مکان داستان




عنوان داستان : گهواره
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی

ما هیچ‌وقت نمی‌توانستیم یک پسر بچه‌ی عروسکی زیبا بخریم.
چون پول همچین چیزی برای ما خیلی زیاد بود .
اما خب.
با این حال مادرم هر سال از خرده پارچه‌هایی که از مشتری ها باقی می‌ماند و نمی‌خواستنشان، سعی می‌کرد گهواره را برای محرم تزئین کند.
بارها می‌گفتم: «خب شما که خیاطید. خودتون یک عروسک بدوزید.»
اما هر بار می‌گفت: «اگه خوب درنیاد. اونوقت شرمنده می‌شوم.»
بعد از ظهرها تا آخر شب می‌رفتم مسجد و دمام‌زنی و شیپور زدن تمرین می‌کردم.
ریتم دمام زدن خیلی مهم است. که اگر منظم نباشد قشنگی‌اش را از دست می‌دهد. به همین خاطر فشرده تمرین می‌کردیم که این دو ماه را خوب آماده شویم.
از طرفی اهل درس خواندن هم نبودم. اما با این حال معدلم هیچ‌وقت زیر ۱۶ نمی‌شد.
من هم برای اینکه عذاب وجدانِ ناراحتی مادرم را نگیرم می‌چسبیدم به دمام‌زنی و مسجد.
او امید داشت در بهترین دبیرستان شهرمان قبول بشوم.
آن هم منی که حتی در خیالاتم هم همچین چیزی را تصور نمی‌کردم.
ثبت نامم هم کرده بود.
هیچ‌وقت یادم نمی‌رود آن دو ماه را چه‌طور چسبیدم به مسجد و کمتر طرف خانه آفتابی شدم.
تا به خاطر نخواندنم برای آزمون، سرزنش و نصیحت نشنوم. دقیقا ده روز مانده به محرم، گوشه‌ی حیاط گیرم انداخت.
داشتم برای نماز مغرب وضو می‌گرفتم که بروم به پاتوق همیشگی‌ام که از در حیاط داخل شد.
آنقدر ازش فرار کرده و به چهره‌ی جوانش زل نزده بودم؛ حسابی دلم برای نگاه کردن به صورت زیبا و مهربانش پر می‌کشید.
اما از چهره‌اش خستگی داد می‌زد. خستگیِ این مدت که از پای چرخ خیاطی بلند نمی‌شد تا شاید می‌توانست مبلغ خرید عروسک را به دست بیاورد.
همان‌طور که بر و بر داشتم نگاهش می‌کردم؛ گوشه چادر قهوه‌ایِ نقش دارش را از دندانش آزاد کرد و من تازه متوجه دست‌های پر از خریدش شدم. سلامی کردم و خواستم از دستش بگیرم که نگذاشت. با تعجب نگاهش کردم که کتاب قطوری مقابل قفسه‌ سینه‌م قرار گرفت. کتاب، کتابِ تست بود!
با تعجب نگاهش کردم که خیلی سریع به داخل خانه رفت.
نمی‌دانم چند دقیقه به جای خالی‌اش خیره مانده بودم که با نوای «اللّٰه اکــبر» فوری با همان کتاب راهی مسجد شدم.
تا دیروقت در مسجد ماندم و فکر کردم.
فقط چهار روز زمان داشتم برای خواندن! خیلی زمان کمی بود. حداقل برای منی که در طول سال هم درس‌خوان نبوده‌ام؛ کم بود دیگر. اما چاره ای نداشتم. مادرم به قبولی‌ام دل خوش کرده بود. مادری که بعد از تصادف و فوت پدرم با تمام توانش کار کرد و نگذاشت کمبود چیزی را احساس کنم. و همیشه همراه و حامی‌ام بود حتی تا مکان برگزاری امتحان.
یک سالن بزرگ ورزشی که با گذاشتن پانزده ردیفِ ده تاییِ صندلی از ما استقبال می‌کرد؛ رو به رویم قرار گرفته بود.
صدای بلندِ همهمه‌ی دانش‌آموزان، سالن را در بر گرفته بود و انگار استرسِ فضا را بیشتر می‌کرد.
با هر تستی که حل می‌کردم تازه متوجه سخت و بالا بودنِ سطح سوالات می‌شدم. تمام وقت تست کار کرده بودم؛ اما با این حال خوب می‌دانستم برای قبول شدن در یک مدرسه نمونه باید خیلی بیشتر تلاش کرد.
بعد از اتمام آزمون، برای عمل کردن به قول و قرارم که دیشب با امام حسین «ع» در دل نوشته بودم؛ راهی مساجد و حسینیه‌های شهر شدم. نذر کرده بودم هرطور شده پول روضه‌ی خانگی‌مان را جور کنم و در عوض یا قبول بشوم یا اگر نشدم؛ مادرم ناراحت نشود. خودم هم از این همه پررویی‌ام خنده‌ام گرفته بود.
دوختنِ کتیبه های «یاحسین» و «یا ابالفضل» درآمد بالایی داشت. آنقدری که بتوان با آن، عروسکِ حضرت علی اصغر «ع» را خرید و روضه برگزار کرد.
پیدا کردن حسینیه‌ای که در روزهای پایانی برای مراسماتش دنبال خیاط بگردد یک روز کامل طول کشید.
با باز کردن در باریک و خاکستری رنگ حیاطمان، لحظه‌ای از تاریکی و سکوت شب، همان‌جا کنار در مکثی کردم و سپس آرام آرام سمت حوضچه‌ی کوچک وسط حیاط قدم برداشتم. لبه‌ی حوض نشستم و بعد از کمی آب پاشیدن به گل‌های سرخ و نارنجیِ شمعدانیِ ردیف شده در کناره‌ی آن، به چهره‌ام در آب دقیق شدم.
چند تار مو بالای لبم و ابروهایی که پررنگ‌تر شده بود و بینی ام که کمی بزرگ‌تر از قبل نشان می‌داد؛ یا حتی چند جوش ریزِ قرمزِ روی گونه‌ام هم نمی‌توانست ناراحتم کند.
برعکس دوستانم که از این تغییرات غمگین می‌شدند؛ من خوشحال بودم. من دوست داشتم این بزرگ شدن را.
می‌خواستم با بزرگ شدنم باری را که سال ها مادرم به دوش می‌کشید عهده‌دار بشوم.
پا به پذیرایی گذاشتم و همین‌که خواستم به سمت اتاقم بروم متوجه نور ضعیفی که از اتاق مادرم می‌رسید شدم.
دراز کشیده کنار سجاده، و تسبیح به دست خوابش برده بود! لبخندی زدم و بعد از گذاشتن پتوی نازکی رویش و قرار دادنِ کاغذِ سفارش حسینیه کنار مُهرش، از اتاق خارج شدم.
مادرم در حرفه‌اش زیادی فرز و کاربلد بود.
سفارش‌ها را دقیقا یک روز مانده به محرم تحویل دادیم و در نصبشان نیز کمک کردم.
مراسمات ده روز اول خیلی خوب برگزار شد. مثل همیشه عزای سید الشهدا گرم بود و صمیمی. هر شب گهواره‌ی همراه با عروسک کوچکِ درونش را همسایه‌ای قرض می‌گرفت و دست به دستِ روضه‌ها می‌چرخید. در حالی که سال های قبل هرگز چنین نبود. چرا که می‌گفتند تکان دادن گهواره‌ی خالی شگون ندارد. اما امسال مادرم حسابی خوشحال بود برای ثواب این کار.
شب دهم بود و ساعت از سه نیمه شب هم گذشته بود.
مراسم قسمت مردانه تمام شده بود و من با گذشتن از کوچه‌های پهن و شیب‌دار محله‌مان و پشت سر گذاشتنِ چراغ‌های نارنجی که بعضاً روشن و خاموش می‌شدند؛ به پشت دیوار سیمانیِ حیاطمان رسیدم.
صدای ضعیفِ شیوَن و گریه‌ی زنانِ شب زنده‌دار در حیاط کوچکمان کمی به گوش می‌رسید:
« ای صـبحِ دم.. یک دم مـَدم یک امشـب از بهرِ خدا
تا که حسین کشته نگردَد در زمیــنِ کربلا
ای صبحِ دم فردا حسین بی یارو یاور مـی‌شود.
بی‌برادر بی پسر، بی عون و جعفر می شود.
امشبی بیرون نیا سر از گریبانِ حجاب
یک‌دمی بهر خدا نور طلوعت را متاب.»
همان جا کنار دیوار نشستم و همانطور که زل زده بودم به ماهِ در آسمان که نزدیکِ کامل شدنش بود؛ گوش سپردم به این عزاداریِ قدیمی.

راستی، از خوشحالی مادرم در پانزدهم محرم وقتی خبر قبولی‌ام را شنید گفتم؟


نقد این داستان از : ندا رسولی
سرکار خانم راضیه دوستعلی سلام و احترام
دوست خوبم؛ اینکه در 16 سالگی به نوشتن می‌پردازید و این مسئله آنقدر برایتان اهمیت دارد که نوشته‌هاتان را به پایگاه نقد می‌سپارید برای بررسی جای خوشحالی دارد و می‌توانم برای دست به قلم بودن و جدی انگاشتن این مسئله به شما تبریک بگویم. نکته‌ی کلی‌ای که می‌توانم به شما بگویم این است که؛ نوشتن را در سن خوبی شروع کرده‌اید و فرصت‌های بسیاری برای آموختن و ارتقا آثارتان وجود دارد؛ بنابراین سعی کنید از همین ابتدا اصولی و با آموزش تکنیک‌ها و قواعد داستان‌نویسی کارتان را آغاز کنید. برای نوشتن و تولید آثار زیاد عجله نداشته باشید؛ به این معنا که خودتان را ملزم نکنید که هر روز یا هر هفته یک اثر بنویسید؛ اما خودتان را ملزم کنید که هر روز و در طول هفته به شکل منظم مطالعه داشته باشید؛ این مطالعه می‌تواند هم شامل کتاب‌های آموزش داستان‌نویسی باشد و هم خواندن رمان و داستان کوتاه‌های موفق. در شروع نویسندگی نسبت خواندن می‌بایست خیلی بیشتر از نوشتن باشد. به عنوان مثال اگر می‌توانید هفته‌ای یک اثر بنویسید؛ ایرادی ندارد اگر این یک هفته بشود دو هفته؛ اما در عوض در طول این دو هفته مطالعه‌تان را بیشتر کنید، یک رمان خوب بخوانید یا روی یکی از عناصر داستان تمرکز نمایید و پرداخت آن را بیاموزید؛ آن وقت خواهید دید که برای نوشتن داستان آماده‌تر هستید و آنچه را از راه خواندن و آموزش به دست آورده‌اید بهتر در نوشته‌تان به کار می‌گیرید و در نهایت اثری بهتر ارائه خواهید داد.
با شرکت در کارگاه‌های داستان‌نویسی یا خواندن کتاب‌های آموزشی و خواندن آثار داستانی می‌توانید با عناصر داستان و اینکه اصلا چطور شروع به نوشتن کنید آشنا شوید. پیشنهاد می‌کنم قبل از اینکه شروع به نگارش اثرتان نمایید، درباره‌اش تفکر داشته باشید. یعنی بدانید قرار است چه بگویید در این داستان؟ شروع و میانه‌ و پایان داستانتان کجاست؟ شخصیت‌ اصلی داستان کیست و چه هدفی دارد؟ شخصیت داستان می‌بایست هدف داشته باشد، آن هدف را دنبال کند و موانعی بر سر هدفش وجود داشته باشد، به این ترتیب اتفاق‌های داستانی رخ می‌دهد و کشش ایجاد می‌شود در داستان. شما باید بدانید مکان و فضایی که داستان در آن اتفاق می‌افتد کجا است؟ باید این فضا را در پرداخت به خواننده نشان دهید و... برای رسیدن به چنین چیزهایی لازم است در ذهنتان طرحی برای داستان داشته باشید؛ یا می‌توانید این طرح را روی کاغذ بیاورید و به همه‌ی جزئیاتش بپردازید. و هنگامی که در ذهن به آنچه می‌خواهید بگویید و داستان‌پردازی‌ای که قرار است داشته باشید، مسلط شدید، می‌توانید شروع کنید به نوشتن.
سرکار خانم دوستعلی، شما در «گهواره» به عزاداری محرم و تا حدودی رسم و رسومِ مکانی اشاره داشته‌اید. شما در نوشته‌تان از دمام‌زنی و گهواره و شگون نداشتن اینکه گهواره خالی بماند... حرف زده‌اید. خواننده این‌ها را که می‌گذارد کنار هم، به این نتیجه می‌رسد که نویسنده می‌خواهد در خلال داستانش به رسم و آیین عزاداری منطقه‌ای هم اشاره نماید؛ این خیلی اتفاق خوبی است، نشان دادن فرهنگ و آداب و رسوم و توجه به مکان و بوم در داستان بسیار ارزشمند است؛ به ویژه اینکه ما ایرانی هستیم و اگر بتوانیم فرهنگ و تاریخ و آیین‌مان را در آثارمان نشان دهیم، اتفاق خوبی خواهد. اما در «گهواره» چند نکته وجود دارد؛ نکته‌ی مهم اینکه مخاطب متوجه نمی‌شود مکان داستان کجا است؟ اگر نویسنده از دمام‌زنی و رسم عزاداری و... حرف می‌زند، می‌بایست اطلاعات کاملی به مخاطب داده شود، نویسنده از دمام‌زنی حرف می‌زند، اما به جز نام، هیچ اطلاعات دیگری به خواننده نمی‌دهد. مخاطب می‌بایست بتواند در داستان تصویر دمام و دمام‌زنی را ببیند؛ نه اینکه فقط ازش نامی بشنود. در بخش‌های دیگر داستان نیز می‌بایست چنین اتفاقی بیفتد. اصطلاحی وجود دارد که گفته می‌شود «نگو و نشان بده» این به این معنا است که لازم است نویسنده جهان داستان را بسازد؛ جهانِ داستان احتیاج به صحنه دارد، احتیاج به شخصیت‌پردازی و گفتگو و توصیف و... دارد، نه صرفا روایت. به این معنا که اگر مخاطب در بخشی نام دمام را می‌خواند، در بخش بعدی بتواند تصویر دمام را هم ببیند. یا در مورد شخصیت‌پردازی؛ اینکه در داستان نوشته شود؛ فلان شخصیت خوب بود، یا بد بود؛ یا فلانی عصبانی یا مهربان بود، کافی نیست. این‌ها را با کنش‌های شخصیت‌ها در مواجه با اتفاق‌های داستانی می‌بایست به خواننده نشان داد؛ نه اینکه درباره‌اش حرف زد. دیالوگ‌نویسی نیز می‌تواند در نشان دادن ویژگی‌های شخصیت‌ها کمک کند. اینکه هر کدام از شخصیت‌ها ویژگی‌های منحصر به فرد خودشان را داشته باشند و با لحن و زبان مخصوص به خود حرف بزنند، مهم است. همچنین نویسنده می‌تواند با توجه کردن به جزئیات در داستان به تصویرگری بپردازد و آنچه را در ذهن دارد به مخاطب نشاند دهد.
و نکته‌ی مهم دیگر اینکه مخاطب بداند این رسم و رسوم و فرهنگ و شخصیت‌ها متعلق به کدام شهر یا منطقه هستند. همانطور که اشاره شد؛ مکانی که داستان در آن اتفاق می‌افتد باید مشخص باشد و به خواننده نشان داده شود. خانم دوستعلی مکانی که شما در آن زندگی می‌کنید، می‌تواند بسیار در داستان‌نویسی به شما کمک کند؛ شهرهای جنوبی به واسطه‌ی رسم و رسوم و فرهنگ و بوم و آب و هوا و زبان ویژه‌ای که دارند؛ پتانسیل خوبی برای این دارند که بستر داستان شما و داستان ایرانی باشند. پیشنهاد می‌کنم به دور و بر خود دقیق شوید؛ همه چیز زندگی‌تان را با دقت و توجه ببینید، به افسانه‌ها و تاریخ محل زندگی‌تان توجه کنید، چه آنهایی را که در کتاب‌ها می‌خوانید و چه چیزهایی را که از بزرگترها می‌شنوید، این‌ها می‌توانند چیزهای ارزشمندی باشند و ایده‌های خوبی برای نوشتن داستان به شما بدهند. در یک کلام از تجربه‌های زیسته و فرهنگ و بوم خود بنویسید. وقتی نویسنده در کنار یادگیری و تسط بر فنون داستان‌نویسی از تجربه‌های زیسته‌ی خود بهره می‌برد و می‌نویسد؛ قطعا داستانی قابل قبول و از همه مهمتر باورپذیر برای مخاطب خلق خواهد کرد. باورپذیری یکی از مهمترین نکاتی است که نویسنده می‌بایست به آن توجه نماید؛ به عنوان مثال در «گهواره» گفته شده که راوی از لحاظ درسی متوسط بوده؛ و به اصرار مادر در آزمون ورودی مدارس برتر شرکت می‌کند؛ نوشته شده که راوی فقط چهار روز درس می‌خواند، و اتفاقا قبول هم می‌شود؛ خواننده می‌بایست بتواند این قبول شدن راوی را بپذیرد. یعنی نویسنده می‌بایست همه چیز را طوری کنار هم بچیند که وقتی می‌گوید راویِ داستان در مدرسه‌ی فلان قبول شد؛ خواننده قبول و باور کند.
نکته‌ی دیگر توجه به انتخاب موضوعی واحد در داستان است. در داستان کوتاه می‌بایست موضوع اصلی مشخص شده و به عنوان محور داستان انتخاب شود. این موضوع همچون نخ تسبیحی است که اتفاق‌های داستان حول آن می‌چرخد؛ این نخ تسبیح در سراسر داستان می‌بایست حفظ شود. در گهواره، هدف شخصیت و موضوع اصلی بهتر است به شکل روشنتری مشخص شود.
دوست خوبم شما فرصت‌های بسیاری پیش رو دارید و قطعا با خواندن و نوشتن مداوم به نتایج بهتری خواهید رسید. از اعتماد شما به پایگاه نقد سپاسگزارم و منتظر آثار بعدی شما هستیم. موفق باشید.

منتقد : ندا رسولی

داستان کوتاه و رمان نویس، اواخر سال های دبیرستان و دانشگاه با شعر و کمی بعد با داستان کوتاه به حیطه ادبیات وارد می شود آغاز فعالیت جدی داستان نویسی 1393، رشته تحصیلی: شیمی آزمایشگاهی، همکاری با مجلات رشد



دیدگاه ها - ۲
راضیه دوستعلی » سه شنبه 23 شهریور 1400
سلام. خیلی متشکرم از نظرات مفیدتون خانم رسولی. ممنون می‌شوم اگر مجموعه داستان های کوتاه یا رمانی معرفی کنید
ندا رسولی » چهارشنبه 24 شهریور 1400
منتقد داستان
سلام و ادب، خواهش می کنم. میتوانم پیشنهاد کنم، با رمان «هستی» نوشته فرهاد حسن زاده و «قصه های مجید» نوشته هوشنگ مرادی کرمانی شروع کنید. بعد از مطالعه این دو اثر خواهید دید که چقدر خوب شخصیت هستی و مجید در ذهنتان می ماند، این به این معناست که پرداخت شخصیتها به خوبی انجام شده. مثالِ شخصیت را زدم که اشاره کنم به اینکه چقدر در حین مطالعه میتوانید از کتابهای خوب بیاموزید. کتابهای خوب بسیارند؛ چند رمان دیگر که الان به ذهنم می رسد: ناطور دشت، شازده کوچولو، بادبادک باز، تنگسیر، سووشون، جای خالی سلوچ، زندگی در پیش رو، سمفونی مردگان، وداع با اسلحه و... و داستان های کوتاه چخوف... موفق باشید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت