«دیده شدن داستان» مهم‌ترین وظیفه‌ی یک نویسنده است




عنوان داستان : زندگی
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی

آن شب سیاهی و تاریکی جاده بیشتر توی ذوق می‌زد. برق رفته بود و حتی صدای شر شر باران که همیشه باعث آرامشم بود؛ حال زیادی قلبم را به تپش می انداخت. مخصوصا با آن رعد و برق هایی که انگار می‌خواستند از دل آسمان راهی برای رسیدن به زمین باز کنند که هی داد و فریاد می‌زدند.
ابر های سیاه، جایی برای دیدن ماه و ستاره ‌ای در آسمان باقی نگذاشته بودند و تنها با صاعقه‌‌هایی که چند ثانیه یک بار، در دل آسمان پدیدار و فضای تاریک را کمی نور می‌بخشید؛ می‌توانستم قطره‌های درشت باران که بر زمین فرود می‌آمدند ببینم.
با آن کت پشمی کمتر می‌توانستم سوز و سرمای هوا را حس کنم. بیشتر در خود جمع شدم و با دیدن اتاقکی که نور آن فضای اطرافش را نیز روشن می‌کرد؛ سعی کردم قدم هایم را سریع تر بردارم.
بوی فانوس نفتی و فضای کوچک و نم زده‌‌ی اتاق، برای من آرامشی عمیق داشت. قطره‌های درشت بارانی که به سقف آجری برخورد می‌کرد هم نتوانسته بود صدای پارس سگ را کمتر کند. رو به روی پیرمرد، روی صندلیِ کنارِ بخاری نفتی‌اش نشسته‌ام. و او از زندگی اش می گوید. اینکه تنها زندگی می‌کند و با جمع آوری گیاهان دارویی و فروش آن روزگار می‌گذراند. اینکه همسرش را سال‌هاست از دست داده است. وقتی راجع به همسرش حرف می‌زند برق اشکی که روی گونه‌های رنگ پریده‌اش نشسته را با سر انگشتانش پاک می‌کند و من تازه چشمم به انگشتری در انگشت دست چپش می‌افتد.
دیگر حرفی نمی‌زند و در فکر فرو رفته است. من هم همانطور که به تفنگ شکاری قهوه‌ای رنگ آویخته به دیوار سیمانی‌اش زل زده‌ام به این فکر می‌کنم که چه‌طور می‌توانم تا فردا خودم را به بهداری روستا برسانم.
صدای جلز و ولز سیب زمینی های روی بخاری حسابی بلند شده. پیرمرد می‌ایستد و بعد از آوردن دو بشقاب از کمد کوچک کنج اتاق، سیب زمینی های داغ را می‌خوریم. از فردا کارم شروع می‌شد و من هنوز به روستا هم نرسیده‌ام. سعی می‌کنم بخوابم که بتوانم زودتر بیدار شوم.
با احساس بدن درد و سوز سرما چشم باز می‌کنم و به اتاقی که حالا با تابش نور خورشید روشن شده است نگاهی می‌اندازم. نمی‌بینمش! بلند می‌شوم و کت پشمی‌ام را می‌پوشم و از در کلبه بیرون می‌روم. آسمان کاملا صاف است و فقط از رطوبت سنگ های بزرگ و قطرات آبی که درون چاله‌های کوچک جمع شده می‌توان فهمید که دیشب آسمان چه غوغایی به پا کرده بود. هرچند که دو طرف جاده را کوه های بسیار بلندی پوشانده است اما باز هم درخت های روی بلندی ها به چشم می‌خورَد. سرو کوهی و درخت بلوط.
از دور می‌بینمش. با ‌وجود سن و سالش عجیب فرز و چابک است. گنجه‌ای پر از گیاهان کوهستانی بر دوشش گذاشته و به طرفم می‌آید. بعد از اینکه احوالم را می‌پرسد؛ گنجه‌اش را روی تخته سنگ صافِ کنار خانه‌اش می‌گذارد و باز راهی می‌شود. من هم به همراهش راه می‌افتم. چند متری آن طرف تر، درِ چوبیِ رنگ و رو رفته و خیس شده از باران را باز می‌کند. بوی کاه گل درون بینی‌ام می‌پیچد. مرغ و خروس ها دور تا دور اتاق بزرگ مستطیلی می‌دوند. کمی گرد و خاک و کاه گل زیر نورِ پنجره‌ی بزرگ شیشه ایِ رو به روی درِ چوبی، در هوا معلق مانده است. چهار تخم مرغ برمی دارد. تخم مرغ هایی به رنگ قهوه ای روشن. سپس در کنار کلبه، آتشی روشن می‌کند و بعد از خوردن صبحانه، کنار آتشی که حالا صدای ترق تروق چوب هایش هم بلند شده و گرمای مطبوعی به دست و صورتمان هدیه می‌دهد کمی گپ می‌زنیم و او که حالا متوجه شده دکتر جدید روستا من هستم؛ راضی نمی‌شود که تنهایی راهی‌ام کند و اکنون ساک به دست با پیرمرد به سمت روستا می‌رویم. آنقدر گرم صحبت شده‌ام که زمان از دستم در می‌رود. میان حرف هایش لحظه‌ای درنگ می‌کند و می‌گوید: «بفرما آقای دکتر. این هم از روستا.» و من تازه چشمم به جاده‌ای خاکی می‌افتد که اطرافش را درخت‌های گرد و سرسبزِ گردو و سیب کاشته‌اند.
تا خود بهداری همراهی‌ام می‌کند و موقع خداحافظی می‌گوید که حتما به دیدنم می‌آید و من چقدر خوشحالم از وجود این بزرگ‌مرد.
یک سالن سی و شش متریِ سرتاسر سرامیکِ سفید‌ و یک اتاق نسبتا کوچک در نزدیکیِ درِ خروجی مخصوص دارو ها و دو اتاق دیگر، یکی آبدارخانه و دیگری اتاقِ دکتر.
همانطور ساک در دست به اتاق ها نگاهی می‌اندازم.
آبدارخانه که تا سقف پر از صندلی های چوبی شده و معلوم است سال هاست که پزشکی پا به این بهداری نگذاشته است. اتاق دکتر هم که شامل یک کمد سفید و یک میز و صندلی و تخت مخصوص بیماران است؛ زیادی گرد و غبار به خود گرفته ‌است. صدای قدم هایی می‌شنوم و وقتی می‌خواهم به سمت در خروجی بروم رد پایم را روی گرد و خاک نشسته بر زمین می‌بینم. مردِ قد کوتاه طاسی که کلاه کجِ سیاهش بر روی سرش خودنمایی می‌کند؛ خود را دهدار روستا معرفی می‌کند و بعد از خوش‌آمد گویی و گفتن اینکه بعد از ظهر نیرو برای تمیزکاری می‌فرستد راهی می‌شویم تا به قول خودش «مرا با اهالی و خانه جدیدم آشنا کند.» ابتدا به سمت اتاقی بیست متری و مستطیل شکل می‌رویم که فرشی بنفش و رنگ و رو رفته‌ای کف آن پهن، و اجاق گاز و یخچال کوچکی در انتهای آن قرار گرفته است. بعد از گذاشتنِ کت پشمی و ساکم درون اتاق و شستن دست و صورتم کنار شیرِ آب زنگ زده‌ی درون حیاطِ کوچکم، جاده‌ای سرآشیبی را طی می‌کنیم. حتی درون روستا هم پر از درختان سیب و گردویی است که به خاطر باران دیشب هنوز هم برگ های سبز آن خیس و نمناک است.
خانه‌ها همه از دم با آجر، و در و پنجره و سقفشان از چوب های قهوه‌ایِ تیره رنگی که علی‌آقا، دهدار روستا می‌گوید: «چوبشان از جنس تنه‌ی درختان بلوط، که اعلای اعلا هستند.» ساخته شده است. اما من در این فکر هستم که آیا به خاطرِ مساحتِ کمِ روستا حیاط خانه‌ها را انقدر به هم چسبیده و دیوار به دیوار هم ساخته‌اند یا به خاطر جمعیت زیاد روستا است!
کمی که جلوتر می‌رویم پشتِ ساختمانِ نوسازِ مدرسه‌ای را می‌بینم که زیادی تر و تمیز و بزرگ است. زمزمه کنان می‌گویم که چه خوب هستند این دولت و مسئولین که حتی به فکر دور افتاده ترین قسمت های کشور نیز هستند. انگار علی آقا حرفم را شنیده است اما پوزخندی که روی صورت شش تیغه‌اش نشسته مرا متعجب می‌کند! هنوز به دنبال دلیلی برای پوزخند جناب دهدار هستم که با دیدنِ سردرِ مدرسه و تابلوی بالای آن بدین مضمون: «با تشکر از خیر عزیز و محترمِ روستا...» تازه دو هزاری‌ام جا می‌افتد که بله، واقعا نیشخند هم دارد این حرف من!
صدای اذان به آرامی به گوش می‌رسد اما هنوز هم نسیم سردی در هوای پر شده از بوی عطر بابونه جریان دارد.
-روستا مسجد هم داره؟ چقدر خوب!
+آخه آقای دکتر، مگه میشه مسئولین مدرسه بسازن اما از ساخت مسجد غافل بشن!
و بعد از اتمام جمله‌اش قاه قاه می‌خندد. لبخندی می‌زنم و با هم به طرف مسجد می‌رویم. ساختمانی قدیمی و آجرنما که دیوار حیاط آن پوشیده از پیچک‌های برگ‌پهنی است و خود مسجد دو در ورودی نسبتا بزرگ دارد‌ و از وسط با پرده‌ای کلفت، قسمت مردانه و زنانه جدا شده است. اکنون تازه با دیدن شلوغی مسجد متوجه می‌شوم که علتِ دیوار به دیوار ساختن خانه ها جز جمعیت زیاد روستا نمی‌تواند باشد. بعد از سلام و احوال پرسی و معرفی خود به روحانی مسجد، همراه علی‌آقا در صف نمازگذاران می‌ایستیم و اقامه‌ی نماز.
بعد از خواندن نماز جماعت و بعد از آن‌ که روحانی مسجد مرا به اهالی معرفی کرد به مغازه و نانوایی روستا هم سری زدیم و پس از خرید مواد مورد نیازم، به خانه ام نزدیک بهداری رفتم و با وجود اصرار های علی‌آقا برای ناهار، ترجیح دادم نیمروی پخته شده روی همان اجاق گاز کنج اتاقم را بخورم‌.
هنوز دو ساعتی از زمان ناهارم نگذشته بود که با صدای تق تق درب چوبی اتاقم از خواب پریدم. علی آقا همراه با دو پسر که در مسجد هم آن‌ها را دیده بودم؛ منتظر کلید بهداری‌ای بودند که توی جیب کتم جا مانده بود. کلید را گرفتند و برای آماده کردن بهداری، برای شروع کارم، از حیاط بیرون رفتند.
از طرفی هم خوابم پریده بود و هم نمی‌توانستم به خاطر ضعیف بودن آنتن، از موبایلم استفاده کنم. گرم‌‌کنی روی تی‌شرتم می‌پوشم و راهی بهداری می‌شوم. مشغول کار هستند. من هم به طرف داروخانه می‌روم تا از داروهای موجود مطلع شوم و مرتبشان کنم. در کمال تعجب تاریخ انقضای همه‌ی دارو ها مربوط به چند سال پیش است! بعد از اینکه آن ها را در سطل زباله‌‌ای انداختم؛ قفسه‌های آهنیِ پوشیده از گرد و غبار را تمیز می‌کنم و پس از پیدا کردن کاغذی در کشوی پیشخوان اتاقک، با خودکارم مشغول تهیه‌ی لیست دارو های مورد نیاز می‌شوم. با صدای کشیدن پایه‌های فلزی صندلی ها روی سرامیک های سالن، به کمکشان می‌روم. سر تا سر سالن و اتاق ها از تمیزی برق می‌زنند و حالا با چیدن صندلی ها درون سالنِ بهداری، همه چیز تکمیل می‌شود. لیست دارو ها را نیز به دهدار روستا یا همان علی‌آقا تحویل می‌دهم تا در اولین فرصت تهیه‌شان کند.
هوا کاملا تاریک شده و من بعد از خوردن شامی که علی‌آقا از خانه‌شان آورده است؛ راهی خانه‌ام می‌شوم. به‌خاطر خوب بودن هوا تصمیم می‌گیرم از طولانی ترین راه بروم. تنها روشناییِ موجود، نور ماه در دل آسمان است. در این تاریکی، ستاره های نقره‌ای و درخشانِ در آسمان حتی ذره‌ای قابل مقایسه با آسمان دود گرفته‌ای که برج های سر به فلک کشیده‌اش بیشتر از ستاره‌ها به چشم می‌خورَد نیست. با اینکه هنوز ساعت ده شب هم نشده؛ صدایی جز برخورد ته‌کفشم با ریگ های کوچه به گوش نمی‌رسد. ناگهان با صدایی چون برخورد چند سکه به سینی استیل، به دور و اطرافم نگاه می‌کنم. اما با یادآوریِ اینکه چند روز قبل از آمدن به روستا، صدای پیامرسان موبایلم را عوض کرده‌ام؛همانجا می‌ایستم تا آنتن نپرد و سعی می‌کنم شماره تلفن خانه‌مان را بگیرم. با تصور اینکه اکنون با لباس ترکمنی زیبایش، و همان روسری گل قرمز که به زیبایی صورت تپل و سرخ و سفید و پر چین و چروکش را قاب گرفته است؛بیشتر مشتاق می‌شوم تا صدای مهربانش را بشنوم. بعد از کمی حرف زدن و رفع دلتنگی، به راهم ادامه می‌دهم. بی حسیِ انگشتانم را از سرما، و قرمزی بینی‌ام را به خوبی می‌توانم حس کنم. از پشتِ دیوار حیاط صدای قدم‌هایی می‌شنوم. چشمانم تا حد ممکن باز می‌شود تا شاید بتوانم در آن ظلمات چیزی را ببینم. کمی به داخل حیاط متمایل می‌شوم و با دیدن سایه‌ی فردی با چیزی روی دوشش جا می‌خورم و آرام آرام، طوری که در آن خاموشی، صدای قدم‌هایم به گوشش نرسد؛ نزدیکش می‌شوم. پشتش به من است و حالا به خوبی می‌توانم حدس بزنم که آن وسیله‌‌ی روی دوشش تفنگ است!
نمی‌دانم چه می‌شود که با حواس پرتی پایم گوشه‌ی حوض گیر می‌کند و همین که دستم را روی ریگ های کف حیاط می‌گذارم تا نیفتم؛ کفش های مرد رو به رویم قرار می‌گیرد. بدون توجه به سوزش ‌کف دستم سریع می‌ایستم و با دیدن آقا کمال، همان پیرمردی که دیشب به خانه‌اش رفتم و صبح مرا به روستا رسانده بود؛ لبخندی می‌زنم و به داخل می‌رویم.
بخاری قدیمیِ سبز رنگی برایم آورده و می‌گوید که از آن استفاده نمی‌کند و من چقدر خوشحال می‌شوم از مهربانی این مرد.
نگاهم را روی تفنگ قهوه‌ای‌اش که گوشه‌ی اتاق است می‌بیند و یک آن انگار چیز وحشتناکی را به یاد آورده باشد می‌گوید: «واقعا خدا بهت رحم کرد جوون. وگرنه اگه گرگ یا گرازی بهت حمله می‌کرد..» و با چشمانی مملو از برقِ اشک،خیره به انگشترش جمله‌اش را ناتمام می‌گذارد و سکوت سنگینی فضا را در بر می‌گیرد.
صبح بعد از رفتن آقا کمال، کار من هم در بهداری شروع شد. آن روز جز یک بنا که آن هم به خاطر افتادن از داربست به بهداری مراجعه کرده بود؛ دیگر کسی نیامد. انگار اوستا محمد خیلی از من خوشش آمده بود که با فرستادن بچه‌ی کوچکش، محسن، مرا برای شام دعوت کرده بود. و اکنون من کنار پای گچ گرفته اش نشسته‌ام و از میان حرف‌هایش متوجه می‌شوم که تنها بنای این روستا است. و اینکه خودش خانه مرا ساخته است. نظر مرا درباره روستا و کارم می‌پرسد و چقدر خوشحال می شود وقتی می‌فهمد قصدم ماندن است.
هنوز شام را نکشیده‌اند که موبایلم زنگ می‌خورد. گویا فقط در خانه و حیاط من آنتن نیست. با مادرم حرف می‌زنم و بعد از قطع کردن تلفن، دو پسر و همسرِ اوستا محمد را مشغول چیدن سفره می‌بینم.
بعد از شام مشغول حرف زدن می‌شویم و من از زندگی‌ام می‌گویم. اینکه تک فرزندم و پدرم چند سالی می‌شود که فوت کرده است و مادرم، به تنهایی در شهر زندگی می‌کند. حال که حرف‌هایم را شنیده است؛ پیشنهاد می‌دهد که مادرم را به روستا بیاورم و برای همیشه همین‌جا زندگی کنم.
پیشنهاد خوبی است. مخصوصا برای من که وابستگی زیادی به مادرم دارم. اما خانه‌ی من تنها یک اتاق است و برای زندگی دو نفر مناسب نیست. انگار همسر اوستا محمد، سمیه خانم که به بالشت قرمز رنگی تکیه داده است؛ فکرم را می‌خواند که رو به همسرش می‌گوید‌: «خونه‌ی آقای دکتر که فقط یک اتاق هست. خانم جونشون اگه بیان که راحت نیستن.»
سری تکان می‌دهم به نشانی تایید و دیگر چیزی نمی‌گویم. آن شب با این فکر که چه خوب می‌شد اگر روزی مادرم را به روستا می‌آوردم به خواب رفتم.
در روز های بعد، زندگی ام در روستا روال عادی خودش را داشت. با این تفاوت که هر روز از روز قبل مردم بیشتری به بهداری می‌آمدند که این نشان می‌داد به من و کارم اطمینان پیدا کرده اند. گاهی هم برای پرسیدن حال و احوالم و آوردنِ سبدی از محصولات باغشان می‌آمدند. چرا که هوا کم کم رو به گرمی می‌رفت.
پشت میزم در بهداری نشسته بودم که با صدای تق تق در، بفرماییدی گفتم و اوستا محمد همراه با پسر بزرگش حسین‌آقا وارد شدند.‌
« -به به سلا‌م آقا محمد. پات چطوره؟
+سلام علیکم. خداروشکر خوبم. اومدم برام گچشو باز کنی که حسابی این مدت خوردم و خوابیدم‌.
-بله الان دیگه وقتشه.یک ماه و خورده‌ای گذشته. »
همانطور که مشغول باز کردنِ گچ نقاشی شده‌‌اش بودم؛ شروع به حرف زدن کرد: «حقیقتش آقای دکتر، من این مدت خیلی فکر کردم. می‌خوام از همین فردا روی خونه‌ات کار کنم. پسرامم کمکم هستن زود تموم میشه.» با خنده ادامه می‌دهد: «حق نه گفتن هم نداری که کلاهمون میره تو هم.»
همانطور که می‌روم تا گچ ها را درون سطل زباله‌ی گوشه اتاق بریزم؛ خنده‌ی کوتاهی می‌کنم و می‌گویم: «من که از خدامه اوستا. اینطوری می‌تونم مادرمم بیارم پیش خودم‌.» و با فکر کردن به این موضوع لبخند از ته دلی می‌زنم.
خیلی سریع تر از آنچه که فکر می‌کردم دست به کار شدند و من بعد از گرفتنِ یک هفته مرخصی، با تنها ماشینِ موجود، یعنی ماشینِ علی‌آقا، دهدار روستا، به سمت ماشینم که شب اول به خاطر لیز بودن جاده در همان نزدیکی ها متوقفش کرده بودم حرکت کردیم. و بعد از رسیدن به آن نقطه، با ماشین خودم به طرف شهر رفتم. و اکنون همراه با مادرم بعد از گذشت یک هفته با چند ساک و ‌چمدان، پشت در حیاطی ایستاده‌ایم که تا قبل از رفتنم؛ تنها برآمدگی موجود در کفِ خاکی آن، یک اتاقک و یک شیرِ حوض زنگ زده بود. وارد حیاط کاشی کاری شده می‌شویم. حالا به جای حوضِ کوچک و شیر زنگ زده‌اش، یک حوض نسبتاً بزرگ با کاشی های آبی رنگ قرار گرفته‌ است. اثری از اتاق و درِ پوسیده‌اش نمی‌بینم اما دو اتاق دلباز و یک نشیمن زیبا که رو به روی آن ایوانی چوبی ساخته شده مقابلم قرار گرفته است. و من چقدر لبریز می‌شوم از حسی خوب با وجود مادری که هر روز با ذوق و شوق رسیدگی به تک درخت گوشه‌ی حیاط و گل های کنار حوض بیدار می‌شود و گویی هر روز با نشاط تر از دیروز است. به راستی که اگر تا آخر عمر هم به این روستا و مردمش خدمت کنم نمی‌شود این همه مهربانی و لطف را جبران کرد.

نقد این داستان از : یزدان سلحشور
خانم راضیه دوستعلی سلام.
نوشتن درباره آثاری که نگارندگان‌شان در سنینِ نوجوانی وارد عرصه‌ی داستان‌نویسی می‌شوند اغلب دشوار است چون در این سنین، بیشتر، باید نوشت و خواند و نقدِ صریح و تند هم ممکن است به نومیدی نگارنده در کار بینجامد که تأثیر بدی بر روند داستان‌نویسی دارد. در بخش پیام برای منتقد نوشته‌اید: «این هفتمین داستانی هست که می‌نویسم. این داستان تکمیل شده است. آیا شما پیشنهادی دارید که ادامه‌اش را در فصل بعد بنویسم یا در همین قسمت کلا تمام شود؟» طبیعتاً نه برای شما –که در همین میزان از نگاشتن متن روایی هم با توجه به سال تولدتان، موفق محسوب می‌شوید- که برای سنین بالاتر هم که تازه وارد این حوزه شده‌اند، توصیه‌ام، هر چه بیشتر کوتاه‌نویسی‌ست تا بتوانید با کمترین تعدادِ کلمات، بیشترین «فضا» را خلق کنید بنابراین موافقِ «ادامه‌دار شدن» کار نیستم اما درباره‌ی خودِ متن باید عرض کنم که برخی پاراگراف‌ها، خیلی بهتر نوشته شده‌اند مثل: «قطره‌های درشت بارانی که به سقف آجری برخورد می‌کرد هم نتوانسته بود صدای پارس سگ را کمتر کند. رو به روی پیرمرد، روی صندلیِ کنارِ بخاری نفتی‌اش نشسته‌ام.» [توجه کنید به دقتِ نگارنده در ترکیب عناصر صوتی صحنه که با آمیختن صدای باران با پارس سگ، به «تجسم» رسیده یا اشاره به «مکان» و کارکردِ روایی صندلیِ کنارِ بخاریِ نفتی.] یا: «صدای جلز و ولز سیب‌زمینی‌های روی بخاری حسابی بلند شده. پیرمرد می‌ایستد و بعد از آوردن دو بشقاب از کمد کوچک کنج اتاق، سیب‌زمینی‌های داغ را می‌خوریم.» [باز هم شاهد کارکرد جزئیاتِ مؤثر در شکل دادنِ «صحنه»ایم که با «کُنش» همراه است و این فرصت را به مخاطب می‌دهد که صحنه را ببیند. توجه داشته باشید که «دیده شدن داستان» مهم‌ترین وظیفه‌ی یک نویسنده است.] یا: «یک سالن سی و شش متریِ سرتاسر سرامیکِ سفید‌ و یک اتاق نسبتا کوچک در نزدیکیِ درِ خروجی مخصوص داروها و دو اتاق دیگر، یکی آبدارخانه و دیگری اتاقِ دکتر.» [زاویه‌ی دیدِ درست و شکل دادن به «مکان» با کمترین کلمات و بدون وارد شدنِ احساساتِ «من‌راوی» - که متأسفانه این میزان از تسلط بر عناصر صحنه و پرهیز از احساسات‌گرایی، در بخشِ اعظم متن رعایت نشده-] یا: «جاده‌ای سرآشیبی را طی می‌کنیم. حتی درون روستا هم پر از درختان سیب و گردویی است که به خاطر باران دیشب هنوز هم برگ های سبز آن خیس و نمناک است. خانه‌ها همه از دم با آجر، و در و پنجره و سقفشان از چوب های قهوه‌ایِ تیره رنگی که علی‌آقا، دهدار روستا می‌گوید: «چوبشان از جنس تنه‌ی درختان بلوط، که اعلای اعلا هستند.» ساخته شده است. اما من در این فکر هستم که آیا به خاطرِ مساحتِ کمِ روستا حیاط خانه‌ها را انقدر به هم چسبیده و دیوار به دیوار هم ساخته‌اند یا به خاطر جمعیت زیاد روستا است!» [البته تا حدی از «جزئی‌نگاری داستانی» فاصله می‌گیرد و وارد حوزه‌ی «جزئی‌نگاری گزارش و تک‌نگاری» می‌شود با این همه، هنوز جذاب است.] با این همه در باقیِ متن، عناصرِ ضروری داستان یعنی «شخصیت» و «وضعیت» [وضعیت اولیه یا وضعیتِ متعادل و وضعیت ثانویه یا وضعیتِ بحرانی] شکل نگرفته‌اند. نکته‌ی اصلی این است که هر آدمی که وارد متنِ روایی می‌شود «شخصیت» نیست. تا موقعی که «ایده»ای داریم، چند «شخص» هم در آن «ایده» حضور دارند که باید در «اجرا»، ابتدا بدل به «تیپ» شوند و پس از عبور از مرحله‌ی «تیپ‌سازی»، با بخشیدنِ وجوه شخصی به آن «تیپ»، وارد مرحله‌ی «شخصیت‌سازی» شویم؛ مراحلی که در متن شما یعنی «زندگی» طی نشده‌اند یعنی حتی «تیپ»ها شکل نگرفته‌اند: «کمی که جلوتر می‌رویم پشتِ ساختمانِ نوسازِ مدرسه‌ای را می‌بینم که زیادی تر و تمیز و بزرگ است. زمزمه‌کنان می‌گویم که چه خوب هستند این دولت و مسئولین که حتی به فکر دورافتاده‌ترین قسمت‌های کشور نیز هستند. انگار علی‌آقا حرفم را شنیده است اما پوزخندی که روی صورت شش‌تیغه‌اش نشسته مرا متعجب می‌کند! هنوز به دنبال دلیلی برای پوزخند جناب دهدار هستم که با دیدنِ سردرِ مدرسه و تابلوی بالای آن بدین مضمون: «با تشکر از خیر عزیز و محترمِ روستا...» تازه دو هزاری‌ام جا می‌افتد که بله، واقعا نیشخند هم دارد این حرف من!» [غیر از اینکه که دهدار در متن ساخته و مهندسی نمی‌شود -حتی به عنوان تیپ- منظور نگارنده، به احتمال زیاد «افتادن دوزاری» بوده نه «جا افتادن دو هزاری»! این مثلیِ در میانِ کاربران عام زبان است که به همین شکل به معنای اصلی خود دست می‌یابد. نکته‌ی مهم دیگری که به ذهنم می‌رسد این است که صاحبانِ مشاغل، اسامی یا ضمیرها، در داستان، به خودیِ خود «شخصیت» یا حتی «تیپ» نیستند فقط «شخص»اند همین.] پیشنهادم این است که هم‌زمان با تمرینِ مداوم و اتکاء به «تجربه‌ی زیستی» خود، با خواندن «عناصر داستان» جمال میرصادقی و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری، به شناختِ خود از جهان داستان، مکرر بیفزایید. [هر دو کتاب در کتابخانه‌های نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور در دسترس‌اند و «عناصر داستان» هم به شکل پی دی اف در اینترنت در دسترس است.] شما در متن‌تان با یک «پیرمرد» شروع کردید ببینیم همینگوی وقتی می‌خواهد پیرمردش را در وضعیتی بحرانی مهندسی کند، چه می‌کند. همیگوی «پیرمرد روی پل» را این طور شروع می‌کند: «پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از سربالایی ساحل بالا می‌رفتند، سرباز‌ها پره چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند.» و بعد دست به کارِ مهندسی شخصیتِ پیرمرد می‌شود و از دیالوگ‌نویسی مؤثر هم کمک می‌گیرد: «ظاهرش به چوپان‌ها و گله‌دار‌ها نمی‌رفت. لباس تیره و خاک‌آلودش را نگاه کردم و چهره گرد نشسته و عینک دوره فلزی‌اش را و گفتم: «چه جور حیوان‌هایی بودند؟» سرش را با نومیدی تکان داد و گفت: «همه جور حیوانی بود. مجبور شدم ترک‌شان کنم.» من پل را تماشا می‌کردم و فضای دلتای ایبرو را که آدم را به یاد افریقا می‌انداخت و در این فکر بودم که چقدر طول می‌کشد تا چشم ما به دشمن بیفتد و تمام وقت گوش به زنگ بودم که اولین صداهایی را بشنوم که از درگیری، این واقعه همیشه مرموز، برمی‌خیزد و پیرمرد هنوز آن جا نشسته بود.» توجه کنید که عناصر به کار گرفته شده در صحنه، چقدر عادی و معمولی هستند اما همینگوی با استفاده دقیق از همین عناصر، هم شخصیت، هم وضعیت را در کنار هم پیش می‌برد. نکته‌ی شاید مهم‌تر این باشد که «من‌راوی» خودش را درگیر احساسات‌گرایی نمی‌کند و روایتِ خونسردانه‌ای از ماجرا دارد: «پرسیدم: «گفتید چه حیوان‌هایی بودند؟» گفت: «روی هم رفته سه جور حیوان بود. دو تا بز، یک گربه و چهار جفت کبوتر» پرسیدم: «مجبور شدید ترک‌شان کنید؟» «آره، از ترس توپ‌ها. سروان به من گفت که توی تیررس توپ‌ها نمانم.» پرسیدم: «زن و بچه که ندارید؟» و انتهای پل را تماشا کردم که چند تایی گاری با عجله از شیب ساحل پایین می‌رفتند.» نکته‌ی آخر: دقت و انضباط نوشتن را می‌توان از داستان‌های کوتاه همینگوی آموخت. منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت