سوژه هایی که به نویسنده دور و غریب است




عنوان داستان : آنگاه که زمان ایستاد
نویسنده داستان : محسن ایزدی

روی پشت بام خانه ایستاده ام،اصلا به منظره توجهی ندارم. باد بصورتم میخورد،برخورد باد راکه با صورتم حس میکنم،احساس خاصی در رگ و پی ام میدود،به گمانم این همان پیوند نامرئی و معنوی بین دوقلوهاست که باعث شده، اتفاقی که برای خواهرم رقیه افتاد مثل برق از ذهنم بگذرد،بغض میکنم،این بار نمیگذارم مثل استخوانی در گلویم گیر بکند و اذیتم کند،بغضم میشکند،هق هق من صدای شکستن بغضم است،حال آن روزهای خواهرم را دوباره در ذهنم مرور میکنم،رقیه در سازمان سپند مشغول کار روی پروژه ای بود که مربوط میشد به مباحث لیزری،اگر پروژه به نتیجه می رسید،منشا اتفاقات خیلی خوبی در پزشکی می شد،اما خواهرم هنگام کار روی پروژه در معرض یک لیزر خطرناک قرار گرفت،زیاد از این چیزها سر در نمیاورم،خواهرم سریعا به بیمارستان وزارت دفاع منتقل شد،بلافاصله خودم را رساندم آنجا،رقیه روی تخت دراز کشیده و بیهوش بود،انگار که اصلاً در این دنیا نبود،دلم هزار راه رفت که نکند خواهرم را از دست بدهم،حالا که پدر و مادرم از دنیا رفته اند،رقیه تنها خانواده ی من است،دکتر از اتاق آمد بیرون با درماندگی حال رقیه را پرسیدم دکتر که ناراحتی از چهره اش می بارید گفت:
_خانم حسینی از توضیحات علمی میگذرم و ماجرا رو ساده براتون توضیح میدم،بخاطر اتفاقی که افتاده،تو بدن خواهرتون سلول ها شروع به تخریب شدن کردن
_خب الان این یعنی چی؟چه اتفاقی قراره بیفته؟
دکتر چندثانیه مکث کرد،نفس عمیقی کشید،عینکش را از روی چشم هایش برداشت،جملات را شمرده شمرده ادا میکرد:
_سلول های خواهرتون در حال تخریب شدن هستن،و طبق محاسبات انجام شده،این روند تا ۶ساعت دیگه ادامه پیدا میکنه تا اینکه...
دیگر چیزی نشنیدم،چشم هایم سیاهی رفت،فضای بیمارستان دور سرم چرخید و از حال رفتم،چشم هایم را روی تخت بیمارستان باز کردم،ظاهرا دو ساعت بیهوش بوده ام،بعد چند دقیقه خودم را به بالای سر رقیه رساندم،دکتر اجازه داد که تا آخر بالای سر رقیه باشم،رقیه روی تخت بود،اطرافمان هم پر بود از تجهیزات پزشکی،صفحه نمایشگری که روبروی سر رقیه بود نشان می‌داد که ۳ ساعت و ۵۰ دقیقه از وقتش باقی مانده،رقیه چشمانش را باز کرد،نگاهم که به چشم های مشکی ش که عمری پناهم بوده اند افتاد،بی اختیار گریه ام گرفت،انگار خودش میدانست ماجرا از چه قرار است،لبخندی زد و به آرامی دستم را گرفت،گرمای دستش را که احساس کردم گریه ام شدیدتر شد،حرفی برای گفتن پیدا نمیکردم اصلا نمیدانستم که باید چه بگویم و زمان با بی رحمی خاصی سپری میشد.......:
_فاطمه...فقط دو ساعت مونده تا از دستم راحت بشی
رقیه تلاش میکرد تا لحظه ی آخر شیطنت خودش را حفظ کند
_رقیه کاش خدا از عمر من کم میکرد میداد به تو
باز با همان لحن شیطنت آمیزش گفت:
_آره کاش از عمر تو کم میکرد
خنده و گریه ام با هم آمیخت،زمان می‌گذشت و ما از هر چیزی که به ذهنم مان می رسید صحبت میکردیم،از اینکه هنوز ۲۳سالم شده است و دریغ از یک خواستگار،به قول رقیه دیگر داخل دبه ترشی هم جا نمیشوم،از خاطرات بچگی و چیزهای دیگر، راستش در آن شرایط دیوانه وار خیلی از حرف هایمان به معنی واقعی کلمه پرت و پلا بود....
⏳زمان باقی مانده ۱ساعت و ۱۲ دقیقه
رقیه نگاهش را به صفحه نمایشگر دوخته بود و من هم چشم از چشم های مشکی اش بر نمیداشتم،چشم هایی که فقط تا یک ساعت دیگر باز بودند و بعد از آن برای همیشه بسته می شدند برای همیشه...
⏳زمان باقی مانده ۱۳ دقیقه
آن دقیقه های لعنتی هر چقدر که به صفر نزدیک تر میشدند،تپش قلبم بیشتر میشد و بغض گلویم را جوری فشار میداد که انگار جانم میخواست از دهانم خارج بشود،وصف لحظاتی که آن روز گذراندم در کلمات نمیگنجند،با گریه دست رقیه را گرفتم و با درماندی گفتم:
_آبجی جونم....میشه امیدوار باشی؟
رقیه با بی حالی خاصی گفت:
_میدونی که من تا آخرش می جنگم
نمیدانم راست میگفت یا فقط برای آرام کردن من داشت این حرف ها را میزد،پرسنل بیمارستان پشت شیشه اتاق وایستاده بودند و پا به پای من اشک می ریختند،رقیه به سختی نفس میکشید،به من نگاه کرد با همان چشم های مشکی اش،باورم نمی شد که دارم پناهم را از دست میدهم،اشک به آرامی از گوشه چشمش سرازیر شد،به آرامی بوسه ای بر پیشانی اش زدم،احتمالا چند دقیقه آخر بود شاید پنج دقیقه آخر،نگاهم که به شمارشگر افتاد،شوکه شدم،شمارش معکوس روی دوازده متوقف شده بود... سریع دکتر را خبر کردم،نگاهی به دستگاه انداخت،من هم بالای سر رقیه بودم،از لبخندش معلوم بود که امیدوار شده است،یک ساعت به همین منوال گذشت،رقیه لبخند آرامی زد و گفت:
_فاطمه فک کنم زنده میمونم
دستش را گرفتم و گفتم:
_رقیه خدا قرار نیست تورو از من بگیره
_نمیدونم چرا،ولی همین که شمارشگر وایستاد،خیلی امیدوار شدم
_خیلی؟
خندید و گفت:
_خیلی
کمی گذشت و شمارشگر همچنان در همان وضع بود،حدود یک ساعت بعد،متخصصان آمدند و کمی با دستگاه ور رفتند،دکتر هم کنار ما ایستاده بود و مثل ما به نمایشگر چشم دوخته بود،احساس میکردم که رقیه شدیدا امیدوار است،راستش من هم امیدوار بودم،متخصصان از جلوی نمایشگر کنار رفتند،دستگاه هنوز روی دوازده بود،ناگهان اعداد شمارشگر با سرعت زیادی بیشتر شدند دیگر دستگاه چیزخاصی نشان نداد به غیراز چند جمله انگلیسی،دکتر با لبخند گفت:
_روند تخریب سلولی متوقف شد
من لحظه ای اختیارم را از دست دادم و جیغ بنفشی کشیدم:
_ایول،خدایا شکرت
همه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کردند،از خجالت آب شدم ولی برایم مهم نبود،هنوز هم که یادم میفتد خنده ام میگیرد،پشت بام را ترک میکنم،وارد خانه میشوم،رقیه که با تلفن صحبت میکند،همین که میرسم کنارش،مکالمه اش تمام میشود،با لبخند میگوید:
_معلوم شد که توی دقیقه دوازده روند تخریب سلولیم متوقف نشده بلکه توی دستگاه یه مشکلی بوجود اومده بود که از کار افتاده بود
میروم روی مبل کنارش می نشینم،رقیه گوشی را روی عسلی میگذارد،با لبخند میپرسم:
_حالا دستگاه از کار افتاد تو چرا زنده موندی؟
_ملت خواهر دارن مام خواهر داریم؟یعنی توی دبه ترشی می‌خواستی بمیرم؟
_نه واقعا چی شد؟
_راستش دستگاه که از کار افتاد،من امیدوار شدم و همین ظاهراً باعث شده که زنده بمونم،محققا دارن روی دلایل علمیش کار میکنن
_خلاصه که خدا رو شکر
_آره خدا رو شکر
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای محسن ایزدی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثرتان با عنوان «آنگاه که زمان ایستاد» را خواندم. دست شما درد نکند
آقا محسن عزیز خوشبختانه شما بسیار جوان هستید؛ و از طرفی علاقه جدی به نوشتن داستان دارید. جوانی و علاقه قوی‌ترین موتور محرک است برای آموختن و برای خواندن و نوشتن. برای تجربه کردن. یقین دارم اگر ظرفیت کافی برای پذیرش انتقادات را داشته باشید، اگر عاشقانه عاشق داستان و داستان‌نویسی باشید، اگر استقامت بورزید و پشتکار آهنین داشته باشید، در آینده نه‌چندان دور صاحب اثر و نام خواهید شد. تاکید می‌کنم اگر استقامت بورزید خداوند در آیه سی سوزه مبارکه فصلت می‌فرماید:
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ . »
می‌فرمایید: «به راستی آنهایی که گفتند رب ما پروردگار ماست و در این راه استقامت ورزیدند بر آنها فرشتگانی نازل خواهد شد و به آنها می‌گویند نترسید و غمگین نباشید و سپس بهشت خداوند را به آنها بشارت می‌دهند.»
می‌گوید آنهایی که استقامت می‌ورزند، نمی‌گوید آنهایی که باهوش‌ترند، نمی‌گوید آنهایی که با سوادترند، نمی‌گوید آنهایی که جوان‌ترند، پیرترند پولدارترند، خوش‌تیپ‌ترند... بلکه می‌گوید استقامت می‌ورزند.
پس همه‌چیز بستگی به خودمان دارد. عوامل بیرونی در موفقیت ما نقش دارند، منکرش نیستم، اما اصل خود انسان است. خواست آدمیزاد، اراده آدمیزاد، رنجی که در این مسیر تحمل می‌کند، زحمتی که می‌کشد. استقامتی که به نمایش می‌گذارد. دوست جوان من اینها تعیین‌کننده است. کائنات هیچ‌چیز به رایگان به هیچ‌کس نمی‌دهد. بها می‌گیرد. بهایش را پیشاپیش می‌گیرد. به زبان ساده‌تر: «بهشت را به بها می‌دهند نه بهانه.»
می‌گویند یک روی فردی به هنرمندی خطاط مراجعه می‌کند و می‌گوید لطفاً فلان جمله را برای من خطاطی کنید. خطاط در عرض ده‌دقیقه جمله را به زیباترین شکل می‌نویسد. فرد متقاضی خوشحال می‌شود و می‌گوید دست شما درد نکند استاد، حق الزحمه‌اش چقدر شد؟ مرد خطاط با آرامش می‌گوید فرض دویست‌هزارتومان! مرد متقاضی جا می‌خورد و با تعجب و اعتراض می‌گوید، دویست‌هزارتومان برای ده‌دقیقه؟! مرد خطاط با خونسردی و اطمینان می‌گوید: «سی‌سال و ده‌دقیقه»
وقتی‌ یک اثر هنری فوق‌العاده می‌بینیم، می‌شنویم یا می‌خوانیم، خلق‌الساعه، خلق نشده است. حاصل سال‌ها رنج و زحمت و خون دل خوردن است. یک‌بار بخت یارمان بود و چند دقیقه‌ای خدمت استاد «شفیعی کدکنی» رسیدیم.‌ موضوع بر می‌گردد به حدود بیست‌و‌پنج‌سال پیش. بحث رسیده بود به شعر بسیار معروف «کوچه» از فریدون مشیری. دکتر شفیعی کدکنی خطاب به حضار گفتند تصور نکنید آقای مشیری شب خوابید صبح ناگهان این غزل عاشقانه به ذهنش رسید و نشست به سرودن و نوشتن. فرمودند نخیر، این حاصل سی‌سال دود چراغ خوردن شاعر است و من خود از نزدیک شاهد تلاش بی‌وقفه و رنج عظیم شاعر بودم.
آقای ایزدی من اجازه می‌خواستم ابتدا خلاصه‌ای از نوشته شما ارائه دهم، تا ببینیم من درست متوجه متن شما شده‌ام یا نه. راوی دختری است ۲۳ ساله به نام فاطمه (حالا چرا باید راوی دختر انتخاب کنی در حالی‌که خودت پسر هستی. برای همین از عهده‌ی روایت برنیامدی. بهتر بود این دوقلوها دختر و پسر بودند و پسر روایت می‌کرد)
فاطمه خواهر دوقلوی دارد به نام رقیه. رقیه در یک آزمایشگاه لیزری کار می‌کند.‌ بر اثر قرار گرفتن در معرض تشعشعات لیزری دچار بیماری سختی می‌شود؛ پزشکان می‌گویند این تشعشع باعث تخریب سلول‌ها شده است و رقیه فرصت زیادی برای زندگی ندارد. دستگاهی بالای سر رقیه وصل است تا ساعات باقیمانده از عمرش را به نمایش بگذارد. یک‌دستگاه ساعت‌شمار. فاطمه با تاسف و اندوه عمیق بالای سر خواهر دوقلویش ایستاده و در این فرصت باقی‌مانده از خاطرات‌شان صحبت می‌کند. در چنددقیقه پایانی عمر ناگهان دستگاه خاموش می‌شود زمان از حرکت می‌ایستد! رقیه با این یقین که تخریب سلولی متوقف شده است، به زندگی امیدوار می‌شود و زنده می‌ماند. پزشکان می‌فهمند که دستگاه خراب شده است، اما خوشحال هستند از اینکه رقیه زنده مانده است. روایت این بود، درست است؟ چرا چیزی را که تجربه نکرده‌ای، مطالعه نکرده ای اطلاعاتت درباره‌اش کم است، به‌عنوان سوژه انتخاب کردی؟! این چه‌طور لیزری است که رقیه را درگیر کرده است؟ نام علمی آن چیست؟ دقیقا چه سلول‌هایی را مورد هدف قرار می‌دهد؟ تخریب سلولی از کجای بدن آغاز شده است؟! پزشکان از کجا می‌فهمند که چندساعت دیگر از عمر او باقی مانده است؟! بر فرض که چنین باشد، یعنی رقیه در چنددقیقه پایان زندگی به زندگی امیدوار شود و زنده بماند در این مدت باید بسیاری از سلول‌های بدنش مرده باشند، مثل سلول‌های پا، دست، کبد، کلیه و غیره. یعنی با فرض خراب شدن دستگاه و امیدواری رقیه ممکن است زنده بماند، اما بسیاری از اعضای بدنش از کار افتاده است بیشتر زندگی نباتی خواهد داشت تا انسانی. می دانی چه می‌خواهم بگویم؟ می‌خواهم بگویم باید از تجربیات زیستی خودت استفاده کنی. اگر می‌خواهی سوژه بنویسی که هیچ تجربه‌ای شناختی در آن نداری باید آنقدر مطالعه و تحقیق کنید تا جز تجربیات خودت شود و این کار راحتی نیست گاه لازم است برای نوشتن یک داستان کوتاه روزها و حتی هفته‌ها مطالعه و تحقیق کنید. صرف گفتن اشعه لیزر مشکل را حل نمی‌کند گره را نمی‌گشاید. من اجازه می‌خواهم برای روشن شدن شما چگونگی پیدا کردن سوژه یا فکر اولیه را آموزش دهم، یقین داشته باش اگر دل بدهی اگر آموزش را پیاده کنی و در عمل استفاده کنی، جهشی در نوشته است پدیدار خواهد شد. امتحان کن اما سوژه اولیه. اول یک‌چیز در مورد احساساتی شدن بگویم.‌ بعد برویم سراغ سوژه.‌ آقا نویسنده موظف است احساسات خواننده را برانگیزد تا اینکه خودش احساساتی شود. متن به داستان تبدیل نشده است. قطعه ادبی است یک قطعه سوزناک عاطفی. که بیشتر هم، خود نویسنده را متأثر کرده است تا مخاطب را، اما آقای ایزدی عزیز با همه احترامی که برای احساسات پاک و انسانی شما قائلم، صرفاً با شنیدن و‌ حتی دیدن یک‌حادثه تلخ یا شیرین، نمی‌توان داستان نوشت.‌ داستان حاصل سال‌ها تجربه زیستی ما، تجربه مطالعاتی ما و حاصل تجربه نوشتاری ما است.
وقتی ما با یک حادثه، یک اتفاق بیرونی برخورد می‌کنیم، حسی در ما برانگیخته می‌شود.‌ این حس نطفه‌ای در ذهن ما شکل می‌دهد که به آن فکر اولیه یا سوژه گفته می‌شود. آیا با یک ایده یا یک فکر اولیه کار تمام است و ما باید بنشینیم و داستانش را بنویسیم؟ خیر. تازه کار آغاز می‌شود. در بیشتر نویسنده‌ها ایده یا فکر اولیه از یک جمله خام به وجود می‌آید. مثلاً نوشتن درباره عده‌ای کوهنورد که گرفتار برف و طوفان و سرما شده و جان می‌بازند یا نوشتن درباره خواهر دوقلوی که در آستانه مرگ است. (این فکر اولیه شما بود).
حالا بیایید با هم ببینیم این سوژه قابلیت‌های لازم برای تبدیل شدن به یک داستان را دارد؟ فکر اولیه یا ایده باید این ویژگی‌ها را داشته باشد:
۱_ یک جمله خام است. (دختری که در آستانه مرگ است.)
۲_ روند عادی زندگی برهم می‌خورد. یعنی داشتن عدم تعادل (دختر جوانی که در آستانه مرگ است تعادل عادی زندگیش را برهم می‌زند. خط صاف زندگی دچار شکستگی می‌شود)
۳_ داری عنصر انسانی باید باشد، یعنی شخصیت اصلی داشته باشد. (مثلاً از سقوط یک سنگ به داخل دره نمی‌توان داستان نوشت، مگر داستان تمثیلی باشد و سنگ تمثیلی از انسان مثلاً مغرور باشد. در سوژه شما ما عنصر انسانی داریم. اما عمیق نیست. باور پذیر نیست بیشتر شبیه کارتون است. یا راوی هم می تواند شخصیت اصلی باشد. مشکل این است که عمل داستانی ندارد فاطمه فقط حرف می زند.‌ متاسفانه رقیه هم فقط حرف می‌زند. هیچ‌کس هیچ‌کاری نمی‌کند.
۴_ حس‌برانگیز باشد (در فکر اولیه ما، یعنی تصمیم به خودکشی مرد، عنصر حس‌برانگیزی نهفته است. قرار گرفتن در آستانه مرگ یک دختر جوان حس‌برانگیز است ناراحت‌کننده است. به‌شرطی که صحنه را نمایش دهیم نه فقط روایت کنیم
در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد. جذابیت یعنی داشتن کشش قوی، یعنی داشتن گره در گره.‌ مثلاً مردی که صبح از خواب بلند می‌شود و دندان درد دارد، عدم تعادل هست، اما فاقد جذابیت است. مگر اینگه فرض کنیم همان روز مرد باید برود معاینه پزشکی برای شرکت در آزمون خلبانی و گرفتن گواهینامه خلبانی. حالا جذابیت پیدا کرد. چون در تست پزشکی خلبانی حتی یک دندان ناسالم هم برای خواستن عذر داوطلب کافی است .شما در داستان‌تان از این قابلیت یعنی حس‌برانگیزی اصلا استفاده نکردید. یا وجودی که در دل سوژه همچین قابلیتی نهفته است. می‌دانید چرا؟ چون تجربه‌اش (البته خوشبختانه) نکرده‌اید ‌
برگردیم سر بقیه ویژگی‌های یک ایده یا فکر اولیه خوب. چهار آیتم را عرض کردیم اما ادامه:
۵_ قابلیت گسترش داشته باشد فکر اولیه شما قابلیت گسترش ندارد. این سوژه در بطن خودش قابل تعمیم ندارد.
۶_ نو باشد (دختر جوانی کم در حال مرگ است، نو نیست، اما ایده مردی که صبح از خواب بیدارشده و دندان‌درد دارد و باید برود معاینه پزشکی برای آزمون خلبانی، سوژه نو است.
نویسنده‌ها فکر اولیه را از سه منبع کسب می‌کنند: الف_ تجربه زیستی خودشان ب_ حوزه نقل (براساس شنیده‌ها یا دیده‌ها از طریق دیگران، فیلم‌ها، مطبوعات و امثالهم. این دقیقا موردی است که درباره چگونگی شکل‌گیری فکر اولیه در ذهن شما شکل گرفته است.) ج _ حوزه تخیل (اگرهای جادویی بر اساس نظریه استانیسلاوسکی نمایشنامه‌نویس و کارگردان شهیر روس. در همین زمینه فروید می‌گوید تخیلی‌ترین ایده‌ها و افکار، در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده است ولی انسان بدان آگاه نیست.)
نویسندگان تازه‌کار چون شما بهتر است (بلکه از نظر من واجب است) برای شروع، ایده‌ها و فکرهای اولیه را از تجربیات زیستی خودشان انتخاب کنند.‌ این همان اشتباهی است که شما در انتخاب فکر اولیه مرتکب شده‌اید.‌ شما با شنیدن خبر تاسف‌بار مردن مثلاً دختر جوانی متاثر شده و تصمیم گرفتید تا داستانی درباره دوخواهر دوقلو بنویسید‌ آنهم از نگاه و زبان فاطمه. بدون آنکه چنین لحظاتی را زندگی و تجربه کرده باشید. پسرم یا باید چیزی را خودتان تجربه کرده باشید یا آنقدر درباره‌اش مطالعه و تحقیق کرده باشید که جزئی از تجربیات‌تان شود. شما هیچ تجربه‌ای و اطلاعاتی درباره سوژه ندارید، خوب حالا فکر اولیه را انتخاب کردیم، فرضاً ویژگی‌های برشمرده فوق‌الذکر را هم داشت. آیا کار تمام است؟ باید نشست و نوشت؟ خیر، ما مرحله‌ای داریم به اسم کنترلینگ فکر اولیه، شاید بهترین ترجمه‌اش به زبان خودمان بشود ورز دادن. بله باید فکر اولیه را مثل خمیر ورز داد، ساعت‌ها و حتی روزها و حتی هفته‌ها، یا در ذهن‌مان یا روی کاغذ یا لپ‌تاپ. وقتی خوب ورز آمد و آماده شد، آنگاه باید به دیواره تنور داغ توانایی‌مان در نوشتن چسباند و نان خوشمزه و تازه بیرون آورد.
در فکر اولیه نویسنده از خود می‌پرسد شخصیت اصلی چه کسی است؟ منظور سن و سال، جنسیت، شغل، سطح سواد، پایگاه اجتماعی و...
کی است؟ منظور زمان است. چه فصلی است؟ چه وقت شبانه‌روز است؟
کجاست؟ منظور مکان است.‌ ماجرا در چه مکانی رخ می‌دهد؟
چه شکلی دارد؟ شخصیت‌ها، بخصوص شخصیت اصلی، چه شکل و شمایلی دارند؟
ماجرا از کجا آغاز می‌شود؟
نهایت کار چه خواهد شد؟
چندشخصیت را وارد داستان کنیم (منظور شخصیت‌های فرعی است غیر از شخصیت اصلی که وجود و حضورش لازم و حیاتی است.)
کشمکش چیست؟ از چه نوعی است؟ (ما چهار کشمکشی اصلی داریم. یک_ کشمکش فرد با خودش. دو _ کشمکش فرد با دیگری. سه_ کشمکش فرد با اجتماع. چهار _ کشمکش فرد با طبیعت . همان سوژه‌ای که شما انتخاب کردید.)
شما نوع کشمکش فرد با به خودش را انتخاب کردید و...
تا همین میزان کفایت می‌کند‌ ما منتظر آثار بعدی‌تان هستیم و یقین دارم که آثار بهتری خواهند شد. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت