گزارش عاشق شدن ساده است و نمایش چگونگی‌اش دشوار




عنوان داستان : ترسوی خوش قول
نویسنده داستان : علیرضا نژادصالحی

ما بهترین اتفاق مجازی هم بودیم، که خیلی زود به دنیای واقعی هم رسوخ کردیم. همه چیزم از یه پست ساده توی فیس‌بوک شروع شد. داستان کوتاهی که من نوشته بودم و کتابی که نازنین زیر همون پست به من معرفی کرد. من دانشجوی معماری تهران بودم و عاشق نویسندگی، نازنین هم با ۳۰۰-۴۰۰ کیلومتر فاصله از من، تو رشت، روانشناسی می‌خوند. اونم هنرمند بود و عاشق نقاشی. اونقدر باهم وجه اشتراک داشتیم که تو مدت خیلی کوتاه کاملاً با هم دوست شدیم. نه از این دوستی‌هایی که این روزا بین دختر و پسرا می‌بینید، نه! نه من اسم نازنین رو توی فیس‌بوکم بین دوتا قلب قرمز نوشته بودم، و نه اون مثل دخترای امروزی نوشته بود «مبتلا» به فلانی، که انگار طرف دردی، مرضی، چیزی گرفته‌. ما واقعاً رفیق بودیم. یه انسان با دو جنسیت! من نسخه‌ی پسرونه‌ی نازنین بودم و نازنین هم نسخه‌ی دخترونه‌ی من. سلایق و علایق مشترک‌مون اونقدر زیاد بود که می‌تونستیم تموم طول روز رو باهم حرف بزنیم و موضوع کم نیاریم. نزدیکی افکار و عقایدمون به شکلی بود که خیلی وقتا حرفی که توی ذهن اون یکی بود رو، قبل از این‌که به زبون بیاره، پیش‌بینی می‌کردیم. بزرگترین نقطه اشتراک‌مونم این بود که هر دو از روابط عاشقانه آبکی، که امروز عاشق می‌شدن و فردا فارغ، بیزار بودیم. واسه همینم وقتی باهم صمیمی شدیم، به هم قول دادیم بهترین دوستای هم بمونیم. بدون این‌که شکل رابطه‌مون رو عوض کنیم. بدون این‌که آبکیش کنیم. این هم وجه اشتراک دیگه‌ای بود؛
شروع نمی‌کردیم، چون از خراب شدن می‌ترسیدیم.
و شدیم بهترین دوستایِ جنس مخالفِ هم.
۲ سال که از دوستی‌مون گذشت، برای اولین بار همدیگرو از نزدیک دیدیم. تعطیلات عید رو رفتم شمال و تو یکی از کافه‌های رشت قرار گذاشتیم.
از عکس‌هاش ریزه میزه‌تر و خوشکل‌تر بود. مطمئن نیستم همه‌ی آدما از این فانتزی‌ها برای خودشون دارن یا نه، اما تو فانتزی‌های من، دختری که عاشقش می‌شدم قد بلندی داشت. چشماش آبی بود و پوستش هم سبزه بود. اما نازنین نه سبزه بود، نه قد بلندی داشت و نه چشماش آبی بود. اصلاً نازنین دختر فانتزی من نبود! اما چشمای مشکی و کشیده‌ش، تو همون برخورد اول پدر دلم رو در آورد و تموم فانتزی‌هام رو زیر سوال برد. آخرِ همون قرار ملاقات فهمیدم که حسم بهش فرق کرده. توی اون دوسال هم انقدری باهم ایاق شده بودیم که مطمئن باشم این حس بیشتر میشه، نه کمتر. اما از به زبون آوردنش ترسیدم. ما از همون اول به هم قول داده بودیم که این شکلی خرابش نکنیم. قول داده بودیم که همیشه برای هم دوستی باشیم از جنس مخالف. همین و بس.
من ترسیدم. ترسیدم از بدقول شدن پیش بهترین دوستم.
ترسیدم از شروع کردن و خراب شدن.
رابطه‌ی من و نازنین دوسال دیگه هم ادامه پیدا کرد. درد و دلای ما باهم و چیزایی که از هم می‌دونستیم رو شاید هیچکس به غیر از خودمون دوتا نمی‌دونست، حتی خونواده‌هامون، و این خیلی بیشتر از یه دوستی معمولی بود. اگه پسری بهش ابراز علاقه می‌کرد و می‌خواست یه رابطه عاطفی شکل بگیره، به من می‌گفت! من هم بدون استثنا اونقدر توی حرفاش کنکاش می‌کردم تا یه عیبی روی پسر مردم بذارم، و از اونجایی که همیشه نظرات‌مون هم‌سو بود، نازنین هم خیلی محترمانه طرف رو دک می‌کرد. شایدم می‌خواست غیر مستقیم به من بفهمونه؛
«هرچی تو بگی!»
رابطه‌ی ما روی همین مدار مستقیم حرکت کرد، تا این‌که یه روز اومد و گفت خواستگار داره. با این‌که دلم لرزید، با این‌که از تصور بودن مردی کنارش دل‌پیچه گرفتم، اما فکر کردم شوخیه، درحالی که نبود. خیلی زود همه‌چی جدی شد. تا مدت‌ها به آخرین مکالمه‌مون فکر می‌کردم، اونجا که برای خداحافظی گفت:
«شاید این آخرین باری باشه که باهم حرف می‌زنیم و یه جور خداحافظی باشه. نمیخوای چیزی بگی؟»
و من با این‌که یه دنیا جمله‌ی عاشقانه بیخ گلوم حناق شده بود، گفتم براش آرزوی خوشبختی و موفقیت می‌کنم و امیدوارم نقاش معروفی بشه و یه روز منو به گالریش دعوت کنه. اونم گفت اگه کتابم رو چاپ کنم حتماً توی جشن امضای کتابم شرکت میکنه. همین! و تموم شد.
بعد از اون دیگه هیچ نشونی از هم نداشتیم. فیس‌بوکش رو دی‌اکتیو کرد، شماره‌ش رو عوض کرد و تموم راه‌های ارتباطی‌مون رو از بین برد.
نمی‌تونستم فراموشش کنم، اما باید این کار رو می‌کردم. شبا به زور می‌خوابیدم و کابوس می‌دیدم. شنیدن ناگهانی اسم نازنینش از زبون کسی کافی بود تا توی یه لحظه روح از بدنم جدا بشه. همیشه هم با یه تلاش مسخره همه‌ی این احساسات رو با جمله‌ی گول‌زننده‌ی «ما به هم قول داده بودیم» سرکوب می‌کردم. اما حقیقت همون بود که توی سرم چرخ می‌زد.«من یه ترسوی بازنده‌ بودم...»
همیشه با خودم فکر می‌کردم اگه تو مکالمه آخرمون، مثل همیشه، فقط دنبال یه عیب از خواستگارش می‌گشتم چه اتفاقی می‌افتاد؟ الآن تو چه حالی بودیم؟ اگه یه ترسوی خوش‌قول نبودم چی می‌شد؟ اینا سوالایی بود که روحم رو عذاب می‌داد.
نازنین هرگز منو به گالریش دعوت نکرد، شاید هم به اون مرحله نرسید، نمیدونم. اما من بالاخره کتابم رو چاپ کردم. سال گذشته جشن رونمایی از اولین کتابم بود. نویسنده ۳۵ ساله‌ای که کلی طرفدار داشت. واقعاً انتظار اون حجم از جمعیت رو توی کتاب‌فروشی نداشتم. بین‌شون همه جور آدمی بود. زن و مرد و پیر و جوون. لابلای اون جمعیت پسر بچه ۶.۷ ساله‌ای، که کتابم توی یه دستش و یه بسته‌ی کادو پیچ شده توی دست دیگه‌ش بود، جلو اومد تا کتابش رو امضا کنم. با لبخند گفتم:
«این کتاب مناسب سن شما نیستا مرد جوان.»
بعد کتابش رو امضا کردم. هدیه‌ای که توی دستش بود رو بهم داد و گفت:
«واسه تو.»
بعد برگشت و با نگاهی نگران توی انبوه جمعیت به پشت سرش نگاه کرد. انگار برای رفتن عجله داشت. سرش رو بوسیدم و تشکر کردم. با دلخوری گفت: «بازش کن!»
چند نفری که منتظر امضا بودن خندیدن و خواستن که هدیه‌‌ش رو باز کنم.
یه قاب عکس بود که وقتی بازش کردم با یه پرتره‌ی قدیمی از خودم روبرو شدم که به زیبایی هرچه تمام‌تر تصویر شده بود. توی همون کافه‌ای که اولین بار نازنین رو دیده بودم. امضای نقاش پای تابلو مثل یه سطل آب یخ خالی شد روی سرم؛
«ترسوی خوش‌قول.»
زانوهام به لرزش در اومد. بین اون همه آدم صدای هیچ‌کس رو نمی‌شنیدم. مثل تموم ۸.۹ سال گذشته خاطراتم با نازنین مثل یه فیلم کوتاه چندثانیه‌ای از جلوی چشمم رد شد. با صدایی که برای خودم هم شنیدنش مشکل بود پرسیدم:
«کی اینو کشیده؟»
و پسرک، که انگار منتظر این سوال بود تا ماموریتش رو تموم کنه، انگشت اشاره‌‌ش رو به سمت ورودی کتاب‌فروشی گرفت.
چشمام بی‌اختیار خیس شد. خودش بود. چشم‌هاش رو می‌شناختم. چشمایی که حتی بعد از این همه سال و از این فاصله هم قدرت از پا در آوردنم رو داشتن. لبخند محوی زد. اون به قولش عمل کرد و به جشن امضای کتابم اومد، اون هم با پسرش و هدیه‌ای که داشت این حقیقت رو توی صورتم می‌کوبید که من یه ترسوی شکست خورده‌ام، حتی اگه تموم آدمای این کتاب‌فروشی خلاف این فکر کنن. پسرک انگشتش رو پایین آورد و درحالی که به سرعت دور می‌شد گفت: «خاله نازنین کشیده...»
صداش توی سرم می‌پیچید؛
«خاله» نازنین...
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای علیرضا نژادصالحی سلام
خوشحالم آثارتان را برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. اجازه بدهید بدون اتلاف وقت به اصل مطلب بپردازم. در اثر شما آقا پسر جوانی با دخترخانم جوانی از طریق اینترنت آشنا می‌شود و این دو به هم قول می‌دهند که برای همیشه دوستان هم باقی بمانند بنابراین بعد از اینکه در دنیای واقعی و خارج از فضای مجازی با هم قرار می‌گذارند و یکدیگر را ملاقات می‌کنند، عشق و علاقمندی‌شان واقعی‌شان را پنهان می‌کنند. بعدتر دخترخانم خبر ازدواجش را می‌دهد و می‌رود و سال‌ها می‌گذرد و جوان اگرچه با هجران کنار می‌آید اما همیشه خودش را بابت پنهان کردن عشق سرزنش می‌کند تا اینکه بالاخره بعد از سال‌هاجوان در جشن امضای اولین کتابش دخترخانم را می‌بیند. این مختصری است از آنچه در اینجا با آن مواجه هستیم. می‌دانید اولین خطر انتخاب چنین پیرنگی چیست؟ اولین خطر بزرگ این است که وقتی قرار است از عشق بنویسیم، داستان به شدت پتانسیل در افتادن به دام احساسات‌گرایی یا به اصطلاح سانتی‌مانتال را پیدا می‌کند. به طور کلی پرداخت داستان عاشقانه علی‌رغم ظاهر ساده‌اش بسیار بسیار دشوار است چون تمام مدت روی لبۀ تیغ حرکت می‌کند و هر لحظه ممکن است به قلمرو داستان‌های سطحی و دم‌دستی بیفتد و چرا چنین اتفاقی می‌افتد؟ برای اینکه عشق را باید ساخت تا خواننده باورش بکند و ساختنش در جهان داستان بسیار دشوار است. توضیح اینکه من عاشق شدم و چنین و چنان شد ساده است اما نشان دادن اینکه این‌گونه بود که من عاشق شدم و نمایش اتفاق‌ها کار ساده‌ای نیست. وقتی نتوانیم تصویر درست و کاملی از آنچه به دنبال آن هستیم به مخاطب ارائه کنیم، مخاطب نمی‌تواند با ماجرای آدم‌های داستان درگیر شود؛ تا انتها با جهان آن‌ها بیگانه می‌ماند و به عشق و هجران وشادمانی و اندوهشان اعتنایی نخواهد کرد. یادم است سال‌ها پیش داستان کوتاهی خوانده بودم از امین‌فقیری که چنین پیرنگی داشت. یعنی راوی در کلاس دانشگاه، عاشق همکلاسی دانشگاهی‌اش می‌شد غافل از اینکه زندگی‌ خانوادگی‌شان هیچ‌جوری با هم جور درنمی‌آمد. عشق در آنجا هم به هجران می‌کشید و سال‌ها بعد راوی متوجه می‌شد یکی از شاگردانش پسر همان خانم است؛ اما ویژگی برجسته‌ای که در آن داستان وجود داشت یکی قدرت بیان داستانی فوق‌العاده‌ اثر بود و دیگری ذره‌ ذره ساختن و باوراندن عشق بود آنچنان که خواننده تمام مدت نه‌تنها راوی را همراهی می‌کرد بلکه مدام با او همدری می‌کرد و پابه‌پای او رنج می‌کشید و برایش آرزوی کامیابی داشت. به این معنی که قدرت اثرگذاری حسی داستان بسیار بالا بود و خواننده می‌توانست بی‌هیچ تلاشی و بی‌آنکه اصلا بخواهد، داستان را به خاطر بسپارد اما در اینجا خواننده اصلا عشق را نمی‌بیند فقط گزارش آن را می‌شنود. حالا چه باید کرد؟ روی ابزار بیان داستان کار کنید: روی صحنه، توصیف و تلخیص و نثر و زبان کار کنید. مهمتر اینکه برای رسیدن به شخصیت‌پردازی و خلق شخصیت‌های داستانی برجسته به طور جدی مطالعه و تمرین کنید. در آدم‌های اطرافتان دقیق‌تر باشید. وقتی می‌گوییم یک مرد یا یک آشپز یا یک معلم یا یک عاشق، هیچکدام شخصیت داستانی نیستند بلکه مرد و آشپز و معلم و عاشق هستند مثل میلیاردها نفر دیگه یعنی هنوز به شخصیت داستانی تبدیل نشده‌اند یعنی تیپ هستند. یعنی هنوز هیچ ویژگی و برجستگی خاصی از آن‌ها به نمایش گذاشته نشده‌است که به شخصیت منحصر به فرد جهان داستان تبدیل بشوند هنوز نشده‌اند شخصیتی که بتواند بر مخاطب اثر بگذارد و در ذهن او ماندگار شود. این مرد در داستان شما هم همینطوری است. بین همۀ کسانی که عاشق می‌شوند و فارغ می‌شوند گم می‌شود مگر اینکه او را جوری به نمایش بگذارید که از بین میلیون‌ها نفر بیاید بیرون، از تاریکی بیاید بیرون و در روشنایی جلوی چشم مخاطب بایستد و خودش را و زندگی‌اش را و عاشق شدنش را آنچنان به نمایش بگذارد که مخاطب با سرنوشت او درگیر شود. شخصیت یک ویژگی‌های بیرونی دارد مثل اینکه چهره‌اش چه شکلی است و ریش دارد یا ندارد و چه لباسی پوشیده است و ... که همۀ این‌‎ها به شخصیت‌پردازی کمک می‌کنند اما بخش مهم‌تر و سخت‌تر درونیات این آدم است. روی این‌ها کار کنید. مطالعه و تمرین خستگی‌ناپذیر را فراموش نکنید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت