استفاده از ابزار صحنه به جای توصیف.




عنوان داستان : توصیف
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی

دراز کشیده بود و آرنج دست چپش را روی بالشت زیتونی رنگِ کنج خانه گذاشته بود و با موبایل هوشمند خود که در دست راستش بود حرف می‌زد و هر بار که سری تکان می‌داد_گویی که آن طرف پشت خط، تایید او را می‌بیند_ دانه‌های ریز انگور های سیاه و انگور های سبز رنگ و درشت که هسته‌هایش از زیر پوست سبز رنگش به راحتی دیده می‌شد از جا میوه‌ای مسیِ پایه بلندِ کنارش بر می‌داشت و در دهان می‌گذاشت و آرام آرام می‌بلعید.
لب های باریکش از پک زدن های زیاد به سیگار های وینستون، هم رنگ همان انگور های ریزِ کنار دستش شده بود.
کمی تو رفتگی برای لپ های شش تیغه‌اش در مقابل آن همه خاکسترِ سیگار که روزانه به خوردِ باغچه‌ی کوچک خانه‌اش می‌داد کاملا عادی بود.
پوست سفیدش از بس باد کولر خورده بود و جز نور چراغ و مهتابیِ سقف خانه‌اش _ و نه تابشِ خورشید‌‌‌‌‌‌‌‌‌_ به خود دیده بود؛ هر روز از روز قبل سفید تر می‌شد.
اما سفیدی چهره‌اش همیشگی نبود و وقتی آن ابرو های قهوه‌ای و بلندش در هم تنیده می‌شد و صدای بمش در خانه می‌پیچید؛ از عصبانیت به گوجه فرنگیِ گرما دیده‌ای می‌مانست که سر مزرعه چیده نشده باشد و حرارت خورشید آن را به حالت رسیده رسانده باشد.
موهای بلند و پرپشتش را انگار که از قیر داغ درآورده باشند! همیشه صاف بود و سیاه.
سیاهِ سیاه.
دقیقا برعکس مژه‌هایش!
مژه‌هایی حالت دار و بور که آن چشمان آبی را قاب گرفته بود.
با اینکه تقریبا بیشتر اوقات سیگار به لب داشت اما همیشه تنش پر بود از بوی سرد و تلخ انواع عطرهای گران قیمت.

نقد این داستان از : خسرو باباخانی
خاتم راضیه دوستعلی سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثرتان با عنوان «توصیف» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت.
در کارنامه‌ات قیدشده تنها شانزده‌سال داری و نزدیک یک‌‌سال است داستان می‌نویسی.‌ این اتفاق بسیار مبارکی است. می‌دانی دخترم، شما حدودا پنجاه‌سال از من جوان‌تر هستی یعنی نیم‌قرن.‌ این یعنی معجزه! ببین چقدر‌ فرصت داری زندگی کنی، تجربه کنی، بخوانی، بنویسی، نوشته‌هایت را به محک نقد بگذاری بیاموزی، و نویسنده موفق و‌ معروفی شوی. من وقتی به سن و سال و امکانات شما نگاه می‌کنم، غبطه می‌خورم.‌ من اگر از پانزده_شانزده‌سالگی شروع به نوشتن داستان می‌کردم و مهم‌تر از آن با مرکزی به نام پایگاه نقد آشنا بودم که نوشته‌های‌ام را کاملا دلسوزانه و حرفه‌ای نقد و بررسی کنند. تا الآن نویسنده بسیار معروفی شده بودم و جایزه نوبل ادبیات را برده بودم! آرزو می‌کنم، دعا می‌کنم. قدر این موقعیت استثنایی را بدانی. پایگاه نقد برای دوستان نویسنده بخصوص دوستان نوقلم شبیه معجزه است. نعمت است. تا می‌توانی از این نعمت استفاده‌ کن. دخترم من اولین‌بار که این شانس را پیدا کردم داستانم را به محک نقد بگذارم، سال هزار و سیصد و شصت و پنج بود. یعنی در سن حدود بیست‌وهفت‌سالگی. در مجله کیهان بچه‌ها.‌ مشکل اصلی می‌دانی کجا بود؟ عزیزانی که قرار بود داستان من را بشنوند و مثلاً نقد کنند، هم‌تجربه خود من بودند. آگاهی‌شان نسبت به نقد به اندازه من بود.‌ پس کمک چندانی نمی‌توانستند بکنند. همین‌طوری به‌صورت حسی نظری می‌دادند. بزرگترین برکت آن جلسات ایجاد رقابت و انگیزه برای نوشتن بود. حالا ببین چقدر خدا دوستت داشته در این سن با پایگاه آشنا شدی.
در توضیح اثرت قید کردی این متن داستان نیست. «توصیف» است. آیا واقعا توصیف است؟ در ادامه با هم می‌خوانیم.
ابزارهای نویسندگی دو دسته هستند: الف_ ابزارهایی برای نشان دادن مثل: توصیف, صحنه و گفتگو. ابزارهایی برای گفتن مثل: تلخیص و روایت (یا نریشن)
توصیف؛ وقتی که نویسنده می‌خواهد بگوید در جهان داستان چه چیزهایی هست، از ابزاری استفاده می‌کند به نام توصیف. توصیف عبارت است از: «ارائه چشم‌انداز ساکن از جهان داستان یا جهان متن» مثل:
‏_«آن زن روی صندلی نشسته است» توصیف‌ها دو دسته عمده دارد: یک_ نمای بسته یا اصطلاحا کلوزآپ. دو_«نمای باز یا لانگ‌شات.
‏_آن زن روی صندلی نشسته است. این می‌شود نمای بسته توصیف نمای بسته.
_آن زن در پارک روی صندلی نشسته است. می‌شود نمای باز یا لانگ‌شات ‌
در هر توصیف نشانه‌های آشکار وجود دارد، اطلاعات عیان وجود دارد، اما علاوه‌بر اطلاعات آشکار همان توصیف‌ها حسی را در خواننده ایجاد می‌کنند، مثل: حس تنهایی، بی‌کسی، اندوه، شادی، رضایت و غیره. انتقال این احساسات توسط اطلاعات پنهان صورت می‌گیرد. پس توصیف‌ها دو نوع اطلاعات می‌دهند یک آشکار، دو پنهان. هر توصیفی که بتواند اطلاعات بیشتر و پنهان‌تری ارائه کند، قوی‌تر است.
‏وظایف توصیف: ۱ _اشیا را روشن می‌کند. به‌عبارتی می‌خواهد بگوید چه اشیایی در متن یا در جهان داستان وجود دارد. ۲_ شخصیت‌ها را وارد می‌کند. ۳_ زمان را مشخص می‌کند. ۴_ مکان را معرفی می‌کند.
‏مثال: زن نشسته بود.‌ توصیف آدم.
زن روی صندلی چرمی نشسته بود.‌ توصیف آدم و شی.
زن روی صندلی چرمی توی سینما نشسته بود. توصیف آدم. مکان و شی.
‏زن شب‌هنگام روی صندلی چرمی در سینما نشسته بود. توصیف آدم مکان شی و زمان. می‌بینید با یک‌جمله هرچهار وظیفه اصلی توصیف انجام شد. خیلی ساده و راحت. شما قریب به ششصدکلمه نوشتید، آخرش هم نه مکان به یقین معلوم است، نه زمان. فقط جوانی می‌بینیم افسرده‌حال که مرتب سیگار می‌کشد. اگر این است در یک‌جمله هم قابل ارائه بود. مضافاً به این که شما از ابزار صحنه استفاده کردید نه توصیف. دخترم شما بخش زیادی را به شرح چهره شخصیت اثرتان اختصاص دادید، اما عجیب است من هرچه کردم، نتوانستم چنین شخصی را در ذهن مجسم کنم. این دو دلیل عمده دارد. اول اینکه خودت هم چنین آدمی را از نزدیک و بی‌واسطه ندیدی و تجربه نکردید. دوم اینکه از پس توصیف دقیق و جزئی‌نگرانه شخصیث برنمی‌آمده‌ای. به این نمونه توجه کنید لطفاً:
‏در تاریکی شب پیرمرد نابینا روی صندلی چوبی ایستگاه اتوبوس نشسته است.‌ اطلاعات آشکار «یک _شب دو _ پیرمرد نابینا سه_ صندلی چوبی قهوه‌ای چهار _ ایستگاه اتوبوس. این‌ها نشانه‌های آشکار هستند. درست است؟ اما همین توصیف حس تنهایی بی‌کسی و محزونی پیرمرد را هم نشان می‌دهد، بی‌آنکه ما اشاره مستقیم کرده باشیم‌. به این می‌گویند اطلاعات پنهان. هرچه اطلاعاتی پنهان بیشتر، توصیف بهتر.
‏دوست عزیز هنرمندم آنچه شما نوشته‌اید صحنه است، توصیف نیست. البته در جاهایی که چشم‌انداز ساکن ارائه کردید، توصیف هم دارید. «صحنه یعنی ارائه چشم‌انداز متحرک از جهان داستان یا جهان متن.»
مشکل دیگر من یا شما نثر و زبان‌تان است. به این دو مورد دقت کنید لطفاً.
«دراز کشیده بود و آرنج دست چپش را روی بالشت زیتونی‌رنگِ کنج خانه گذاشته بود و با موبایل هوشمند خود که در دست راستش بود حرف می‌زد و هربار که سری تکان می‌داد گویی که آن‌طرف پشت خط، تایید او را می‌بیند_ دانه‌های ریز انگورهای سیاه و انگورهای سبزرنگ و درشت که هسته‌هایش از زیر پوست سبز رنگش به‌راحتی دیده می‌شد از جا میوه‌ای مسیِ پایه‌بلندِ کنارش برمی‌داشت و در دهان می‌گذاشت و آرام آرام می‌بلعید.»
این بند بلند بالا بردن نقطه یک جمله است.‌ چه می‌خواستید بگویید؟ می‌خواستید بگویید، مرد در حالت درازکشیده در حال انگور خوردن هم زمان با موبایل هم صحبت می‌کند. همین. به‌همین‌سادگی.
اما نمونه دوم
«با اینکه تقریبا بیشتر اوقات سیگار به لب داشت اما همیشه تنش پر بود از بوی سرد و تلخ انواع عطرهای گران قیمت.»
هم طولانی آست و هم گنگ. دخترم سعی کن برای نوشتن از زبان معیار استفاده کنید. چگونه؟ عرض می‌کنم.
مهمترین ایراد کار ما نثر و زبان آست. می‌دانید که اولین مواجهه خواننده با هر متن زبان و نثر آن متن است، اگر زبان، نثر جذاب نباشد، خواندنش راحت نباشد، مفهوم را منتقل نکند. خواننده به مطالعه ادامه نخواهد داد. ما نثر و زبانی داریم به نام زبان تکیه‌گاه یا معیار یا صفر. ما به همه نویسندگان پیشنهاد موکد می‌کنیم تا از این زبان استفاده کنند، اما ویژگی‌های این زبان چیست؟ در ادامه عرض خواهم کرد. برای همه ما نوشتن بسیار سخت‌تر از حرف زدن است، مثلا اگر من امروز به تماشای موزه رفته باشم، وقتی به خانه برگردم اگر از من بخواهید درباره رفتن به موزه و بازدید تعریف کنم. خیلی راحت شروع به صحبت می‌کنم و جزء به جزء بازدیدم را تعریف می‌کنم. اما اگر از من بخواهید آنچه را که دیده‌ام بنویسم ماتم می‌گیرم. چرا؟ چون نوشتن برای من بسیار سخت‌تر از حرف زدن است؛ نه برای من تقریباً برای همه ما! علت می‌دانید چیست؟ علت این است که نوشتن را باید در دوران مدرسه به ما آموزش می‌دادند که متاسفانه ندادند. ما در دوران تحصیل سه کتاب عمده درسی ادبیاتی داشتیم. کتاب فارسی، کتاب فارسی بیشتر در مورد شعر و شعرا و تاریخ تولد و وفات و محل دفن و غیره بود. یک جای کتاب فارسی ندیدیم بنشینند یک غزل را یک مثنوی را یک رباعی را قطعه قطعه کنند به اجزاء ساده و به ما آموزش بدهند که این‌گونه شعر را باید سرود. داستان در کتاب‌های فارسی ما بسیار غریب بود و اگر هم داستانی می‌آمد، یک داستان نمونه می‌آمد بی‌آنکه توضیح داده شود، زبانش چیست، نثرش چیست. عدم تعادل‌اش کجاست؟ شخصیت اصلی کدام است. چه ویژگی‌هایی دارد، پایان‌بندی چگونه است، توصیف چیست، صحنه چیست، دیالوگ‌هایش کدام است و غیره. توضیح داده نشده بود. آموزش نداده بودند. کتاب دیگری داشتیم به نام دستور زبان فارسی این هم کلی اصطلاحات فنی داشت که ما فقط حفظ می‌کردیم برای دادن امتحان و گرفتن نمره قبولی و وقتی که کارمان با کتاب دستور زبان فارسی تمام می‌شد، آن را کناری می‌گذاشتیم و محتوایش را فراموش می‌کردیم درس بعدی انشا بود. درس جذابی بود، اما متاسفانه آموزشی برای نوشتن انشا، برای ارتقاء نثر و زبان برای توصیف برای صحنه‌پردازی آموزش داده نمی‌شد. چرا؟ چون معلم‌های عزیزمان هم خودشان دوره ندیده بودند. زنگ انشا تبدیل شده بود به زنگ تفریح هر درسی را می‌خواستند جبرانی بگذارند از زنگ انشا می‌زدند و کلاس جبرانی را می‌گذاشتند! اینطوری شد که ما یاد نگرفتیم چگونه بنویسیم. اگر یاد می‌گرفتیم نوشتن به اندازه حرف زدن برای ما راحت بود. دانشمندی بنام فردینان دوسوسور روی این موضوع تحقیق کرد که چرا برای عموم مردم نوشتن سخت‌تر از حرف زدن است؟! ایشان سال‌های زیادی را روی زبان کار کرد. ابتدا تعریف بسیار ساده زبان. به مجموعه علایمی که مفهوم را منتقل می‌کنند‌ زبان گفته می‌شود. می‌دانم برای زبان ده ها تعریف وجود دار، اما عجالتا همین تعریف کار ما را راه می‌اندازد.
ایشان پرسید چرا برای عموم مردم نوشتن سخت‌تر از حرف زدن است؟! وی سال‌های زیادی را روی زبان کار کرد. گفت ما دو نوع زبان داریم: زبان گفتاری، زبان نوشتاری. بزرگترین کشف این دانشمند زبان‌شناس نابغه کشف ویژگی‌های هر یک از این دو زبان بود ‌
ویژگی‌های زبان گفتاری: ۱ _جملات کوتاه هستند ۲_ کلمات ساده هستند ۳_ارکان جمله رعایت نمی‌شود ۴ _حشو و زوائد دارد ۵ _کلمات شکسته می‌شود.
اما ویژگی‌های زبان نوشتاری ۱ _جملات بلند هستند ۲ _حشو و زوائد ندارد ۳ _کلمات ساده نیستند ۴ _کلمات شکسته نمی‌شود ۵_ ارکان جمله رعایت می‌شود.
سوال مهم اینجاست برای نوشتن از کدام یک از این دو زبان استفاده کنیم؟ بیشتر انسان‌ها می‌گویند از زبان نوشتاری. و این دقیقاً همان اشتباهی است که مسئولین آموزش و پرورش ما مرتکب شدند! آقای دوسوسور گفت برای نوشتن باید ترکیبی از این دو زبان استفاده کنیم:
۱_ جملات کوتاه باشد ۲_ از کلمات ساده استفاده کنیم ۳_کلمات را نشکنیم ۴ _ ملزم به رعایت ارکان جمله نباشیم ۵__حشو و زوائد نداشته باشیم.
همین کشف به ظاهر ساده انقلابی در جهان نگارش به وجود آورد و باعث تاسیس دهها دانشگاه نویسندگی خلاق شد که بر سر در آن‌ها نوشته شده بود ما دست شما را را به دهان‌تان نزدیک می‌کنیم، یعنی نوشتن را چنان برای شما آسان می‌کنیم انگار می‌خواهید حرف بزنید
منتظر آثار بعدی‌ات هستیم. موفق باشی یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت