شاعرانگی را فراموش کنید و صفت را پاک کنید.




عنوان داستان : نمی خواهم بازنده باشم
نویسنده داستان : رضا محمودصالحی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «بازنده» منتشر شده است.

هوای خنک، روز آفتابی،آسمانی آبی،گل های داودی کنار خیابان و صدای جیک و جیک گنجشکان که خلوت عجیب آن خیابان همیشه شلوغ را می شکست همگی دست به دست هم داده بودند تا حال معدود عابران در حال گذر را خوبِ خوب نگه دارند در میان اما امید بی توجه به هیچ کدام از این ها سردرگم و پریشان خاطر، در حالتی میانه دویدن و راه رفتن قدم برمی داشت و زیر لب خودش و هفت جد و آبادش را زیر بار فحش و لعن و نفرین می گرفت و سعی می کرد باز هم تند تر از قبل در حالی که به دویدن نرسد قدم بردارد
گویا همین معدود عابران هم او را آزار می داند، گویا در نگاهشان تمسخر را حس می کرد، فخر فروشی را حس می کرد و نگاه معمول دیگران و حتی لبخند های زیبای شان را نگاه عاقل اندر سفیه و تبسم تمسخر می دید، هنگامی که از درمانگاه میان خیابان می گذشت، پاهایش سست شد، ناخواسته ایستاد و دست روی زانوهایش گذاشت، مانند کسی که تا به حال هیچ پزشکی را ندیده بود به دو مرد سفید پوشی که مقابل در ورودی همان درمانگاه مشغول سخن بودند را برانداز کرد، بی آنکه بداند چشمانش را تیز کرد، نفس هایش را عمیق کرد و سرش را کمی پایین انداخت و در حالی که هنوز به همان جای قبلی نگاه می کرد و جهت چشمانش رو به بالا بود مانند گاو مسابقات اسپانیایی به آن لباس های سفید را پارچه های قرمز می دید که باید با حمله آن ها را تکه پاره می کرد قدم برداشت تا به آن سمت خیابان که درمانگاه بود برود اما ناگهان با صدای بوق ممتد به خود آمد، نگاهی کرده بی آنکه متوجه شده باشد یک باره به میانه خیابان آمده بود، مرد راننده از پراید سفیدش پیاده شد و شروع به داد و بی داد کردن کرد که آهای جوان حواست کجاست؟ نمی گویی الان زیرت کرده بودم؟ اگر زده بودمت که حالا 10 تا صاحب پیدا می کردی، هر چند هم ما می گفتیم بابا به خدا این جوان خام خودش را...
مرد یک سره داشت غر می زد اما امید یک کلمه هم پاسخ نداد، سرش را زیر انداخته بود اما نه بخاطر آنکه خودش را شرمنده راننده می دانست بلکه جز همان لحظه اول که به خاطر صدای بلند بوق توجه اش به سخنان راننده جمع شده بود باز به همان افکار قبلی پناه برده بود و داشت به نتیجه ای که برایش فرستاده بودند فکر می کرد مرد راننده پس از آنکه حسابی داد و بی داد کرد و خودش را خالی کرد، لحظه ای سکوت کرد و بعد برای اقرار گرفتن از امید گفت:فهمیدی پسرجان؟
امید اما پاسخی نداد، مرد این بار بلند تر گفت و بازهم جوابی نشنید برای بار سوم جلو تر آمد دست را زیر چانه امید گذاشت و صورت امید را بالا آورد و صدایش را کمی آرام تر کرد و گفت:پرسیدم فهمیدی پسر جان؟
امید می خواست بگوید چی؟ چی رو فهمیدم اما به خودش گفت اگر این را بگویم باز هم باید یک ساعت اینجا معطل بمانم، من هم که وقت ندارم، حتی چند دقیقه هم غنیمت است، بنابرین پاسخ داد: فهمیدم
و بعد هم گویا جرمی مرتکب شده باشد پا به فرار گذاشت و آن قدر تند تند قدم برداشته بود که مسیره یک ربعه را زیر پنج دقیقه طی کرد،هنوز داخل خانه نشده بود که مادر با تبسمی بر چهره سلام کرد
امید هم با همان کلافگی که داشت آرام و بی جان پاسخ داد و بی اهمیت داخل اتاقش شد و در را هم محکم پشت سرش بست
نمی توانست بشیند، احساس خفگی می کرد، احساس می کرد در یک زندان کوچک بی هوا گیرافتاده است، نگاهی به اتاق انداخت، فضای گرفته اتاق، نور بی روح لامپ های کم مصرف و حتی رنگ سفید دیوار اتاق هم آزارش می داد،آنقدر که گاهی احساس می کرد دیوار ها در حال تنگ شدن هستن و جلو آمده اند اما چند بار که پشت سر هم پلک می زد باز آن ها را همان جای قبلی می دید، خودش می دانستید که هیچ چیز تغییر نکرده و هیچ خبری نیست جز آن نتیجه لعنتی
نتیجه لعنتی آن کنکور آزمایشی...
کیفش را باز کرد و نتیجه را برای بار هزارم وارسی کرد، درست بود رتبه اش نسبت به آزمون قبلی آنقدر پایین آمده بود که مطمئنا با این نتیجه هرگز پزشکی قبول نمی شد
نتوانست تحمل کند تلفنش را برداشت اولین شماره ای که با آن تماس گرفته بود را مجددا گرفت
مرد پشت تلفن پس از چند صدای بوق که هر کدام با وجود زمان اندکش برای امید به شدت طولانی به نظر می رسید تلفن را برداشت:بله امید جان!
آقا ببخشید بازهم مزاحمتون می شوم، گفتید نتیجه کنکور های آزمایشی موسسه چقدر نزدیک به کنکور واقعی است؟
مشاور پشت گوشی که برای بار دوم بود به این سوال جواب می داد بی آنکه نتیجه کنکور اخر امید یادش باشد به خیال خود‌ش برای امید دادن همان کلمات قبلی را تکرار کرد:کنکور های آزمایشی موسسه ما به شدت دقیق و تخصصی هستند و نتیجه نزدیک به واقعی را ارائه می دهند
در میان همین سخنان بود که ی لحظه مشاور از خود پرسید نکند و بعد بله مشاور یادش آمد که نتیجه کنکور آزمایشی امید چقدر بد شده است بنابرین ادامه داد:حالا اینطور هم نیست، آدم های زیادی بودند که تونستند خیلی بهتر از کنکور آزمایشی تست بزنن
آب سرد برای بار سوم روی سر امید ریخته شد، بار اول اعلام نتیجه و بار دوم بار اول پرسش بود و حالا هم دیگر خیالش را راحت که نه بلکه ناراحت کرده بود که قطعا در کنکور پزشکی موفق نخواهد بود
امید زیر لب و آرام گفت : و خیلی ها هم بدتر
مشاور که سخنان امید و حال او را می دید یه ریز پشت سر هم می خواست آن سخنان اول اش را جمع کند و هنوز هم داشت ادامه می داد:اما امید جان جای نگرانی ندارد تو در کنکور های قبلی نتیجه خیلی خوبی گرفته بودی
امید در دلش به سخنان مشاور با تلخی می خندید، می دانست که این ها همه خیال است و هیچ راهی برای از بین بردن این فاصله در این فرصت کم ندارد.
تلفن را قطع کرد زیر چانه اش گذاشت و شروع کرد به غر زدن پشت سرهم:نه نمیشه، نمیشه، حتما یه راهی داره، نمیشه این همه زحمت بکشی و نتیجه نده، چندسال شبانه روز زحمت بکشی، تفریح را، فیلم را سریال را، موسیقی را، گردش را، تفریح را، بازی را، رفاقت را، درد و زهر مار و کوفت و مرض را کنار بگذاری و آخرهم هیچی به هیچی!!
چند لحظه ای آرام شد و باز هم شروع کرد باز غر بزند:الان چیکار کنم؟ الان باید چه خاکی سرم بریزم؟
بعد در حالی که خودش هم می دانست خیال خامی بیش نیست تنها برای آنکه امیدی به خود داده باشد گفت:امید امیدت رو از دست نده، مطمئن باش می تونی موفق باشی،به قول مشاور همیشه یکی نیست، من این همه کنکور آزمایشی خوب دادم فقط این یکی..
بعد باز آن حال نا امیدی اش باز گشت و گفت:اما خوب مهم ترین کنکور آزمایشی هم همینه،
بلند شد، نمی توانست جایی بند شود، نگاهی به برگه نتیجه انداخت:عربی، ریاضی، شیمی، این ها رو این دفعه خیلی بد زدم، این ها.رو جبران کنم درست میشه...
سمت قفسه کتاب هایش رفت هر چه کتاب های سیر و تربچه و مینی و پینی این سه درس بود را جمع کرد و بعد هم فلش کارت های عربی را رویشان گذاشت و گذاشت روی میز مطالعه اش
‌َبی آنکه بداند دنبال چه چیزی می گردد یکی از کتاب ها را باز کرد و شروع کرد به تند و تند ورق زدن
و زیر لب در حالی که به دنبال مطالب می گشت می گفت مبحث فلان، مبحث بهمان
همین که به آن مباحث می رسید قفل می کرد، عقلش از کار می افتاد، مبحث دیگری را باز می کرد و کمی به صفحات زل می زد و بی آنکه متوجه باشد کمی طوطی وار می خواند و بعد به مبحث بعدی می رفت و بعد هم کتاب بعدی...
ذهنش از کار افتاده بود، نمی توانست کلمات را بفهمد، جملات مانند وزنه های سنگین بر روی اعصابش فشار وارد می کرد و احساس گیجی می کرد
طولی نکشید که فهمید تقریبا هیچ چیز از این کتاب ها را نمی تواند درک کند، داشت کم کم تسلیم می شد که فکر جدیدی ذهنش را درگیر کرد؛ کتاب ها را کنار گذاشت و یکی از فلش کارت ها را پیش آورد:طیران، طیران، طیران
هرچه فکر می کرد معنای آن به ذهنش نمی آمد فلش کارت بعدی را درآورد:مطاره، مطاره، مطاره
فایده ای نداشت بعدی را درآورد، فایده نداشت، بعدی و بعدی و بعدی، هیچ کدام هیچ فایده ای نداشت، ذهنش خالی شده بود سفیدِ سفید بدون هیچ رسم و شکلی!!
احساس کرد الان است که دیوانه شود، مگر می شود؟ همین دیروز اگر از او می پرسیدی همه را از بر بود اما حالا چه‌؟ هیچ چیزی به خاطر نداشت
استرس سرتاپای وجودش را گرفته بود، دائم به کنکور فکر می کرد، به اینکه حتما باید قبول می شد
وای اگر قبول نمی شد؟ اصلا نمی خواست درباره ان فکر کن اما گویا این احتمال از هر زمانی نزدیک و نزدیک تر و قوی و قوی تر می شد
خدا نکند، خدا نکند ناخواسته بر روی زبانش جاری شده بود اما نمی توانست به آن فکر نکند
در همین افکار بود که صدای تق تق در، رشته افکارش را پاره کرد، انگاره زورش کرده باشند با بی حالی پاسخ داد:جانم جانم
پدرش بود، آرام در را باز کرد و داخل شد، با انرژی سلام کرد اما امید خیلی بی انرژی پاسخ داد
نزدیک شد و پیشانی امید را بوسید سپس پرسید:حال پسر عزیزم چطوره؟
امید لبخند بی جانی زد و پاسخ داد:ممنون،خوبم
اما خوب نبود، دوست داشت بگوید خوب نیست، بگوید نا امید شده و تمام تیرهایش به سنگ خورده و باید با پزشکی و همه مخلفاتش خداحافظی کند، دلش، می خواست بزند زیر گریه، پدرش را در آغوش بگیرد و برایش درد و دل کند شاید کمی آرام شود، کم کم هم داشت می رفت که چیزی بگوید که پدر زودتر دست به سخن برد و گفت:پزشک آینده بابا الان ساعت دو شبه بخواب فردا باید سرحال باشی، ناسلامتی فردا کنکور داری ها
"پزشک آینده بابا" آب سردی بود بر همه افکار قبلی اش،دیگر نمی خواست حقیقت را بگوید، نمی خواست پدرش را در آغوش بگیرد و می ترسید بپرسد:باباجان، اگه یه وقت پزشکی قبول نشم چی؟
پدرش مدت ها بود او را تنها یک پزشک می دید نه چیز دیگری
می دانست این "پزشک آینده بابا" شدن چقدر برایش اهمیت دارد
بارها دیده بود که هر جا که می نشیند پز می دهد که اری پسرش "پزشک آینده بابا" خواهد بود، هر وقت از او می پرسیدند پس آقا امید کجاست جوابش این بو که برای کنکور پزشکی می خواند تا در آینده "پزشک آینده بابا" شود حالا امید چگونه می توانست بگوید ممکن است همه این تصورات به یکباره فرو بریزد و آوار شود بر سرش
چگونه می توانست به پدرش بگوید که نمی تواند؟
با آنکه کسی که در تمام این مدت شبانه روز را به هم گره زده بود تا آن نتیجه جادویی برای آینده را بگیرد و همه سه سال اش را، شبش را، روزش را در خیال خوش و شیرین لباس سفید پزشکی گذارنده بود اما ترس بزرگ تر از نتیجه نگرفتن، از از دست دادن آن روپوش سفید پزشکی و آوار شدن همه خیالات و آرزوهایش ترس از ریختن آرزو های پدرش بود
همه این ها باعت شد تنها یک کلام بگوید باشه
و در ازای آن یک آفرین از بابای خسته اش بشنود
چیزی از آفرین نگذشته بود که پدر اتاق را ترک کرد، امید هم که دیگر رمقی نداشت افتاد روی زمین
نه بالشتی و نه پتویی، کف اتاق دراز کشید و دستانش را باز کرد، چشمانش را بست و سعی کرد خودش را آرام کند،نمی توانست آرام شود، افکار آشفته اش رهایش نمی کرد و ذهن او را مانند نوک زدن های دارکوب ممتد، تند و پشت سرهم آزار می داد
بریده بود،امید نا امیدِ نا امید شده و بود و رمقی نداشت در یک کلمه حسابی خسته بود، دیگر نمی توانسنت بجنگد، تمام بدنش خستگی را داد می زد، هم ذهنش خسته بود هم تن و جانش، این ایام حتی یک شب هم درست نخوابیده بوده،دوست داشت بگیرد یک دل سیر بخوابد و فردا با خیالی آرام بلند شود
فردا برخیزد و ببینید این لحظات شوم، همه خیال و اوهام و خواب های آشفته بودند اما می دانست این اتفاق خیال نیست، می دانست با آنکه هیچ دلش نمی خواست همه اش حقیقت است، حقیقت محض!
چشم هایش هنوز بر هم بود، می خواست بخوابد اما قلبش نمی ذاشت، مضطرب بود و استرس امانش را بریده بود؛ آنقدر که گویا در دلش رخت شورخانه راه انداخته بود،خودش را می شناخت با این حال نه می توانست بخوابد، نه می توانست بیدار بماند
به خودش گفت، فایده ندارد باید کاری بکنم! حالا که نه می توانم بخوابم نه می توانم بخوانم بگذار کمی خودم را سرگرم کنم مگر فراموش کنم این حال و احوالم را
تلفنش را از جیب درآورد در میان ویدئو هایش همان معدود فیلم های تکراری انگیزشی را پخش کرد تا برای بار صدم ببیند اما امید نمی توانست آن را ببیند، دستش را گرفته بود روی صفحه نمایش گوشی و دم به دم جلو می زد، گویا دنبالش کرده بودند،
در کمتر از 5 دقیقه فیلم تمام شد!! همه اش را جلو زده بود
به دنبال راهکار دیگری افتاد آهنگ موردعلاقه اش را پخش کرد، یک موسیقی آرامش بخش دل‌انگیز که بارها آرامش کرده بود اما این بار نه تنها اثری نداشت بلکه بدترش کرد و به قول معلم ادبیاتش از قضا سرکنگبین صفرا فزود...
همه این اتفاق ها، کم خوابی شدید، اضطراب و استرسش این روزها و به خصوص استرس و بی خوابی امشبش با موسیقی دل نا آرامش که هنوز داشت می خواند او را از خود بی خود کرد
دیگر فکر و ذهنش کار نمی کرد و نمی دانست چه می کند و چه می خواهد
گویا سحر شده این حال ناآرامش شده باشد به جای تمام رفتارهای قبلی اش شروع کرده بود به قهقه های بلند درست مانند دیوانه های سرخوش
با همین حال و احوالش کاغذی را برداشت و با خودکاری که روی میز تحریر بود روی کاغد نوشت:هر چه تلاش کردم نتوانست آرزوهایتان را برآورده کنم، نمی توانم در چشمان تان نگاه کنم،توانش را ندارم دیگران مرا با دست نشان دهندو تمسخرم کنند، همه آنچه برای آینده ام تصور می کردم یک شبه فروریخت...
بعد در حالی که هنوز قهقه می زد ادامه داد:امیدوارم حداقل با این کار یکبار لباس سفید را بر تنم ببینید
از طرف یک بازنده زودهنگام
فرزندتان امید
قلم را انداخت و کاغذ آپنج را در جیب پیراهنش تنها با یک تا تا بتواند در جیب فرار دهد گذاشت و بعد آرام به نحوی که پدر و مادرش در اتاق کناری بیدار نشوند صندلی را از اتاقش به اتاق پذیرایی خانه آورد و دقیقا میانه اتاق گذاشت و بر بالای آن رفت، پیراهنش را در آورد و آن را یک طرف آن را به لوستر اتاق بست و یک طرف را دور گردنش انداخت و زیر لب گفت:نمی توانم شکست بخورم، نمی خواهم بازنده باشم...
و هنوز در اتاقش آن موسیقی داشت می خواند:
دیروز من ، لبریز فردا بود
با مَردم از امید میگفتم...
نقد این داستان از : علی چنگیزی
داستان با شاعرانگی محض شروع می‌شود. نیازی به آن نیست و به داستان هم ضربه می‌زند. توصیفی قابل اعتناست که در خدمت داستان باشد، آن هم توصیف باشد. نه اینکه سرشار از غزل و ترانه و شعر باشد. داستان مطلب دیگری است به چند خط ابتدایی نگاه کنید تا بفهمید چه می‌گویم.
پس از این توصیف شاعرانه و به نظرم نابجا، باز هم متن به سمت و سویی نمی‌رود که از داستان انتظار می‌رود.
داستان باید محکم، قرص و یکه باشد و تن به غزلسرایی و شعار ندهد.
نگاه کنید:
گویا همین معدود عابران هم او را آزار می‌دادند؟
منظور چیست؟ آزار دادن را در طول قصه باید نشان دهید اگر نه می‌شود حرف و طبعاً بی‌اثر.
چرا آزار می‌دادند؟ چه‌گونه آزار می‌دادند؟ دقیقا کی آزار میداد؟ تازه به واژه آزار هم نباید اشاره کنید. گفتم باید آن را نشان دهید.
نوشته‌اید: گویا در نگاهشان تمسخر را حس می‌کرد فخرفروشی را حس می‌کرد و نگاه معمول دیگران و حتا لبخندهای زیبای‌شان را نگاه عقل اندر سفیه و تبسم تمسخر و...
خب؟ همه اینها صفت هستند که باید از کل داستان حذف شوند. به‌جای صفت باید داستان را توصیف کنید. اجازه دهید خود خواننده حس کند که در نگاه فلانی تمسخر هست (گذشته از اینکه دقیقا برایم معلوم نیست که نگاهی که توش تمسخر هست اصلا چه نگاهی است) فخرفروشی؟ فخرفروشی را هم باید نشان دهید.
دوست عزیز هر چه صفت در داستان دارید حذف کنید. از ابتدا تا انتها.
راوی که نباید صفت به کار ببرد.
در شرایطی آن هم در دیالوگ‌ها شما می‌توانید از قول شخصیتی صفت به کار ببرید، اما نه اینکه به‌عنوان راوی صفتی را توی دل داستان بکارید که چندان معنایی هم برای خواننده ندارد.
نشان دهید، نشان دهید و باز هم نشان دهید. صفت‌ها را حذف کنید، حذف کنید و باز هم حذف کنید.
این کار را امتحان کنید و مجددا داستان را سر و سامان دهید و برای ما بفرستید.
از دیالوگ هم استفاده کنید. به جا و منطقی.
هنوز این متن داستان نشده است البته... باز اصلاح کنید. پاک کنید و بسیار پاک کنید.
ممنون.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت