صفحه شطرنج مکان مناسب و تعریف‌شده‌ای برای حرکت‌های هوشمندانه مهره‌ها است




عنوان داستان : اغما
نویسنده داستان : ملیحه عیلکی نژاد

صدای کفش های پاشنه بلندش سکوت بهت زده کافه را به سخره می گرفت،  میان حیرت جماعتی که به سرو وضعش خیره شده بودند ، سر میز مشرف به منظره بیرون نشست وان دستکش های چرم  مشکی را به طور متقارنی کنار کیف برنده قهوه ایش گذاشت وغبار خیالی را از روی پالتوی یشمی  خود تکاند 

پسر کافه چی که سراغش امد منوی روی میز را تحویلش دادو گفت:(یه قهوه ی بدون شکر)  


بی تفاوت تر از انچه که بود وانمود می کرد؛ پسرک رفت نگاهی به ساعتش و بعد به بیرون کافه انداخت به نظر می رسید منتظرکسی است با اینکه می دانست نبود 



شقیقه هایش را باان انگشتان ظریفش مالش نرمی داد که  درب کافه باز شد 

هنوز چهره اش زیردستانش پنهان بود که نشستن ان مرد کت و شلواری روبه رویش اورا متجعب کرد 


سرش را که بالا اوردمرد دستانش را روی میز گذاشت و یک نفس دیگر به اونزدیک تر شد 



چشمان ابی رنگش میان مردمک قهوای ان غریبهه دودو می زد اورا نمی شناخت اما نگاه ان مرد چیز دیگری می گفت 


پسرک کافه چی  سراغ مرد نیامد؛ زن کمی در خودش جمع شد 

ومرد همچنان خیره به او چشم دوخت


دستش به کیف قهوها ایش رفت تا ان جارا را ترک کند که دستان بزرگ و ضخمت مرد دور مچ نحیفش حلقه زد 


اینبار دیگر تاب نیاورد درحین تقلا برای رهایی از ان دستان ضمخت گفت :(بامن چی کار داری ولم کن  )


پوزخندی ان صورت خشک و تکیده را که میان خط اخم های پیشانی اش پنهان بود به حرکت دراورد 


مرد که دست ازان مچ نحیف کشید کیف پول خاکستری را روی میز، جلوی زن انداخت 


زن با دیدن ان کیف پول اشنا بیش تر در خود فرو رفت اب دهانش را قورت دادو به مرد خیره شد

صدای گریه دختر بچه ایی در شلوغی شهر گم می شد  ،کافه در بحران روزمرگیش ارام به نظر می رسید  


گردو خاکی هرچند ناچیز از پس جاروی رفتگر به هوا بلند برمی خواست


برگهای پاییزی ؛ اتشی بر دل زمین افروخته بودند 

پاییز ان سال  هم سرد و بی روح  بود  


صدای دور گردی توجه ان دو را به سمت خیابان جلب کرد،اشغال کهنه می خرید زن در دلش گفت :(کاش خاطرات مرده راهم می شد فروخت )


قهوی مشتری روی میز سرد شدو مرد همچنان خیره به لبان سرخ زن که حواسش را جایی بیرون از کافه پرت کرده بود ماند 


-ازمن چی میخوای؟ -سکوت جنجال برانگیزشان با این حرف  شکسته شد 


مرد اینبار خیره تر به نظر می رسید - همون چیزی که خودت می دونی -


نگاه زن از پس شیشه غبار الود کافه دوباره به  صورت دریده مرد بازگشت - اون چیزی که تو میخوای دست من نیس -


پوکی به سیگار در دستش زد -دروغ خوبی نبود -


 زن تمام قدرتش را در دستانش جمع کرد وان را به میز کوبید -چرا دست از سر زندگی من برنمی داری -


مرد اینبار خونسرد تر از همیشهه نگاهی به چشمهای اتشینش کرد ودر حالی که ان کیف پول خاکستری  را داخل کتش می گذاشت گفت :( پس عواقبش پای خودت )


وبا قدم های بلندش کافه را ترک کرد دوباره ان سردردهای لعنتی زن اوج گرفت



دختر بچه  دوان دوان خودش را داخل کافه انداخت در حالی که نفس نفس می زد نگاهی به اطرافش کرد، دیگر از شلوغی کافه خبری نبود و جز زن جوانی که در انتهای  کافه نشسته بود کسی را ندید به سمتش دوید و پشتش پناه گرفت اما حواس  زن پی ان کیف پول خاکستری بود باید پسش می گرفت 


پسرک کافه چی با پارچه نخعی نمناک به جان میزهای بی مشتری افتاد بود که صدای باز شدن ناگهانی در شوکه اش کرد 


مردی قد بلند و میانسال؛ در حالی که صدای نفس نفس زدنش در کافه می پیچید، شلاق به دست به دنبال چیزی می گشت 


-اوی پیش خدمت یه دختر بچه مو بور ندیدی که بیاد تو کافه -


صدای ضمختش که بلند شد پسرک سری به اطرافش چرخاند نفس مرد بوی صگ مرده میداد 


-نه من ندیدم -انگار صدای پسر ک به زحمت از حلقومش بالا می امدو  در زبانش گیر می کرد 


چین های گوشه چشمش را درهم کشید ابروهای پر پشتش را جلو دادشلاق را در مچ دستش پیچید قدم هایش  را تند کرد واز کافه خارج شد 


پسرک اینبار دستانش را محکم تر روز میز کشید


همین که خواست تکانی به خودش بدهد حس کرد چیزی پشت صندلیش مانع می شود بی حوصله نگاهی به عقب انداخت با دیدن یک عروسک بی سر جاخورد خودش را کمی جابه جا کرد 

دختر بچه ایی موبور پشت صندلیش پناه گرفته بود و می لرزید 


هوا ی ظهر زیادی خنک به نظر می رسید انگار خورشید اتشش را کم کرده بود


اژیر پلیس که به صدا درامد هواس هرسه  یشان به بیرون پرت شد دخترک تکانی به خودش دادو جلوی زن ایستاد  پسر کافچی هم دست از سر میزو صندلی هابرداشت 


افسر درحالی که سرش را کج کرده بود و باتبحر خاصی انگشت سبابه اش را در گوشش می چرخاند وارد کافه شد 


نگاهی به چرک لای ناخنش کرد اخم هایش را درهم کشید 

-هعی پسر این اطراف ادم مشکوکی ندیدی- 


نگاه پسرکافچی به دختر موبور ان سوی کافه برگشت و زن با دستپاچگی حواسش را به بیرون پرت کرد دخترک هم نگاهش را دزدید و سرگرم بازی با عروسک بی سر شد و روبه روی زن نشست 


-چه جور ادمی - انگار به جای حرف این جانش بود که بالامی امد 


-یه مرد قد بلند با کت سبز که یه شکاف روی ابروش ویه خال کوبی روی گردنش داشته باشه -

حواس پسر کافهچی به زخم صورت مرد شلاق به دست رفت 

و نگاه زن به سمت افسر برگشت 


دخترک با استین پراهنش خون  دماغش را پاک کرد حواس زن پی ان مرد کت وشلوارری دوید



پسر کافه چی سری تکان داد و به سمت پیشخوان کافه رفت 

نگاه افسر به چشمان خیره زن بازگشت 


اسمان دل اشوب بود مدام می گرفت وبا ابرها قایم موشک بازی می کرد صدای اژیر پلیس دور و دور تر می شد قهوه ی زن دست نخورده روی میز مانده بود  


-صورتت چرا خونیه؟- دخترک با این جمله دست از تکان دادن عروسک بی نوا کشید


-هولم داد خوردم زمین -بغض صدایش را گرفته ترکرد


پسر کافه چی قدم هایش را به سمت میزان دو تند تر کرد قهوه روی میز هنوزهم گرم بود


-اون مرد چرا دنبالت بود -پسرک تمام سعی اش را کرد سریع تر حرفش را بگویدد 


زن فنجان قهوه را به سمت دخترک هل داد


هنوز دستان خاکی اش می لرزد یکم ضرب قهوه را سر کشید تلخیش دخترک را نگزید 


-چون به حرفش نکردم ، منو زد منم فرار کردم -


لباس مندرس صورتیش به سفیدی می زد و بافت در تنش زار  هر تار مویش به یک سو گریزان بود جلوی کفش هایش باز بود و می خندیدند 



نگاه پسرک سمت عروسک بی سر چرخید اسمان لرزه ایی بر اندامش اندخت و باران عابران را فراری دادو ماشینها رابه حرکت تندتر واداشت 


-کافه تعطیله برین -صدای پسرک اینبار واضح تر شنیده می شد غم چشمان دختر بچه به بیرون دوید باران شدت گرفت کافه او را گرم  می کرد 



نگاه زن بین سویج ماشین و کیفش می چرخید در ذهنش جایی برای رفتن نداشت 


پسرک دوباره به خودش زحمت حرف زدن داد -اوستا م وقت رفتن گفت زودتر تطلیل کنم -انگار ع به زبانش نمی امد 



سیاهی ابرها که به جان روز  افتادند ان  راتاریک تر از همیشه  کردند



پسرک چشمانش به دنبال مردم فراری بود از اینکه قرار نیست در این باران به جایی برود احساس رضایت می کرد



سکوت ان دو خم به ابرویش اورد ، دخترک سرش را پایین انداخت و بلند شد با اکراه قدم هایش را یکی یکی جلو برد 


زن کیفش را برداشت سویئچ ماشینش را دستانش مشت کرد و از روی صندلی برخاست



یک قدم دیگر دخترک را از کافه بیرون می برد به سمت جهنم خانه ی ناپدری همین که دستش به سمت دستگیره رفت  ناگهان درب کافه باشدت به طرف داخل هل داده شد و دخترک بی نوا را کمی ان سوتر روی زمین انداخت



در را سریع پشت سرش بست و کلید رویش را چرخاند تا قفل شود سرش را به در تکیه داد چشمانش را روی هم گذاشت و به ارامی روی زمین نشست 


اندکی که نفسش بالاامد چشم هایش را بازکرد و بی هوا نگاهی به اطرافش انداخت دختربچه ای  دوقدمیش روی زمین ولو بود زنی جوان بهت زده نگاهش می کرد و چشم های دریده پسرک کافه چی به او دوخته شده بود 


به زحمت تکانی به خودش داد صدای اژیر پلیس یکبار دیگر درهمان حوالی شنیده  شد از پنجره کافه سرکی به بیرون کشید و دستش را در کت سبز رنگش فرو برد 



پشت گردنش را مالش داد انگار پشیمان شده باشد دستش را از کتش دراورد با خونسردی روی میز روبه رویش  نشست گفت :(یه چایی برام بیار پسر)صدایش همچنان می لرزید 


پسرک بادی به غبعبش انداخت بی حوصله پشت پیش خوان رفت و گفت :(تطلیله)


مرد ابرویی بالا انداخت و گفت :(چیههه ؟) انگار نقص گفتار  پسرک او را ناشنوا کرده بود 


دختر موبور از روی زمین بلند شد و پاسخ داد :(میگه تعطیله )


زن جوان بی مهبا راهی در شد تا در این بیچارگی چاره بجوید صدای اژیر پلیس نزدیک تر شد 


-اگه یه قدم دیگه  برداری ، خونتو می ریزم  - 

صدای مرد نامفهوم به گوشش می رسید انگار با این جمله غریبگی نمی کرد رویش را که برگرداند شکاف ابروی مرد نظرش را جلب کرد

دخترک پاهایش می لرزید و نگاه پسر کافه چی به کلت کمری مرد بود عرق روی پیشانیش را پاک کرد و  بدنش شروع به لرزیدن انگار همان کلت لعنتی بود


نگاه زن به سمت چشمان لرزان دخترک بازگشت دوقدم به عقب برگشت و روی صندلی نشست 


دخترک که به او پناه برد حس مادریش دوباره جان گرفت و حلقه دستانش را در گردنش انداخت 


-باشمااااهاااممم ! هیچکی از این در بیرون نمی رهه فهمیدین -

بمب صدای مرد در گوش پسرک زنگ می زند صدا به نظرش اشنا می امد نگاهش به سمت عروسک بی سر باز گشت دردستان دختر بچه لرزان 



اسلحه  را روی هر سه یشان دور داد هنوز دستانش می لرزد او قاتل نبود اما پلیس چیز دیگری می گفت ..


ابرها ی سیاه کم کم اسمان را ترک می کردند نور خودش را متمایل تر کرد تا در کافه سرک بکشد غروب برای امدن این پا وان پا می کرد تا خورشید را به مسلخ مرگ بکشاند  



اسلحه را دور انگشتانش می چرخاند دخترک در اغوش گرم زن ارام گرفت؛ تجربه ی این حس را هرگز بیاد نمی اورد زن به دیوار کافه تکیه داد کم کم لالایی های مادرانه  به ذهنش هجوم می اوردند برای بچه ایی که نشد بخواباندش



پسرک مدام حواسش از خال کوبی روی گردن مر د پرت می کردبرایش غیر ممکن به نظر می رسد اما گمان می کرد  همان مرد چهارسال پیش باشد



صدای  تلویزیون حواسشان را به سمت روبه رویشان جلب کرد  خبرنگار به سرعت کلماتی را بهم می بافد که برای بچه ها گنگ و برای زن معنایی مهلک داشت 


خانه ی سفید پشت سر خبرنگار ذهن کنجکاو زن را ازار می داد دخترک را رهاکرد به سمت مرد رفت انگار این خبر به او جرعتی دوباره داد



ناغافل کنترل را از دستان مرد بهت زده بیرون کشید و صدای تلویزیون را بلند کرد


خبر نگار اینبار واضح تر حرف می زد 


-طبق اخرین گزاریشی که به دست ما رسیده امروز صبح در خانه پشت سرمن سرمایه دار معروف به قتل رسید او که تازه از پرونده اتش سوزی کارخانه اش تبرئه شده بود به طرز مشکوکی در وان حمام خانه اش به ضرب سه گلوله کشته شد-


زن جوان بهت زده چندقدم به عقب  امد بغض راه گلویش رابست و بی اختیار روی زمین  افتاد هنوز قطره اشکی از چشمانش پایین نیامده بود که شروع به فریاد زدن کرد 


نگاه پسرک دوباره به سمت مرد برگشت ؛ خیره تر به نظر می رسید


مرد روی صندلی خم شد در حالی صورتش را به زن جوان که دوقدمی او بر زمین افتاده نزدیک کرد  با خونسردی گفت

-اروم بابا چه خبرته صداتو گذاشتی رو سرت نکنه میشناختیش -

زن که حالا وجود لرزانش را به سمت مرد برگرداند به   ارمی جواب داد :(زنش بودم بچم پیشش گروو بود )وبازبه هق هق افتاد 


مرد کلافه بلند شد به سمت در خروجی رفت دستی به صورتش کشید وناغافل به سمت زن برگشت و اسلحه راروی شقیقه اش گذاشت


-پس حقته تو رو بکشم -  پسرک کافچی با این حرف مرد 

از پشت پیش خوان بیرون  امد به سمت او رفت


زن با حیرت رویش را برگرداند  -تو اونو کشتییی ارهه تو کشتیشش، یه پسر بچه تو خونش ندیدی- انگارچیز دیگری زن را ازار می داد



پسر کافه چی از مرد عبور کرد و روبه روی دختر بچه نشست دستی به موهایش کشید انگار در او چیزی را جستجو می کرد 


حواس مرد دوباره سمت زن جوان برگشت:( من نکشمتش قصاصش کردم اون حقش بود بمیرهه  چیزی که قانون ازش صلب کرد و من بهش دادم حق زنم نبود که زنده زنده تو اتیش بسوزه )


اینبار صدای لرزان مرد در کافه پچیدد 


حواس پسر کافه چی به سمت او برگشت  در حالی که سعی می کرد تا اشک هایش سرازیرنشودگفت :-پس خودتی اره تو همونی  -


صدای پسرک را اینبار واضح تر شنید  دست از اسلحله  کشید و به پسرک کافه چی نگاهیی انداخت


خون خورشید اسمان را نارنجی پوش غروبی دلگیر کرد ازدحام شهرروبه کاستی گذاشت و سکوت شب هولناک به نظر می رسید دیگر خبری از اژیر پلیس نبود


مرد همچنان خیره به پسرک نوجوان  که تازه پشت لبانش سبز شده بود، ماند انگار ان نگاه معصوم دراتَش را یکبار دیگر به یاد اورد 



زن جوان کمی ارام تر به نظر می رسید افکار مزاحم مدام ذهنش را بالاو پایین می کرد پیش خود  گفت حالا که او مرده چه بلایی سر پسرش امده نکند حرف ان عوضی درست باشد نکند واقعا مرده 



دخترک  که گرمای کافه چشمان خسته اش رابهم   اورد سرش را روی میز گذاشت با خودش زمزمه کرد کاش می شد همیشه همین جا ماند


پسرک اینبار روبه روی مرد نشست در دوقدمی نگاهش پرسه  زد اب دهانش را قورت داد و نگاه مرد را بی جواب نگذاشت


-رفته بودم انبار بغل تا یکسری بسته بیارم زیاد طول نکشید که صدای انفجا رو شنیدم تا رو برگردونم شعله های اتیش به سمتم هجوم اورد _


پسرک انگار زبانش بند امده بود


مرد اینبار خیره تر نگاهش کرد

دخترک سرش را بلند کرد او همیشه عاشق ماجراجویی بود  


اتش کارخانه به زندگی زن هم  رسیده بود


-تو تنها بودی وقتی پیدات کردم -هجوم خاطرات مزاحم نمی گذاشت مرد درست حرف بزند مدام عکس سونو گرافی جلویش نظرش می امد ، رنگهای صورتی لباس دخترانه جلوی چشمش رژه می رفت تنها چند ثانیه از خداحافظی با همسرش جلوی کارخانه گذشته بود که صدای انفجار تاخیر در قدم هایش انداخت 



پسرک ارامش خودش را حفظ کرد وجواب داد:(اره کسی جزمن تو انبار نبود بقیه کارگرا تو سالن تولید بودن از جمله مادر و خواهر کوچیکم )


نگاه پسر کافه به دخترک باز گشت  دختر اهی کشید و گفت :(بابای توهم خواهر کوچکتو مجبور می کرد کار کنه مثل من ادامس بفروشه ؟)


مردمک چشمان مرد یک بار دیگر  لرزید چینی به ابروانش انداخت و گفت :( اوناهم سوختن ؟)


_بعد از اینکه نجاتم دادی اتش نشانی   که رسید  می گفتن بعضیا از در پشتی فرار کردند اما هرچی گشتم پیداشون نکردم اونا که سوختن زندگی منم سوخت بی پدری کم بود شدم بی خانواده اواره ی کوچه و خیابون تو این چهارسال هرجا کار می کردم بهم جا خواب هم می دادن - بغض گلوی پسرک اشکی شدو از گونه هایش لغزید



مرد نگاهی به زن جوان که سر به دیوار حواسش را جایی به دور از انجا پرت کرده بود گفت :( می بینی شوهرت چیکار کرده چه بلایی سر مردم بد بخت بیچاره اورده فقط برای اینکه ورشکسته نشه ، اون اشغال لعنتی می خواسته یه واحده

 اتیش بزنه تا از بیمه پول مفت بگیره زد و جون و مال مردمو سوزند اخرشم با پول و وکیل بازی قانون رو خرید )


زن رویش را به طرف او بر گرداند بغض صدایش را خدشه دار کرد :(فک می کنی من با خوشی زندگی کردم اون اتش جهنم شد زندگی من رو هم سوزوند اون شوهر خودخواه و بی همه چیز من که هر ثانیه بودن کنارش برام مرگ بود نمی دونی چه بلایی سرم اورد به زور بچمو ازم گرفت  می فهمی من یه مادرم که چهارساله پسرشو ندیده 

اونم فقط به جرم اینکه یه شب اتفاقی از اون کار پلیدش سر دراورم من از خونه بیرونم کرد حتی می خواست منو بکشه با اون کلت تو دست تو درس مثل همون )



حواس پسرک پرت شد به روز قبل از حادثه ؛ وقتی کارخانه تعطیل شد برخلاف هروز او دیر تر از همه بیرون امد چون خواهر کوچکش تنها بود مادرش مجبور می شد دخترش را باخودش ببرد و زودتر به خانه برگردد


درست همان موقع از پشت انبار صدای دعوا شنید تنها تصویری که به یاداشت هیکل ورزیده ی ریس شرکت بود که شکمش یک هوا جلوتر از خودش دید می شد در حالی ان ابروهای پرپشت مشکی اش را درهم کشیده و بود کلت کمریش را به  سمت زن جوان بی پناهی گرفته که روی زمین پیش پایش افتاده بود 



-یه روز قبلش فهمیدم که می خواد چیکار کنه می خواست قانون دور بزنه چند وقتی بود که نون شب و قوت روزمون شده بود دعوا دیگه امونی برام نمونده بود هر روز بداخلاق تر از دیروز می خواستم طلاق بگیرم نمی زاشت می گفت ابروش می ره دست اخر سر اون قضیه تلفن همچیو فهمیدم می گفت واسه جون ادما بیش تر از وسایل پول میدن می خواست خطای سهوی و دستگاهی جابزنه 

غرامت بگیره _ 



با این حرف زن نگاه دخترک روی پسر کافه چی ماند جای سوختگی گردنش را بارها برانداز کرد 


پسرک از جیب شلوارش سر عروسکی نمی سوخته را دراود و روی میز گذشت مرد تمام خشمش را به زن جوان دوخته بود 



-با خودم گفتم ، حالا که ازش اتو دارم طلاقمو ازش میگریم بچه مو ور میدارم میرم جونم خلاص مهرم ازاد ، اما تیرم به سنگ خورد وقتی فهمید چی می دونم ، منو تهدید کرد اگر کسی چیزی بفهمه منو میکشه اون پست فطرت هر کاری ازش برمیود _ اشک هایش که روانه شد دستان ظریف دختربچه را روی گونه هایش حس کرد دانه دانه اشکها را از گونش می چید 


-مامان من وقتی گریه می کردم تند تند اشکامو پاک می کرد می گفت خدا قهرش میاد ناراحت شه کسی -


حرف دختربچه نفس پسرک کافه چی را بند اورد نگاه مرد به سر سوخته عروسک روی میز افتاد ناخداگاه عروسک را از دستان دختر بچه کشید و سر نمیه سوز را سوارش کرد سر به تن عروسک چقدر می امد 


باران هوای شب را تازه کرده بود سوسوء ستاره ها اسمان را درخشان هوا جان میداد برای دونفره های بی مقصد و مردمی که بدون هیچ دغدغه ایی به مغازه های رنگ وارنگ سرک می کشیدند 


-مامانت الان کجاست ؟- صدای لرزان پسر کافه چی دختر موبور را که از ذوق درست شدن تنها عروسکش لبخندی به پهنای صورت داشت به خودش اورد 


_صورت مامانم همین جوری بود ،نیمه سوخته -  مرد که نگاه پریشان پسر کافه چی را دید با تعجب گفت :(بود ؟)


حالا زن جوان هم حواسش  را جمع ان دو کرده بود به دختر موبور که دوقدمیش بود نزدیک شد و گفت :(شماره ایی از مامانت داری زنگ بزنیم بیاد دنبالت ؟)


خوش خیالی زن جوان چینی به صورت دختر بچه انداخت دست از عروسکش کشید روی صندلی کنار پسر بچه نشست 

-اون جا که اون رفته تلفن نداره ،پارسال رفت پیش خدا ، مریض بود همش سرفه می کرد بهم می گفت اگه من رفتم ناراحت نشی داداشت میاد دنبالت - با قطره اشکی که از چشمش افتاد پسرک او را محکم دراغوش کشید برعکس او مادرش می دانست پسرش هنوزهم نفس می کشد 


زن جوان که با نگاهی اندوه بار و لبخندی خسته به ان دو زل زده بود با صدای مرد به خودش امد 


-روی کاناپه تلویزیون نگاه می کرد ، صدای تلویزیون اونقدر بلند بود که متوجه چیزی نشه پسر خوشگلی داری خانم -


بهت زده رویش را برگرداند زبانش به گفتن نمی چرخید همین که خواست حرفی بزند صدای گوشی همراهش مانع شد 

تلفن را که برداشت چند دقیقه سکوت کرد و بعد با صدای بلند شروع کرد به گریه 


در مقابل نگاه حیران بقیه سعی کرد خودش را ارام کند وبا لرز گفت :(پلیس بود زنگ زد گف بیام بچمو ببرم ) دخترک که لبخند زد برادرش محکم تر او را در اغوش کشید 


مرد نفسش را با صدای بلند بیرون داد از روی صندلیش بلند شد 


- همون شب وقتی برگشتم خونه رفتم سراغ دفتر کارش اون شب خونه نیومد اما یادش رفته بود مدارک کارشو از بین ببره -


با این حرف زن مرد ابروهایش را در هم کشید دوقدم دیگر به او نزدیک تر شد روبه رویش نشست 


زن جوان اب دهانش را به زحمت قورت داد با اطمینان گفت:(فردای بعد از اتیش سوزی یکسری از مدارک مهمشو گم کرد هرچی گشت نتوست پیداشون کنه سراغ من اومد کلی منو زد تا ازم حرف بکشه اما چیزی دستش گیرش نشد ، من از خونه بیرون کرد و دیگه نذاشت بچمو ببینم ،چهارسال تموم اواره بودم دست اخر یه نامه از پزشکی قانونی فرستاد که پسرم مرده

باور نکردم می دونستم دروغ می گه )


دختر بچه که گیر عروسک بازیش شد پسر کافه چی چشم از او برنداشت ان دو انقدر از دیدن هم خوشحال بودند که نمی دانستند درست  بغل گوششان چه اتفاقی می افتد 


-مدارک دست تو بود،چی کارشون کردی؟_

با این حرف  مرد زن سرش را بالا گرفت و گفت:(شروع کردم به تهدیدکردنش که مدارکو لو میدم ابروشو می برم درگیر دادگاهش بود به جاهای خوبی هم رسیده بود یم کم کم داشت به حرف  می اومد که دروغ گفته اما -



هنوز حرف زن جوان تمام نشده بود که صدای جیغ بچه گربه ایی حواسشان را پرت کرد گربه بی هوا گلدان در کافه را شکسته بود 


دختر بچه که با برادرش از کافه خارج شدند زن دوباره به حرف امد 

-یه روز قبل قراری که همو ببینم کیفموزدند  و همه چی بهم ریخت تو اون کیف یه کیف پول خاکستری بود که یه نامه توش داشت

چیزی که نباید می افتاد دست رقیباش افتاد ؛بو برده بودن که من یه چیززایی دارم یه جوری بعد دادگاه و تبرئه شدنش همه چی بهم ریخت رقیباشم با او نامه مدام منو تهدید می کردند که اگر مدارکی که دارم بهشون ندم اون نامه رو منتشر می کنند - 


دختر بچه ، بچه گربه ی زخمی را که مدام در اغوشش می فشرد داخل کافه اورد و به کمک برادرش ان را روی پیش خوان گذاشت پسرک با احتیاط کامل زخم پای بچه گربه را می بست و صدای ناله ی ضعیفی از گربه شنیده می شد 



اه زن سینه ی مرد را به دراورد و گفت :(اون نامه چی بود )

زن درحالی که نگاهش را به ساعتش دوخته بود بلند شد کیفش را برداشت وپاسخ داد :(نامه ایی که ثابت می کرد اون پدر بچم نیست ) وبعد قدم هایش را روانه ی درب خروجی کرد 


مرد در حالی که با نگاهش او را دنبال می کرد بلند گفت:(حالا میخوای چیکار کنی ؟)


صدای زن در حالی که از او دور می شد به گوشش رسید 

-نمی زارم خون زنت پایمال شه ،محکومش می کنم -


لبخندی غمگین ان صورت خسته را به حرکت دراورد شهر ارام تر از همیشه در اغوش شب فرو رفت کافه در خلوتش  شامگاهیش پر  بود از خندها ی با نشاط دو بچه


کمی ان سو تر دور از هیاهیو شهر سایه مردی روی پل به درون رود خانه گریزان سقوط کرد برای دیداری دوباره 
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم ملیحه عیلکی نژاد
بدون شک و مطابق با برخی از ویژگی‌های قابل توجۀ موجود در متن [اعم از موارد هنوز بالقوه‌ها و همچنین برخی موارد نسبتاً بالفعل‌ شده‌، اما هنوز متصل نشده] به خوبی مشخص است که شما دوست نویسنده جوان و خوش‌ذوق، از ذهن دغدغه‌مند، سوژه‌یاب و اهل تأملی برخوردار هستید و حتی‌المکان سعی می‌کنید تا وقایع تعبیه شده در داستان‌تان را [اعم از رخدادهایی ضروری و منطبق با ظرفیت‌های درونی سوژه‌ انتخابی و همچنین وقایعی نامنطبق و غیرضروری که گرچه از وجه پازل‌گونه چندان مکمل و مؤثری برای اتصال و پیشبرد سیر متوالی و منطقی روایت در این اثر ارسالی برخوردار نشده‌اند، اما احتمالاً پس از تدقیق و بازیابی تعمیم‌پذیرانه روایی، از امکان حضور در داستان‌های کوتاه مستقل، جذب‌کننده و تأمل‌برانگیز دیگری برخوردار خواهند شد]، از طریق به‌کارگیری شیوه روایی دقیق و جزءپردازانه «توصیف پویا» به مخاطب پیگیر و مشتاق آثارتان «نشان» بدهید تا به درک قابل تصورتر و ملموس‌تری از رخدادهای مورد نظرتان در متن برسد.
همچنین به خوبی مشخص است که ارتباطِ البته هنوز بالقوۀ ارزشمندی مابین ذهن مکاشفه‌گرتان [مطابق با درک عمیق و جهان‌بینی تحلیل‌گرایانه‌تان از جهان پیرامون] و اثر تألیف شده‌تان وجود دارد، نوعی رفتار راحت، مدیریت ذاتی و در عین حال مسئولانه با برخی از واژگان تعبیه شده در داستان [البته منظور از این تقدیر، الزاماً موفقیت در عملکرد مرتبط با تجمیع تمامی مصالح روایی تعبیه شده نیست، بلکه شیوه تنظیم توصیفیِ ارزشمندی است که به هر بخش از داستان، به شیوه البته مجزا و مستقلی، هویت تأمل‌برانگیزی می‌دهد، ویژگی مهمی که در صورت روی آوردن به مدیریت «انسجام روایی» و متمرکزتر عمل کردن، موجب شکل گیری روایتی منحصربه‌فرد، تأمل‌برانگیز، جذب‌کننده و ماندگار در آثارتان خواهد شد] که طبعاً نشان‌دهنده حضور «شهرزاد قصه‌گوی»ی [شخصیت اصلی و روایتگرِ داستان‌های «هزار و یک شب» است که با ایجاد جذابیت‌های روایی، مخاطب را تا انتهای قصه با خودش همراه می‌سازد] بالقوه ارزشمندی در ذهن شما است، استعداد ذاتی قابل پرورشی که به مرور و با تقویت مهارت‌های قاعده‌مندانه و روایت‌پردازانه، به راحتی موجب ترغیب و جذب حداکثریِ مخاطب سخت‌پسند و حرفه‌ای، به خوانشِ مکاشفه‌گرانه و «همزادپندارانه» داستان‌های ارزشمندتان خواهد شد.
همان طور که در بالا هم تأکید شده است، شما از توانایی ذاتیِ جزءپردازانه‌ای برای توصیف وقایع مورد نظرتان برخوردار هستید و حتی‌المقدور سعی می‌کنید که درک واضح‌تر و «تصویری»تری [درواقع تعریفِ رعایت وجه تصویری متن، به دلیل مفهمومی‌تر و کاربردی‌تر بودن، از تعریف رایج و منطبق در «سینما» وام گرفته شده است] از وقایع داستا‌ن‌تان داشته باشد: «...، صدای کفش‌های پاشنه بلندش...، دستکش‌های چرم مشکی را به طور متقارنی کنار کیف برندِ قهوه‌ایش گذاشت و غبار خیالی را از روی پالتوی یشمی خود تکاند ...، شقیقه‌هایش را با انگشتان ظریفش مالش نرمی داد...، هنوز چهره‌اش زیردستانش پنهان بود که نشستن مردی کت‌و‌شلواری روبه‌رویش او را متعجب کرد، سرش را که بالا آورد، مرد دستانش را روی میز گذاشت و یک نفس دیگر به او نزدیک‌تر شد...، چشمان آبی‌رنگش میان مردمک قهوه‌ای...، صورت خشک و تکیده را که میان خط اخم‌های پیشانی...، کیف پول خاکستری را روی میز...، صدای گریه دختربچه‌ای در شلوغی شهر گم می‌شد...، گردو‌خاکی هرچند ناچیز از پس جاروی رفتگر به هوا بلند برمی‌خواست...، صدای دوره‌گَردی توجه‌شان را به سمت خیابان جلب کرد، آشغال کهنه می خرید...، از پس شیشه غبارآلود کافه...، با قدم‌های بلندش کافه را ترک کرد...، با پارچه نخی نمناک به جان میزهای بی‌مشتری افتاده بود...، صدای نفس‌نفس زدنش در کافه می پیچید...، صدای ضمختش...، نفس مرد بوی سگ مرده می‌داد...، چین‌های گوشه چشمش را درهم کشید، ابروهای پر پشتش را جلو داد، شلاق را در مچ دستش پیچید، قدم‌هایش را تند کرد ...، دستانش را محکم‌تر روز میز کشید...، سرش را کج کرده بود و با تبحر خاصی انگشت سبابه‌اش را در گوشش می‌چرخاند...، چرک لای ناخنش...، با آستین پیراهنش خون دماغش را پاک کرد...، فنجان قهوه را به سمت دخترک هل داد، هنوز دستان خاکیش می لرزیدند، یک‌ضرب قهوه را سر کشید...، لباس مندرس صورتیش به سفیدی می‌زد...، چشمانش را روی هم گذاشت و به آرامی روی زمین نشست...، به زحمت تکانی به خودش داد...، پشت گردنش را مالش داد...، ابرویی بالا انداخت...، نامفهوم به گوشش می‌رسید...، در گوش پسرک زنگ می‌زد...، دستانش می‌لرزیدند...، اسلحه را دور انگشتانش چرخاند...، خال‌کوبی روی گردن...، خانه‌ی سفید پشت سر...، دستی به موهایش کشید...، شکمش یک هوا جلوتر از خودش دیده می‌شد...، ابروهای پرپشت مشکی...، سر عروسکی نیمه‌سوخته...، مردمی که بدون هیچ دغدغه‌ایی به مغازه‌‌های رنگ‌وارنگ سرک می‌کشیدند...، نگاهش را به ساعتش دوخته بود...، سایه مردی روی پل به درون رود خانه گریزان سقوط کرد...» ؛ آفرین بر شما، لطفاً چنین نگاه دقیق و جزءپردازانه‌ای، در خدمت روایتی منسجم، متمرکز، متصل و پیشبرنده [و حتی‌الامکان در حجم واژگانیِ گزینش شده‌تر و کاربردی‌تر و البته حداقل برای مدت زمانی با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر] به کار بگیرید تا امکان برقراری ارتباط مفهومی و رواییِ متصل‌تر، تأمل‌برانگیزتر و مؤثرتری، مابین متن و ذهن مکاشفه‌گر مخاطب سخت‌پسند میسر شود.
البته همان طور که حتماً خودتان هم به خوبی مستحضر شده‌اید، این بخش‌های توصیفیِ معرفی شده، حتی‌الامکان با اندکی ویرایش و تنظیم زبان متن ارائه شده‌اند [اعم از صحیح‌نویسی برخی از حروف و واژگان، تنظیم مجدد و منطبق‌تر برخی از جمله‌ها، زمان‌بندی‌های افعال و... که احتمالاً دلیل بروز چنین مشکلاتی در متن، بیشتر به دلیل تعجیل در هنگام تألیف و همچنین تایپ شتاب‌زده متن است]؛ درواقع همین بخش‌های توصیفیِ به دقت جزءپردازی شده و همچنین حضور برخی از بخش‌هایی که به وضوح، نشان‌دهنده درک صحیح و تحلیل‌گرایانه مؤلف دغدغه‌مند اثر هستند [اعم از توصیف‌هایی دقیق، مانندِ : «...، کافه در بحران روزمرگیش آرام به نظر می‌رسید...» و همچنین برخی از دیالوگ‌هایی که به دقت تألیف و تنظیم شده‌اند، مانندِ : «...، کاش خاطرات مرده را هم می‌شد فروخت...»]، به دلیل شتابزدگی روند تألیفی متن، به طرز اطناب‌آور، هنوز گزینش نشده و طبعاً غیرمتمرکزی وارد متن شده‌اند، مواردی که به همراه حضور برخی از دیالوگ‌های غیرضروری، صرفاً طولانی و البته نامنطبق با قواعد توصیه شده برای دیالوگ‌نویسی حرفه‌ای [البته گفتگوهایی که تقریباً از اواسط متن به بعد وارد داستان شده‌اند] و همچنین برخی از توصیف‌های غیرداستانی و صرفاً شاعرانه [البته بدون شک، بهره‌گیری از زبان شاعرانه، در هنگام سرودن شعر از جایگاه منحصر‌به‌فرد و غیرقابل‌انکاری برخوردار است، اما طبعاً توجه و تأکید این نقد تقدیمی، صرفآً بر روی تثبیت و تحکیم زبان داستانی رایج و مؤثر متمرکز شده است]: «...، برگ‌های پاییزی، آتشی بر دل زمین افروخته بودند...، آسمان دل‌آشوب بود، مدام می گرفت و با ابرها قایم‌باشک‌بازی می‌کرد...، سیاهی ابرها که به جان روز افتادند، آن را تاریک تر از همیشه کردند...، غروب برای آمدن این‌پا و آن‌پا می کرد تا خورشید را به مسلخ مرگ بکشاند...، خون خورشید آسمان را نارنجی‌پوش...»، داستان دچار انباشتگی مدیریت نشده و کم‌تأثیرِ حجم گسترده‌ای از مصالح روایی [اعم از ضروری و غیرضروری] کرده است که علی‌رغم جذابیت و تأمل‌برانگیزیِ برخی از این بخش‌ها، صرفاً موجب حجیم‌تر شدن متن شده‌اند و در نتیجه هنوز یک روایت منسجم و قدرتمند شکل نگرفته است.
درواقع لازم به ذکر است که حضور مصالح روایی منطبق و به دقت گزینش و تنظیم شده در روایت، همانندِ مهره‌های تأثیرگذار و ارزشمندی است که در صورت بهره‌گیری از یک بازی مدیریت شده و هوشمندانه از کارکرد جذاب، موفقیت‌آمیز و مؤثری برخوردار خواهند شد، اما اگر همین مهره‌های جذاب و ارزشمند، بدون برنامه‌ریزی و همراه با تعدادی از مهره‌های نامنطبق و غیرضروری [و احتمالاً متعلق به صفحۀ بازی متفاوت و مستقل دیگری]، وارد صفحه بازی شوند، طبعاً آن‌چنان ازدحامی در متن ایجاد می‌کنند که دیگر چندان فرصتی برای حرکت و بازی هوشمندانۀ مهره‌های صحیح و اصلی در متن باقی نمی‌ماند و در نتیجه شتاب در هنگام تألیف و همچنین تایپ اثر، به طور معمول، موجب از هم گسیختگی احتمالیِ زبان و ساختار روایت می‌شود؛ به همین جهت هم پیشنهاد می‌کنم که برای شکل‌گیری روند «گام‌به‌گام» و صبورانۀ روایت، برای تألیف هر داستان [از مرحله مواجهه با سوژه‌ای تأمل‌برانگیز تا شناسایی ظرفیت‌های روایی تعمیم‌پذیرانه، برنامه‌ریزی و اجرای یک روند مدیریت شده و منجسم داستان‌پردازانه]، زمان بیشتری را اختصاص بدهید و پس از به پایان رسیدن نسخه اولیه، به طرز پیگیرانه و کاملاً صبورانه‌ای یه بازخوانی، تدقیق و تنظیم مجدد و بازهم بازخوانی و بازنویسی و بازخوانی و بازنویسی و... متن بپردازید تا بالاخره داستان‌تان از وجه منسجم‌تر، یک‌دست‌تر، متمرکزتر، روایت‌پردازانه‌تر و زبان داستانی به دقت تألیف و تنظیم شده‌تری و برخوردار شود.
دوست نویسندۀ فرهیخته، صبور و گرامی، به جمع دوستان داستان‌نویس «پایگاه نقد داستان» خوش آمدید،امیدوارم مطالب مطرح شده در این نقد تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان واقع شده باشند، مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت