جهان داستان را باید ساخت




عنوان داستان : دغدغه ی،آن شب من.
نویسنده داستان : یلدا وفاخواه

لباس مشکیمو که روش نوشته بود یا زهرا پوشیدم.روسریمو سرم کردم،سربندمم بستم.
اوایل دی،پنجم محرم بود،هوا خیلی سرد بود،کاپشن سبزم رو هم برداشتم،دوسال پیش بابام خریده بود،یکم کوچیک شده بود،ولی بازم خوب بود.
تو حالو نگاه کردم ،مامانم خواب بود.رفتم کنارش و اروم صداش زدم:مامان،مامانی.
چشماشو باز کرد و با صدای خش دارش گفت:جانم
_ قرصاتو گذاشتم بالای سرت،نیم ساعت دیگه باید بخوری.من میرم حسینه سر خیابون،مراسم دارن،فاطمه هم میاد.
_هوا تاریک شده،میخوای باهات بیام تا سر کوچه؟
_نه مامان،میرم دنبال فاطمه باهم میریم،نگران نباش،دیگه به سن تکلیف رسیدم،نه ساله، بزرگ شدم.
_باشه،مواظب باش.زودم بیا
_ چشم..سینا و سهیل دوقلوهای شیطون بیاین اینجا ببینم.
تا چشم به هم زدم با ژست پلیس های وظیفه شناس رو به روم بودن و سلام نظامی میدادن.
_سهیل در خدمت قربان
_سینا در خدمت قربان
خیلی با مزه بودن،به زور جلوی خندمو گرفتم و سعی کردم جدی باشم.
_خب،تکالفیتونو که میدونید،اندازه کافیم راهنمایتون کردم،تا من میرم بیرون و میام حلشون کنید، سوال داشتین میدم.دفترمشقاتونم بیارین کنار مامان بشینید.
دوتاشون همزمان گفتن:بله قربان
بعد از اینکه بوسشون کردم از خونه رفتم بیرون.
به مامانم دروغ گفته بودم،تنها میرفتم.اخه امشب غذا میدادن میخواستم هرجوری شده برای هممون غذا بگیرم.یه هفته ای شده بود که همش یا تخم مرغ میخوردیم یا دوپیازه(نوعی غذا با سیب زمینی و پیاز)ـ
رسیدم به حسینیه،وسطای مراسم بود، فقط خانما بودن.
همه داشتن دعا میکردن و قران میخوندن اما من فقط تو فکر غذا بود،فکر سهیل و سینا وقتی غذارو بهشون بدم،مامانم مریض بود،ولی بیچاره غذای خوبی نمیخورد.
از یه طرف حس شرمندگی داشتم؛اقا امام حسینو خیلی دوست داشتم،اما هر چی تلاش میکردم فکر و تمرکزمو بزارم رو دعا و حرف های مداح نمیتونستم. یک ساعت بعد مراسم تموم شد،یه میز گذاشته بودن جلوی در،یه خانمی وایساده بود؛هر کی میرفت بیرون یدونه غذا بهش میداد.خیلی شلوغ بود،نظم ترتیبی نبود هر کی میخواست زود تر بره بیرون.نوبت من شد،ظرف یکبار مصرف سفیدو گذاشت تو دستم.گفتم:خاله مامانم نتونست بیاد میشه یکی بدین برای مامانم،مریضه.
اخم کرد
_نه،نفری یکی.
یه خانم دیگه با مهربونی اومد جلو گفت:گناه داره بهش یکی دیگه بده.
بدو بدو رفتم بیرون،یه درخت همون نزدیکا بود توی تاریکی،شک نداشتم کسی اونجا نمیاد،دوتا غذامو گذاشتم زیر درخت.ما چهار نفر بودیم ولی دوتا غذا داشتم،اینا واسه سینا و سهیل ،خودمم نمیخورپم،مامانم چی؟باید میرفتم یکی دیگه میگرفتم.کاپشنمو برعکس پوشیدم ،اون سمتش یه آسر نارنجی داشت.
وقتی رسیدم دم در حسینیه روسریمو دراوردم گذاشتم تو جیبم همش دعا میکردم نشناسنم.یه زیرپله کوچیک کنار میز بود،یواشکی خم شدم از اونجا رفتم داخل.دباره رفتم بین جمعیت،خیلی استرس داشتم،اگه میشناختم چی؟ابروم میرفت.همه فک میکردم ادم بدیم.کاش میشد برگردم،میدونستم کارم خیلی زشته اما به مامانم که فکر میکردم زشتیشو یادم میرفت.
نوبت شد،نفسم حبس شده بود،خدایا،نشناسه منو.تو رو خدا منو نشناس،مطعمئن بودم رنگم پریده.حس میکردم همه صدای ضربان قلبمو میشنون.و
خانمه اصلا نگام نکرد فقط غذارو بهم داد و گفت:برو عزیزم.
انگار دنیارو بهم دادن،خیلی خوشحال بودم.
خیلی خوشحال میشدن،دور هم مینشستیم غذا میخوردیم،سهیل خیلی شکمو بود،اون بیشتر از همه ذوق میکرد.
لباسام درست کردم و بدو بدو رفتم زیر درخت.
از چیزی که رو به روم میدیدم بغض کردم
غذاها نبود،چند بار گشتم اما نبودن،دنیا رو سرم خراب شده بود،نشستم از ته دل گریه کردم و با خدا حرف زدم:چرا اینطوری شد،
خدایا مگه تو مهربون نیستی؟پس چرا؟چرا غذاهامو مواظبشون نبودی.چرا ما پول نداریم ولی عموم اینا خیلی پول دارن؟خدایا تو میدونی ستاره همیشه بهم میگع لباسات خیلی کهنه اس.منم دوست دارم لباس های قشنگی بپوشم.نمیبنی زن عمو چطور به مامانم نگاه میکنه،دستا مامانم خیلی زبر شده اما زن دایی نسرین هر روز کرم میزنه بهشون،کلی النگو داره.
سهیل و سینا رو زیاد نمیزارم برن تو کوچه،اسباب بازی و لباس های بچه ها رو میبینن دلشون میخواد،من بزرگ شدم،ولی اونا بچه ان ،بهونه میارن.
دایی پرویز همش تو خونه پیش بچه هاش میمونه،اما بابایی فقط چند روز میاد خونه بعدش میره تا خیلی نمیاد دیگه.
چی میشد اگه امشب ما یه غذای خوب میخوردیم اخه؟هر وقت مردم اومدم اون دنیا،وقتی ازم بپرسی از کی ناراحتی بهت میگم همه رو بخشیدم فقط از خودت ناراحتم...
از گریه زیاد سرفم گرفته بود.
بلند شدم و حرکت کردم به سمت خونه،دوباره بغضم گرفته بود،اخه این غذا رو میدادم به کی؟
عزاداری نکرده بودم ،غذا هم گیرم نیومد،کاش حداقل عزاداریمو میکردم،تو دلم کلی از امام حسین میخواستم منو ببخشه.
با کلید درو باز کردم رفتم داخل،زورکی لبخند زدم که نفهمن ناراحتم.رفتم داخل همشون داشتن غذا میخوردن و میخندیدن.
مامان:دخترم اومدی..نرگس خانوم برامون چند تا غذا اورد بدو بیا با هم بخوریم.
سهیل:اره ابجی خیلی خوشمزس زود بیا
مامانم که مشغول غذا دادن به سینا بود ، لحظه ای برگشت و بهم نگاه کرد کرد.
مامان:این غذا چیه دستت!!ما غذا داریم بدو تو کوچه کسیو دیدی بهش بده.
تو قلبم عروسی گرفته بودن،انقدر خوشحال بودم که دلم میخواست پرواز کنم.
دویدم توکوچه،یه پیرمرد با لباس نارنجی داشت برگای زیر درختا رو جارو میزدم،سلام کردم و غذارو بهش دادم.
با مهربونی نگاهم کرد و گفت:نذرتو و عزاداریت قبول باشه دختر قشنگم.
نقد این داستان از : ندا رسولی
خانم یلدا وفاخواه سلام و احترام
بعد از اینکه نویسنده به یک طرح داستانیِ کامل با روابط علی و معلولی مستحکم در ذهنش رسید؛ می‌بایست این طرح را با پرداختی موثر و خوب اجرا کرده و داستان را به نگارش درآورد. جهانِ داستان ساختنی است، نمی‌شود تنها درباره‌اش سخن گفت. نویسنده می‌بایست با عناصر داستانی آشنا باشد و بتواند با بهره‌گیری از این عناصر جهانِ داستان را به مخاطب نشان دهد. نویسنده می‌بایست بتواند برای مخاطب تصویر بسازد؛ مخاطب باید بداند داستان در چه فضایی اتفاق می‌افتد، باید بتواند شخصیت‌های داستان را ببیند و کنش‌های آن‌ها را در برابرِ اتفاق‌های داستانی باور کند؛ این باورپذیری و تاثیر بر مخاطب وقتی به وجود خواهد آمد که نویسنده جهانِ داستان را به خوبی ساخته باشد. تصور کنید شما به عنوان مخاطب می‌شنوید که تصادفی در جاده‌ی فلان رخ داده و در این تصادف سرنشینان خودرو کشته شده‌اند، می‌شنوید که کودکی در این تصادف، چندین متر از ماشین پرت شده بیرون و... خب وقتی شما این ماجرا را می‌شنوید، ممکن است آن را باور نکنید و فکر کنید که شاید ماجرا تا این حد جدی نبوده، شاید هم آن را باور کنید و متاثر می‌شوید؛ اما اگر در هنگام وقوع تصادف شما هم در آن جاده حضور داشته و شاهد صحنه‌ی تصادف و پرتاب کودک و... باشید؛ این صحنه تا مدت‌ها در ذهن شما خواهد ماند، شما این تصادف دلخراش و وجود شخصیت‌ها و پرتاب کودک را باور می‌کنید و متاثر می‌شوید؛ اما آیا این تاثیرگذاری بر شما، همچون تاثیری خواهد بود که از شنیدن ماجرای تصادف داشته‌اید؟ خیر! احتمالا شما نمی‌توانید تا مدت‌ها سرنشینان خودرو و کودکِ پرتاب شده و تصاویری را که آن تصادف در ذهن شما ساخته است، فراموش نمایید. پرداخت داستان توسط نویسنده نیز می‌تواند به گونه‌ای باشد که شرایطی برای مخاطب به وجود آورد که در نهایت تصاویر و شخصیت‌های داستان در ذهنش ماندگار شود یا ماندگار نشود. اگر نویسنده با بهره‌گیری از تکنیک‌ها و قواعد داستان‌نویسی و عناصر داستانی تصویرگری نماید و شخصیت‌ها و فضای داستان را برای مخاطب بسازد؛ و مخاطب را به جهان داستان خود بکشاند، یعنی کار خود را درست انجام داده است، چنین داستانی در ذهن مخاطب خواهد ماند و جزو داستان‌های موفق به شمار می‌رود.
شخصیت اصلی «دغدغه‌ی آن شب من» دخترکی 9 ساله است که به نوعی دغدغه‌ی فقر خانوده‌اش را دارد. اوایل ماه محرم است و دخترک سعی می‌کند در مراسم عزاداری امام‌ حسین(ع) شرکت نماید؛ دوستدار شرکت در مراسم عزاداری و امام حسین(ع) نیز هست؛ اما آنچنان که ذکر شده؛ در شب پنجم محرم؛ دغدغه‌ی او شرکت در مراسم عزاداری نیست؛ بلکه تهیه‌ی غذای نذری است که در پایان مراسم پخش می‌شود.
حداقل چیزهایی که داستان به آن نیاز دارد، شخصیت و اتفاق داستانی است. شخصیت در داستان می‌بایست هدف داشته و موانعی بر سر راهش وجود داشته باشد تا گره ایجاد شود و داستان کشش پیدا کند. «دغدغه‌ی آن شب من» شخصیت دارد، در اینجا راوی 9 ساله‌، هدف هم دارد؛ و برای رسیدن به این هدف تلاش می‌کند؛ و اتفاقا موانعی بر سر راهش قرار می‌گیرد که موجب کشش می‌شود. راوی یک غذای نذری می‌گیرد، سپس با ایجاد تغییراتی در لباس خود، با دلهره‌ و ترس از شناخته شدن، دوباره در صف می‌ایستد تا بتواند برای مادر و دو برادرش غذا تهیه کند؛ تهیه هم می‌کند؛ اما وقتی برای گرفتن غذای سوم می‌رود و غذاهای قبلی را در آن نزدیکی رها می‌کند، هنگام برگشت؛ با اتفاقی مواجه می‌شود که پریشانش می‌کند. طراحی چنین مواردی که شاملِ هدفمند بودن شخصیت داستان و ایجاد مانع و اتفاق، می‎‌باشد خوب است و می‌تواند در داستان تعلیق و کشش ایجاد نماید. اما برای بهتر شدن نوشته، لازم است که نویسنده قدری در پرداخت داستان توجه بیشتری اعمال نمایند.
سرکار خانم یلدا وفاخواه، لطفا مثالِ تصادف در جاده را بیاد بیاورید؛ شما می‌بایست مخاطب را به درونِ داستان خود بکشانید؛ به همانجا که اتفاق‌های داستانی رخ می‌دهد و شخصیت‌ها کنش نشان می‌دهند، شاید بتوان گفت؛ جهان داستان می‌بایست آنقدر ملموس و باورپذیر باشد که مخاطب بتواند خود را بخشی از این جهان حس کند. داستان می‌بایست به نحوی به نگارش درآید که مخاطب بتواند همه‌ی آنچه را که در ذهنِ نویسنده بوده، ببیند. شما می‌بایست تصویرگری کنید؛ به عنوان مثال لازم نیست بگویید مادر بیمار بود؛ می‌توانید این را وقتی به مخاطب نشان دهید که راوی دستش را روی پیشانی مادر می‌گذارد و دستش داغ می‌شود یا هر چیز بهتری که خودتان به ذهنتان می‌رسد. یا مثلا در مورد سردی هوا... اینکه در داستان بگویید هوا سرد بود؛ فقط روایت است؛ اما اگر بخواهید آن را به خواننده نشان دهید؛ می‌توانید بخاری که از دهان راوی بیرون می‌آید یا مثلا ردِ کفشی که روی برف می‌ماند و... را به مخاطب نشان دهید.
به طور کلی نویسنده‌ی «دغدغه‌ی آن شب من» بهتر است در تصویرگری فضا و شخصیت‌ها دقیق‌ و ریزبینانه‌تر عمل نمایند. صرف روایت و تعریف کردن برای پرداخت داستان کافی نیست؛ این جمله‌ی تکراری؛ ولی مهمِ «نگو و نشان بده» در داستان می‌بایست اتفاق بیفتد تا خواننده بتواند با شخصیت‌های داستان همدلی کرده و باورشان کند و برایش تاثیرگذار باشند.
نکته‌ی دیگر اینکه؛ بهتر است در داستان مستقیم‌گویی وجود نداشته باشد و نویسنده مضمون مورد نظر را با داستان‌پردازی و به شیوه‌ی غیر مستقیم به مخاطب برساند؛ مخاطب اگر بتواند در زیرلایه‌های داستان آنچه را مد نظر نویسنده بوده کشف نماید؛ به حظ می‌رسد و راضی خواهد بود. داستانی که همه‌ی مضمونش به شکل مستقیم ارائه می‌شود، مجالی برای تفکر و کشف و شهود برای مخاطب نخواهد گذاشت و با یک بار خوانش در ذهن مخاطب تمام خواهد شد و ماندگار نخواهد بود. دوست خوبم؛ با خواندن «دغدغه‌ی آن شب من» و با نگاهی به یکی دیگر از آثار ارسالی‌تان به پایگاه نقد؛ متوجه شدم تا حدودی در کارتان مستقیم‌گویی وجود دارد که بهتر است از آن فاصله بگیرید تا بتوانید آثار تاثیرگذار و ماندگارتری خلق کنید. مطالعه‌ی فراوانِ آثار موفق به مرور زمان به شما خواهد آموخت که مضمون مورد نظرتان را چطور با داستان‌پردازی و پرداخت موثر و به شکل غیر مستقیم ارائه دهید.
نکته‌ی دیگر در مورد نثر و زبان داستان است؛ «دغدغه‌ی آن شب من» به زبان محاوره نوشته شده است؛ بهتر است که داستان با زبان نوشتاری به نگارش درآید؛ نویسنده می‌تواند در دیالوگ‌ها از زبان محاوره بهره ببرد. بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در آثار بعدی زبان نوشتاری را برای نگارش انتخاب کنید.
سرکار خانم یلدا وفاخواه شما سابقه کوتاهی در داستان نویسی دارید، اما نویسنده‌ی جوانی هستید؛ 19 سالگی سن خوبی است برای شروع نویسندگی، شما فرصت‌های بسیاری پیش رو خواهید داشت و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت