها اشاره خواهم کرد، داستان بانمکی از آب درآمده و خواندنی است. حالا کمی صبورتر باشید که صبر در داستان‌نویسی به کارتان خواهد آمد و اجازه بدهید ابتدا به ارزش داستان‌های کودک اشاره‌ای داشته باشم و یا دست‌کم مواردی را با هم مرور کنیم. قطعا می‌دانید که پایین آمدن سن مخاطب به معنای ساده‌تر شدن کار نیست اتفاقا هرچه سن مخاطب پایین‌تر باشد کار نویسنده سخت‌تر است چون در واقع عرصه بر نویسنده تنگ‌تر می‌شود. وقتی مخاطب داستان کودک است، نویسنده نه تنها به سوژۀ مناسب برای کودکان، بلکه به زبان مناسب، به کلمات مناسب و به همۀ عناصر متناسب با این گروه سنی نیاز دارد. کار تخصصی است. شاید به نظر برسد حالا که مخاطب کودک است می‌شود هر ماجرایی را به هر شکلی نوشت در حالیکه اصلا اینطور نیست. می‌خواهیم ببینیم در داستان شما چه داریم. موش کوچولویی داریم که نمی‌تواند بله‌ها و خیرهای اساسی را با صدای بلند و به موقع به زبان بیاورد و به همین خاطر مدام دچار مشکل می‌شود. مثلا از بوسیده شدن خوشش نمی‌آید اما نمی‌تواند بگوید و مامانش تندتند او را می‌بوسد و یا بستنی می‌خواهد اما نمی‌تواند به بستنی‌فروش با صدای بلند بله بگوید و ...این خلاصه‌ای است از آنچه در این داستان با آن رو‌به‌رو هستیم. خوب پیداست که داستان می‌خواهد یکی از مهارت‌های کاربردی برای کودکان را هم آموزش بدهد: مهارت «نه» گفتن که خیلی خیلی هم خوب است و تا اندازه‌ای در انتقال مهارت مورد نظرتان موفق شده‌اید. یک کتاب هم در این زمینه به خاطر دارم به اسم «به کبوتر اجازه نده اتوبوس براند» نوشتۀ مو ویلمز به ترجمۀ زهرا احمدی. در آنجا هم نویسنده مهارت «نه» گفتن را آموزش می‌دهد و آموزش مهارت آنچنان در تار و پود داستان تنیده شده و آنچنان به خورد آن رفته است که دیگر دیده نمی‌شود اما در هر حال مهارتی است که به مخاطب انتقال پیدا می‌کند. یکی از نکته‌هایی که لازم است به آن توجه داشته باشید، انتخاب سوژه و عناصر نو و خلاقانه است. یادمان باشد که داستان، داستان کودک است. می‌دانید در داستان کودک چقدر ازهمین عناصر استفاده شده است؟ تا دلتان بخواهد داستانی که در آن موش کوچک و بزرگ باشد داریم. همین حالا اگر بخواهیم داستان‌هایی که خوانده‌ایم مرور کنیم حتما به فهرست پر و پیمانی خواهیم رسید درست است؟ مثلا داستان «پنیرک» نوشتۀ فاطمه ابطحی، داستان «موش بازیگوش» نوشتۀ سرور پوریا، داستان «دعای موش کوچولو» نوشتۀ کلر ژوبرت، داستان «موش سر به هوا» نوشتۀ فرهاد حسن‌زاده، داستان «یک گربه و پنج موش» نوشتۀ مصطفی رحماندوست، داستان «گربه‌ای که موش‌ها را دوست داشت» نوشتۀ محمد محمدی، داستان «موشی و درخت سیب» نوشتۀ یوشی‌ اُناکائه به ترجمۀ عبدالوحید ایزدپناه، داستان«نوش جان موش کوچولو» نوشتۀ اریک باتو به ترجمۀ ویدا رامین، داستان «شش شاگرد تازه» نوشتۀ فرانتس براندبرگ به ترجمۀ وحید نیکخواه آزاد و...و...و... می‌بینید چقدر زیاد است؟ تازه این‌ها فهرست بهترین نمونه‌ها از حرفه‌ای‌ترین نویسنده‌ها و جدی‌ترین ناشران کتاب کودک بود وگرنه اگر قرار باشد کتاب‌های به اصطلاح سوپرمارکتی را فهرست کنیم که به تنهایی یک کتاب خواهد شد. نمی‌خواهم بگویم چون داستان‌های کودک با شخصیت موش‌ها از قبل نوشته شده‌اند، شما دیگر نمی‌توانید با شخصیت موش‌ها داستان بنویسید خیر، معلوم است که چنین حرفی از اساس درست نیست بلکه منظور این است تا یادآوری کنم که اگر قرار است داستان کودک بنویسیم لازم است برویم سراغ سوژه‌ها و شخصیت‌های تازه‌تر یا اگر قرار است باز هم از همان سوژه‌ها و همان شخصیت‌های داستانی استفاده کنیم، به نگاه تازه‌تری نیاز داریم. بد نیست از زاویه‌های دیگری هم ببینیم. ماجرای جالب‌تری طراحی کنیم. یک کمی هم برویم سراغ آشنایی‌زدایی. اگر قرار باشد همه‌اش گذشته را تکرار کنیم، آثارمان یا گرته‌برداری از سایر آثار می‌شوند و یا در بهترین حالت، کلیشه‌ای و کسالت‌بار. ببینید مثلا شیر و باغ‌وحش و ... در اغلب داستان‌های کودکان وجود داشته و دارد اما سوسن طاقدیس داستانی می‌نویسد به اسم «قدم یازدهم» که در آن بچه‌شیری از قفسی که درش باز مانده بیرون می‌آید اما چون همیشه توی قفس ده قدمی راه رفته و بعد از قدم دهم، سرش به میله‌های قفس خورده است، بیرون از قفس هم قدم یازدهم را برنمی‌دارد و بعد از ده قدم زیر بوتۀ گل یاس می‌نشیند و همان‌جا خوابش می‌برد در حالیکه تمام شهر پریشان شده‌اند و به دنبال بچه‌شیر فراری می‌گردند. می‌بینید نویسنده با یک شخصیت‌ تکراری و با عناصرکلیشه‌ای مرسوم در داستان‌های کودک چه کار بزرگ و متفاوتی انجام داده است؟ این داستان از آن داستان‌هاست که لایه‌لایه ‌اند و هم مخاطب کودک و هم مخاطب بزرگسال را راضی می‌کنند. یا مثلا در داستان «ماه بود و روباه» نوشتۀ آناهیتا تیموریان ، روباهی که در اغلب داستان‌های کودک حیله‌گر بوده و مدام به دنبال نقشه‌کشیدن و آزار رساندن به مرغ و خروس‌ها، در این داستان، عاشق ماه می‌شود و ماه را با خودش به خانه می‌برد و برایش غذا می‌پزد و از آن نگهداری می‌کند اما ماه هر شب لاغر و لاغرتر می‌شود تا اینکه بالاخره روباه، ماه را به آسمان برمی‌گرداند. داستان در عین داستان بودنش دارد دربارۀ حرکت ماه به دور زمین هم اطلاعات علمی ارائه می‌کند اما با ساده‌ترین و داستانی‌ترین زبان ممکن. اصلا مفاهیم عمیق و چندلایه و آموزش غیرمستقیم مطالب اخلاقی و اجتماعی و علمی و غیره به کنار. داستان به نوآوری و جذابیت که نیاز دارد درست است؟ ویژگی سرگرم‌کنندگی را که نمی‌توانیم از آن بگیریم پس دست‌کم کاری بکنید که تر و تازه و متفاوت و خواندنی باشد. مثلا کتاب «سگی که قار قار می‌کرد» نوشتۀ فریبا کلهر را در نظر بگیرید. این کتاب مجموعه داستان کوتاه است. سگی به مطب دکتر می‌رود که به جای پارس کردن یا قار قار می‌کند یا کوآک کوآک یا جیک‌جیک و ....چرا؟ چون همۀ آن حیوانات را قورت داده است. در داستان دیگری از همین مجموعه یک حبه قند و یک قاشق چایخوری در یک فتجان چای با هم بازی می‌کنند و وقتی قاشق چایخوری دنبال قند می‌دود قند آب می‌شود و قاشق آن را گم می‌کند. شما توانایی‌اش را دارید، پتانسیل داستان‌نویسی برای کودکان در شما وجود دارد که ویژگی بسیار خوبی است پس به دنبال سوژه‌ها و مفاهیم تازه‌تری هم باشید. اگر واقعا به نوشتن داستان‌های کودک و یا نوجوان علاقمند هستید، بهترین آثار کودک را بخوانید. هم آثار ترجمه و هم آثار تألیفی را بخوانید. بسیار بخوانید و به تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت