بدون جزئیات




عنوان داستان : انفجار
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی

-می‌گم حسین، حالا لازم بود حتما منطقه رو ببینیم؟؟!
بابا خب می‌گفتیم بچه‌ها چهار تا عکس بگیرن بفرستن دیگه.
+علی جون راسته می‌گن آدمو تو سفر باید بشناسی‌هااا.
-آخه اینجایی که ما اومدیم؛ کمکیِ ماشین که هیچ، ماشین کلا به فنا میره.
+من و ماشینم دیگه از این جلوتر نمی‌آیم. شاید یکم پیاده روی توی این تپه ها شکمتم آب کنه.
+از دست تو. حالا پیاده شو ببینیم اینجارو.
-اوه اوه چقدرم گرمه. بیا. بیا بگیر عینک آفتابیتم بزن.
+اووف. کاش یه کفش مناسب‌تر می‌پوشیدم. اینجا همش تو سرازیریِ. این کفش‌ها جواب نیست.
راستی حسین! کاش عقب لاستیکای ماشینت یه مانعی چیزی می‌ذاشتی.
-دیگه الان که خیلی فاصله گرفتیم. بخوام تا اونجا برگردم، کلی راهه.
+پس یکم دیگه صبر کن چند تا نکته یاد داشت کنم و واسه بخش تصاویر عکس برداری کنم؛ کارم تمومه.
-باشه. فقط مواظب باش. چند وقت پیش از بچه‌های ستاد شنیدم هنوز یه قسمت هایی رو پاک‌سازی نکردن.
حواستو جمع کن واسه نوشتنِ کتابت، اون یکی پاتم جا نمونه.
+خیلی خب. انقده شلوغش نکن عزیزِ من.
من می‌رم طرفای ماشین هم از یه جهت دیگه عکس بگیرم هم یه مانع بذارم پشت لاستیکا.
-پس زود بیا جاهای دیگه رو هم ببینی؛ که به شب نخوریم.
+باشه بابا. ولی تو که بیکاری؛ سنگم که تا دلت بخواد اینجا هست. تا یه قل دو قلتو بازی کنی منم برگشتم.
می‌خندم. آن هم از ته دل. همراهی و هم‌سفر شدن با حسین خطرهای خودِش رو داره. اما واقعا به تجربه و شیرینی‌اش می‌ارزه. هنوزم نمی‌دونم چه‌طور راضی شدم همراهش بیام. آخه خود کوه‌نورد‌ها هم حاضر نیستن تو کوهی قدم بردارن که هنوزم که هنوزه جا‌مونده‌ها و خاطرات جنگ رو تو دلش نگه داشته. تو افکار خودم غرق شده بودم که دیدم داره زنگ می‌زنه: «+علی جان تقریبا کار من دیگه تمومه. بیا طرف ماشین که کم کم راه بیفتیم.
-چشم داداش. فعلا.
+قربانت. یا علی.»
هنوز قدم دوم رو برنداشته بودم که اون انفجار و صدای سوت ممتدی که تا اعماق قلبم رو به لرزه انداخت. فقط تونستم به یکی از نیرو های ستاد زنگ بزنم و خاموشی مطلق!

+به به. آقای نویسنده و البته مجاهد! بالاخره به هوش اومدین!؟
-حُ...حُسین..حسین کجاست؟
+آروم باشین اضطراب براتون خوب نیست. همراهتونو می‌گید؟
-همراه!؟
+سلام. میشه لطفا بنده با علی آقا صحبت کنم؟
بله.فقط حواستون باشه حالش بد شد صدام بزنید.
+حتما.
-دارم می‌گم حسین کجاااااست؟ چرا هیچکدومتون جواب منو نمی‌دید؟؟ ای خداااا.
+آروم باش پسر! چرا داد می‌زنی؟! نترس. حسین زنده است.
-پس.. اون انفجار... اون انفجار.. چی؟
-من که سر صحنه نبودم. دیروز بهم زنگ زدن گفتن جناب‌عالی تو بیمارستانی. منم سریع خودمو رسوندم. بعد هم اونی که بهش زنگ زده بودی ماجرا رو برام تعریف کرد. انگاری ماشینت تو سرآشیبی بوده و رفته روی مین. بعد هم اون اتفاق. خوشبختانه حسین هم از محل انفجار اونقدری فاصله داشته که الان زنده است. اما ماشین نازنینت پودر شده.
-الان حالش چطوره داداش؟
+خوبه الحمدلله. اونقدری حالش خوب هست که داره به نوشتنِ ادامه‌ی زندگی‌نامه‌اش فکر می‌کنه.
چشم هامو می‌بندم و با تموم وجودم خدا رو شکر می‌کنم.
چون این اتفاق می‌تونست خیلی بدتر از این‌ها تموم بشه.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز. من داستان شما را خواندم اول از همه اجازه دهید گلایه‌ای داشته باشم از این که داستان‌تان را به زبان محاوره نوشته‌اید. شما که این همه داستان نوشته‌اید و در سایت ثبت کرده‌اید از شما بعید است با نوشتن این همه داستان هنوز به زبان محاوره، داستان می‌نویسید. ببینید زبان محاوره و کوچه‌بازاری جایی در داستان ندارد، مگر در دیالوگ‌ها. ما فقط دیالوگ‌ها را مجازیم به زبان محاوره بنویسیم ولاغیر. «می‌خندم. آن هم از ته دل. همراهی و هم‌سفر شدن با حسین خطرهای خودِش رو داره. اما واقعا به تجربه و شیرینی‌اش می‌ارزه. هنوزم نمی‌دونم چه‌طور راضی شدم همراهش بیام. آخه خود کوه‌نورد‌ها هم حاضر نیستن تو کوهی قدم بردارن که هنوزم که هنوزه جا‌مونده‌ها و خاطرات جنگ رو تو دلش نگه داشته.» این قسمت از نوشته شما باید به زبان رسمی باشد.
هرچند داستان شما اکثراً دیالوگ است ولی نوشتن متن اصلی داستان به زبان رسمی به داستان ما سروشکل می‌بخشد. پس لذا دقت کنید حتماً باید رسمی بنویسید. پس متن فوق باید اینگونه اصلاح شود: «می‌خندم. آن هم از ته دل. همراهی و هم‌سفر شدن با حسین خطرهای خودِش را دارد. اما واقعاً به تجربه و شیرینی‌اش می‌ارزد. هنوز هم نمی‌دانم چه‌طور راضی شدم همراهش باشم. آخر خود کوه‌نورد‌ها هم حاضر نیستند در کوهی قدم بردارند که هنوز هم که هنوز است جا‌مانده‌ها و خاطرات جنگ را در دلش نگه داشته است.» از اینکه شما نکات نگارشی و مخصوصاً نیم‌فاصله‌ها را رعایت کرده‌اید باید به شما تبریک گفت ولی حتماً زبان رسمی را در داستان داشته باشید. اینها ظاهراً نکات ریز و غیرمهمی هستند که اتفاقاً برعکس خیلی هم مهم و ضروری‌اند. شکل ظاهری داستان هرچقدر خوب باشد مخاطب را بیشتر جذب خواهد کرد. پس حتماً این نکته را رعایت کنید.
اما برویم سراغ داستان شما. نوشته شما داستان حساب می‌شود. این نکته مثبتی برای شماست. شما نمره حداقلی یک داستان را می‌گیرید. اما آیا این کافی است؟ قطعاً نخیر. شما باید تلاش کنید مخاطب را جذب کنید و او را راضی نگه دارید. الآن دنیا دنیای رقابت است. شما ننویسید قطعاً یکی دیگر بهتر از شما خواهد نوشت و مخاطب را با خود همراه خواهد کرد. پس ما باید تمام تلاش خودمان را بکنیم تا یک داستان عالی بنویسیم. داستانی که از بیست، بیست بگیرد. داستانی که از بیست نمره قبولی ده را بگیرد به هیچ دردی نخواهد خورد.
داستان شما غالباً دیالوگی است که بین دو نفر ردوبدل می‌شود. من اول خیال کردم کل داستان شما با دیالوگ خواهد بود و حتی یک جمله هم شرح صحنه نخواهیم داشت که در ادامه دیدم این‌طور نیست و شما در پایان این روال را عوض کردید. این خوب نیست. شما باید یک روال داشته باشید. الآن دو تکه شده است. این را مدّ نظر داشته باشید. «مصطفی مستور» یک داستانی دارد با عنوان «يك روايت معتبر درباره برزخ». که کلاً دیالوگ است. حتماً بخوانید به دردتان می‌خورد. یا «رضا امیرخوانی» کتابی دارد با نام «از به» که کلاً این کتاب نامه‌های مختلفی هستند. این نامه‌ها روند داستانی را طی می‌کنند و بعد از خواندن کل نامه‌ها داستان برملا می‌شود. یا کتاب معروف «هرگز اسمت را عوض نکن» اثر «مجید قیصری» هم کلاً نامه است. کتاب بسیار زیبایی است که قطعاً به دردتان می‌خورد.
نکته بعد این است که بخش اولی که در داستان دارید که به شکل دیالوگ نوشته شده است واقعاً اضافی زیاد دارد. دیالوگ‌نویسی بسیار بسیار مهم و بسیار سخت است. جزء سخت‌ترین قسمت‌های داستان و فیلم‌نامه و نمایش‌نامه است. حتی بعضی از نویسنده‌ها دیالوگ‌هایشان را می‌دهند دیالوگ نویسی‌های مهم و مشهور می‌نویسند. اصلاً بعضی‌ها رسماً دیالوگ‌نویس‌اند. این‌طور نیست که ما هر چه دل‌مان خواست به عنوان دیالوگ بنویسیم. دیالوگ باید شالوده و عصاره حرف‌های نویسنده از زبان شخصیت‌ها باشد. دیالوگ باید هم‌زمان چند چیز را برساند و مخاطب را آگاه کند. نه اینکه صرفاً خبری باشد و تمام! «رابرت مک‌کی» کتاب بسیار خوبی با عنوان «دیالوگ» دارد که حتماً مطالعه کنید. به دردتان می‌خورد.
اما مهم‌ترین نکته‌ای که من در مورد داستان شما می‌توانم بگویم این است که داستان شما گذرا رد شده است. شما در صحنه‌ها نایستاده‌اید و به سرعت رد شده‌اید. این را در داستان‌نویسی اصطلاحاً پرداخت می‌گویند. البته در مورد پرداخت داستانی می‌توان ساعت‌ها صحبت کرد و قطعاً معنی وسیعی دارد و شما می‌توانید در کتاب‌های اصول داستان‌نویسی مطالعه کنید ولی تا حدودی در اینجا اشاره می‌کنم که پرداخت یک مرحله بسیار مهم در داستان‌نویسی است. در پرداخت است که داستان شکل واقعی خود را نشان خواهد داد. بدون پرداخت داستان لخت است. داستان با جزئیات نمود پیدا می‌کند. داستان شما بی‌جزئیات است. بدون توصیف است. هیچ توصیف صحنه‌ای را نمی‌بینیم. انگار از دیالوگه‌ای دو نفره که خلاص می‌شویم فقط خلاصه طرح را می‌خوانیم و بس. هیچ بسطی انجام نگرفته است.
شما باید صحنه‌ها را مفصلاً پرداخت می‌کردید و جزئیات را می‌نوشتید به طوری که ما را به آن فضا ( مثلاً فضای بیمارستان) می‌بردید و ما آنجا را حس می‌کردیم. الآن این اتفاق نیافتاده است و ما فضای بیمارستان را باور نمی‌کنیم. و به همین منوال فضای صحرا را. ما هیچ برداشتی از فضا نداریم. در واقع اتمسفر برای ما گنگ است. آن هم یک اتمسفری که برای ما قابل ملموس است و نظیر آن را بارها چه در فیلم‌ها و چه در زندگی واقعی خودمان دیده‌ایم. ما بارها صحرا و دشت و کوه را دیده‌ایم. اما شما نتوانسته‌اید در داستان‌تان این اتمسفر را برای ما بشناسانید. اگر می‌خواستید یک فضای سورئال را ترسیم کنید چه می‌شد؟ آن موقع دیگر خیلی خیلی گنگ می‌شد. برای مثال پیشنهاد می‌کنم داستان «یقین خانم روح» نوشته «مرتضی کربلایی‌لو» را بخوانید. بسیار کمک‌تان خواهد کرد. در این داستان ما با اتمسفری عالی طرفیم.
فراموش نکنید که شخصیت ها هم همین‌طور هستند. ما باید روی شخصیت‌ها هم بایستیم و آنها را معرفی کنیم و اجازه عرض اندام به آنها بدهیم. اینگونه است که شخصیت‌پردازی اتفاق خواهد افتاد. روی داستان‌هایتان فکر کنید. چند ساعت و چند روز. حتی چند هفته ممکن است فقط فکر کنید و نهایتاً برای خودتان نُت‌برداری کنید. لازم نیست ما زود قلم برداریم و بنویسیم. پس از آنکه احساس کردیم به اندازه کافی در مورد داستان‌مان می‌دانیم شروع به نوشتن خواهیم کرد.
امیدوارم در نویسندگی به آنچه که خواستید برسید. موفق و سربلند باشید. منتظر داستان‌های بعدی‌تان هستم.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت