همراه شخصیت‌ها




عنوان داستان : چادرِ سیاه!
نویسنده داستان : پیام پاک باطن

این داستان ویرایشی از داستان «دو قدم مانده به صبح» می باشد.

تهران شهرِ بزرگِ بی دَر و پيكری است. اما آخرِ شب‌ هايش به اندازۀ كافی ساكت و آرام است. وقتی شهر از تب و تاب می افتد، ديگر خبری از هیاهو و ترافيكِ سرسام آور نيست. شرق به غرب يا شمال به جنوب را می شود، كمتر از نيم ساعت طی كرد. در این خاموشی روح مانندِ، خودروی پژوِ چهارصد و پنجِ جی ال ایکسِ سیاه رنگی، با سرعت هشتاد كيلومتر در حالِ حركت است. مريم در صندلی عقب، سمتِ شاگرد، ساکت و آرام، همچون شب های تهران نشسته است. انعکاسِ تابش چراغ های بزرگراهِ مدرس، که از دلِ شیشه ی عقبِ پژو، بر چشم‌های درشت و ميشی‌اش می تابد، هیچ روشنیِ برای او به همراه ندارد! مريم سر خود را به شيشه تكيه می دهد، در همان حالت به خطوطِ مُقطعي كه بر كفِ آسفالت اتوبان خودنمایی می‌کند، خيره می‌شود. اين خطوط براي او تداعی كننده اميد است، چيزی كه اين روزها خانواده‌اش به شدت به آن محتاج هستند! اما امید هم مانندِ همین خطوط، برای آنها ماهيتی مُقطع دارد! دلش میخواهد مانند بیشتر اهالی شهر، که فارغ از دغدغه ها و روزمرگی شان در بستر خود به خواب فرو رفتند، رها از هر قیدی، با خیالی آسوده، چشم بر هم بگذارد! اما امشب تهران برای مريم حديثِ ديگری دارد!
برای شخصی که فارغ التحصيل رشتۀ روان ‌شناسی است، طبعاً پیدا کردنِ معیارِ مناسب، برای چرایی وقوع اتفاقات و اموری که، ناشی از الگوهای رفتاری انسان است، امری کاملاً بدیهی است. مريم با خود می‌انديشد كه دنيا چقدر پوچ است! او بارها اين جمله را شنيده و به فراخُور موقعيت، بسيار هم تكرارش كرده ‌است. اما امشب با تمام بندبندِ وجودش آن را حِس می‌كند!
ماشين از سرعت خود كم می‌كند، از اولين خروجی به سمت راست خارج می‌شود. اين تغيير مسيرِ ناگهانی مريم را به خود میآورد! نگاهي به سمتِ راست خود می کند، مهین کنار دست او نشسته است، فرو رفته در کالبدِ چادر سیاه رنگی، که بر سر دارد. انعکاسِ تابش چراغ های بزرگراهِ نیایش غرب، که از دلِ شیشه ی عقبِ پژو، بر صورتِ مادرش می تابد، باعثِ درخشش خطوطی می شود، که از چشمان او تا روی گونه هایش لیز خورده است! لب های مهین به آرامی تکان می خورند، بی آنکه صدایی از میان آنها خارج شود. مریم به دست های لرزان مادرش نگاه می کند که مُهره های سبز رنگِ تسبيح شاه مقصودِ پدرش را در میانِ خود می چرخاند. ماشین می ایستد، مريم نگاه خود را از مادر می‌گيرد. حالا اين ساختمان زندان است كه از قابِ شيشۀ جلوي پژو، در زاويه ی ديدش قرار گرفته است!
مريم سعي میكند تا خويشتن‌دار باشد، خویشتن داری؟! چه کارِ سختی! وقتی فرصتِ خویشتن دار بودن را از کف داده بود، دیگر بعید می دانست امکانِ انجام این کار را مجدداً داشته باشد! انگار در سَرش بازار مسگرها بود، در دلش رخت می شستند و بر پاهایش سیم می کشیدند! ديگر حتی چشمانش هم قادر به خوب ديدن نیستند، چون پرده ای نقره فام، آنها را احَاطَه كرده ‌است!
از ماشين پياده میشوند. باز هم مریم نگاهش می چرخد به سمتِ مادرش، که دست‌ها را به سمت آسمان بلند و باز کرده است و محکم با کفِ دست بر سینه اش می کوبد! او هم آسمان را می نگرد، كه شب را همچون چادرِ سياهي بر سر كشيده است. ياد آن ظهرِ عيدِ قرباني می‌افتد كه برای اولين بار، سَر بريدنِ گوسفندی را تماشا می‌كرد، که ناگهان مادر، چادرِ سياهش را بر سر دختر دلبندش كشید، تا مبادا شاهدِ آن صحنه باشد. مريم دلش می‌خواهد چادرِ سياه شب را از آسمان قرض بگيرد، خودش را در زير آن پنهان كند، تا شاهدِ اتفاقي نباشد كه در شُرف وقوع است!
***
مریم هنوز از کاری که کرده است مطمئن نیست! بد نبود اگر باز هم خویشتن داری می کرد، چه ایرادی داشت؟! او و مهران همسرش، مثل همۀ زن و شوهرها بيشتر اوقات با هم جَروبحث دارند، حتی برخی از اوقات خشمِ آنها گريبان اسباب خانه را هم می‌گیرد و صدای شكستن اشياء در ميان فريادهای آنها طنين انداز می‌شود! اين وضع تقريباً تبديل به قسمتي از زندگي روزمرۀ آنها شده است و احدی هم از آن خبردار نیست. اما این مرتبه...
ناصرخان، پدر مریم روی صندلی جلو، سمتِ شاگرد نشسته ‌است. نگاهش بی هیچ کلامی به نگاهِ دخترش گره می خورد! ناصرخان دستگيرۀ در را می‌كشد تا از ماشين پياده شود. مريم با دست، بازوهای او را می گیرد و مانع رفتنش می‌شود! پدر كه حالا در را باز كرده و پای راستش هم خارج از ماشين روي زمين است، برمی‌گردد، به ردِ تقریباً محو شده ی انگشتان مهران بر روی صورتِ دخترش نگاه می‌كند. با چشمانی نمناک لبخندي می زند، قفل دستان مریم از دورِ بازو های پدر باز شده، و او از ماشين پياده می‌شود. نگاه دختر همچنان به دنبالِ پدر دوان است و او را بدرقه می‌كند. مریم قول داده ‌است كه همان‌جا منتظر باشد تا به وقتش که خبرش می کنند!
مریم محکم غربیلکِ فرمانِ ماشین را در میانِ حلقه ی انگشتانِ دستش می‌فشارد، هیکل ترکه ای اش را در صندلی فرو کرده و پاهای بلندش را در شکم جمع می کند و از زیر شالِ نخی سیاه رنگی که بر سر دارد، دستی به موهای انبوه و تازه آمبره شده اش می کشد. نگاهش را از قابِ شیشه ی ماشینِ بی ام دبلیوی شرابی رنگش، که مهران فروردین امسال، به مناسبتِ تولد بيست ‌و‌ هشت سالگی اش برایش کادو خریده است می چرخاند به ساعت روی داشبوردِ ماشین، با انگشتانِ دستش شروع می کند به ضربه زدن روی غربیلکِ فرمان! یاد قولی که به پدرش داده است می افتد، لب زیرش را می گزد و شیشۀ سمتِ خودش را پایین می دهد، و همچنان پشت درِ خانه‌اش به انتظار می نشیند.
مریم با خودش فكر می‌كند: بهتر بود اين بار هم، همه چيز را پشت درهای خانه‌اش نگه می‌داشت! همه چیز را، مثل علاقه اش به کار کردنِ خارج از خانه، که به خاطر مخالفت های مهران، هرگز محقق نشد و بر خلاف میلش، شده است يك كدبانوی تمام عيارِ تمام وقت، تا هنگامی كه مهران به خانه‌ می آید، همه چيز بر وفقِ مردا او، در کمالِ آرامش باشد! اما این وضعیت برای مریم كه روحی جسور و شخصيتی ماجراجو دارد، ابداً دلپذير و دلخواه نیست! حالا هم که این اتفاق افتاده است! نه، او كه بی‌كس ‌وكار نيست!
از نظر مریم و معیارهای روان ‌شناسی و روان شناختی: مردها موجودات بی‌جنبه‌ای هستند. مجال بدهی نفس‌کشیدن هم می‌رود در رهن آنها! بس است دیگر. تا به كی قراراست زنها توسری‌خور مردها باشند؟! يك عُمر است كه مرد سالاری دارد بيداد می‌كند! ديگر وقت آن است جلوی قُلدری کردنِ اين موجوداتِ زورگو ايستاد! نباید اجازه داد تا هر غلطی كه دلشان می‌خواهند، انجام بدهند! زن‌ها هم حق و حقوقي دارند. ديگر تمام شد آن دوران كه زن را صدا می‌کردند ضعیفه! هر كسی بايد حد و حدود خودش را بداند!
همین مهران همسرش، درست است که برای رفاه و آسايشِ زندگی‌ شان، از هیچ چيزی و هیچ کاری دریغ نکرده است، اما با همین خودخواهی و منطق های مستبدانه و مردسالارش، معنی خوشبختی را از زندگی مشترکشان گرفته و آنرا پوچ و تهی کرده است! برای همین است كه ديگر مریم عشقی برای ابراز ندارد! تنها عادت است و نجابت كه همچنان پيوند آنها را متصل نگه‌ داشته ‌است!
مريم مدام دستانش را به هم می‌مالد و نگاهش دائم به سمتِ در خانه‌اش است! باز هم به ساعت روی داشبوردِ بی ام دبلیوی شرابی رنگش نگاه می کند، در اين فكر است که بين پدرش و مهران چه می‌گذرد؟! چرا اين‌ قدر صحبت شان طول كشيده ‌است؟! نگاهش بی اعتماد از ساعتِ دیجیتال ماشین اش، می چرخد دورِ مچ باریک دستش، اما عقربه های ساعت رولکسِ نقره ای رنگش هم، بی‌آنکه زمان بگذرد، بیهوده می‌چرخند! وضعیت به شکلی برایش غیر قابل تحمل است که پنداری، پرنده‌ای است تازه نفس، اسیر در محبسِ قفس!
مريم كمی از مُوضعِ ایده آلیستی اش فاصله گرفته است! به خاطر می‌آورد مهران اين چند وقتِ گذشته، حسابی اعصابش بهم ريخته ‌است. حق هم دارد، کانتینرهایش كه از ايتاليا به سمت ايران حمل شده اند، به علت يك‌سری مسائل دست و پا گیر اداری، در گمرك خاك می‌خورد! مهران برای خريد این محموله ریسکِ بزرگی انجام داده و تقریبا تمامِ سرمايه‌اش را درگیر آن کرده ‌است!
مريم بی هیچ شک و تردیدی به اين نتيجه می‌رسد، نباید به خانواده‌اش در مورد سیلی خوردنش از مهران چیزی می‌گفت! الان حتماً همسرش که احترام بسیاری برای پدرش هم قائل است، در مقابل و مواجهه با پدرِ خانمش در سخت ترین شرایط ممکن است! دلش نمی خواهد روی آنها به هم باز و حرمت‌ها شكسته ‌شود! خودش بايد اين موضوع را حل و فصل می‌كرد، نه كسِ ديگري، حتي پدرِ عزيزتر از جانش. فکر کردن به این مسائل باعث می شود که عادتِ قدیمی اما ترک شده اش دوباره گریبان گیرش شود! تماس دندان های سفیدش با ناخن های لاک خورده ی شرابی رنگش اجتناب ناپذیر است!
مریم حس می کند روی زغال‌ های گداخته شده ای نشسته ‌است! پس بر خلافِ قولی که به پدرش داده است، دستگيره در را می‌گیرد، آنرا می چرخاند، در ماشين را باز می‌کند و از آن پياده می‌شود. با سرعتی كه تقريباً به دويدن شباهت دارد به سمت خانه‌اش می‌رود. اما به محض اينكه جلوی درِ خانه می‌رسد، درجا میخکوب می‌شود! برای در آوردن دسته کلیدش از کیف، مغزش به او فروان نمی دهد! رنگِ صورتش از سرخی به کبودی می‌زند. قلبش چنان تند می‌تپد که منتظر است هر لحظه از جایش کنده شود! با صدای بوقِ ماشینی که از کنارش رد می شود محكم با دو دستش شقيقه‌اش را می‌گیرد، دندان ها را با نهايتِ عصبانيت بهم می‌ساید و فریاد مانده در گلویش را به همراه بغضی که در راه دارد فرو می خورد! نفس عمیقی می کشد. كليد را از كيف درمی‌آورد، آنرا وارد و در قفل می چرخاند، در باز، و او وارد حياط خانه اش می‌شود.
به صورتِ عجيبی آرام ‌آرام با دقت و وسواسِ خاصی قدم برمی‌دارد! بیشتر شبیه کسی است که برای اولين بار و آنهم مخفیانه واردِ مكانِ ناشناسی می‌شود! وسطِ حياطِ خانه که می‌رسد، متوجۀ درِ نیمه بازِ سالنِ ورودی می‌شود. قدم ‌هایش برای رفتن به همدیگر تعارف می‌کنند، با صدایی لرزان مردهای زندگی‌اش، پدر و شوهرش را يكي در ميان صدا می‌زند! اما سکوت مانندِ دژی نفوذ‌ ناپذیر است. جلوی درِ ورودی سالن كه می‌رسد، بُغضِ فروخورده اش در پشت درِ خانه را، که چيزی نمانده بود تا خفه‌اش كند، قیِ می کند! اما همچنان مجال خروج فریاد را نمی دهد، با چشمانِ نمناک و لب های لرزان، در را كامل باز می‌کند و واردِ ساختمانِ اصلی می‌شود.
***
مريم باز هم پشتِ در منتظر است. اما این مرتبه تنها نیست! مادرش را در کنار خود دارد، شانه به شانه، ولی اين در، ديگر درِ خانۀ او و مهران نیست تا برای باز شدن تنها لازم باشد، دست در كيفش کند، كليد را درآورد، داخلِ قفل كرده و آن‌ را بچرخاند تا در باز شود. نه، اين در متفاوت است. همه چيزش فرق دارد! همه چیزش! برای مادر و دختر، دَرِ زندان، مرزِ بين دنيا و برزخ است. مريم به ياد جمله‌ای می‌افتد که دقیق به خاطر ندارد کجا و از چه کسی شنیده است.
- زندوني عینهو مُرده اس! به همه چي آگاهه، اما دسش از همه چي كوتاهه...
مريم و مهین، پشت درِ زندان، سخت ترین کار دنیا را انجام می دهند! انتظار میكشند تا پا در برزخی بگذارند که امید به بهشت در آن فرضی محال است! برزخی كه قرار است خيلي زود، برای آنها تبديل به خودِ جهنم شود!
***
درِ غول پيكرِ آهنی زندان سنگين است. درست مثل سايه‌ای كه مدتی است بر زندگی آنها افتاده‌ است! در با صدای اعصاب برهم زنی باز می‌شود. مریم و مهین وارد محوطۀ زندان می‌شوند. دختر همچون دوران كودكي اش، دست در دستِ مادر دارد، و محکم به او چسبیده است. مادر و دختر، چون ارواحی سرگردان، مسخ شده از داسُ عفریت مرگ، روان در دالان های تنگ و ترش ندامتگاه، به سمتِ محوطۀ حياط پشتی آنجا روان بمی شوند. همه چيز سنگين است. فضا، زمان، مكان، آدم‌ها و هر آن چیزهایی که توصيف پذیر نیستند!
در محوطۀ پشتی زندان، کم‌کم همه جمع می‌شوند. سربازها، افسرِ نگهبان، قاضی پرونده، نمايندۀ دادستان، دكترِ پزشكی قانونی، رانندۀ آمبولانس، روحانی زندان كه كنار رئيس زندان ایستاده ‌است، خانوادۀ مقتول، خانوادۀ قاتل و در نهایت امر، مأمور اجرای احكام! درِ انتهای حیاط باز می‌شود و مردي كه دست ‌بند و پابندش باعث شده تا مانند آدم آهنی حركت كند در محاصره چهار سرباز سرمه‌ای پوش وارد محوطه میشود. همه چيز مثل يك خواب است. مثل يك كابوسِ وحشتناك. بختكی كه وجودش همه را اذيت مي كند و مجالی براي بيداری و رهايی از آن نيست!
***
مريم مات و مبهوت، همچون روحی تسخیر شده! فقط به يك نقطه خيره شده ‌است. ناصر و مهران هر دو كفِ آشپزخانه افتاده‌اند. سرامیک سفید کف آشپزخانه، چون لاله زاری سرخ است! پدرش گيج‌ و مَنگ مثل آدمی مست و لايعقل، قدرتِ تكلم ندارد! مهران که چشمانش به سقف خيره مانده، هر دو دستش را به موازات کارد آشپزخانه‌ای که در قفسۀ سینه‌اش نشسته، باز کرده ‌است. مريم دیگر زانوهايش توان تحمل بارِ وزنش را ندارند و همچون برگِ زردی، اسیر دستِ بادِ خزان، کفِ زمین خاک می شود! نگاه پدرش با نگاه او افقي را می‌ماند كه خورشيد روزهای خوب، بی‌آنكه قرار به طلوع دوباره‌ای داشته باشد، برای هميشه در حالِ افول و غروب کردن است.
***
نمايندۀ دادستان حكم را قرائت می‌كند، كه چنين خلاصه می‌شود؛ پدرِ مریم به جرمِ قتل عمدِ مهران، در دادگاهِ جنايی به درخواست اوليای دَم به اشد مجازات، يعني قصاص نفس محكوم شده است. حكم كه طی تمامی مراحلِ دادرسی، علی‌رغم تلاش‌های وكلای مدافع، تاييد شده است، اكنون لازم الاجرا است.
پدر در روزِ واقعه، براي حفظِ حرمتِ دخترِش، در حينِ جدال لفظی كه با دامادش پیدا می‌کند، با او به صورت فيزيكی هم درگير می شود، که ناگهان عنانِ اختیار از کف داده و کارد آشپزخانه را در قفسۀ سینۀ مهران فرو می‌کند. همین امر باعث می‌شود مقتول به علتِ شدتِ جراحت در ناحیۀ قلب، در دم جان بسپارد!
مریم ناخودآگاه با دست صورتش را می‌پوشاند، دُرُست همان قسمتی که در روزِ واقعه از شدتِ سیلی مهران سرخ شده بود! زبانش را هم محکم در دهان جمع می‌کند. می خواهد راه خروج هر کلامی را از آن سد کند! حالا نوبتِ چادرِ سیاه است، مال مادر یا مالِ آسمان؟! چه فرقی می‌کند؟! همین که سیاه باشد کافی است...
پیام پاک باطن
نقد این داستان از : علی چنگیزی
درواقع به‌خصوص در ابتدای داستان، داستان نگفته اید. توضیحاتی داده‌اید که باید در خود داستان خواننده با آن آشنا شود. تازه اگر به کار داستان بیاید. این اصل همیشگی است. توضیح بیهوده و اضافی که در کلیت داستان کارایی ندارد قطعا باید حذف شود.
خب داستان را از ابتدا ببینیم.
بعضی از توصیف‌ها در همان ابتدای داستان اضافه است. مثلا چه «چشم‌های درشت و میشی» مثلا چه فرقی می‌کرد اگر چشم‌ها تنگ و قهوه‌ای بود؟ چه تاثیری در کل داستان بود و نبودش دارد؟ اگر ندارد بیهوده کلمه را خرج نکنید.
بعدتر
«این خطوط برای او تداعی‌کننده امید است، چیزی که این روزها خانواده‌اش به شدت محتاج آن هستند.»
خطوط چطور تداعی‌کننده امید هستند؟ کلی‌گویی و حرف‌های شاعرانه در داستان محل ندارد.
باید ناامیدی را نشان دهید اینکه خانواده به امید نیاز دارند را باید در طول داستان نشان دهید و گفتنش با امثال این جمله‌ها دردی را دوا نمی‌کند.
بعدتر
اما امید هم مانند همین خطوط، برای آنها ماهیتی مقطع دارد.
خب؟ کاملا بی‌معنا و در داستان نابجا.
می‌شود مثلا خود شخصیت اینها را در دیالوگی بگوید، اما اینکه راوی اینها را بچسباند به شخصیت دیگر جایگاه ندارد.
مثلا طرف بگوید: «وقتی داشتم می‌رفتم هفت تیر خیره شده بودم به کف بزرگراه. لامصب انگار این خطوط روی آسفالت مثل زندگی من بود. قطع می‌شد و دوباره شروع می‌شد. باورت می‌شه به این چیزها فکر می‌کردم؟ که این امید می‌ره و میاد و هم هست و هم نیتست»
مثلا اینطور چیزی. منظورم این است که حرف توی ذهن شخصیت نگذارید. توی دهانش چرا. ما کم کم می‌فهمیم که ایشان ناامید است و یا مسئله‌ای مانند این.

هر چه پیش می رویم بیشتر از داستان‌گویی فاصله می‌گیرید.
نگاه کنید.
برای شخصی که فارغ‌التحصیل رشته روان‌شناسی است، طبعا پیدا کردن معیار مناسب، برای چرایی وقوع این اتفاقات و امور که ناشی از الگوهای رفتاری انسان است امری کاملا بدیهی است.

ما مقاله نمی‌نویسیم. تمام اینها که مرقوم فرموده‌اید ربطی به داستان ندارد و شما هم اثبات‌شده فرضش کرده‌اید. نویسنده مثل محقق علوم اجتماعی است باید بداند که هیچ‌چیز ثابت‌شده نیست و باید پی امور برود، جست و جو کند، ببیند و از یافته‌هایش داستان بسازد. این که شما نوشته‌اید چنانچه در این متن هم می‌بینید نسبتی با داستان خوب ندارد.

مریم با خود می‌اندیشد که دنیا چقدر پوچ است؟
خب؟ چرا؟ پوچی را باید نشان داد برادر. بگذارید من بفهمم دنیا چقدر پوچ است. با رفتارش حس کنم که ایشان به این نتیجه رسیده‌اند، درست یا نادرست.
بعدتر
او بارها این جمله را شنیده و به فراخور موقعیت، بسیار هم تکرارش کرده است، اما امشب با تمام بندبند وجودش آن را حس می‌کند؟

باز هم جلو رفته‌اید. داستان نگفته‌اید یک ماجرا را تعریف کرده‌اید و سعی کرده‌اید با مسائل شبه فلسفی آن را مثلا عمیق‌تر کنید که البته نشده است.
در ادامه تازه ما می‌فهمیم که مهینی هم بوده، در ابتدا انگار او اصلا وجود نداشته است و ناگهان در نیمه‌راه سر و کله‌اش پیدا شده.
می‌دانید می‌خواهم بگویم مهین مهم‌تر است از توجه به آسفالت کف خیابان. همو که در کنار خصیت گذاشته‌اید می‌تواند در گفت‌وگویی بسیاری از مسائل که در بالا گفتم را حل کند.
مریم: «دیگه فکر می‌کنم ادامه دادن فایده نداره. وقتی به زندگی فکر می‌کنم قلبم می‌گیره.»
مهین: «سخت می‌گیری.»
مریم پفی می‌کند و سرش را به شیشه تکیه می‌دهد و زیر لب می‌گوید نه نه.

از این ابتکارات. شما که نویسنده هستید هم انگار همراه شخصیت‌ها جلو می‌روید و آنها را می‌شناسید.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۳
مهدی عابدی » دوشنبه 22 شهریور 1400
داستان بسیار جالبی بود. چه خوب بود در کنار این همه نقد نقاط قوت هم گفته شود
مهدی عابدی » دوشنبه 22 شهریور 1400
مریم ابتدای داستان صندلی عقب نشسته و پیاده میشه وسطای داستان پشت فرمون نشسته. چجوری شده؟
پیام پاک باطن » یکشنبه 21 شهریور 1400
جناب آقای چنگیزی سلام و عرض ادب خدا قوت، ممنونم از اینکه برای داستان بنده وقت خرج کردید. بله، حتما نکاتی را که گوشزد کردید برای بازنویسی داستان مدنظر قرار خواهم داد. سلامت باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت