فضای رعب‌آوری را که ساخته‌اید تا پایان حفظ کنید




عنوان داستان : هتل متروکه
نویسنده داستان : لیلا بذرگری

نشسته بودم پشت مانیتور و پشت هم هی قهوه میخوردم. به هر حال اولین روز کاریم نباید گند میزدم. البته بهتره بگم اولین شب کاریم...
واقعا خیلی حوصله سر بر بود ولی مجبور بودم باهاش کنار بیام. اینطور که صاحبش میگفت یه دو ماهی بود که اینجا تعطیل بود و یکی دوباری دزد اومده بود. واسه همینم اون دنبال نگهبان میگشت واسش. تا چن ماه دیگه که یا اینجارو باز کنه یا بفروشتش. منم از بس هیجان زده شدم یادم رفت بپرسم واسه چی بستس،اخه شدیدا ب پولش نیاز داشتم.
به صندلیم لم داده بودم که حس کردم یه چیزی از جلوی دوربین رد شد. چشامو درشت کردم و اومدم جلو تا بهتر ببینم. دیگه چیزی معلوم نبود ولی خب باید میرفتم یه سری میزدم.
وقتی رسیدم طبقه دوم دیدم در اتاق ۳۰۳ بازه. رفتم داخل تا چک کنم ببینم چ خبره.
برقو روشن کردم و شروع کردم ب گشتن. از حمومو دسشویی شروع کردم بعد پشت پرده رو دیدم بعد اومدم سراغ تخت،خم شدمو زیرشو نگاه کردم. یهو دوتا پا اونور تخت دیدم. سریع سرمو بلند کردم ولی کسی اونجا نبود! دوباره زیر تختو نگاه کردم. بازم همون جا بود. سرمو دوباره بالا اوردم و بازم چیزی ندیدم. وقتی دوباره زیر تختو نگاه کردم دو تا چشم براق سفید بهم زل زده بود. سریع خودمو عقب کشیدم و چسبیدم ب دیوار. نفس نفس میزدمو هنوز ب اون نقطه خیره بودم اونم بهم نگاه میکرد. کم کم عقب عقب رفت و محو شد. یهو حس کردم یکی دستمو گرفت. برگشتم سمتش. یه دست چروکیده با ناخونای بلندِسیاه که از زیر کمد اومده بود. ترسیدمو دستمو کشیدم. پوستم با ناخوناش رفت. سریع از اتاق اومدم بیرون و رفتم طبقه پایین تا زنگ بزنم به اون یارو ببینم باید چه غلطی کنم.
رسیدم پایین گوشیمو از رو میز برداشتم یکی نیس بگه خر اگه یارو دزد بود میزد شکمتو سفره میکرد نباید گوشی میداشتی به جایی زنگ بزنی؟
البته ممکنم بود گوشیمم بدزده والا شانس که نداریم!
زنگ زدم اون یارو صاحب هتل با صدای خواب آلود گفت:《الو سلام آرش جان چه خبر از هتل؟》
با صدای لرزون گفتم:《اقا من نمیتو..نم اینجا بمونم اینجا ی چی..چیزایی هس》
_مثلا چی؟دزد!؟چرا زنگ نزدی ب پلیس
_ن نمی...دونم یچیزایی ک مطمئنم....ادم نیستن.
_آها سوسکارو میگی! فردا یکیو میارم از شرشون خلاص میشی.
_اقا انگار نمیفه...مید چی میگم....این موجودا ماورا طبیعین.
_من ک نمیفهمم چی میگی صبر کن الان راه میفتم میام اونجا نیم ساعت دیگه اونجام.
من تحملشو نداشتم تا نیم ساعت دیگم تنها بمونم زنگ زدم رامین. تف ب این شانس کثافت جواب نمیداد. معلوم نیس داره چه غلطی میکنه اشغال!
یهو ساعت و دیدم ۴ صبح بود خب این که سوال نداشت صد در صد بعد دیدن چهل قسمت سریال کپه مرگشو گذاشته بود و الان بمبم میترکید بیدار نمیشد. رفت دو سه بعد از ظهر بیدار شه.
موندم ب کی زنگ بزنم دیگه، یهو با خودم گفتم: «پلیس!اره خودشه»
البته خب به اونا ربط نداشت ولی بهتر از تنهایی بود. اومدم شماره بگیرم که گوشیم خاموش شد. لعنتی یه چند مدت بود خراب شده بود ولی منِ خاک بر سر هیچوقت پول ندارم که یه خاکی به سرم بریزم. اصلا الانم واسه همین اینجا بودم بی پولییی...هوووف حالا باید یه ساعت صبر میکردم روشن شه.
قهوه ها کار اصلیه خودشونو کرده بودن داشتم میمردم،دسشوییم گرفته بود ولی میترسیدم برم. اگه نمیرفتمم همه چی بدتر میشد. من هنوز به ابروم نیاز داشتم. پاشدم رفتم دسشویی نمیدونم چرا درو قفل کردم انگار اون موجود ادم بود که درو وا کنه بیاد تو.
همین که من با خیال راحت نشستم تا به کارم برسم دیدم از دسشویی بغل صدا راه رفتن و کوبیده شدن در و آب میاد. با این توصیفات دیگه نتونستم به کارم برسم و ب طور کامل منتفی شد.
تقریبا سریع زدم بیرونو برگشتم پیش گوشیم که دیدم نیست! رسما بدبخت شدم دیگه هیچوقت نمیتونم گوشی بخرم اخه کدوم بدبختی اون اشغالو دزدیده. چه بی انصاف بوده خدایی. اون اخه دزدیدن داشت؟ یکم که فک کردم دیدم مشکل مهم تر از اون اینه که من الان چجوری به اون صاحب عنتر اینجا زنگ بزنم بگم من دیگه نیستم.
بیخیال وظیفه شناسیو فلان. جونم مهم تره. باید بزنم ب چاک. اخه کدوم بیچاره ای از این خراب شده با این موجوداتش زنده بیرون میاد؟هر دزدی بیاد اینجا در دم اشهدشو خونده،احتمالا دزدیام کار همیناست.
رفتم وسایلمو بردارم تا بزنم بیرون ک یادم افتاد من از دار دنیا فقط یه گوشی و شارژ داشتم. اونام که الان نیستن پس هیچی دیگه دست خالی راه افتادم سمت در ورودی ولی هرکاری کردم باز نشد. دردام یکی دوتا نبود که!
پشت همون در نشستمو زل زدم ب سقف و شروع کردم ب صلوات فرستادن و انتظار واسه اینکه صاحبش بیاد.
نمیدونم کی خوابم برد ولی وقتی بیدار شدم دیدم تو یکی از اتاقای هتلم! یا ابالفضل اینجا چ غلطی میکنم!
پاشدم رفتم سمت در ولی هرچی تلاش کردم باز نشد.دورمو خوب نگا کردم خبری نبود انگار،البته فعلا!
نمیدونم چند دیقه گذشت که پرده شروع کرد به حرکت کردن و تقریبا شکل هیکل ادمیزاد ب خودش گرفت. بعد سمت من اومد.دونه دونه داشتن گیره هاش کنده میشدن که یهو یاد فندکِ توی جیبم افتادم. جای بابام خالی که بگه دیدید دیدید گفتم این الدنگ معتاده؟تن لش.
ولی خب حالا که نبود یه لحظه به ذهنم زد نکنه نقشه ی خودشه که بگه من معتادم؟نه بابا اون نمیتونست این نقشه رو طراحی و اجرا کنه.
روشنش کردم و گرفتم گوشه پرده و شروع به داد زدن کردم. انقدر حرکت کرد که کل اتاق آتیش گرفت. بعد یهو افتاد زمین.
رفتم سمت در اینبار باز شد. اومدم تو راهرو روبروم بود.
نمیدونم اون مرتیکه کدوم قبرستونی بود. اگه با شترم میخواست بیاد الان رسیده بود.
آتیش اومده بود تو راهرو. دقیقا پشت سرم. گرماشو حس میکردم. نمیدونستم باید چی کنم. اونم هی میومد جلو تر. یهو یاد پنجره اتاق افتادم. جلو صورتمو گرفتم و دویدم سمت پنجره و دیگه هیچی نفهمیدم.
چشامو باز کردم: «بهوش اومدی!»
تار میدیدم ولی از لباسش و اتیکت روی سینش همین قدر فهمیدم که پلیسه. ازم خواست که در مورد دیشب حرف بزنم.
داستانو تعریف کردم. یه طور خاصی نگام می‌کرد.
_ چیه فکر میکنین دروغ میگم؟
از روی صندلیش بلند شد و گفت: «اوممم....اون هتل دو سال پیش تعطیل شد.»
_ چی؟ولی صاحبش گف دو ماهه که!
_صاحبشم دوماه بعد تعطیلی هتلش خودکشی کرد.
توی تخت نیم‌خیز شدم.
_ ولی این غیر ممکنه اون خودش بهم کلید و داد گفت برو نگهبانی!
_بهتره استراحت کنین.
_ به خدا دروغ نمیگم من همه چیو با چشمام دیدم حتی جای چنگالای اون موجود رو دستمه.
دستمو اوردم بالا که بهش نشون بدم ولی کامل سوخته و باند پیچی بود.
رامین اومد.
_ میشه بیام تو؟
_بله بفرمایید من دیگه کارم تموم شده باید برم.
به سختی تو جام نشستم.
_ صبر کنین من دیشب با تلفنم دوتا تماس داشتم یکی با همین رفیقم یکیم با همون صاحب هتل. میشه لیست تماسارو چک کنین البته همونطور که گفتم گوشیم گمشده.
_باشه نتیجه رو بهتون میگم.
رامین با تعجب گفت: «تو دیشب به من زنگ زدی؟»
_اره
_پس چرا هیچی نگفتی؟
_تو که جواب ندادی؟!
روی صندلی‌ای که قبلش پلیسه نشسته بود نشست.
_ جواب دادم فقط صدا خش خش میومد من فکر کردم یا باز گوشیت هنگ کرده یا خود خرت.
_ولی واسه من فقط بوق میخورد!
_ شوخی میکنییی!یعنی بعدش که من زنگ زدمم تو جواب ندادی؟
_نه معلومه که نه
_ شت
_ خب اگه زنگ زدی جواب دادم چی گفتم.
_هیچی همون صدای خش خش.
دیگه چیزی نگفتم چیزی نداشتم ک بگم درواقع
رامین گفت:《راستی چی کردی با خودت؟》
منم دوباره داستانو از اول تعریف کردم تهش که بودم اون یارو اومد.
_ آقا چی شد؟
_شماره خودش بود ولی خب اون خط هم دوساله که خاموشه.
_خب من دیگه میرم.
داشت می‌رفت سمت در که گفتم:
_ هتل کامل سوخته؟
_بله
_ چیشد ک اون هتل تعطیل شد؟
_کلی شکایت داشت از اتفاقای عجیب غریب مثل مال شما ولی خب هیچوقت دلیلش کشف نشد.
بعد از اینکه مرخص شدم خیلی دنبال تهتو قضیه گشتم فهمیدم هتل ارثیه زن اون یارو بوده ولی از چنگش در اورده و در واقع سرش کلاه گذاشته اونم تو اتاق ۳۰۳ خودکشی کرده و بعد از اون مشکلات هتل شروع شده.
#هتل_متروکه
#لیلا_بذرگری
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم لیلا بذرگری عزیز، سلام. «هتل متروکه» اولین داستانی است که به پایگاه فرستادید. بابت نوشتنش به شما تبریک می‌گویم. نمی‌دانم این اولین داستان شماست یا نه ولی همین که متن ارسالی شما داستان شده، اتفاق فرخنده‌ای است. البته که نقاط ضعف و اشکالاتی دارد که امیدوارم در بازنویسی آن‌ها را برطرف کنید تا به داستانی بهتر و موفق‌تر برسید.
«هتل متروکه» داستان مردی است که برای نگهبانی از هتلی متروک استخدام می‌شود و اتفاقات عجیبی در شب اول کارش می‌افتد و در پایان مشخص می‌شود که صاحب هتل اصلا زنده نبوده که او را استخدام کند و البته پیام اخلاقی‌ای که به پایان داستان سنجاق شده و در ادامه درباره‌اش خواهم نوشت.
داستان از زبان شخصیت اصلی روایت می‌شود. راوی اول شخص و روایتش به شیوه‌ی نثر شکسته است. مرد می‌خواهد از ترس و وحشتش و اتفاقاتی که برایش افتاده بگوید اما همزمان لحظات خنده‌ستانی را برای مخاطب می‌سازد. مخاطب حین تجربه‌ی وحشت، گاهی از رفتار و کارهای شخصیت خنده‌اش می‌گیرد و جاهایی در روایت دلش برای او و موقعیتش می‌سوزد. فضای گروتسکی که در داستان ایجاد شده، متن را خواندنی و لذت‌بخش کرده و همین نقطه‌ی قوت داستان «هتل متروکه» است. اما پیشنهادی برای بهتر شدن این موقعیت دارم. متن با همین جملات و به همین شیوه ی (نثر کشسته) روایت شود و زمان روایت هم گذشته باشد تا برسد به آن جایی که افسر پلیس از مرد سوال می‌کند. آن‌جا مخاطب بفهمد راوی داشته اتفاقات شب گذشته را برای افسر پلیس تعریف می‌کرده. پس جایی که افسر پلیس از او سوال می‌کند روایت زمان حال می‌شود. در اکنون داستان مرد روی تخت بیمارستان است و از اول داستان داشته ماجرای شب گذشته را برای افسر تعریف می‌کرده. تا رسیدن به اکنون اشاره‌ای به موقعیت کنونی مرد نکنید تا داستان با همین تعلیق و جذابیت پیش برود و مخاطب نتواند حدس بزند که مرد در چه موقعیتی است و داستانش را برای چه کسی روایت می‌کند. از جایی که افسر سوال می‌کند روایت نمایشی شود. این انتخاب بهتر از راوی اول شخص است و با همین شیوه تا پایان ادامه پیدا کند.
پلیس جایی اشاره می‌کند که دو سال از تعطیلی هتل گذشته و صاحبش هم خودکشی کرده. پایان همین است و اشاره به زنی که صاحب هتل بوده و همسرش هتل را از چنگش درآورده، متن را از موقعیتی که دارد پایین می‌آورد. قدر داستان وحشتی را که ساخته‌اید بدانید. اگر دوست داشتید می‌توانید بعد از رفتن دوست مرد و افسر پلیس موقعیتی ایجاد کنید که آن موجود به دیدار مرد بیاید. مثلا مرد که سربرمی‌گرداند او روی هره‌ی پنجره نشسته باشد. یا با دسته گل به ملاقات مرد بیاید و داستان در لحظه‌ی ورودش به اتاق مرد تمام شود یا ... . انتخاب‌های زیادی برای ساختن پایان داستان دارید تا به مخاطب بفهمانید مرد گیر موجودی افتاده که قرار نیست به این زودی‌ها از دستش خلاص شود. همین حرکت می‌تواند از متن شما داستانی به مراتب جذاب‌تر و خواندنی‌تر بسازد.
خانم بذرگیری عزیز، مدتی از داستان فاصله بگیرید و بعد به سراغش بروید. چند بار آن را بخوانید و اشکالات تکنیکی و نگارشی‌اش را برطرف کنید. برای خواندن متن بازنویسی شده منتظر می‌مانم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت