مخاطب، این همه حماقتِ شخصیتِ داستان را نمی‌پذیرد




عنوان داستان : ۵۰۰ !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

سلام کردم ، چشم دوخته بود به صفحه مانیتور و انگشتانش روی کیبورد درحال حرکت بود . متوجه حضور من نشد . صدایم راصاف کرده و دوباره سلام کردم ، همانطور که مشغول کارش بود گفت:
《بفرمائید》گفتم:《ممنون》
گفت:《 امرتون》
گفتم:《 متقاضی وام هستم》
پرسید:《چقدر؟》
گفتم: 《 صد تومان قربان ،خیلی واجب و ضروریه》
بدون نگاه کردن به من همانطور که بکاراش ادامه می داد گفت :《 صد تومن که فکر نکنم بتونیم بدیم ، حالا شاید شصت ، هفتاد تایی بشه ، برو پیش خانم موسویی باجه ۳》
ازاو تشکر کرده خودم را به باجه ۳ رساندم .خانم موسویی سرگرم کاراش بود. سلام کرده و گفتم :《 متقاضی وام هستم آقای معاون منو فرستادن 》 نیم نگاهی به من انداخت و چشم دوخت به صفحه مانیتور روبرویش و پرسید:《 چقدر نیازدارین؟》 گفتم:《 شصت ، هفتاد تا》
عینک اش را از چشم اش برداشت و گفت :《 اینجا موسسه مالی است ، بیش از ۴۰ تا ۵۰ تا نمی تونیم بدیم》 گفتم:《 شرایط اش چیه؟》 عینک اش را برچشم اش گذاشت و به صفحه مانیتور اش چشم دوخت و گفت :《 ۴ تا ضامن میخواد، ۱ کارمند ، ۱ کارگر، ۱ کاسب ، ۱ کشاورز 》 بمن چشم دوخت《 میتونی جورشون کنی برو باجه ۵ پیش آقای نداف و فرم بگیر 》 بعد از تشکر از او از جا بلند شده خودم را به باجه ۵ رساندم و توی صندلی نشسته سلام کردم و گفتم :《 متقاضی وام هستم ، فرمودند از شما فرم تقاضا بگیرم》 آقای نداف یک جوری زل زد به من که بند دلم پاره شده ، با صدای دورگه اش
پرسید :《 چقدری میخواهی؟》 آب دهانم را بزحمت قورت دادم و گفتم :《 حدود ۴۰ ، پنجاه تا》 سرتکان داد و گفت :《 فکر نکنم بشه ، شما ده بیستا بیشتر تقاضا نکن تا بهت بدهند 》 دست در کشوی میز اش برد و چند فرم بروی پیشخوان گذاشت و گفت :《 باید خودت و ۴ ضامنت پرکنین و از اداره کسر حقوقم بگیرین 》 پرسیدم :《 چقدر طول میکشه حالا ؟》 دست توی موهای جوگندمی اش فروبرد و گفت :《 حسابت کارکردش خوب باشه حدود یک ماه》 بفکر فرور رفتم . پرسید :《 چرا نشستی په ؟》 از جابلند شده و باعصبانیت گفتم :《 واسه ده بیست تومن ؟ نمیخوام حسابمو هم می بندم اینجا 》از موسسه بیرون زدم . باعصبانیت راه افتادم بطرف خانه و زیرلب گفتم :《 فوقش میرم زندان ، ده تومن و بیست تومن کجا و صد تومن کجا ؟》 به یک نیمکت رسیدم و نشستم. به اطراف چشم چرخاندم . صدای زنگ تلفن همراه ام بلند شد ، شماره ناشناس بود .گوشی را بگوش چسبانده و گفتم :《الو 》مردی با صدای لرزان گفت :《 برو به موسسه ای که بودی همین حالا، پیش رئیس موسسه و بگو من ۵۰۰ تا وام میخوام متوجه شدی؟ ۵۰۰ تا 》 با عصبانیت گفتم :《 تو کی هستی ، دستم انداختی یارو ؟ ای بابا 》 گوشی را قطع کرده و از جابلند شدم . صدای گوشی دوباره بلند شد همان شماره بود ، گوشی را به گوش چسبانده و گفتم :《 جون عزیزت دست از سرم بردار 》 مرد مخاطب ام گفت: 《 کاری که گفتم انجام بده وامو گرفتی نصفا نصف ، این یک معامله است .اگر ضامن خواستن فقط بگو حسابم ، اگر گفتند تو حسابت خیلی پول هست و چرا وام می گیری بهشو ن بگو میخوام دست یک جوان زمین خورده را بگیرم ودفترقسطم میدم خودش بده چون کسی را نداره 》
گفتم :《 سربسر من نگذار آقا 》 مرد فریاد زد :《 آقای غلامی کاری که گفتم انجام بده برو پیش آقای آبزیری و بگو من عبدالله غلامیم و ۵۰۰ تا وام میخوام همین ، ضرر نداره که 》 مردتلفن کننده تماس اش را قطع کرد . زیرلب گفتم: 《 مزاحمم که شده هیچ، دادم میزنه 》 بفکر فرو رفتم و از خودم پرسیدم :《 این یارو اسم و فامیل منو اصلا از کجا میدونست ، ازکجافهمیده رفتم موسسه وام بگیرم !؟》
زیرلب گفتم :《 حتما یک آشنااست داره سربسر من می گذارد》 راه افتادم .حرفهای آن مرد در ذهنم تکرار می شد
زیر لب گفتم :《 ضرر که نداره فوقش میگن غلامی دیونه شده 》 محیط زندان را مجسم کردم و گفتم 《 زندان ، نه 》
خودم را به موسسه و سپس به رئیس موسسه رساندم او پشت میز بزرگش نشسته و باتلفن حرف میزد . سلام کردم و او سر تکان داد و درحالی که با مخاطب اش حرف میزد به صندلی اشاره کرد . نشستم .
آبزیری گوشی را گذاشت و لبخندی مصنوعی برلب نشاند و پرسید :《 چه کمکی میتونم بشما بکنم ؟》 حرف های مرد تلفن کننده را در ذهن ام مرور کرده و گفتم :《 عبدالله غلامی هستم 》 آبزیری ناگهان مثل برق گرفته ها از جابرخاسته و گفت :《 خیلی خوش آمدین قربان ، مشرف کردین 》 به کارمندی که از کنار ما می گذشت گفت : 《 بگو یک چای بیاورند 》 اوبعد ازدادن این دستور توی صندلی اش نشست و گفت : 《 می فرمودین قربان 》 گفتم : 《 من وام میخوام ۵۰۰ تا ، ضامنم حسابم ، تعجب نکنید ، واسه یک زمین خورده میخوام ، میخوام بدونه که وامه و قسطاشم خودش باید بده 》 آبزیری لبخندی زد و گفت :《 به به خوشا به سعادت آدمی که شما حمایت اش می کنید . الان ترتیب کار را میدهم 》 از جابرخاست و به سراغ مددی رفت در گوشش چیزی گفت و برگشت و عذر خواهی کرد ونشست . دل تودلم نبود و زیرلب گفتم :《 حتما گفته زنگ بزنه به پلیس، شایدم تیمارستان که بیان منو ببرند 》 برای من چای آوردن باترس و لرز خوردم ، گاهی به ورودی موسسه نگاه میکردم ، پای رفتن نداشتم انگار سنجاق شده بودم به صندلی ، مددی باچند فرم ازراه رسید و آن را به آبزیری داد و نیم نگاهی به من انداخت و رفت . آبزیری فرم ها را بدست من داد و گفت 《 جاهایی که علامت زده امضاء کنید 》 فرم ها را امضاء کرده بدستش دادم . او گفت : 《 وام به حساب شما تا ده دقیقه دیگر واریز میشود فردا برای دریافت کارت اقساط تشریف بباورید ممنون میشوم 》 باورم نمی شد از جا بلند شده و پرسیدم 《 تمام؟》 او سرتکان داد و گفت : 《البته قربان》 ازاو تشکرکرده با سرعت از موسسه بیرون زدم .
چند قدمی دور شدم و برگشته به پشت سرم نگاه کردم . تو شوک بودم . مرد میانسالی نزدیک ام شد و یک کارت ویزیت بدستم داد و گفت :《 برو به آدرس همونجا کارت بکش فهمیدی ؟》 حیرت زده به مرد چشم دوختم چشمان سیاه و درشتش را به من دوخته بود .پرسید :《 فهمیدی غلامی ؟》 منتظر جواب من نشد و از من دورشد. .
گوشی تلفنم رااز جیب بیرون کشیده و شماره گرفتم ، بعد از چند لحظه جمالی گوشی را برداشت و با عصبانیت گفتم :《 آقای جمالی به دخترتون بفرمائید مهر یه اش حاضره قرار محضر باشما .وسلام 》 گوشی رادر جیب ام جادادم و به کارت ویزیت چشم دوختم آدرس دور نبود تنها دو خیابان بامکانی که ایستاده بودم فاصله داشت .خودم را به آدرس روی کارت رساندم .
اتاق کوچکی بود . خانمی با چهره آفتاب سوخته و روسری و مانتویی برنگ سیاه پشت میز کاراش نشسته بود و به لب تا بش چشم دوخته بود . بجز یک دستگاه کارتخوان سیار ، هیچ چیزی که نشان دهد آنجا دفتر یک شرکت است بچشم نمی خورد . سلام کردم . نگاه از لب تاب گرفت و گفت :《 لطفا ۳۵۰ تا کارت بکشید 》 گفتم 《 قرارمون نصفا نصف بود خانم》 گفت :《 بله ، ۲۵۰ متعلق به تلفن کننده که ضامن شما بود و صدتا برای شرکت که واسطه است ، ۱۵۰ گیرتون آمده بیشتر از نیازتون 》 گفتم 《 حق با شمااست 》 خودم را به کارتخوان رسانده طبق دستور او کارت کشیدم . او گفت :《 بسلامت 》 از آنجا بیرون زده وارد خیابان شدم . یاد حرف های آبزیری افتادم 《 فردا بیا کارت قسط و بگیر 》 به فکر فرورفتم و زیر لب گفتم :《 یعنی باید من قسط ۵۰۰ تارو بدم !؟》 باسرعت خودم را به پشت در اتاقی که کارت کشیده بودم رساندم در بسته بود . دست به دستگیره بردم در را بازکردم .خبری از آن زن ، لب تاب و کارتخوان نبود .
از آنجا بیرون زدم خودم را به موسسه رساندم .مستقیم بسراغ آبزیری رفتم او بادیدن من گفت :《 بموقع آمدین قربان》 ازروی میز کارت کرم رنگی را بدستم داد و گفت :《 ۵ ساله است با سود ۲۴ درصد ، سه قسط عقب بیفتد وکلا دست بکار میشوند و اقدام می کنند . چشمم که به مبلغ قسط افتاد .دنیا دور سرم چرخید و از حال رفتم .
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای لطف‌الله ترنجی عزیز، سلام. «پانصد» داستان مرد گرفتاری است که همسرش مهریه‌اش را اجرا گذاشته و مرد برای این‌که به زندان نرود باید هر چه سریع‌تر پول جور کند. او به موسسه‌‌ای مالی مراجعه می‌کند و آن‌قدر سنگ جلوی پایش می‌اندازند که از وام گرفتن پشیمان می‌شود. اما بعد از خروج از موسسه کسی با او تماس می‌گیرد و ... باقی ماجرا. این داستان برای مخاطب امروز باورپذیر نیست مگر این‌که در آخر بگویید مرد کم‌عقل بوده یا آنچه در متن آمده بخشی از کابوس مرد است و شخصیت داستان در آخر از خواب بیدار شود. چرا آدمی عاقل و بالغ باید به همین راحتی پانصد میلیون وام بگیرد و سی‌و صد و پنجاه‌تای آن را کارت بکشد و به حساب کسی بریزد که از او چیزی نمی‌داند. برای باورپذیر کردن این داستان، مرد را در موقعیت استیصال قرار دهید. موقعیتی که آدم‌ها از گرفتن تصمیمات عاقلانه عاجز هستند. برای روشن شدن مطلبم مثالی می‌زنم. مردی بچه‌ای دیالیزی دارد و باید هر چه زودتر کار پیوند کلیه‌اش انجام شود. کلیه‌‌ی فروشی هست و اتفاقا به گروه خونی پسر می‌خورد اما مرد پول کافی برای خریدنش ندارد. دکتر به مرد می‌گوید: «پیوند هر چه سریع‌تر باید انجام شود، بچه‌ی شما در آستانه‌ی مرگ است.» در همین موقعیت که مرد مستأصل و نا‌امید روی زمین بیمارستان نشسته و نمی‌داند چه باید بکند کسی به سراغش می‌آید و به او موسسه‌ای را معرفی می‌کند که بتواند به سرعت وام بگیرد. مرد در آن لحظه جز به دست آوردن پول و نجات بچه‌اش به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کند. مرد خیر آدرس و شماره کارتی را به او می‌دهد و می‌گوید: «پانصد میلیون وام تقاضا کن.(البته من قیمت کلیه‌ی فروشی را نمی‌دانم و این فقط مثال است) پولی را که نیاز داری به حساب فروشنده‌ی کلیه بریز. بعد به آدرسی که نوشتم برو و باقی‌اش را کارت بکش. در این بیمارستان مریضی هست که احتیاج به عمل دارد و من می‌خواهم به صورت ناشناس این پول به حسابش ریخته شود تا عملش انجام شود. فردا با هم به موسسه می‌رویم تا یکی از دفترچه‌های قسط به اسم من صادر شود و ... . » این فقط نمونه‌ای بود برای اجرای طرح اولیه‌ای که در ذهن داشتید. مخاطب این داستان موقعیت مرد و استیصالش را باور می‌کند. در ضمن مرد خیر در بیمارستان به او پیشنهاد چنین کاری می‌دهد و می‌گوید در همان بیمارستان مریضی دارد که بستری است. می‌گوید فردا با هم می‌روند تا دفترچه‌های قسط را بگیرند. یعنی همه‌ی شرایط برای باور این موقعیت فراهم است. وقتی در پایان داستان، مرد به بیمارستان برمی‌گردد و سراغ آن شخص خیر را می‌گیرد و می‌بیند هیچ‌کس او را نمی‌شناسد و به موسسه مراجعه می‌کند و می‌بیند چه کلاه بزرگی سرش رفته، مخاطب هم همراه مرد شوکه می‌شود و همان پایان شگفتی که مد نظر شما بوده، اتفاق می‌افتد. «پانصد» داستان شماست. فکر اولیه‌اش از آن شماست. قطعا شما می‌توانید موقعیت‌هایی خیلی بهتر، تأثیرگذارتر و باورپذیرتر از نمونه‌ای که من مثال زدم، بسازید و داستان ماندگاری بیافرینید.
داستان‌هایی از این دست می‌طلبند که راوی‌شان اول شخص نباشد. در چینی موقعیت‌هایی راوی دانای کل محدود به ذهن شخصیت بهتر جواب می‌دهد. کمی فاصله داشتن از شخصیت باعث می‌شود مخاطب، هم شخصیت را دنبال کند هم آن چه در اطرافش رخ می‌دهد. پس فرصتی برای نویسنده فراهم می‌شود که ذهن مخاطب را مشغول موقعیت غم انگیز مرد نگه دارد تا در پایان او را شوکه کند.
آقای ترنجی عزیز، در بازنویسی صبور باشید. اطمینان دارم که می‌توانید به داستان خیلی خوبی برسید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » دوشنبه 22 شهریور 1400
سپاسگذارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت