از آدمهایی بنویسید که می شناسید




عنوان داستان : برای اینکه دیگران ناراحت نشوند
نویسنده داستان : محسن ایزدی

کلاه پشمی اش را برداشت،دستی به موهای جوگندمی اش کشید و کلاه را دوباره به سرش گذاشت و با خنده گفت:
_داداش تو چرا اینقد تو خودتی الان باید بزنی و برقصی هنوز ۲۰سالت نشده دارن برات زن میگیرن...چرا ناراحتی؟
_حجت بیخیال من شو
دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
_ آقام تازه....أأممم.تلویزیون خریده بیا بریم بهت نشون بدم چیزای باحالی داره
_نه حوصلشو ندارم
_طاهر! از وقتی تلویزیون خریدیدم دخترای روستا همش منو بهم دیگه نشون میدن و میخندن و برام عشوه میان,به گمونم باید یکیشونو عروس ننم کنم،جبهمو که رفتم،جنگم که تموم شده دیگه باید برای خودم آستین بالا بزنم
حجت که دید تلاشش برای سرحال آوردن من آب در هاون کوبیدن بود با لحن خیلی جدی و البته محبت آمیزی پرسید:
_طاهر چه مرگته؟به حضرت عباس اگه نگی ناراحت میشم
لحظه ای با خودم احساس کردم که نیاز دارم تا دردی که در دلم دارم را با کسی در میان بگذارم و چه کسی بهتر از حجت که جای برادر نداشته ام را برایم پر کرده است بالاخره لب باز کردم:
_ناراحتی من بخاطر اینه که تحمل این همه زورگویی رو ندارم
_کدوم زورگویی؟
_من نمیتونم با دختری که اصلاً ندیدمش و تا روز عقد هم قرار نیست ببینمیش ازدواج کنم،،،بنظرت مسخره نیست؟پدرم و ماردم رفتن پیش یه خانواده ای و خودشون بریدن و دوختن و منم این وسط چغندرم،البته شنیدم که دختره هم قبلاً یکیو دوست داشته که اونم شهید شده،الان خونوادش براش این تصمیمو گرفتن
از چهره ی حجت معلوم بود که جاخورده است،کمی ساکت شد و من هم نگاهم را به چراگاه حیوانات دوختم که گوسفندهای بیخیال کنار رودخانه مشغول چرا بودند که حجت با لحن عجیبی پرسید:
_یعنی الان خیلی ناراحتی؟
_آره!نباید باشم؟
_چرا معلومه که باید باشی،نمیدونم این مسخره بازیا کی تموم میشه
مکثی کرد و ادامه داد:
_خب چرا بهشون نمیگی که اینو قبول نداری و نباید بهت زور بگن
_فکر میکنی نگفتم؟بعد اینکه اعتراض کردم هزار تا برام خط و نشون کشیدن که اگه قبول نکنم آبروی خانواده تو روستا میره و اسممو از شناسنامه شون پاک میکنن و از این حرفها....اما بعضی وقتا به سرم میزنه که به حرفشون گوش کنم و باعث آبروریزی خانواده نشم
حجت عصبانی شد و گفت:
_پسر مگه کله خر خوردی؟ازدواج که زوری نمیشه
_خب تو میگی چیکار کنم؟چه خاکی به سرم بریزم؟
_بلند شو بریم تو راه حرف میزنیم
بلند شدیم و در حالیکه مشغول راه رفتن بودیم دوباره از حجت پرسیدم:
_خب نگفتی که من چه خاکی به سرم بریزم
حجت سنگی که در دستش بود را به سمت رودخانه پرتاب کرد و بدون اینکه منتظر باشد که سنگ کجا فرود می آید به سمت من برگشت و گفت:
_برو به ننه بابات بگو که بالا برین، پائین بیاین من زورکی زن نمی‌گیرم والسلام
_باور کن نمیشه این کار جواب نمیده تو فکر میکنی بعد اینکه من اینارو بهشون گفتم حالت حماسی میگیرن و میگن تکبیر!آفرین آقا طاهر ماشاالله به این روحیه ی ضد استکباریت!
حجت خنده ی تلخی کرد و گفت:
_خب یعنی میخوای به خواستشون تن بدی؟...بنظرم نباید حرفشونو گوش کنی و مثل کوه محکم باشی
_حجت تو کلت داغه بخدا
_چرا؟
_تو تازه از جنگ برگشتی هنوز تو همون حال و هوایی فکر میکنی خونوادم صدام و حزب بعثن منم باید جلوشون وایستم
حجت چیزی نگفت، سنگ دیگری که در دستش بود را دوباره به سمت رودخانه پرت کرد،سنگ افتاد داخل آب،حجت رو به من کرد و گفت:
_خب اصلا فرار کن برو شهر و اونجا یه کاری پیدا کن
کمی به حرفش فکر کردم،پیشنهادش وسوسه کننده بود،الان رسیده بودیم کنار رودخانه،حجت خم شد و یک مشت سنگ ریزه در دستش جمع کرد و مدام سنگ ها را به داخل آب پرتاب میکرد،صدایی که از برخورد سنگ ها با رودخانه بلند میشد به علاوه صدای واق واق سگ های روستا در ذهنم میپیچید و من با اعصاب خوردی خاصی به پیشنهاد جذاب حجت فکر میکردم... کمی در سکوت سپری شد،حجت فقط سنگ جمع میکرد و به دل رودخانه پرتاب میکرد و با خودش نوحه های صادق آهنگران زمزمه میکرد و من هم با موج های افکارم دست و پنجه نرم می کردم و بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دیدم که نمیشود آبروی خانواده ام را اینگونه پایمال کنم،دیدم که آبی از در خلاف جهت آب شنا کردن گرم نمیشود و خوبیت ندارد به فرهنگ روستای خودم توهین کنم،این ها به خواسته ی خودم اولویت دارد،با ناامیدی خاصی به حجت گفتم:
_نه حجت نمیشه،نمیتونم آبروی خونوادم و بریزم بیخیال!به این وصلت تن میدم
حجت بدون اینکه چیزی بگوید آخرین سنگی که داخل دستش باقی مانده بود را به داخل رودخانه پرتاب کرد.
نقد این داستان از : مریم فردی
دوست گرامی، آقای محسن ایزدی
سلام
داستان شما با عنوان «برای اینکه دیگران ناراحت نشوند» را خواندم. از شما سپاسگزارم که به پایگاه نقد داستان اعتماد کرده‌اید و اولین آثارتان را برای ما می‌فرستید.
«برای اینکه دیگران ناراحت نشوند» داستان پسری به نام طاهر است که تازه از جبهه برگشته و خانواده‌اش او را تحت فشار گذاشته‌اند که با دختری که ندیده و نمی‌شناسد، ازدواج کند. طاهر این ماجرا را برای دوستش حجت تعریف می‌کند. حجت تلاش می‌کند او را قانع کند که در برابر خانواده اش بایستد و این جبر را بپذیرد. ولی در نهایت طاهر تصمیم می‌گیرد به قول خودش به فرهنگ روستایش توهین نکند و به آن دختر ازدواج کند.
نقطه قوت داستان شما این هست که تلاش کرده‌اید از ظرفیت دیالوگ نویسی هم برای پیشبرد داستان و هم برای فضاسازی استفاده کنید. ولی این برای اینکه داستان خوبی داشته باشیم، کافی نیست.
در مشخصات خود نوشته‌اید که ساکن تهران هستید، ولی داستان خود را در روستا نوشته‌اید. دوست گرامی، همه استادان داستان نویسی توصیه می‌کنند که در شروع کار حتما از محیط پیرامون خود، و از تجربه‌های زیستی خودتان بنویسید تا به فضا و شخصیت ها اشراف کافی داشته باشید. نمی‌دانم شما چقدر با محیط روستا و آدمهای روستا آشنا هستید. ولی به عنوان کسی که سالها در روستا زندگی کرده، می‌گویم که نه در فضاسازی موفق بوده‌اید، و نه شخصیت های درستی ساخته‌اید و نه اصلا قصه خوبی جفت و جور کرده‌اید.
برای اینکه بتوانید فضاسازی داستانی روستا را بشناسید، توصیه می‌کنم کارهایی که در حوزه ادبیات اقلیمی هستند را بخوانید. مثل کلیدر محمود دولت آبادی یا احمد محمود که در جنوب کشور می‌گذرند. ولی تا زمانی که جایی را از نزدیک ندیده باشید و در آن زندگی نکرده باشید بعید است بتوانید آن را به تصویر بکشید و به خواننده‌ای منتقل کنید. این عدم آشنایی با روستا و آدم ها و فرهنگش است که بزرگترین ضربه را به داستان شما زده. چون نتوانسته‌اید داستانی «باورپذیر» بنویسید. خواننده نمی‌تواند باور کند پسری مجبور بشود با دختری که هرگز ندیده و از پیش هیچ قول و قراری هم وجود نداشته ازدواج کند. حتی دوست طاهر هم از چنین اجباری تعجب می‌کند و می‌گوید:« ازدواج که زوری نمیشه» پس این موضوع فرهنگ آن منطقه نیست. (ولی شما در انتهای داستان گفته اید که خوبیت ندارد به فرهنگ روستایش توهین کند.) مساله بعدی که به باورپذیری داستان لطمه می‌زند، تصمیم نهایی طاهر بود. چه اتفاقی افتاد؟ چرا ناگهان طاهر تصمیم گرفت علی‌رغم مخالفتش با این ازدواج ناگهان بگوید:خوبیت ندارد به فرهنگ روستای خودم توهین کنم؟ دوست گرامی، هر کنشی در داستان باید علتی داشته باشد. علت این تصمیم طاهر مشخص نیست و آنچه را هم که گفته، خواننده نمی پذیرد.
گفتم که تلاش کرده اید از ظرفیت های دیالوگ نویسی استفاده کنید. ولی دیالوگ های خوبی ننوشته اید. سعی کنید دیالوگ های کوتاه‌تر و موجزتری بنویسید و اجازه ندهید شخصیت‌ها پرچانگی و پرحرفی کنند. دیالوگ ها باید متناسب با وضعیت شخصیت ها باشند. یعنی مثلا از یک پسر روستایی در دهه شصت نمی‌توان انتظار داشت که بگوید: «ازدواج که زوری نمیشه» چون معمولا در گفتگویی دوستانه بین دو پسر جوان روستایی بیشتر کلمه هایی مثل «عروسی» یا «زن گرفتن» رد و بدل می شود. یا هیچ پسر روستایی، کلمه «روستا» را استفاده نمی‌کند و مثلا می‌گوید «دهات». یا بعید است که از عبارت «روحیه ضد استکباری» استفاده کند. البته متوجه تلاش ما در این مورد بودم، ولی از آنجا که آدمهای روستا را نمی‌شناسید، دیالوگ ها را دست ننوشته‌‌اید.
زمان داستان شما در دهه شصت و بعد از تمام شدن جنگ است. خواننده می خواهد بداند چرا؟ دلیل شما برای انتخاب آن مقطع زمانی چیست؟ شما به راحتی می توانستید موضوع ازدواج اجباری را مطرح کنید بدون آنکه شخصیت های شما رزمنده باشند یا نامزد طاهر، دلباخته یک شهید باشد. مساله این است که اگر اینها را از داستان حذف کنید، هیچ لطمه ای به آن وارد نمی‌شود. بی هیچ تردیدی، هر آنچه به کار داستان نمی‌آید را حذف کنید.
به عنوان آخرین نکته، تلاش کنید در داستان‌هایی که می‌نویسید، کمتر از قید و صف استفاده کنید. به جای اینکه بگویید: حجت جدی بود، جدی بودن او را به شکلی نشان دهید. یا به جای استفاده از صفت محبت آمیز، اجازه دهید شخصیت شما کنشی انجام دهد یا لحنی نداشته باشد که ما آن محبت را دریافت کنیم و متوجه شویم.
منتظر خواندن داستان‌های بعدی شما هستم.
موفق باشید.

منتقد : مریم فردی

لابه‌لای کتاب‌ها بزرگ شدم. در خانه‌ای که پر بود از کتاب و مجله و روزنامه. «تیستوی سبز انگشتی» اولین کتابی بود که خواندم. تا به خودم آمدم دیدم نویسنده‌ها و قهرمان‌های کتابهایشان را بیشتر از آدم‌های اطرافم می‌شناسم. سوم راهنمایی بودم که جهان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت