بیان احساس باید در خدمت روایتی جذاب باشد




عنوان داستان : کشتار
نویسنده داستان : ساحل دال٫

هر روز شاهد کشتار بودم اما چشمانم را میبستم
کشتاری که منجر به مرگ بدن میشد یا کشتاری که تنها روح را میکشت ..
هر روز که به محل کارم میرفتم با چنین صحنه هایی رو به رو میشدم ولی تنها چشمان خود را به روی حقیقت موجود میبستم اما در آخر باید این را میدانستم که تنها حقیقت است که باقی میماند ..
پس برای یک بار که شده ذهنم را آماده ی نگاهی عمیق تر کردم
همانطور که به خاطر شب بیداری های مکرر جسم خسته ای داشتم به خاطر فکر کردن های بیش از اندازه هم روح خسته ای داشتم .. همین که اول صبح وارد فروشگاه میکشدم کشتار شروع میشد ..
به راستی که طبیعت همانند یک کشتارگاه عظیم است
بار اول: بار شیر و لبنیات، به همه صبح بخیر میگفتم
ولی صداهای توی سرم که از قبیل صدای گاو ها بود باعث میشد جواب سلامم را واضح دریافت نکنم ..
بار دوم: مرغ، بوی گند و مزخرفی زیر دماغم را پُر کرده است و پَر های مرغ ها در ذهن آشفته ام رو به هوا میرود و آرام پایین میوفتد بعد از آن کَنده شدن سرش و صدای ساطور حال که کار تمام شده آخرین پَر مرغ به آرامی روی تخته گوش میوفتد. در خونی که از گردن مرغ ریخته شده غرق میشود ..
بار داخل غرفه میشود.
بعد از آن بدن مرغ به خواسته ی مشتری تکه تکه میشود صدای ریتمیکی که معمولا ۹ صبح به بعد میشنوم و در ذهنم مانند آهنگ عمل میکند و اما از نزدیک دیدن آن برعکس، همانند پتکی در سرم است، تق تق تق آخرین تکه از بدن مرغ هم خُرد میشود
بار سوم: سوسیس و کالباس حدودا حکم چرخ کردن گوشت
دارد و خدا میداند آن موجودات بدبخت گربه ها هستند یا نه
در هر حال بوی بدِ خوبی دارند
بار آخر: گوشت گاو و گوسفند و .. هر حیوان اهلی ای که انسان ها زورشان به آن برسد
خون کف فروشگاه را پر میکند چون گوشت آنقدر تازه است که هنوز پر از خون باشد .. صدای تی کشیدن و بوی وایتکس پشت سر لاشه ..
لاشه؟ به راستی که نمیدانم کلمه ی درست را به کار گرفته ام یا نه
چاقوی قصاب بزرگ تر از چاقویی است که در غرفه ی مرغ وجود دارد هرچیزی که جسته اش درشت تر باشد و زورش بیشتر، کشتن و تکه تکه کردن آن هم سخت تر است و چاقو های پر قدرت تر میطلبد.
هر روز و هر روز شاهد کشتار بودم اما نمیخواستم آن را بپذریم
قوی تر، ضعیف تر را میکشت و میخورد
زنبور روی گل لطیف نشسته بود و تغذیه میکرد و بعدش عنکبوتی که زنبور را شکار میکرد
همیشه ضعیف ها در حال مرگ و میرند اگر غیر از این بود الان در حال خوردن گرگ و شیر بودیم ..
از اینکه کشتار های جسمانی را میبینم روحم آزرده میشود اما بدتر از آن روح گرانقدرم است که خودش هم کشته میشود و حتی روح دیگری را هم میکشد گاهی زمانی این اتفاق میوفتد که در آغاز کسی قصد کشتنش را دارد ناگهان وحشی میشود، فریاد نمیکشد و بعد از آسیب دیدن، آسیب میزند، و گاهی برعکس آسیب میزند و آسیب هم میبیند در هر حال باز هم روح بیچاره ی ما .. چرا که برای کشتار جسمانی سوگورای میکند و حتی خودش هم میمیرد اما هر روز صبح یا ظهر دوباره به جسم خسته ی ما باز میگردد ..
پس انسان ها دو بار میمیرند یک بار روحشان و بار دیگر جسمشان در حقیقت معمولا روحشان زود تر از جسمشان تمام میکند
کسانی که خودکشی میکنند جزو افرادی هستند که دیگر نمیتوانند روح مرده ی خود را تحمل کنند و خودشان را با گاز خفه میکنند، معده شان را سوراخ میکنند، گردنبند محکمی به دور گردن خود میبندند و یا خودشان را از بلندی پرت میکنند این ها روش هاییست برای برقراری تعادل بین روح و جسم
زیرا که یک روح مرده به تنِ زنده نیاز ندارد چرا که مرگ روح و زنده بودن جسم، جسم را به حدود فاسد و بد بو میکند طوری که از تخت خواب آدمی تنها بوی تعفن و عرق مرطوب بلند میشود.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
سرکارخانم ساحل دال
سلام

نوشته پر احساسی نوشته بودید و خیلی آشکار نظر انتقادی‌تان را در مورد کشتار حیواناتی مانند مرغ و گاو و گوسفند برای مصرف گوشت و فراورده‌های لبنی بیان کرده بودید.
تصاویری هم از کشتن مرغ و گوسفند تا قطعه قطعه شدن در فروشگاه به خواست مشتری را هم نشان داده بودید. در نهایت نتیجه گرفته بودید: «همیشه ضعیف‌ها در حال مرگ و میرند اگر غیر از این بود الان در حال خوردن گرگ و شیر بودیم!»
با همه اینها این نوشته تبدیل به داستان نشده است؛ چون فاقد شخصیت و ماجرا است. وجود این دو مشخصه حداقل‌های داستان است. داستان‌نویس هم مانند دیگران حساس است و حتی ادراکات حسی قوی‌تری هم نسبت به عموم مردم دارد. او نیز از وقایع تلخ و شیرین پیرامونش متأثر می‌شود اما در این سطح نمی‌ماند و تلاش می‌کند که این احساسات را به خدمت روایتی جذاب درآورد. خواننده با این روایت که دارای شخصیت و ماجرایی جذاب است همراه می‌شود و با شخصیت همذات‌پنداری پیدا می‌کند و ناخودآگاه مضمون و درونمایه را کشف می‌کند. مضمون و درونمایه‌ای که با احساسات و عواطف خواننده درآمیخته است.
این مراحل، شیوه تأثیرگذاری یک داستان بر احساس و عاطفه خواننده را نشان می‌دهد. در این میانه بیان مستقیم احساس و قضاوت مستقیم جایی ندارد چرا که داستان را تبدیل به بیانیه‌ای کسالت‌بار می‌کند. خواننده کمتر با چنین نوشته‌ای احساس همدلی می‌کند زیرا نویسنده سهمی برای فهم و درک او قائل نشده است.
توصیه می‌کنم داستان کوتاه زیادی بخوانید و عناصر تشکیل‌دهنده داستان را بشناسید. خواندن داستانهای کوتاه نویسندگان بزرگ جهان شیوه‌های اجرایی متنوعی از به کارگیری عناصر داستان را به شما خواهد آموخت.

موفق باشید

دیدگاه ها - ۱
ساحل دال٫ » 28 روز پیش
ممنونم از راهنمایی شما حتما از نظر شما بهره میبرم و داستان های کوتاه زیادی مطالعه خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت