لزوم تعبیه ابزارهای رواییِ مرتبط‌کننده، مابین مرز اندیشیدن و نوشتن




عنوان داستان : حذف
نویسنده داستان : سعید رافعی پور

بعد از چند سال برای حذفش اقدام می‌کرد. سرش را رویم خم کرد. همان طور که به نامش خیره شده بود، بینی‌اش شروع به سوزشی تند و غریب کرد. همان حسی بود که بچگی‌ها بعد از خوردن نوشابه گازدار بهش دست می داد. عادتی بود، که سالها دیگر به سراغش نیامده بود. خود را خیلی شماتت می کرد، چرا هنوز نمی توانست جلوی احساساتش را بگیرد؟ چرا هنوز گاهی فکر او و تصویر او ذهنش را مخدوش می کرد؟ دوباره مرا روی زانوهایش گذاشت. سعی کرد به افکارش تمرکز بدهد. با همین حال انگشتان ظریف و کشیده‌اش را دورم حلقه کرد. همانطور که عادت داشت روزنامه ای را لوله کند. به هم پیچیدم. آن همه توجه کو؟ سالهایی که به قول نوشته شده در صفحه اولم عمل می‌کرد. با وسواس تمام تمیز و مرتب مواظبم بود.  هیچ‌گاه نمی‌گذاشت آب توی دلم تکان بخورد... بعدها آرزو می‌کرد روزی با نوشتن نامش، (نام او) در من سرنوشتش را عوض می‌کند. خوشبخت‌ترین ها در دنیا خواهد شد. حالا خوب می‌دانم آن قول علتش نبوده است. امروز چقدر شبیه آن روز بود، فقط تفاوتش این بود که نه او در کنارش بود و برخلاف آن روز نه تنها سعی می کرد نام او را از من حذف کند. بلکه می‌خواست آن چند سال از زندگیش را به فراموشی بسپرد. ولی با این پاک کردن اصل موضوع هیچ‌گاه نه از صفحه ذهنش زدوده  می شد؛ نه فراموشش می‌کرد. آن روز چقدر خوشحال بود. او هم، بعد از روزها و ماه‌های کشدار بالاخره کنار هم نشسته بودند. او هم جفت دوقلوی مرا که لباسی سبز به آن پوشانده بود را به دست پیرمرد داد.
پیرمرد بازمان کرد. ما را روی هم گذاشت.گفت: «مبارکتان باشد.»
فکر و ذکرش پیش او بود. و لبخندی لب‌هایش را از هم باز کرده بود. دقایقی گذشت دست‌های مادر شوهر مرده‌اش را روی شانه‌اش حس کرد. سرش را چرخاند و دید که با اشاره می‌گوید : «بگو بله!» انگار عجله داشت او را به کاری وادار کند. رویش را برگرداند و نگاه همه را روی خود خیره دید. به لب‌های قرمز شده و لبخندهای کجکی‌شان نگاه کرد تنها مادرش بود گوشه‌ای نشسته و نگران او را می‌پایید. دانه‌های تسبیح خیلی آرام زیر انگشتانش سُر می‌خوردند و لب‌هایش تکان. مادر هزار بار گفته بود : « از خر شیطون بیا پایین. »
بیرون باد شدت گرفته بود. همه چیز قاطی شده بود برگ‌های درختان و باران به شدت به پنجره می‌خوردند. انگار در دلش چیزی می‌شستند. دست روی برآمدگی شکمش کشید. غمش دوچندان شد، به مادرش فکر کرد. درک این‌که واقعیت و آرزو تفاوت داشتند؛ تفاوتی که با تنهایی مزه اش را چشیده بود. قطره‌ای اشک راه خود را باز کرده بود و با سیاهی سرمه چشمانش درهم می‌شد و تاریکی را دو چندان کرده بود. سنگینی نگاه نگران او را روی خود دید. بازم کرد قطره‌ اشک سیاه کنار اسمش افتاد. مانند جوهری پخش شد. و در دلم نفوذ کرد و اسم او را در خود حل کرد. انگار سنگی را روی آب راکد پرتاب کرده باشند و سادگی ، شفافیت و زلالی آب را از بین برده باشند. پیرمرد گفت: «خوب خانم نوبت شماست! فرمایش.»
«آمده‌ام اسمش را حذف کنم.»
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای سعید رافعی‌پور
یکی از مشکلات رایجی که به طور معمول، در آثار تألیفیِ برخی از دوستان نویسندۀ خلاق، خوش‌ذوق و دغدغه‌مند دیده می‌شود، این است که هنوز مابینِ نحوۀ اندیشیدنِ شخص مؤلف در مورد نحوه شکل‌گیری و «رفع ابهام روایی» [در مورد داستانی است که قصد تألیفش را دارند] و داستانی که می‌نویسند، هنوز پل روایی و مفهومی چندان مؤثر و منطبقی ایجاد نشده است؛ یعنی دوستان مؤلف گرامی، به دلیل احاطه‌ای که به زوایای قابل گسترش احتمالیِ سوژه مورد نظرشان دارند، تمامی سرنخ‌های روایی و ضروری مورد نیاز برای مفهوم‌تر شدن متن را درون ذهن‌شان به یکدیگر وصل می‌کنند و طبعاً هیچ‌گونه ابهام مفهومیِ مشهودی را در سیر اندیشیدن‌شان احساس نمی‌کنند، اما از سویی دیگر، درون متن تألیف شده‌شان، یا برخی از این سرنخ‌های مهم روایی، هنوز درون ساختار روایت به طرز چندان مؤثری تعبیه نشده‌اند و یا در صورت تعبیه شدن احتمالی هم، هنوز درون «جعبه تقسیم» چندان روایت‌پردازانه و کُدپردازانه‌ای قرار نگرفته‌اند و در نتیجه رشته‌های ضروری روایت، هنوز به طرز منسجم و قابل مکاشفه‌ای، به یکدیگر وصل نشده‌اند.
طبعاً در چنین وضعیتی، مخاطب مکاشفه‌گر که مشتاق خوانش و سهیم شدن در شناسایی ضرورت‌های‌ تأمل‌برانگیزِ روایی متن است، ناخواسته دچار «گنگ»ی و یا حداقل مواجهه با نامفهومی نسبی متن می‌شود و در نتیجه یا اصلاً به درک چندان واضحی از مفاهیم روایی و ضرروی متن نمی‌رسد و یا از صرفاً طریق «سپیدخوانی» حداکثری و طبعاً مطابق پیش‌فرض‌های شخصی و تحلیل‌هایی احتمالی [و غیرمرتبط با نحوه شکل‌گیری روایت]، به نتیجه‌گیری‌هایی می‌رسد که احتمالاً با «نیت روایی» مؤلف اثر، چندان مطابقت مؤثری ندارند، وضعیتی که طبعاً مورد قبول دوستان داستان‌نویسِ دغدغه‌مند و خلاق گرامی نیست و برای رفع این ابهام رواییِ ناخواسته در متن، مؤثرتر است که با بهره‌گیری از راهکارهای مؤثرتر و مدیریت‌شده‌تری به رفع این آسیب روایی موجود در آثار ارزشمندشان بپردارند.
درواقع منظور از ارائه این توضیح مختصر، پرداختن به وجود چنین مسئله‌ای در نحوه شکل‌گیری آثار ارزشمند شما دوست نویسنده گرامی است [هم مطابق با شیوه تألیفیِ داستان قبلی «شانس» و هم به ویژه در مورد نحوه تألیف این اثر ارسالی] که علی‌رغم دغدغه‌‌های سوژه‌یابانه و همچنین حضور برخی از ظرفیت‌های البته هنوز بالقوۀ روایی و قابل گسترش، هنوز مابین نحوه اندیشیدن‌تان در مورد خطوط رواییِ متصل‌کننده و اتفاق‌های روایت‌پردازانه‌ای که درون داستانِ تألیف شده‌تان رخ می‌دهند، آن میزان از ارتباط‌های پیوند‌دهنده و پیشبرنده‌ ضروری که طبعاً موجب مفهومی‌تر و مکاشفه‌پذیرتر شدنِ بخش‌های رمزگونه روایت می‌شوند، هنوز به طرز چندان مؤثر و مدیریت شده‌ای دیده نمی‌شوند؛ البته لازم به ذکر است که بدون شک وجود چنین مشکلاتی در روند داستان‌پردازیِ دوستان نویسندۀ خوش‌ذوق و خلاقی که مشغول سپری کردن دوران نسبتاً سخت و البته صبورانه «آزمون و خطا» هستند، کاملاً طبیعی است و اصلاً جای نگرانی ندارد، چون که به مرور و با سهیم شدن در تجربه‌های نوشتاری نویسندگان موفق و صاحب‌نام [از طریق خوانش دقیق و مکرر آثار این مؤلفان خوش‌اندیشه و مجرب]، ممارست نوشتاری پیگیرانه و احاطه روزافزون بر روی قواعد ضروری داستان‌نویسی، امکان روایت‌پردازی مفهومی‌تر و کُدپردازانۀ مکاشفه‌گرانه‌تری برای این عزیزان میسر خواهد شد.
همچنین پیشنهاد می‌کنم تا برای رفع چنین مشکلی در روند شکل‌گیری آثارتان، پس از مواجهه با سوژه‌ای که از قابلیت تعمیم‌پذیرانۀ تأمل‌برانگیزی برخوردار است، ضمن شناسایی ظرفیت‌های رواییِ هنوز بالقوۀ موجود [اعم از شناساییِ وقایع گزینشی و ضروری، کاراکترگزینی‌هایی مرتبط، مهم و قابل شخصیت‌پردازی، انتخاب منطبق‌ترین و مؤثرترین «زاوید دید» ممکن، انتخاب قالب داستانیِ متناسب، تعیین حدود و صغور تعمیم‌پذیرانۀ سوژه انتخابی و...]، به برنامه‌ریزی روایی دقیق‌تر و اجرایی‌پذیرتری بپردازید؛ البته لازم به ذکر است که به طور معمول، دوستان خوش‌ذهن و خلاقی، مانند شما نویسنده فرهیخته و گرامی که طبعاً از دغدغه‌مندی‌های سوژه‌یابانه، خلاقیت‌های بالقوه روایت‌پردازانه، شیوه ایجاد ارتباط مفهومی مابین وقایع اصلی و نحوه عملکرد منطقی و شخصیت‌پردازانۀ کاراکترهای تعیین‌کننده و... بهره‌مند هستند، احتمالاً به دلیل حجم زیاد پردازش مصالح روایی در ذهن، ممکن است که بخش‌هایی از موارد تحلیل و تنظیم شدۀ متصل‌کنندۀ خطط اصلی روایت در ذهن مؤلف، در هنگام تألیف داستان، ناخواسته از ذهن مؤلف اثر زدوده شوند و در نتیجه متن، دچار نامفهومی نسبی روایی شود؛ بنابراین شاید که مؤثرتر باشد تا دوستان نویسنده خلاق گرامی، هم‌زمان با اندیشیدن در مورد نحوه شکل‌گیری آثار ارزشمندشان، به نوبت از وقایع گزینشی، کاراکترهای اصلی، نحوه عملکردهای ضروری، شیوه اتصال منطقی و پیشبرد مترتب شده روایت و...، نکته‌برداری کنند و این موارد مهم را به صورت فهرست‌وار [البته مؤثرتر است که در مقابل هر یک از این موارد، در حد چند سطر توضیحاتی برای یادآوری به خود نویسنده، نوشته شوند] در یک دفترچه ثبت کنند تا هم در هنگام تألیف داستان و هم پس از به پایان رسیدن نسخۀ اولیه اثر، با مراجعت دوباره به این دفترچه یادآوری‌کننده، با به خاطر آوردن نقاط مهم اتصال و پیشبردی مورد نظرشان، روایتی منسجم‌تر، مفهومی‌تر، مکاشفه‌گرانه‌تر، کدپردازی‌شده‌تر و تأثیرگذارتر را بازنویسی و ارائه کنند.
در مورد نحوه نام‌گذاری این اثر ارسالی «حذف» هم، لازم به ذکر است که هم به دلیل این که داستان هنوز به ترمیم و تقویتِ روند کُدپردازی روایی دقیق‌تری نیاز دارد، هم به واسطۀ عدم تعیین کاملاً دقیقِ شیوه روایت‌پردازی [این که داستانی واقعه‌گرایانه و یا روایتی فراواقع‌گرایانه مد نظر مؤلف محترم اثر است]، همچنین عدم حضور برخی از وقایع متصل‌کننده و نیاز به تعبیه برخی از مصالح روایی ضروری و البته شیوه کاراکترگزینیِ هنوز نه چندان مؤثر در داستان، گرچه اسم انتخابی اثر به اشکال مختلف، «سه» بار درون متن به‌کارگرفته شده است: « بعد از چند سال برای حذفش اقدام می‌کرد...، نه تنها سعی می‌کرد نام او را از من حذف کند...، آمده‌ام اسمش را حذف کنم»، اما نه تنها هنوز از کارکرد چندان «شاه‌کلیدگونه» و متصل‌کننده‌ای در متن برخوردار نشده است، بلکه تا حدی هم در ایجاد نامفهومی نسبی متن، تأثیرگذار بوده است؛ طبعاً شما نویسنده خلاق و خوش‌اندیشه، پس از ترمیم و تقویت روند اطلاع‌رسانی روایت، بدون شک می‌توانید که اسم منطبق‌تر و جذب‌کننده‌تری را برای اثر ارزشمندتان انتخاب و تنظیم کنید.
از سویی دیگر، در مورد حضور راوی «اول‌شخص» داستان هم: «...، هیچ‌گاه نمی‌گذاشت آب توی دلم تکان بخورد...»، لازم به ذکر است که علی‌رغم سعی مؤلف محترم اثر: «...، بعدها آرزو می‌کرد روزی با نوشتن نامش، (نام او) در من سرنوشتش را عوض می‌کند...»، هنوز هم مخاطب در شناسایی هویت روایی و ضروری این کاراکتر دچار مشکل است و چاره‌ای به جز روی آوردن به سپیدخوانی حداکثری ندارد؛ البته به نظر می‌رسد که چنانچه ضمن چشم‌پوشی از حضور این کاراکتر در متن و طبعاً با تغییر رویکردِ مفهومی و ساختاری روایت، توجه خلاقانه و داستان‌پردازانۀ مؤلف گرامی، به طرز برنامه‌ریزی شده‌تری بر روی گسترش مدیریت شده‌ترِ ظرفیت‌های فراواقع‌گرایانه متن متمرکز شود: «...، دقایقی گذشت دست‌های مادرشوهر مرده‌اش را روی شانه‌اش حس کرد. سرش را چرخاند و دید که با اشاره می‌گوید...»، احتمالاً مخاطب با یک داستان «رئالیسم جادویی» مسحورکننده و تأویل‌پذیرانه مواجه خواهد شد؛ البته بدون شک، چنین تمرکزی بر روی اولویت‌های فراواقع‌نویسی داستان، به تدقیق مجدد در ظرفیت‌های روایی منطبق با همین بخش درخشان از متن و همچنین تألیفی گام‌به‌گام، رمزآلود، کُدپردازانه، متصل‌کننده و تأویل‌گرایانه نیاز دارد و به همین جهت هم، پیشنهاد می‌کنم که مؤلف خلاق اثر، حتی در صورت مطالعه پیگیرانه موفق‌ترین آثار رئالیسم جادویی، به خوانش مجدد و مکرر این داستان‌های جذاب و تأویل‌گرایانه مبادرت کند تا علاوه بر بهره‌مندی از لذت مضاعف خوانش مجدد، در شیوه‌های ارزشمندِ روایت‌پردازی مسحورکننده و خلاقانه نویسندگان خوش اندیشه این آثار فراواقع‌گرایانه، به راحتی سهیم شود.
همچنین لازم به ذکر است، علی‌رغم برخی از بخش‌های رواییِ هنوز متصل نشده در متن، بایستی پذیرفت که در بخش‌هایی از متن، توصیف‌های دقیق و جزءپردازانه‌ای دیده می‌شوند که طبعاً در قابل تصور شدنِ وقایعِ مرتبط، کارکرد ارزشمندی دارند: «...، انگشتان ظریف و کشیده‌اش...، لب‌های قرمز شده و لبخندهای کجکی‌شان...، دانه‌های تسبیح خیلی آرام زیر انگشتانش سُر می‌خوردند...، بیرون باد شدت گرفته بود...، برگ‌های درختان و باران به شدت به پنجره می‌خوردند...، دست روی برآمدگی شکمش کشید...، با سیاهی سرمه چشمانش درهم می‌شد...»؛ آفرین بر شما، لطفاً در صورت صلاحدید و در هنگام تمرکز احتمالی بر روی اولویت‌های احتمالیِ شکل‌گیری یک اثر رئالیسیم جادوییِ منسجم و تأویل‌پذیر، تمامی متن را با چنین دقت‌ نظر ارزشمندی ترمیم و تقویت کنید.
دوست نویسنده گرامی، امیدوارم که مطالب تقدیم شده، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته باشند، طبعاً مطابق با ظرفیت‌های بالقوه روایی موجود در این اثر ارسالی، به خوبی مشخص است که شما ذهنی روایتگر و جزء‌پردازی دارید و از استعداد فراواقع‌نویسیِ بالقوۀ ارزشمندی برخوردار هستید؛ بنابراین هم به جهت بالفعل شدن این توانایی ارزشمند، پیشنهاد کنم که در صورت تمایل، هم‌زمان با تألیف سایر آثارتان که مبتنی بر سوژه‌هایی انتخابی نوشته می‌شوند، برای مدت زمانی با حضور در روند نسبتاً سخت و صبورانه کارگاه خلاقه داستان‌نویسی، [مانند عده‌ای از دوستان نویسنده صبور، بزرگوار و فرهیخته‌ای که در این شیوه کارگاهی-تمرینی، افتخار همراهی با آن‌ها را دارم]، سوژه مشترکی را برای نوشتن انتخاب کنید [در شبی طوفانی، دو کاراکتر اصلی بر روی یک پل روبروی هم قرار می‌گیرند و بدون این که حتی یک دیالوگ داشته باشند و یا از روی پل خارج بشوند، روایت را به طرز باورپذیری شکل می‌دهند؛ لطفاً داستان با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده بنویسید] و با کشف ظرفیت‌های درونی سوژه، روایت فراواقع و تأویل‌گرایانۀ مسحورکننده‌ای را تألیف کنید، مشتاقانه منتظر خوانش داستان‌ جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت