نوشتن طرح حلقه‌های مفقوده را یادآور می‌شود.




عنوان داستان : اینجا ایران نیست !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

روبروی ما درآنسوی خیابان ایستاده بود.تنومندتر ازگذشته بنظرم می آمد .بر مووریش اش گذر زمان نشسته بود. .عینک دودی دسته نقره ای برچشم داشت و گاهی به اطراف اش سر می چرخاند.
ستاره دست روی دست من گذاشت و گفت :
《 کلافه شده ، الانه که بگذاره و بره 》 فنجان قهوه را برداشته و گفتم :
《 کمی منتظر بمونه بدنیست 》 ستاره خندید و گفت :
《 بادیدنت سورپرایز میشه ، چراگفتی دوسه روزی به او نگویم آمدی؟》 به هادی چشم دوختم و گفتم:
《 سالها انتظار این لحظه را می کشیدم ، باید باخودم کنار می آمدم تا قبول کنم هادی را ببخشم》 هادی بداخل ماشین اش دست دراز کردو گوشی تلفن اش را برداشت و شماره گرفت . صدای زنگ تلفن ستاره بلند شد .ستاره به تلفن اش نگاه کردو گفت :
《 خودشه 》 گوشی را به گوش اش چسباند و گفت :
《 عزیزم توراهم چنددقیقه دیگه رسیدم 》 تماسش را قطع کرد و گوشی را در کیف اش جاداد و گفت :
《 هیچوقت منتظرش نگذاشته ام ، نگفتی چطوری فهمیدی ما اینجائیم؟》 گفتم :
《 فردای روزی که آزاد شدم ، میرفتم به آرایشگاه دستی به سرو صورتم بکشند .مادرت را دیدم . چرا تواین دوسه ساله بااو تماس نگرفتین ؟ به شماهم میشه گفت فرزند》
ستاره درحالی که به بیرون نگاه می کرد گفت :
《 هادی و مهدی مخالفت کردند گفتند ممکنه پلیس ردمون را بزنه ، دلخوریت ازکجا شروع شد؟》 گفتم:
《 هادی رفت توخونه ودست خالی برگشت، رفته بودبرای سرقت نقشه گنج ، اما بمن نگفته بود .آمد گفت که چیز دندانگیری نبود، دوربین مغازه روبروی خانه من را بدام انداخت منم حرفی نزدم دوسال آب خنک خوردم . ۵ سالم جون کندم تا پولی جورکنم بیام سراغش》
ستاره گفت :
《زندگی همه ما داغون شد بی جهت 》 گفتم :
《 بی جهت !؟ شماکه دفینه را زدین توگوشش》
ماشین سیاه رنگ شاسی بلند مدل پائینی ازراه رسید و مانع دید ما شد .صدای شلیک چندگلوله بلند شد .ماشین باسرعت دور شد .هادی با سینه غرق خون به ماشین اش چسبیده بود .هردو مثل برق گرفته ها از جا برخاستیم .هادی بروی زمین غلطید .ستاره فریاد زنان ازرستوران بیرون زد .رهگذران اطراف هادی که دست و پا میزد جمع شده بودند و ستاره به میان جمعیت رفت .هاج واج بودم .اسکناسی ازجیب بیرون کشیده روی میز پرتاب کرده و کیف ستاره را برداشته از رستوران بیرون زدم . صدای زنگ تلفن ام بلند شد . به گوشی نگاه کردم و گوشی را به گوش ام چسباندم و گفتم:
《 مرتبکه چیکار کردی ، قرار مااین نبود 》 راجو گفت :
《 اربا ب از ما نبود ماتازه رسیدیم که اینجوری شد 》
ماشین پلیس ازراه رسید صدای شیون ستاره بلند بود .ماموران پلیس جمعیت را به عقب راندند . ستاره سر هادی را بروی زانو گذاشته و می گریست . آمبولانس ازراه رسید .به راجو گفتم :
《 خداکنه راست گفته باشی ، کجائین شما ؟》راجو گفت :
《من شمارا می بینم سمت راست تون چندمتر عقب تراز محل ترور》 چشم چرخاندم راجو کنار ماشین اش ایستاده بود و دست تکان می داد .تماس ام راقطع کردم .هادی را بروی برانکار گذاشته و به داخل آمبولانس منتقل کردند.
ستاره با عصبانیت و چهره برافروخته خودش را به من رساند کیف اش را از دستم قاپید و چند بار به سینه و بازوی من کوبید و گفت :
《 کار توبود ، کار توبود ، واسه همین معطل می کردی اگر بمیره به همه میگم به پلیس میگم 》 مات و مبهوت بودم ستاره بطرف ماشین اش دوید و پشت فرمان نشست آمبولانس به حرکت درآمد و ستاره به دنبالش حرکت کرد .مامور پلیسی با آدماهایی که آنجا بودن حرف میزد .راجو با ماشین رسید جلوی پای من متوقف شد ،سوار شدم و گفتم :
《 برودنبال آمبولانس. هرچه رشته بودم پنبه شده ، خدا کنه نمیره 》به عقب برگشتم دومرد تنومنددر عقب ماشین نشسته بودند و خال قرمزی برپیشانی شان می درخشید
چشمم به خیابان چرخاندم و پرسیدم :
《 یعنی کار کی بوده ؟ اگر زودتر آمده بودی ما صید مونو برده بودیم و الان زنده بود》 راجو به عقب اشاره کرد و گفت :
《 این تنه لش ها سر قرار دیررسیدن ، میگم رفیقت حتما توخلاف ملافه که زدن پشت روش کردن 》شانه بالا انداختم و گفتم :
《 نمیدونم من که ۴ ، پنج روزه آمدم اینجا ، مردی که پشت سرمن نشسته بود چیزی به راجو گفت .راجو به من نگاه کرد و گفت :
《 شیمبا میگه وقتی ماشین سیاه از کنار ما گذشت راننده اش را دیده .از آدمای شاگل خان بوده 》 پرسیدم :
《 این یارو کی هست حالا؟》 مرد پشت سرم دوباره چیزی به راجو گفت .راجو سرتکان داد و گفت :
《 شیمبا میگه راننده یک افغانیه که پاتوقش تو بار بنگاله ، اما شاگل خان اواز خطرناک ترین خلاف کارهای بمبئیه ، احتمالا خورده حسابی بارفیقت داشته ارباب》به بیمارستان رسیدیم از ماشین پائین پریدم وگفنم :
《 بروبه بار بنگال سرو گوشی آب بده ببین میتونی بفهمی
داستان چی بوده یانه ؟》 راجو سرتکان داد و با سرعت از آنجا دور شد قدم بداخل بیمارستان گذاشتم جمعیت موج می زد و صدای آه وناله از گوشه و کنار بلند بود . توی راهرو بروی برانکار چند مرد که شکم شان باچیز تیزی زخمی شده بود دست وپا میزدند . با چشم به جستجوی ستاره پرداختم .بعد از دقایق چشمم به او افتاد نزدیک اش شدم با تلفن حرف میزد .متوجه من نشد به مخاطبش گفت :
《 دعا کن بیرون نیاد . تااز شرش خلاص بشیم .خسته شدم ۸ ساله دیگه .چقدر تحمل کنم 》
ازاو فاصله گرفتم خودم را بین جمعیت جادادم و دوباره بطرف اش حرکت کردم . تا من را ببیند. نقشه ام گرفت . ستاره بازوی مرا کشید و کفت :
《 کجا ؟ بیااینجا 》 من را بروی نیمکت نشاند و گفت :
《 بردنش اتاق عمل فکر نکنم زنده بمونه فری 》 چشمانش غرق اشگ شد و باصدایی لرزانی گفت :
《 اگر بمیره من چیکار کنم آخه ؟》 دست اش را گرفتم و گفتم :
《آروم باش دختر . دعاکن اون زتده بمونه 》
به من نگاه کرد و پرسید :
《چرا ، چراین کارو کردی 》 گفتم:
《 من برای کشتن اش نیامدم اینجا ، میخواستم اورا به نقطه ای ببرم و هر مال و اموالی دارده بگیرم ، من آش نخورده و دهان سوخته شدم》از جابلند شدم و گفتم :
《 کار توبود ، چرا نمیدونم اما کار منو خراب کردی من راضی به مرگش نبودم اما توهستی ، درسته؟》 بطرف اش برگشتم او با عصبانیت ازجا بر خاست و گفت :
《 دیونه شدی ، من چراباید اینکارو کرده باشم ؟》
اورا بروی نیمکت نشانده و گفتم :
《 شاید خسته شدی شاید اذیتت می کرده، شایدم با آمدن من فکر کردی باید سهمم را بده و این سرمایه شمارا کم می کنه ، مگه نه ؟》 گفت :
《 وقتی هادی آمد سراغ منو مهدی دو روز بعد از گیرافتادنت بود .به مهدی گفت که تولوش نمیدی ، گفت من میرم وبعد شما بیائین .اون ومهدی دفینه را فرستادن دبی ، اوآمد بمبئی و من و مهدی وارد دبی شدیم
همه پول دست ما بود. می فهمی همه اش 》گفتم:
《 حتما اونموقع دوران عاشقیت بود ، داغ بودی و حالا حتما خیلی پشیمونی 》سرش را پائین انداخت و گفت:
《 همه چی دست خودشه ، منو مهدی اینحا زجر می کشیم قمار میکنه ، عیاشی میکنه . چندبار کتکم زده کارم به بیمارستان کشیده .اون مستحق مرگه .تو باید خوشحالم باشی چون بتو هم ناروزده 》صدای زنگ تلفن ام بلند شد گوشی به گوشم چسبانده از ستاره فاصله گرفتم و پرسیدم :
《 چی شد راجو ، خبری بدست آوردی ؟》 راجو گفت:
《 ارباب یک ایرانی بنام مهدی ۱۰ هزار تاداده تا کلک رفیقت کنده بشه همینو فهمیدم یک مرد میانسال》 گفتم:
《 اوکی ، دیگه مهم نیست ، کار تموم شده برای بقیه دستمزدت تماس می گیرم》 گوشی را درجیب ام جادادم
بطرف ستاره برگشتم او نبود . به اطرافم چشم چرخاندم اثری از او نبود . وارد محوطه بیمارستان شدم چشمم از لابلای نرده ها به ستاره افتاد که باسرعت بطرف ماشین اش می رفت .زیر لب گفتم:
《 عجب آآشغالی شده این دختر 》
پیرمردی نزدیک من شد یاداشتی بدستم داد روی یاداشت نوشته بود تا چندروپیه خرجت نکردم بروخونه .یاداشت را مهدی فرستاده بود . چشم دوختم به ستاره ، به ماشین اش رسید یک موتور سوار نزدیک اش شد .اسلحه را در دست موتور سواردیدم . خواستم فریاد بزنم اما دیرشده بود .صدای شلیک گلوله بلند شد و ستاره بطرف ماشین اش پرتاب شده بروی زمین غلطید .پا هایم می لرزید قدرت حرکت نداشتم . عده ای در اطراف ستاره جمع شدند . پلیس ازراه رسید . روی زانو نشستم .گوشی تلفن ام رابیرون کشیده شماره راجورا گرفتم و خواستم به آ ِنجا خودش رابرساند.
دو مرد برانکاری را ازبیمارستان خارج کرده بطرف محل ترور ستاره رفتند لحظاتی گذشت پیکر ستاره ا بروی برانکار وارد محوطه بیمارستان شد و از نزدیک من گذشتند .ازبیمارستان بیرون زدم راجو ماشین را جلوی پای من متوقف کرد ، سوار شدم و گفتم :
《حرکت کن راجو اصلا حالم خوب نیست دارم بالا میارم》
راجو ماشین را بحرکت در آورد و گفت :
《 یادتونه آمدین سراغم چی گفتم وقتی از ناروزدن رفیقت گفتی ؟ گفتم اینجاایران نیست ، مشگلات اینجا یا بامرگ یا با روپیه حل وفصل میشه ، برگردین خونه ارباب ، بگذارین اینجا هم دیگر را پاره کنند. اینجا آخر دنیااست 》 سرتکان دادم و گفتم :
《یرو به یک دفتر مسافرتی بلیط ام را اوکی کنم برای فردا》 لبخند زدو سرعت ماشین اش را بیشتر کرد.
نقد این داستان از : سعید تشکری
با سلام خدمت نویسنده محترم.
داستانتان را خواندم. مسئله اصلی که به ماهیت داستان ضربه وارد کرده است رابطه علی معلولی است و پرسش‌هایی که تا انتهای داستان باقی می‌ماند. و مسئله دیگر لحن است. نوشته شما فاقد لحن داستانی است. برای برطرف کردن مشکلِ اول بهترین راه حل بیرون کشیدنِ طرح داستان است و برای رسیدن به لحن داستان بهتر است قسمت‌هایی از آن را به‌عنوان تمرین و نمونه بازنویسی کنیم.
طرح داستان:
ستاره هادی مهدی و راوی داستان دزد هستند. هشت‌سال پیش در سرقتِ نقشه گنج از یک خانه که راوی داستان از آن بی‌خبر بوده است شناسایی می‌شود و به زندان می‌افتد. هادی مطمئن است که راوی داستان آنها را لو نمی‌دهد و ستاره و مهدی را از دلواپسیِ لو رفتن خلاص می‌کند. (چرا مطمئن است؟ آیا در پردازش شخصیتِ راوی نکته‌ای وجود دارد که به این سوال پاسخ بدهد؟) مهدی و هادی دفینه را به دبی می‌فرستند. هادی به بمبئی می‌رود. ستاره و مهدی که عاشق یکدیگر هستند به دبی می روند. دفینه را می‌فروشند و به بمبئی می‌روند. راوی داستان بعد از دو سال از زندان آزاد می‌شود. در آرایشگاه مادرِ ستاره را می‌بیند. از او سراغش را می‌گیرد و متوجه می‌شود چندوقت بعد از دستگیریِ راوی، ستاره و مهدی و هادی به بمبئی رفته‌اند و در این مدت هیچ خبر دیگری از آنها ندارد. راوی سخت کار می‌کند و پولی برای رفتن به بمبئی جمع می‌کند. حالا راوی داستان در بمبئی ستاره را پیدا کرده است و به‌واسطه ستاره موفق شده است با هادی قرار بگذارد و دوتایی سر قرار رفته‌اند. هادی را می‌بینند، اما راوی تصمیم دارد کمی او را منتظر بگذارد. ستاره هم مخالفتی ندارد. هادی به ستاره زنگ میزند و سراغشان را می‌گیرد، اما ستاره به دروغ می‌گوید هنوز نرسیده‌اند و بهتر است کمی صبر کند. (دراین قسمت از داستان یکجا می‌گویید -باید با خودم کنار می‌آمدم تا قبول کنم هادی را ببخشم- چرا راوی فقط از هادی کینه دارد؟ مگر ستاره هادی مهدی و راوی هم دست نبوده‌اند؟) در همین حین ماشینی از کنار هادی رد می‌شود و او را به ضرب گلوله زخمی می‌کند. ستاره هراسان به طرف هادی می‌دود. راوی داستان تلفنش را بر می‌دارد و زنگ می‌زند و معلوم می‌شود عده‌ای را اجیر کرده است تا هادی را زخمی کند و او را دستگیر کنند. اجیر کرده که اسمش راجو است می گوید آنها تازه رسیده اند و کسی دیگر هادی را زده است. راوی نزدیک ستاره و هادی می‌رسد. ستاره او را متهم به قتل می‌کند. آمبولانس می‌رسد. ستاره و هادی سوار آمبولانس می‌شوند. راوی سوار ماشین راجو می‌شود که کمی عقب‌تر از صحنه حادثه ایستاده است و دنبال آمبولانس راه می‌افتند. در راه راجو می‌گوید که احتمالا هادی با خلافکارها در ارتباط است و خورده حسابی بوده که صاف شده است. به بیمارستان می‌رسد. راوی در بیمارستان ستاره را می‌بیند که با تلفن حرف می‌زند و متوجه می‌شود کسی که به هادی شلیک کرده اجیر کرده ستاره است و ستاره منتظر مرگ هادی است. ستاره با دیدن راوی او را متهم می‌کند. راوی می‌گوید او چنین قصدی نداشته است و فقط می‌خواسته او را گیر بیندازد و سهمش را از فروش دفینه بگیرد. حالا راوی ستاره را متهم به قتل می‌کند و می‌گوید لابد خسته شده است یا با آمدن راوی، نگران کم‌شدن سهم خودش شده است. ستاره از خستگی‌اش می‌گوید از اینکه هادی ستاره و مهدی را اذیت می‌کند و ستاره مداوم کتک می‌خورد (این قسمت از روایت بسیار گنگ است. عیاشی و قمار کار کیست؟ هادی یا مهدی؟ ستاره توسط چه کسی کتک می‌خورد؟ هادی یا مهدی؟ چرا کتک می‌خورد؟ چرا هر کدام سهمشان را نگرفته‌اند؟پول دست چه کسی است؟ هادی؟ یا ستاره و مهدی؟ یکجا ستاره می‌گوید همه پول دست ما بود. چطور پول را از دست داده است و به چنگ هادی افتاده است؟ مهدی و ستاره اگر مال‌باخته هستند چرا کماکان با هادی در ارتباط هستند؟ اگر پول‌ها دست هادی است کشته شدنش چطور پول‌ها را به جیب ستاره و مهدی باز می‌گرداند؟ فرض کنید پول را در بانک نگذاشته است و در خانه است. چرا از او ندزدیده‌اند؟ اگر در بانک است کشتن هادی چه فایده‌ای برای ستاره و مهدی دارد؟ یکجا از عشق می‌گویید. ستاره عاشق هادی است یا مهدی؟ طبق حرف‌ها و گفت‌وگوها عاشق مهدی است، اما چرا به هادی می‌گوید عزیزم؟ چرا برای گلوله خوردنش آن‌طور شیون می‌کند؟ شاید بگویید آدم برای مرگ دوستش گریه نمی‌کند؟ گریه می‌کند، اما پردازش صحنه طوریست که مخاطب درباره عشق ستاره دچار سردرگمی می‌شود و می‌پرسد بالاخره کی عاشق کی بود؟ شاید بگویید آدم در روز به خیلی‌ها می‌گوید عزیزم، اما یادتان باشد در جهان داستان بعضی کلمات کماکان عمق و نفوذ خود را دارند و آدمهای داستانی هنوز به هر کسی نمی‌گویند عزیزم.)
برگردیم به طرح داستان.
تلفن راوی زنگ می‌خورد. برای اینکه ستاره متوجه گفت‌وگویش نشود از او فاصله می‌گیرد و از طریق راجو باخبر می‌شود ضارب اجیر کرده‌ی مهدی است. به طرف ستاره برمی‌گردد اما ستاره رفته است. او پنجره ستاره را می‌بیند که به طرف ماشینش می‌رود. مردی در بیمارستان به راوی یادداشتی می‌دهد که از طرف مهدی است و او را تهدید کرده است به خانه برگردد وگرنه او را هم خواهد کشت. در همان لحظه از یک ماشین در نزدیکی بیمارستان به طرف ستاره شلیک می‌شود و ستاره روی زمین می‌افتد. راوی داستان به راجو زنگ می‌زند و از او می‌خواهد به دنبالش بیاید. وقتی سوار ماشین می‌شود ستاره را می‌بیند که روی برانکارد به بیمارستان می‌برند. راجو به او می‌گوید اینجا ایران نیست و مشکلات یا با مرگ حل می‌شود یا با روپیه. راوی تصمیم می‌گیرد به ایران برگردد.
داستان تمام می‌شود و مخاطب هنوز رابطه میان مهدی و هادی و ستاره و راوی را به درستی کشف نکرده است. مخاطب نمی‌داند پول دست کدام قهرمان است. چه اتفاقی افتاده است که پول دست یکی مانده است؟ چرا در این چند سال برای رسیدن به پول یکدیگر را نکشته‌اند؟چرا حالا بعد از گذشت چندین سال ستاره و مهدی و هادی به جان هم افتاده‌اند؟ ببینید نویسنده نمی‌تواند تمام سؤال‌ها را بی‌جواب بگذارد و فقط به یک سؤال جواب بدهد و به ما بگوید دعوا سر یک دفینه و پول است. پس باقی جزییات و سوالات چه می‌شود؟ عدم پاسخ‌دهی به این پرسش‌ها طی داستان، همان رابطه علی معلولیِ آسیب دیده است. وقتی این رابطه آسیب ببیند هرچند بزنگاه پر کششی انتخاب کرده باشید، خواندن داستان نه تنها لذت بخش نمی‌شود بلکه مخاطب را کلافه و خسته می‌کند. برای حل این مشکل نوشتن طرح پیش از داستان ضروری است. طرح قرار است رابطه علی معلولی میان افراد و حوادث را روشن کند و واضح بگوید در این داستان چه اتفاقی می‌افتد، چرا و چگونه. پس اگر می‌خواهید این داستان را بازنویسی کنید، پیشنهاد می‌دهم اول طرح داستان را بنویسید. بعد به سراغ نوشتن داستان بروید.
حالا برویم سراغ لحن داستان و تکه‌ای از آن را با هم مرور کنیم.
درست آن‌طرف خیابان روبه‌روی ما ایستاده بود. هوشیار و مضطرب مدام چپ و راستش را نگاه می‌کرد. ستاره دستش را گذاشت روی دستم و گفت:
«کلافه شده، الانه که بگذاره و بره» فنجان قهوه را برداشتم و گفتم:
«این‌همه‌سال و ماه من منتظر بودم. حالا نوبت اون رسیده» ستاره خندید و گفت: «حتما از دیدنت سورپرایز میشه، چرا اومدنت رو مخفی کردی؟» سرتاپای عاریه‌ای هادی را نگاه کردم و گفتم:
«بخشیدن هادی کار سختی بود. باید با خودم کنار میومدم» هادی دست کرد توی ماشین و گوشی تلفن‌اش را برداشت. پشت‌بندش تلفن ستاره شروع کرد به لرزیدن و چرخیدن. اسم هادی روی صفحه چشمک زن موبایل دلت را آشوب کرد. ستاره گفت:
«خودشه» بعد هم گوشی را برداشت و گفت:
«عزیزم تو راهم چنددقیقه دیگه رسیدم» بعد هم موبایل را گذاشت توی کیف و دوباره تکیه داد به پشتی صندلی و دست به سینه گفت:
«هیچوقت منتظرش نگذاشتم، نگفتی چطور فهمیدی ما اینجائیم؟» گفتم:
«فردای روزی که آزاد شدم، رفتم آرایشگاه فکر کردم بعد از این‌همه‌وقت یه دستی به سرو صورتم بکشم. مادرت رو دیدم. بیچاره پیرزن گوشش به تلفن خونه قفل شده چشمش به در خونه. یه تلفن اینقدر خرج داشت؟»
ستاره نگاهی به خیابان انداخت و گفت:
«هادی و مهدی قدغن کردن. گفتن پلیس ردمون رو میزنه»
چشم از هادی و خیابان برداشت. روی میز خم شد. نگاهم کرد و گفت: «دلخوریت ازکجا شروع شد؟» گفتم:
«هادی رفت توخونه ودست خالی برگشت، رفته بودبرای سرقت نقشه گنج، اما بمن نگفته بود. آمد گفت که چیز دندونگیری نبود، دوربین مغازه روبروی خانه من رو گیر انداخت. منم حرفی نزدم دوسال آب خنک خوردم. ۵ سالم جون کندم تا یه پولی جورکنم بیام سراغش»
هر دو مثل برق گرفته‌ها از روی صندلی‌هایمان پریدیم. ستاره از رستوران بیرون زد. اسکناسی روی میز گذاشتم. کیف ستاره را برداشتم و پشت سرش دویدم. هادی وسط جمعیت افتاد روی زمین و مثل مرغ سرکنده شروع کرد به دست و پا زدن. ستاره جمعیت را پس زد و خودش را انداخت روی هادی.
ببینید داستان شما را در این بازنویسی چندان تغییر ندادم. تنها سعی کردم با انتخاب افعال داستانی به جای افعال گزارشی و استفاده از کلماتی که ذات داستانی دارند، اندکی لحن داستان را ترمیم کنم. در بازنویسی و ترمیم لحن قرار نیست کار خارق‌العاده‌ای کنیم همین جزییاتِ کوچک لحن را می‌سازد.
در نهایت برای رسیدن به لحن داستانی پیشنهاد می‌دهم داستان‌های بیشتری بخوانید و برای حل مشکل رابطه علی معلولی، پیشنهاد می‌دهم قبل از نوشتن داستان حتما طرح داستانتان را بنویسید.
موفق باشید

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۲
لطف الله ترنجی » سه شنبه 06 مهر 1400
این داستان کمبود هایش اگربرطرف می شد و شاخ وبرگ کافی پیدا میکرد میتوانست به یک داستان بلند تبدیل شود درواقع گنجاندن یک داستان بلند در یک داستان کوتاه باتمام جزئیات و روابط و پاسخگوشدن تمام حلقه های مفقوده خواننده را بهتر بخود جلب کرده و اطلاعات بیشتری در اختیارش از روابط قهرمان های داستان قرار میداد.
لطف الله ترنجی » سه شنبه 06 مهر 1400
ممنون از راهنمایی شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت