مطالعه و تمرین برای رسیدن به نثر سالم و بدون دست‌انداز




عنوان داستان : این آرزوی من نبود
نویسنده داستان : نوید مصطفوی

از خوابی عجب بلند می شود؛ برای دومین بار بود که این خواب را می بیند؛در خواب می دید که در تراس خانه اشان دارد به آسمان نگاه می کند ، آسمان عجیب زیبا بود،ماه انقدر به او نزدیک بود که برآمدگی و فرو رفتگی های ماه را به راحتی می دید ؛ و ستاره های دنبال داری را می دید که از کنار ماه می گذشتند و هنگام گذشتن آن ها، او آروزی می کرد « خدایا از آن دختر به من نشانه ای بده ». او هر دختری را می دید که با او، سلام و احوال پرسی می کرد یا کمی به او توجه می‌کرد، دل باخته و عاشق او می شد؛ ولی این بار به قول خودش فرق می کنند.
بعد ظهر بود و داشت با نگاه به ویترین های مغازه ها و گذشتن از کنار آدما های که به اجبار چهره خود را زیر ماسک پنهان کرده بودند به سرکارش می‌رفت ، باز باید آن کتاب های امانتی را که دیروز تحویل گرفته بود و پشت میزش انباشته شده بود را در قفسه ها ، مرتب می چید.
هنگامی که داشت به ویترین مغازه ای نگاه می کرد با دخترکی با چشم های آبی آسمانی و مو های چتری اش که لبخندش زیر ماسک پنهان شده بود، چشم در چشم شد؛ چند لحظه ای بهم خیره شدند و بعد سرشان را پایین انداختند و از کنار هم رد شدند ، حس عجیبی به او دست یافت، قلبش تالاپو تولوپ زد و موهای بدنش سیخ و دست هایش پوست مرغی شده بود.
پتو اش را مرتب رو تختش می‌اندازد و با چشم های خمار و خواب آلودش به سمت دست شوی می رود، دست و صورتش را می شوید و با دست های خیسش به مو هایش حالتی می دهد. با دهن بازی که خمیازه می کشید مثل پاستیلی شول و ول به سمت آشپزخانه می رود تا به اجبار قهوه اش را درست کند که ظهر سر دردی نگیرد که با هزاران قرص دارو خوب نشود.
مرتب،آماده می شود ؛ با کفش های واکس زده و پیراهن مردانه ای که بدن استخوانی اش در پیراهنش قم شده بود و شلواری که پیراهنش را درونش کرده بود و کمربندش را در سوراخی که خودش سوراخش کرده بود انداخته بود ؛ بلند می گوید:
-مامان من دارم می رم کاری نداری
مادرش سرفه ای می کند و می گوید :
-نه محسن، فقط ماسک تو سر کارت در نیاری، خوب؟
-چشم در نمیارم ....... خدافظ
- خدافظ ، دستتم این ور اون ور نزنیا
-چشم
از خانه در می آید از کنار آن مغازه ای که آن دختر را دیده بود می گذرد و تا رسیدن به کتابخانه به فکر فرو می رود « کاش باز او را ببینم، حس عجیبی هنگام دیدن او به من دست داد، حس عشق بود؟ نمی دانم ولی حس خیلی خوبی بود ؛ در دریای چشمانش لحظه ای غرق شدم و انگار در آن لحظه که چشم در چشم شدیم هم دیگر را می شناختیم، اصلا عجیب بود. »
ساعت ها چرخیدند ، کتاب ها چیده شدند و باز مثل همیشه موقع برگشت به خانه رسید. هنگامی که به خانه رسید سلامی بلند می کند؛ ولی جوابی نمی شنود، هیچ کس در خانه نبود ، از روی مبل گوشی را بر می دارد و به پدرش زنگ می زند و بعد از چند بوق پدرش گوشی را بر می دارد:
- الو سلام خوبی بابا؟ کجاین؟
- سلام محسن خوبی بابا؟، مامانت تب و لرز شدید گرفت بود اوردم دکتر
- واقعا !!؟ چرا اخه ؟ صبحی که حالش خوب بود
- چه بدونم می گن کرونا گرفته
- واقعا!؟ بیرون در نیومد بیچاره هیچ چطور گرفته آخه!؟
-چه بدونم دیگه
- حالش خوبه حالا
- هی.....بدک نیست گفتن باید بستری بشه
- ای وای، چی شد اخه ؟ کدوم بیمارستانید منم بیام
- نمی خواد محسن، منو بزور راه دادن بمون خونه من زود میام
- باشه دیگه
چند شب گذشت مادرش هنوز در بیمارستان بود و به خواب مصنوعی رفت بود ؛ از پشت شیشه، مادرش را زیر دستگاه های عجیبی می دید. بعد از چند بار خواهش و تمنا بزور اجازه گرفت پیش مادرش برود. زیر لباسی عجیبی، مثل لباس های فضانورد ها پنهان شده بود تا به کنار مادرش برود.
کنار تختش می نشیند و کمی به صورت مادرش نگاه می کند و بعد خم می شود و در گوشش آرام می گوید:
- مامان، چی شد یهو اخه....... ؛ مامان، زود بلند شو می دونی من بدون تو نمی تونم زندگی کنم ؛ مامان، تنهام نزاریا دق می کنم، مامان...
و همین هنگام خط دستگاه صاف می شود و سوتی بلند می کشد از چشم های محسن شور شور اشک می ریزد، دست مادرش را می گیرد و سرش را روی آن می گذارد . پرستاری با عجله وارد اتاق می شود نبضش را می گیرد و بعد دستگاه را از برق می کشد و هنگام کشیدن پارچه روی سر مادرش پرستار را می بیند همان چشم های آبی بود با آن مو های چتری؛ از درون ناله ای بلند می کشد و به خدای خود می گوید:«این آرزوی من نبود....... »
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای نوید مصطفوی سلام
«این آرزوی من بود» را خواندم. شما نویسندۀ بسیار جوانی هستید و جوانی فرصت فوق‌العاده‌ای است برای اینکه بتوانید بخوانید و بیاموزید و کیفیت کارهایتان را بالا ببرید. امیدوارم نکاتی که در هر نقد و نظر به آن‌ها اشاره می‌شود در خلق داستان‌های بعدی کاربردی و راهگشا باشند. اولین مسأله یا در واقع اولین مشکلی که در نوشتۀ شما توی چشم می‌زند نثر است. ما در داستان به نثر شسته‌رفته و بی‌عیب و نقص نیاز داریم به نثر بدون دست‌انداز نیاز داریم در حالیکه نثر شما هنوز پر از ایرادهای دستوری است. اجازه بدهید از متن اثر شما نمونه بیاورم تا موضوع روشن‌تر شود: از خوابی عجب بلند می شود؛ برای دومین بار بود که این خواب را می‌بیند؛ در خواب می‌دید که در تراس خانه‌شان دارد به آسمان نگاه می‌کند ، آسمان عجیب زیبا بود، ماه آنقدر به او نزدیک بود که برآمدگی و فرو رفتگی‌های ماه را به راحتی می‌دید...لطفا به شکل افعالی که در همین چند جمله به کار رفته نگاه کنید: بیدار می‌شود، دومین بار بود، می‌بیند، خواب می‌دید، نگاه می‌کند، زیبا بود، نزدیک بود، می‌دید.... هر کدام از این افعال به لحاظ دستوری ساز خودشان را می‌زنند اما متن به زمان دستوری یکدست نیاز دارد. شما باید افعال را به همان شکلی بچینید که آغاز کرده‌اید یعنی شکل درست همین جمله‌ها می‌شود این: از خوابی عجیب بیدار می‌شود، برای دومین بار (است) که این خواب را می‌بیند؛ هربار در خواب (می‌بیند) که در تراس خانه‌اش دارد به آسمان نگاه می‌کند، آسمان (زیباست)، (نزدیک است)، (می‌بیند)... امیدوارم متوجه چگونگی یکدستی زمان دستوری افعال در متن شده باشید و باز امیدوارم به خاطر بسپارید که داستان متن ادبی نیست. اغلب نویسنده‌های جوان تصور می‌کنند زبان داستان، زبان ادبی است در حالیکه اینطور نیست. زبان داستان زبان علمی است به این معنی که تطابق یک به یک دارد. اگر می‌نویسیم باد می‌وزد و برگ‌ها تکان می‌خورند یعنی باد می‌وزد و برگ‌ها هم تکان می‌خورند؛ همین. در این صورت اگر بنویسیم باد با گیسوان درختان بازی می‌کرد داریم از قلمرو داستان دور می‌شویم و می‌رویم در حوزۀ شعر. پس اولین بخشی که لازم است روی آن کار بکنید همین نثر است. نمی‌دانم دربارۀ نثر معیار چقدر می‌دانید. ما دو زبان یا دو نثر رایج و شناخته شده داریم. یکی زبان گفتاری است و دیگری زبان نوشتاری درست است؟ در زبان گفتاری کلمه ها شکسته می‌شوند و یا ارکان جمله به هم می ریزند به این معنی که فاعل و مفعول و فعل و ...ضرورتا در جای خودشان قرار ندارند و ممکن است ساختار آن ها در زبان گفتاری به هم ریخته باشد. زبان نوشتاری چه ویژگی‌هایی دارد؟ در زبان نوشتاری کلمات شکسته نمی شوند و جمله ها اغلب طولانی تر هستند و کلمه ها دشوارتر و ...شاید به نظر می رسد داستان را به زبان نوشتاری می نویسند البته تصور اغلب کسانی که نوقلم هستند همین است. کسانی که در زمینه نوشتن به ویژه در زمینه داستان نویسی تجربه کوتاهتری دارند فکر می کنند به زبان نوشتاری باید نوشت اما اینطور نیست چون زبان سومی هم داریم به اسم زبان معیار یا زبان تکیه‌گاه یا زبان صفر. این زبان، یک نوع زبان مرزی است. ریختی دارد که نه کاملا شبیه زبان گفتاری است و نه کاملا شبیه زبان نوشتاری. حالا لطفا به این ویژگی‌ها توجه کنید: در زبان معیار جمله ها کوتاه هستند و کلمه ها شکسته نیستند اما ساده و قابل فهم هستند و ممکن است ارکان جمله به هم ریخته باشند و به طور کلی آنچنان سلیس و ساده و روان و بی ادا و اصول است که به حرف زدن بسیار نزدیک است. اصطلاح «دستتان را به دهانتان نزدیک کنید» را شنیده‌اید؟ این اصطلاح می‌خواهد بگوید به همان سادگی که حرف می‌زنید، بنویسید. اگر بتوانید با چنین زبانی داستان بنویسید حتی ممکن است به نظر برسد دارید حرف می‌زنید؛ می‌خواهم بگویم تا این اندازه ساده و روان است. اگرچه تمام داستان نویس ها در این چهارچوب باقی نمی مانند اما برای کسی که تجربه کمتری دارد تلاش برای قرارگرفتن در این چهارچوب و تن دادن به رعایت قواعد زبان معیار تمرین خیلی خوبی است. در داستان روی یک ریل حرکت کنید. این نکتۀ دیگری است که مایلم به آن توجه داشته باشید. هر داستانی یک هدف اصلی، یک نقطۀ سیبل دارد که نویسنده با نشانی‌هایی که در متن می‌گذارد، مخاطب را به همان نقطه هدایت می‌کند. در اثر شما این آقا پسر جوان دخترخانم جوانی را دیده و با یک نگاه دلباخته او شده است خوب در این صورت طبیعی است که خواننده همین ماجرای عاشقانه را دنبال می‌کند اما اواخر ماجرا مادر پسر جوان بیمار می‌شود و همۀ تمرکز کار می‌رود به سمت بیماری و نگرانی برای بیماری او و .... مثل این است که یکدفعه مسیر داستان عوض شده باشد یا به اصطلاح داستان از ریل خارج شده باشد؛ در این صورت به نظر می‌رسد تکلیف نویسنده با خودش روشن نبوده است و نتوانسته تصمیم بگیرد که کدام اتفاق را محور ماجرا قرار بدهد. در این صورت متن دچار بلاتکلیفی است و وقتی تکلیف داستان روشن نباشد مخاطب هم دچار بلاتکلیفی می‌شود. انسجام حسی اثر را حفظ کنید. خودتان بدانید که قرار است چه حسی را به خواننده منتقل بکنید مثلا بدانید حس مرکزی داستان، حس تنهایی است، عاشقی است، وصل است، هجران است، اندوه است یا هر حس دیگری. اگر به دنبال انتقال یک حس واحد و متمرکز باشید، مخاطب هم دچار عدم انسجام حسی نمی‎شود. به روابط مستحکم علت و معلولی هم توجه کنید. در جهان داستان از اتفاق‌های قضا و قدری تا جایی که ممکن است بپرهیزید. هر اتفاقی در داستان به چفت و بست درست علت و معلولی نیاز دارد نه اینکه از سر اتفاق، خانم پرستاری که به بالین مادر درگذشته می‌رسد، همان دخترخانمی باشد که آقا پسر جوان دلباخته او شده بود. اتفاق‌ها را نه بر اساس قضا و قدر بلکه بر اساس منطق درست روایی بچینید. در این صورت داستان به شدت سانتی‌مانتال می‌شود که اصلا خوب نیست. پس چه شد؟ یک اینکه نثر را درست کنید و نثر درست و بی‌غلط جز با مطالعۀ فراوان و خستگی‌ناپذیر و تلاش و تمرین جدی به دست نمی‌آید. دو اینکه یک اتفاق محوری برای داستانتان طراحی کنید با یک حس مشخص و متمرکز و روی انتقال همان یک حس کار کنید و سه اینکه بیشتر به دنبال منطق درست روایی و روابط علت و معلولی مستحکم در داستان باشید نه به دنبال اتفاق‌های قضا و قدری و برای این مسألۀ مهم مطالعه و کارکنید. به تلاش و تمرین ادامه بدهید و آثارتان را برای ما بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت