این همه‌ی داستان نیست!




عنوان داستان : دست فروش
نویسنده داستان : محمد محمدی

اسباب بساطش را یکی یکی در گونی های مخصوص به خودشان جا داد که در مجموع چهار گونی می شدند.کف موتور سه چرخش خیس بود پس کارتون هایی را که زیر بساطش پهن کرده بود در کف موتور انداخت سپس گونی ها را یکی یکی در موتور گذاشت و پلاستیکی با دقت رویشان کشید تا در موقع برگشت خیس نشوند.همه چیز برای رفتن آماده بود ولی تا چشمش به کافه افتاد صلاح دانست که لیوانی چای بنوشد و کمی خودش را گرم کند اگر همین الان راه بیفتد از سرما یخ می زند.عباس چند سالی می شود که رو به روی این کافه بساط می اندازد؛ او در طول روز برای رفع خستگی آنجا می رود و چای می نوشد.

درب را که باز کرد سوز سردی به داخل آمد.همه برگشتند تا ببینند چه کسی داخل شده،عباس سلام بلندی داد و درب را محکم بست.داخل گرم بود،کلاه و شال و کاپشنش را دراورد و بر روی جالباسی نزدیک درب آویزان کرد.سلامی به حسن صاحب کافه داد و نزدیک آتشدان شد تا دست و صورت یخ زده اش را گرم کند.هر چه بیشتر گرم می شد صورتش سرخ تر و برافروخته تر به نظر می رسید.اب دماغش اویزان شده بود و او مجبور بود مدام آن را بالا بکشد.رو به سلیمان شاگرد کافه گفت یک لیوان چای بیاورد و خودش هم بر سر میزی نزدیک آتشدان نشست که ناگهان از آن طرف کافه از سمت دیوار انتهایی صدای مردی به گوش رسید که عباس را صدا می زد.

عباس سرش را بالا گرفت و نگاهی انداخت فرهادی بود که صدایش می زد یکی از مشتری های ثابت و دیرینه ی کافه و از دوستان قدیمی او.فورا بلند شد و با چند°قدمِ سریع خودش را به آن میز رسانید.سلامی داد و نشست و بی درنگ گفت عجب سرمای سوزناکی.

حضار نشسته بر سر آن میز همگی سلامی دادند و صحبتش را تایید کردند.

فرهادی: امروز کار چطوره؟

خبری نیست،کسی نیست تو خیابون.جمع کردم که برم گفتم بیام یکم گرم شم بعد.نزدیک ظهر ولی قندیل ها هنوزم آب نشدن.

یکی از حضار که صادق نام داشت گفت:ببخشیدا خرو بزنی تو این هوا بیرون نمیاد چه برسه به آدم.

فرهادی:تو چرا اومدی پس؟

_چون منم کره خرم.

قهقهه بلند شد و فرهادی در حالی که می‌خندید گفت:بر منکرش لعنت.

 سلیمان چای را آورد و عباس بلافاصله شروع به نوشیدنش کرد و رو به فرهادی گفت چه خبر؟

-سلامتی. تا یادم نرفته بگم بابت همون سفارشی که کردی گفتم بیای.این کره خر همونیه که گفتم میتونه کارت راه بندازه.

-پس صادق حضرتی شمایی.دستش را به طرفش دراز کرد.

صادق هم جلوتر آمد دستش را دراز کرد و آرام گفت:

_نزول میخوای؟

_اره

_چقد؟

_یک تومن

_یک تومن!!این که خیلی کم

_کارم راه میندازه

_شرمنده رفیق من ده کمتر نمیتونم بدم برام صرف نداره.

_ده تومن!!زیاده به کارم نمیاد.مگه چقد میخوای بخوری.

_مگه چقد میخورم.صدی پنجاه میگیرم، یک تومن میشه پونصد سود.کی واسه پونصد حاضر پول بخوابونه الافی بکشه؟

_الاف نمیشی سر وقت بر میگردونم، شایدم یک جا پس دادم همش.

_ناراحت نشیا همه اول همین میگن ولی موقع باز پرداخت باید آدم بفرستی سراغشون.

فرهادی:من ضمانت میکنم اشناست.

_حرفت درست ولی به جونت یک تومن برام صرف نداره بعدشم گیرم‌ من راضی شم خودت که میدونی ما شریکیم، داداشام راضی نمیشن.

عباس:من که تا حالا ندیدم واسه نزول نرخ تعیین کنن مگه بانک، ولش کن یکی دگ‌ پیدا میشه.

فرهادی:دو بده تمومش کنیم.

نچ.شاید بتونم به پنج راضیشون کنم.

فرهادی رو به عباس:پنج میخوای برات بگیرم؟

_نه زیاد پس دادنشم مکافات.ولش کن.

صادق: به خاطر فرهادی شده راضی میکنم پنج بدن.

_نچ ممنون.

_از ما گفتن بود.

فرهادی:خیل خب پس بذا ببینم یکی دگ‌پیدا میشه یا نه.تو کسیو نمیشناسی؟

صادق:واسه یک‌تومن نه.

_باشه من خودم میگردم.از شانست درست وقتی پول خواستی که دست منم خالیه.

فرهادی به سلیمان گفت چنتا چای بیاورد.

باد شیشه ها را میلرزاند و سوز و غرشش از درز پنجره به داخل می امد.ابر ها رفته بودند و مانده بود:باد و سرمای خشک و آفتاب بی رمق.

فرهادی سیگاری روشن کرد و با عجله با موبایلش تماسی گرفت انگار چیزی یادش آمده باشد.هر چه منتظر ماند کسی جواب نداد.

به عباس گفت کارتش را روی میز بگذارد تا عکسی از آن بگیرد.

عباس:برا چی عکس؟

_تا عصر شاید خودم برات زدم.

-مگه دستت خالی نیست؟

_چند ماه قبل به یکی قرض داده بودم دو هفته پیش می خواست پس بده گفتم فعلا لازم ندارم دستت باشه بعد میگیرم.یهو یادم اومد ،الانم بش زنگ زدم‌جواب نداد تا عصر میگیرم ازش دو برات میزنم.

-دو زیاده یک بزن بسه.کارت را بر روی میز‌گذاشت.

عکس را گرفت و گفت :یک کم نباشه؟ واسه چی میخوای اصلا؟

_واسه دخترم.میخوام کاپشن نو ، یک دست پوتین بگیرم اگه هم شد یک دست لباس گرم.پارسال قول دادم این زمستون بگیرم دستم خالی شد نتونستم. ولی به هر قیمتی میخرم حتی نزول.

_ناصر هم که آنجا نشسته بود گفت:ناجنس چقدم گرونه، دیروز قیمت گرفتم میگفت پونصد تومن کاپشن.

صادق:بیا باز بگین‌پونصد تومن پول باش نمیشه کاپشن خرید.

عباس:پوتین هم اشغالاش سیصد تومن.

فرهادی:چرا دست دومش گیر نمیاری؟به همونایی که جنس بساط خودت جور میکنن بگو برات پیدا کنن.

_چن تایی پیدا کردم جور نبودن یا زیادی کهنه بودن یا اندازه نبودن.خودمم نمیخوام لباس کهنه بپوشه.

ناصر پکی به سیگارش زد و گفت معلومم نیست چرا گرون.حرف میزنی میگن دلار دلار دست به جنس میزنی مشخصه کار تهران.

عباس سری تکان داد و از ناصر سیگاری خواست.

فرهادی زیر سیگار عباس را روشن کرد و سلیمان هم چای را آورد.

درب باز شد و همه سرشان را به سمت درب چرخاندند،مردی به داخل امد و سوز سردی از بیرون.

محمد.محمدی
نقد این داستان از : سعید تشکری
نقد داستان
سلام و ارادت. بسی سپاس از شما نویسنده ارجمند برای ارسال داستان. نوشتن از قصه‌های کارگری دو وجه دارد. وجه اول تحول شخصیت، درون داستان است که به ظلم‌ستیزی می‌رسد. اما شکل دوم، داستان‌هایِ شرایط است و داستان شما بر نوع دوم استوار است و در ساختار خواسته‌اید یک مینیمال بنویسید یا داستانی کوتاه‌تر از نظر تعداد کلمات و البته با شخصیت‌های زیاد که نیازمند گسترش و پرداخت بیشتر است. یک داستان گفتگومحور است. بیشتر یک گفتگوی نمایشی است. بیایید با هم داستان شما را از نو بخوانیم و در خوانش بررسی کنیم.

متن داستان: این ورودی داستان شماست
اسباب بساطش را یکی یکی در گونی‌های مخصوص به خودشان جا داد که در مجموع چهار گونی می‌شدند. کف موتور سه چرخش خیس بود پس کارتون‌هایی را که زیر بساطش پهن کرده بود در کف موتور انداخت سپس گونی‌ها را یکی یکی در موتور گذاشت و پلاستیکی با دقت رویشان کشید تا در موقع برگشت خیس نشوند. همه چیز برای رفتن آماده بود ولی تا چشمش به کافه افتاد صلاح دانست که لیوانی چای بنوشد و کمی خودش را گرم کند اگر همین الان راه بیفتد از سرما یخ می‌زند. عباس چند سالی می‌شود که روبه روی این کافه بساط می‌اندازد؛ او در طول روز برای رفع خستگی آنجا می‌رود و چای می‌نوشد. درب را که باز کرد سوز سردی به داخل آمد. همه برگشتند تا ببینند چه کسی داخل شده، عباس سلام بلندی داد و درب را محکم بست. داخل گرم بود، کلاه و شال و کاپشنش را درآورد و بر روی جالباسی نزدیک درب آویزان کرد. سلامی به حسن صاحب کافه داد و نزدیک آتشدان شد تا دست و صورت یخ‌زده‌اش را گرم کند. هرچه بیشتر گرم می‌شد صورتش سرخ‌تر و برافروخته‌تر به‌نظر می‌رسید. آب دماغش آویزان شده بود و او مجبور بود مدام آن را بالا بکشد. روبه سلیمان شاگرد کافه گفت یک لیوان چای بیاورد و خودش هم بر سر میزی نزدیک آتشدان نشست که ناگهان از آن طرف کافه از سمت دیوار انتهایی صدای مردی به گوش رسید که عباس را صدا می‌زد. عباس سرش را بالا گرفت و نگاهی انداخت فرهادی بود که صدایش می‌زد یکی از مشتری‌های ثابت و دیرینه‌ی کافه و از دوستان قدیمی او. فورا بلند شد و با چند قدمِ سریع خودش را به آن میز رسانید. سلامی داد و نشست و بی‌درنگ گفت عجب سرمای سوزناکی.


1-تا اینجا اشکال در کشدار بودن داستان است. در توضیح صحنه‌ی داستان ما نیازمند این همه اطناب نیستیم. چون ضربه را از بین می‌برد.
مثلا بهتر است جای چند خط اول این جمله را بنویسید: «با چهارگونی از دل سرمای خوفناک داخل شد. هنوز انگار هوای کافه به جانش ننشسته بود. فین دماغش را هی بالا می‌کشید».

2-مشکل دیگر استفاده از کلمات نامناسب است. مثلا جایی نوشته‌اید «حضار نشسته بر سر آن میز همگی سلامی دادند و صحبتش را تأیید کردند.» ببینید کلمه‌ی «حضار» اصلا به ادبیات کارگری تعلق ندارد. بافت داستان را بر هم می‌زند.

3-در ادامه توضیح خارجی صحنه خوب است. «خبری نیست، کسی نیست تو خیابون.جمع کردم که برم گفتم بیام یکم گرم شم بعد.نزدیک ظهر ولی قندیل‌ها هنوزم آب نشدن.»

4-مشکل دیگر داستان این است که بعضی گفت‌وگوها در قالب نمایشنامه نوشته شده است نه داستان. مثلا جایی نوشته‌اید: «فرهادی: تو چرا اومدی پس؟» حداقل باید بنویسید «فرهادی گفت» و اگر به این گفت‌های خالی یک اَکت هم اضافه کنید با یک تیر دو نشان می‌زنید. مثلا بنویسید: «فرهادی کلاهش را سر کرد و گفت:....» تیر اول این است که داستان پر از «گفت»های تکراری و خالی نمی‌شود. تیر دوم این است که اندکی از فرهادی را توصیف کرده‌اید بی‌آنکه داستان، زیر بار توصیفات ایستا و پراطناب دفن شود.

5-مشکل دیگر استفاده از اَکت‌های بی‌ربط است. مثلا جایی می‌نویسید «یکی از حضار که صادق نام داشت گفت: ببخشیدا خرو بزنی تو این هوا بیرون نمیاد چه برسه به آدم.

فرهادی: تو چرا اومدی پس؟

_چون منم کره خرم.

قهقهه بلند شد و فرهادی در حالی که می‌خندید گفت: بر منکرش لعنت.»

قهقهه زدن رفتار کارگران بیکار نیست بلکه رفتار تعدادی کافه‌نشین حرفه‌ای است. کافه با قهوه‌خانه‌های مشاغلِ کارگری مثل قهوه‌خانه معماران یا مقنی‌ها، گچکاران و غیره متفاوت است. حرفم این نیست که کارگرهای بیکار شوخی نمی‌کنند و نمی‌خندند. حرفم این است که شوخی کارگری چرا تلخ نیست؟ این شوخی برای کسانی که سرکار نرفته‌اند دور از ذهن است. رفتار و اَکت اگر با شخصیت همسو و مربوط نباشد شخصیت‌پردازیِ داستان دچار نقص و باورپذیری داستان غیرممکن می‌شود.

6-مشکل دیگرِ داستان توصیف لوکیشن است که در این زمینه بسیار ضعف دارید. مثلا یک‌جا نوشته‌اید «باد شیشه‌ها را می‌لرزاند و سوز و غرشش از درز پنجره به داخل می‌آمد.»
ببینید توصیف چقدر دُز بالایی دارد. بلافاصله ابر هم به توصیف وارد می‌شود. «ابرها رفته بودند و مانده بود باد و سرمای خشک و آفتاب بی‌رمق»
7-مشکل دیگر داستان استفاده مکرر از بعضی کلمات است مثلا یک‌جا نوشته‌اید «سلیمان چای را آورد و عباس بلافاصله شروع به نوشیدنش کرد و رو به فرهادی گفت: سلامتی. تا یادم نرفته بگم بابت همون سفارشی که کردی گفتم بیای. این کره‌خر همونیه که گفتم میتونه کارت راه بندازه.»
نمی‌دانم چرا اینقدر به واژه خر و کره‌خر علاقه دارید و مداوم استفاده می‌کنید.

8-مشکل دیگر داستان که ناشی از اطناب است آغاز دیرهنگامِ داستان است. یعنی شما می‌توانید با دو جمله قهرمان را وارد قهوه‌خانه کنید و با دو سه‌دیالوگ داستان را به این نقطه که گفت‌وگو درباب نزول آغاز می شود، برسانید.

9-مسئله دیگری که داستان را غیرقابل باور و دور از فضای کارگری می‌برد گفت‌وگوها درباره قیمت‌هاست. نمی‌گویم نویسنده باید قیمت واقعی کالاها را بداند. حرفم این است که یک کارگر برای خرید کفش می‌تواند به کفش ملی و بسیاری از تولیدکنندگان داخلی مراجعه کند و ابدا نیازی به لباس‌های خیریه و دسته دوم ندارد نه نیازی دارد و نه تمایلی که حتی بخواهد سراغش برود و باز هم دست خالی بماند. طبقه کارگر را بیشتر و بهتر بشناسید و درباره‌شان داستان بنویسید.

10-اما مشکل اساسی داستان اینها که گفتم نیست. اینها جزییات است. چرا قهرمان را اول به بازار نبرده‌اید؟ قهرمان را جای بدی گیرانداخته‌اید. قهوه‌خانه! قهوه‌خانه محل گفت‌وگو است. وقتی اکت در کار نباشد گفت‌وگو خسته‌کننده می‌شود و بی‌جهت داستان پر از کلمه می‌شود. قهرمان دیگر نمی‌تواند چیزی را به ما نشان بدهد و مجبور است توضیح بدهد. یادتان باشد داستان قرار است خیالِ نویسنده را به ما نشان بدهد. اگر قهرمان را اول به بازار می‌رساندید آن وقت گفت‌وگوهای قهوه‌خانه درباب گرانی و دسته دوم و نو بودن، همه نشان‌دادنی می‌شد.

11-در ادامه داستان با رویدادی دیگر روبه رو می‌شویم. که اگر موجزتر بگویید قطعا داستان شما موتور قوی‌تری پیدا می‌کند. موجزتر و البته درست. ببینید جملاتی مثل «به عباس گفت کارتش را روی میز بگذارد تا عکسی از آن بگیرد.» گزارشی است. ما روایت می‌کنیم راوی هستیم نه گزارشگر. این نوع جملات داستان را به یک طرحِ داستان تبدیل می‌کند. یعنی یک گام قبل از نوشتن داستان.

12-مشکل دیگر شخصیت‌های اضافی داستان است. داستان شما سه‌شخصیتِ کاربردی دارد. اولی کارگری که برای خرید لباس دنبال پول است. دومی نزول‌خوار است. سومی صاحب قهوه‌خانه. باقی افراد بی‌اسم هم که باشند کافیست. «ناصر هم که آنجا نشسته بود گفت: ناجنس چقدم گرونه، دیروز قیمت گرفتم میگفت پونصد تومن کاپشن.
صادق: بیا باز بگین‌ پونصد تومن پول باش نمیشه کاپشن خرید.
عباس: پوتین هم اشغالاش سیصد تومن.
فرهادی: چرا دست دومش گیر نمیاری؟ به همونایی که جنس بساط خودت جور میکنن بگو برات پیدا کنن.
- چن‌تایی پیدا کردم جور نبودن یا زیادی کهنه بودن یا اندازه نبودن. خودمم نمیخوام لباس کهنه بپوشه.
ناصر پکی به سیگارش زد و گفت معلومم نیست چرا گرون.حرف میزنی میگن دلار دلار دست به جنس میزنی مشخصه کار تهران.
عباس سری تکان داد و از ناصر سیگاری خواست.
فرهادی زیر سیگار عباس را روشن کرد و سلیمان هم چای را آورد.»

لازم نیست همه آدم‌های موجود در قهوه‌خانه را با نام وارد داستان کنید. زیرا به محض نام گرفتن آدم‌ها مخاطب منتظر است تا این نام یک کاری در داستان انجام بدهد نه اینکه فقط حرف بزند و از قیمت‌ها بگوید.

13-مشکل دیگر داستان پایان‌بندی بسیار رها شده و فقدان ضربه و کشدار بودن داستان بی‌حس ترحم است. «درب باز شد و همه سرشان را به سمت درب چرخاندند، مردی به داخل آمد و سوز سردی از بیرون»

آنچه نوشته‌اید در نهایت می‌تواند در چند پاراگراف و به‌عنوان تکه‌ای از میانه‌ی داستان باشد نه تمام داستان. امیدوارم در بازنویسی برای کوتاهی داستان، عدم‌ضربه در پایان‌بندی رها شده‌ی داستان‌تان فکری کنید، موفق باشید و آرزوی رشد شما را دارم
ارادت و مهر.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت