نقد داستانی نصفه نیمه مثل نظردادن در مورد گوشه‌ای از یک تابلوی نقاشی است




عنوان داستان : پارادوکس
نویسنده داستان : ساحل دال٫

۱
تمامی وجود من مملو از درد شده است
تمامی ساز های جهان گوش هایم را میخراشد و درد را در پس زمینه ی زندگی ام شدت میدهد
صدای موسیقی که بلند تر میشود از گوش هایم خون میبارد ..
اما این درد .. این درد دلنشنین را دوست دارم .. سرم را بین دستانم میگیرم و چشم هایم را میبندم .. گوش هایم هنوز میشنوند چرا که دستم تنها ما بین شقیقه هایم قرار گرفته .. میپرسی که چرا؟
چون من این درد دلنشین را دوست دارم و با بی رحمی تمام روح خسته ام را می آزارم ..
خاطرات مرا میکشد و بعد از آن به یادم می آورد که هنوز زنده هستم
داخل کفش های من مرطوبست و گل های زرد بهاری زیر کفش هایم له میشوند
تمام وجودم جوانه زده .. اما سرِ من از سرب پر شده است
پاهایم را از توی کفش هایم در میاورم و روی چمن خیس راه میروم.
میخواستم گل های بهاری را له نکنم .. غافل از اینکه خونریزی گوش هایم همانندِ آبشاری به زمین میرسند و رنگ گل های زرد را تغییر میدهند.

دلهره .. اضطراب .. طنش و خاطرات شیرینم همه را رها میکنم و به سمت رودخانه میدوم
گوش هایم را میشورم و چشم هایم
از دیدن رودخانه ی خشک شده جاری میشوند
دهانم .. دهانم شورِ شور میشود ..
آیا روح درمانده ی من رودخانه را خشک کرد؟
میخواهم با اشک هایم رودخانه را پر کنم غافل از اینکه خون جاری از چشمانم آتشفنشانی میشود در قلبم ..

من .. من تنها و تنها میخواستم که گل های زرد را نجات دهم .. میخواستم آنها را دوست داشته باشم اما همه چیز به یکباره خراب شد ..
اشک های شورم به خون تبدیل شد و قبل از خونِ گوش هایم گل های زرد را به کابوس شب هایم تبدیل کرد
صدا میزنم .. خویشتن را ..
اما گویی خودم را بر روی پاهای برهنه ام بالا آورده ام حالا نه توان حرف زدن دارم و نه نای دویدن

حالا من کر .. کور .. لال و فلجم

من مرده ام .. من را خاکم کنید ..


۲
در تنهاییم میرقصم و رویِ نوک پای چپم می ایستم من هیچوقت باله بلد نبوده ام اما باله های کوچکم را باز میکنم
سنگینی ای احساس نمیکنم اما اوج گرفتن برای من محال است زیرا که این باله هایِ کوچک من را یاد مرغی می اندازد که بعد از مدرسه دنبالش در حیاط مدرسه میدویدم اما آن بخت برگشته حتی نمیتوانست با بالهایش پرواز کند ..
اول این داستان میخواستم جاناتان باشم اما در آخر حرص و طمع من را خفه خواهد کرد ..
میخواهم به درون خود سفر کنم اما در آخر این حرص و طمع من را خفه خواهد کرد ..
پوستِ ظریفم بین دستان قویِ تو قرمز شده است .. باز هم آن خاطره. خاطره ی دردناک از دست دادن شنوایی ام ..
هر قرمزی ای فورا مرا یاد زردیِ گل های قرمز روی چمن مرطوب می اندازد،
پوست ظریفم .. بدن لطیفم .. تمامِ زنانگی و لطافت من میان دست های بزرگ این زندگی قرمز و له شده!
مرحمی میخواهم برای این بدن خسته .. اما وای .. غرورم غرورِ عزیزم.
من خوب هستم تنهایم بگذارید ..

۳
باز به یاد آورده ام که من سال ها پیش ترک شده ام
شاید این زندگی دوم است شاید اعتقادات برخی از مردم این دنیا برای شرایط فعلی من صدق کند ..
اعتقادات از نظر من تنها و تنها بر اساس نیاز و تعصبات هزاران ساله پدید آمدند و اما بعد از آن مردم در شرایط مختلف به یکدیگر امید دادند ..
فرض کنید مرد هندویی که فرزندش را از دست داده چگونه قرار است خود را دلداری بدهد؟
من خودم را دلداری نخواهم داد .. چون من ترک شده ام، و ترک خواهم شد، در 18 سالگی طرد و 81 سالگی ترک خواهم شد.
من طرد و ترک شده ام اما به جستجوی خود ادامه میدهم
هرچند هیچکس زمانی که چیزی را بالا می آورد دوباره نمی بلعد ..
اما چه کسی میداند؟ آیا تا به کنون خود را بالا آورده ای؟

۴
اجبار و اختیار
حالت تهوع عجیبی دارم
دلپیچه امانم را بریده ....

هر بویی حال من را بد میکند، عطر شکلات .. عطر مورد علاقه ام اما روی پیراهن تو که مینشیند حالم را بد میکند، در تمام مدتی که زندگی کردم یا واضح تر نفس کشیدم حتی بهترین عطر ها روی پیراهن تو حال من را بد میکرد
اجبار لعنتی! من حق انتخاب دارم، من حتی میخواهم آن پیراهن تنت را هم خودم انتخاب کنم، اما بعد از آن اسم تو اجبار نخواهد بود نه؟ بچه ی پنج ساله ای که پا بر زمین میکوبد و به ویترین مغازه اشاره میکند تا مادرش اسباب بازی مورد علاقه اش را برایش تهیه کند، مادری که دست فرزندش را میکشد و صدای خش خش کفش های پسر بچه به شدت آزارم میدهد!
به راستی که کدام یک درگیر اجباریم؟ پسر بچه ای که به زور و گریه از مادرش اسباب بازی نو میخواهد و پاهایش به آسفالت کف خیابان کشیده میشود با خود فکر میکند مجبور به گذشتن از اسباب بازیست، مادری که غرولند های فرزندش را میشنود مجبور به تحمل کردن است، من که گوش هایم خش خشِ کفش ها را میشنود مجبور به گوش دادن! البته خوشبختانه گوش های من نمیشنوند و بدبختانه من تنها کَری هستم که میشنوم!
واقعا کدام یک درگیر اجباریم؟
پسر بچه احساس میکنم که به او بی توجهمی شده، مادرش عصبی و ناراحت ست، من گوش هایم به کوچیکترین صدا واکنش نشان میدهد و سیستم عصبی بدنم را به لرزه در می آورد
به راستی ..
همه درگیر اجباریم نه؟
اما اگر گوش هایم را محکم میگرفتم چه؟
اگر مادر بچه او را بغل میکرد و کفش های پسر به زمین کشیده نمیشد چه؟
اگر آن بچه برای داشتن اسباب بازی اصرار نمیکرد چه؟
اگر ها و چرا ها تو را ترک نخواهند کرد
اما اجبار ها میتوانستند انتخاب شوند ..
کودک پنج ساله زمانی که ۱۵ ساله شود سر صف صبحگاهی دعایی خواهد خواند طبق دینی که انتخابش نکرده است، ۲۵ ساله میشود که سر کاری میرود که به رشته ی تحصیلی اش مرتبط نبوده است، ۵۱ سالگی نوه اش را به اجبار کنارش مینشاند و از خاطراتش میگوید

کفش های آن کودک از ذهنم پاک نمیشود یاد آورد ۱۵ تا ۵۱ سالگی اوست ..
میترسم .. میترسم اجبار را یاد بگیرد
مجبورم از خیر اسباب بازی بگذرم چون مادرم میگوید
میترسم که خودم نیز درگیر این اجبار باشم
میترسم بمیرم قبل از آنکه حتی زندگی کرده باشم ..


Instagram IG: psycho__lala
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم ساحل دال عزیز، سلام. کمتر از یک سال است که به نوشتن روی آوردید و امیدوارم در این راه ثابت‌قدم باشید و به زودی داستان‌های بیشتری به پایگاه ارسال کنید.
نوشتن هنر است و هنرمند باید برای اثری که خلق می‌کند احترام قائل شود تا دیگران هم به اثر او احترام بگذارند. دوختن یک لباس زیبا و فریبنده، کشیدن یک تابلوی نقاشی، ساختن یک فیلم کوتاه و حتی پختن خورشت قورمه‌سبزی جاافتاده و خوش طعم و خوشرنگ هنر است. اما اگر خیاط آن لباس فقط آستین لباس را به شما نشان بدهد و بخواهد در مورد لباسی که دوخته نظر بدهید یا نقاش فقط گوشه‌ای از تابلویش را رونمایی کند یا آشپز قبل از جا افتادن خورشتش بخواهد که بگویید بعد از پختن آیا غذایش خوشمزه خواهد بود یا نه، شما چه می‌گویید؟ فرستادن بخشی از داستان هم دقیقا منتقد را در چنین موقعیتی قرار می‌دهد. شما طرحی در ذهن دارید یا روی کاغذ پیاده‌اش کرده‌اید، شخصیت یا شخصیت‌هایی برای این داستان که به نظر می‌آید قرار است بلند باشد آفریده‌اید، اتفاقات و ماجراهایی را لحاظ کرده‌اید، گره یا گره‌هایی دارید تا مخاطب جذب متن شود و با راوی همراهی کند. از این تکه از داستان نمی‌شود به نتیجه‌ی روشنی رسید. با راوی‌ای طرف هستیم که بیش از آن‌که در جهان واقع سیر کند در دنیای وهمی که ساخته با خودش درگیر است. واژه‌ی خون در متن بارها و بارها تکرار شده و به نظر می‌رسد راوی از تکرارش قصدی دارد که در ادامه باید روشن شود. راوی خود را تنها و طرد شده می‌داند و دچار بحران هویت است درست مثل انسان مدرن. او در ذهنی که مشوش است و تصویرهایش پر از صحنه‌های تنش‌زا و رنگین شده با خون است، دارد خاطراتی را مرور می‌کند. چیزی این راوی را چنان اذیت کرده که نمی‌تواند تصویری آرامش بخش به مخاطب بدهد. حتی تصویر دشتی پر از گل‌های زرد را باخونی که از گوش‌هایش می‌آید قرمز می‌کند. موسیقی بلند جایی از همان خاطره‌ی تلخ حضور داشته که حالا با گوش دادن به موسیقی آن خاطره جان می‌گیرد، دردناک و غم‌انگیز. راوی اصرار دارد که از چنین اتفاقی لذت می‌برد اما این لذت بیشتر شبیه آزاری مازوخیستی است. آن خاطره چه بوده که امروز راوی را به چینی موقعیتی رسانده که هیچ کدام از حرف‌هایش همسویی با هم ندارند؟ مدام چیزی را می‌گوید و در ادامه چیزی مخالف آن‌چه گفته. اسم متن کاملا با روایت راوی همخوانی دارد. این تنها برداشتی است که می‌توانم از داستانی که نصفه نیمه فرستاده شده، داشته باشم. پیشنهاد می‌کنم اگر متن‌تان طولانی است و قرار است داستان بلندی باشد از ارسالش به پایگاه منصرف شوید. چون برای ارسال داستان به پایگاه محدودیت کلمه لحاظ شده. تکه‌تکه کردن داستان و فرستادنش برای نقد، نه تنها کمکی به بهتر شدن داستان‌تان نمی‌کند بلکه ممکن است منتقد با خواندن بخشی از متن نقدی بکند که داستان شما را از مسیر درستی که دارد، منحرف کند. پیشنهاد می‌کنم نوشتن داستان‌های کوتاه و با حجم کم را امتحان کنید تا ما هم بتوانیم در هموار شدن راهی که در پیش دارید شما را همراهی کنیم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
ساحل دال٫ » 12 روز پیش
درود با تشکر فراوان از شما، حقیقتا داستانی که در نظر گرفتم بسیار بلند است، برای همین طبق صحبت شما باید از اشتراک گذاری آن در پایگاه نقد صرف نظر کنم، از حالا به بعد داستان های کوتاه و کامل را به اشتراک میگذارم ممنون از راهنمایی شما، برداشت شما از نوشته أم حقیقتا همانی بود که میخواستم به مخاطب برسانم. سپاس از شما.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت