تقطیع کلمات در داستان مینیمال




عنوان داستان : سر به فلک
نویسنده داستان : محمد عسگری

اوستا؟ اوستا؟
یه پیکان وانتی اومده جلو در، میگه:لنت ترمزم ساییده شده، تعمیر می کنی؟
اوستا گفت: آره، فقط بهش بگو لنت تموم شده باید برم بگیرم
شاگرد جواب داد: باشه
اوستا یه قلوپ دیگر از آن چای غلیظش را خورد و راه افتاد
به یدکی که رسید در را باز کرد و یک لنت درخواست کرد،
یدکی لنت ترمز را گذاشت روی میز و گفت: میشه ۲۰ تومن
اوستا با تعجب پرسید: ۲۰ تومن؟ اما من چند روز پیش از شما گرفتم ۱۵ تومن
یدکی جواب داد: دیروز برامون بار اومد دیدیم شده ۲۰ تومن، حالا میخوای یا نه؟
اوستا ۲۰ تومن روی میز گذاشت و گفت: مردم چقدر کاری شدند جمعه هم بار میارن، و از در خارج شد
به محض اینکه به مکانیکی رسید جعبه ابزار را برداشت و سراغ ماشین رفت، چند بار آچار را این ور و آن ور کرد ولنت را جا به جا کرد و گفت: آقا، درست شد.
مرد تشکر کرد و گفت: چقدر میشه؟
اوستا گفت :۵۰ تومن
مرد با تعجب پرسید: ۵۰ تومن؟ چقدر گرون.
اوستا جواب داد: مرد مومن، ۳۵ تومن فقط پول لنت ماشین شد میمونه ۱۵ تومن که اونم دستمزد منه، میخوای اونم نگیرم!!
مرد با ناراحتی ۵۰ تومان به اوستا داد و ماشین را روشن کرد و راه افتاد.
دور میدان شهر که رسید همانجا برای خود جاپارکی پیدا کرد و منتظر ماند،
چند دقیقه بعد جوانی آمد و گفت: آقا برای داراب چقدر میگیری تا بار ببری؟
مرد گفت: ۱۳۰ تومن
جوان پرسید :130 تومن؟
مرد جواب داد: پس چی، همین نیم ساعت پیش فقط صد تومن پول نت ماشینم شد
حالا اگه میخوای........
......
نقد این داستان از : سعید تشکری
سر به فلک
سلام و ارادت بسی سپاس از ارسال داستانتان. یک داستان مینیمال کارگری. هر دو ‌گرایش چه مینیمال‌نویسی و‌ چه پرداخت به زندگی کارگران غنیمت است. بویژه دومی یعنی زندگی کارگران.
متن داستان: اوستا؟ اوستا؟
یه پیکان وانتی اومده جلو در، میگه: لنت ترمزم ساییده شده، تعمیر می کنی؟
اوستا گفت: آره، فقط بهش بگو لنت تموم شده باید برم بگیرم
شاگرد جواب داد: باشه
اوستا یه قلوپ دیگر از آن چای غلیظش را خورد و راه افتاد
به یدکی که رسید در را باز کرد و یک لنت درخواست کرد،
یدکی لنت ترمز را گذاشت روی میز و گفت: میشه ۲۰ تومن
اوستا با تعجب پرسید: ۲۰ تومن؟ اما من چند روز پیش از شما گرفتم ۱۵ تومن
یدکی جواب داد: دیروز برامون بار اومد دیدیم شده ۲۰ تومن، حالا میخوای یا نه؟.


1-«تااینجا فقط اطلاعاتی درباره گرانی لنت می‌دهید که برای یک داستان مینیمال بسیار مضر است.»


اوستا بیست‌تومن روی میز گذاشت و گفت: مردم چقدر کاری شدند جمعه هم بار میارن،

2-«دیالوگ بالا اصلا خوب نیست»

و از در خارج شد.
به‌محض اینکه به مکانیکی رسید جعبه ابزار را برداشت و سراغ ماشین رفت، چند بار آچار را این‌ور و آن‌ور کرد و لنت را جابه جا کرد و گفت: آقا، درست شد.
مرد تشکر کرد و گفت: چقدر میشه؟
اوستا گفت: ۵۰ تومن
مرد با تعجب پرسید: ۵۰ تومن؟ چقدر گرون.
اوستا جواب داد: مرد مومن، ۳۵ تومن فقط پول لنت ماشین شد میمونه ۱۵ تومن که اونم دستمزد منه، میخوای اونم نگیرم!!

3-«از اینجا دزدی شکل می‌گیرد.»

مرد با ناراحتی ۵۰ تومان به اوستا داد و ماشین را روشن کرد و راه افتاد. دور میدان شهر که رسید همانجا برای خود جاپارکی پیدا کرد و منتظر ماند، چند دقیقه بعد جوانی آمد و گفت: آقا برای داراب چقدر میگیری تا بار ببری؟
مرد گفت: ۱۳۰ تومن
جوان پرسید: 130 تومن؟
مرد جواب داد: پس چی، همین نیم ساعت پیش فقط صد تومن پول لنت ماشینم شد.

4-در ادامه تسلسل دزدی کاملا نمایان ‌می‌شود، اما معلول است و نه علت. کاش شما شرایط این چنین بودن را تحلیل می‌کردید. از ارسال داستانتان خیلی سپاسگزارم. به امید کارهای بهتر.

در پایان یک داستانی برایتان میگذارم.


داستان کوتاه فردا...
چه سرمای بی‌پیری! بااین‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! – اما از دیشب سرد تر نیست. از شیشه شکسته بود یا از لای درز که سرما توو می‌زد؟ – بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد: “از سرما سخلو کردم!”
جلو پنجره حرف‌ها را پخش می‌کرد. نه، غمی‌ ندارم! به درک که ولش کردم: – اتاق دود زده، قمپز اصغر، سیاهی که به دست‌و پل آدم می‌چسبه، دوبه‌هم‌زنی، پرچانگی و لوس‌بازی بچه‌ها، کبابی “حق دوست”، رخت‌خواب سرد – هرجا که برم، این‌ها هم دنبالم می‌آیند. نه چیزی را گم نکردم.
چرا خوابم نمی‌برد؟ شاید برای اینه که مهتاب روی صورتم افتاده. باید بی‌خود غلت نزنم – عصبانی شدم. باید همه‌چی را فراموش کنم، حتی خودم را تا خوابم ببره. اما پیش از فراموشی چه هستم؟ وقتی که همه چی را فراموش کردم چه نیستم؟ من درست نمی‌دونم کی هستم. نمی‌دونم… همه‌اش “من… من!” این “من” صاحب مرده! دیشب سرم را که روی متکا گذاشتم، دیگه چیزی نفهمیدم. همه‌چی را فراموش کردم.
شاید برای اینه که فردا می‌رم اصفهان. اما دفعه اولم نیست که سفر می‌کنم. به، هروقت با بچه‌ها اوین و درکه هم که می‌خواستیم بریم، شبش بی‌خوابی به سرم می‌افتاد. اما این‌دفعه برای گردش معمولی نیست، موقتی نیست، نمی‌دونم ذوق‌زده شدم یا می‌ترسم. از چی دلهره دارم؟ چیچی را پشت سرم می‌گذارم؟ اصلاً من آدم تنبلی هستم. چرا نمی‌تونم یک‌جا بند بشم؟ رضا ساروقی که با هم تو چاپخانه ی “بدخشان” کار می‌کردیم، حالا صفه‌بند شده، دماغش چاغه. من همیشه بی‌تکلیفم، تا خرخره هم زیر قرضه، هروقت هم کار دارم مواجبم را پیش‌خور می‌کنم.
حالا فهمیدم، این سرما از هوا نیست، از جای دیگر آب می‌خوره – تو خودمه. هرچی می‌خواد بشه، اما هردفعه این سرما میاد – با پشت خمیده، بار این تن را باید بکشانم تا آخر جاده باید رفت. چرا باید؟ برای چه؟… تا بارم را به منزل برسانم، آن هم چه منزلی! بازوهای قوی دارم. خون گرم در رگ و پوستم دور می‌زنه، تا سر انگشت‌هام این گرما میاد، من زنده هستم – زندگی که در این‌جا می‌کنم می‌تونم در اون سر دنیا بکنم. در یک شهر دیگه. دنیا باید چه قدر بزرگ و تماشایی باشه! حالا که شلوغ و پلوغه با این خبرهای تو روزنامه، نباید تعریفی باشه، جنگ هم برای اون‌ها یک‌جور بازی است – مثل فوتبال، اقلاً هول و تکان داره… آب که تو گودال موند می‌گنده.
چطوره برم ساوه؟ انگل اون‌ها بشم؟ هرگز… برای ریخت پدر و زن‌بابا دلم تنگ نشده. اون‌ها هم مشتاق دیدار من نیستند. نمی‌دونم تا حالا چند تا خواهر و برادر برام درست کردند. عقم می‌شیه، نه برای این که سر مادرم هوو آورد. همیشه آب دماغ روی سیبیلش سرازیره، چشم‌هاش مثل نخودچی، زیرِ ابروهای پرپشت سوسو می‌زنه. چرا مثل بچه‌ها همیشه تو جیبش غاغا لی‌لی داره و دزدکی می‌خوره و به کسی تعارف نمی‌کنه؟ من شبیه پدرم نیستم – با اون خانه گلی قی‌آلود، رف‌های کج‌وکوله، طاق ضربی کوتاه، هیاهوی بچه و گاو و گوسفند و مرغ و خروس که قاطی هم زندگی می‌کنند! آن‌وقت با چه فیس و افاده‌ای دستش را پر کمرش می‌زنه و رعیت‌هایش را به چوب می‌بنده! از صبح تا شام فحش می‌ده و ایراد می‌گیره.
نانی که از اون‌جا دربیاد زهرماره نان نیست. اون‌جا جای من نیست، هیچ‌جا جای من نیست. پدرم حق آب و گل داره. ریشه دوانده، مال خودشه. هان مال خودش – مال خیلی مهمه! زندگی می‌کنه یادگار داره. اما هیچی مال من نمی‌تونه باشه، یادگار هم مال من نیست ـ یادگار مال کسانی است که ملک و علاقه دارند، زندگی‌شان مایه داشته – از عشق‌بازی تو مهتاب، از باران بهاری کیف می‌برند. بچگی خودشان را به یاد می‌آرند. اما مهتاب چشم مرا می‌زنه و یا بی‌خوابی به سرم می‌اندازه. یادگار هم از روی دوش‌هام سرمی‌خره و به زمین می‌افته، یکه و تنها. چه بهتر! پدرم از این یارگارها زیاد داره. اما من هیچ دلم نمی‌خواد که بچه‌گی خودم را به یاد بیارم. پارسال که ناخوش و قرض‌دار بودم، چرا جواب کاغذم را نداد؟ فکرش را نباید کرد.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت