چگونه خواننده را با راوی هم‌داستان کنیم؟




عنوان داستان : ختم پیرزن
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی

بیدار شدم و به اطرافم نگاهی انداختم. همه خواب بودند.
بلند شده و به سمت آشپزخانه حرکت کردم.
با اتفاق دیشب هیچکداممان شام نخورده بودیم و امروز هم نباید از خودمان ضعفی نشان می‌دادیم.
مشغول آماده کردن صبحانه شدم.
وسایل را که روی سفره چیدم منتظرِ جوشیدن کتریِ آب، روی مبل نشستم.
هنوز سپیده‌ی صبحگاهی به طور کامل در آسمان شرجیِ جنوب پراکنده نشده بود اما کمی فضای حیاط ویلایی‌مان و البته خانه‌ی نسبتا بزرگمان را روشن کرده بود.
پذیراییِ مستطیل شکلِ متصل به آشپزخانه‌ی اپن دارمان، چقدر در خاموشی رعب‌انگیز شده بود.
چراغی روشن نکردم که خانواده‌ام خصوصا مادرم بیدار نشوند.
دیشب تا زمانی که بیدار بودم صدای ریزِ گریه‌های یواشکی‌اش به گوشم می‌رسید.
از روی مبل بلند شدم و به اتاقِ نزدیک آشپزخانه رفتم تا لباس سیاه ها را اماده کنم.
خانه‌ی ما دقیقا دو مستطیل بزرگ بود که سمت راستی با یک دیوار، به دو اتاق مجزا تبدیل می‌شد.
از درِ هال که وارد می‌شدی آشپزخانه رو به رویت، و اتاق‌ها هم سمت راستت قرار می‌گرفت. با فرش هایی کرم و دو دست مبل قهوه ای و اتاق هایی تقریبا بزرگ با کولر هایی گازی و در هایی شکلاتی رنگ.
دیشب همگی در یک اتاق خوابیده بودیم که اگر کسی حالش بد شد متوجه شویم. خانواده‌ی هشت نفره‌مان، پدر و مادرم و یک برادر و پنج خواهر وابستگی زیادی به هم داشتیم.
چون نورِ اتاق به آن سمت نمی‌رسید که اذیت شوند؛ چراغ را روشن کردم. چمدان لباس های عزاداری را گشودم و همگی را حاضر کرده و روی دسته‌ی صندلی گذاشتم.
خیلی سریع به سمت اجاق گاز قدیمی‌مان پا تند کردم و زیر کتریِ آبی که حالا از قل قل زیاد کمی هم از دهانه‌اش به اطراف ریخته شده بود را خاموش کردم و آب را توی فلاسک چای ریختم .
همین‌که بوی چای کله اسبی به مشامم خورد؛ به یک باره احساس گرسنگی بود که در دلم پیچ و تاب خورد. پس منتظر دم آمدن چای نمانده و از پشت سفره لقمه‌ای نان و پنیر گرفتم.
مشغول جویدنِ لقمه‌ام بودم که با صدای اذانِ مسجد کوچه‌مان وضویی گرفتم و قامت بستم .
هنوز سلام نمازم را نداده بودم که با صدای برخورد درب با چهار چوب فلزی، سریع تر نمازم را خواندم و بعد از جمع کردن سجاده و چادرم، از پشت شیشه های مربعیِ درِ پذیرایی، نگاهی به حیاط انداختم. مادرم روی پله های کم ارتفاعِ متصل به ایوان نشسته بود و آرام آرام اشک می‌ریخت. از در فاصله گرفتم تا کمی غم و غصه‌ی درونش را با گریه خالی کند.
به اتاقی رفتم که اهل خانه هنوز در آنجا خواب بودند. برای خواندن نماز صدایشان زدم و به سمت موبایلم رفته و مشغول چک کردن پیام‌های تسلیتی شدم که از طرف دوستان مدرسه‌ام فرستاده شده بود.
با گفتگویی که از پذیرایی به گوشم رسید گوشی‌ام را کناری گذاشتم و به جمع‌شان پیوستم. همه‌ی اعضای خانواده حتی مادرم پشت سفره‌ نشسته بودند و درباره‌ی مراسم صحبت می‌کردند. تحمل آن فضا برای من که تا لحظات آخر کنار مادربزرگم بوده و بد بودنِ حالش را دیده بودم؛ غیرقابل تحمل بود. از طرفی نمی‌خواستم با دیدن گریه‌ی من غمگین‌تر بشوند. به‌ همین خاطر پس از سلامی کوتاه به آشپزخانه رفتم و از دری که به راه‌روی باریکمان متصل می‌شد بیرون رفتم.
باز کردن در و هجومِ نم و شرجیِ گرمایِ شهریور به یک باره نفس تنگی‌ام را بیشتر کرد. به سمت شیرِ حوض کوچکی که کنار سرویس بهداشتی بود؛ پا تند کردم. برخورد کمی آب خنک با صورتم، حال دگرگونم را بهتر می‌کرد.
نگاهی به باغچه‌ی پشتیِ خانه انداختم. باغچه‌ای بزرگ با نخل هایی سر به فلک کشیده و درختان لیمو و نارِنج. این باغچه تقریبا همیشه شاهد دل‌گرفتگی‌ها و اشک‌هایم بود.
ساختمان خانه نزدیک به ورودیِ حیاط و گوشه‌ای از محوطه قرار داشت و پشتش باغچه بود و دور تا دور حیاط هم نخل ها و گل‌های شب‌بو و آفتاب‌گردانی که به‌خاطر تش‌باد و گرد و غبار فقط شاخ و برگ های خشکیده‌اش به چشم می‌خورد؛ قرار داشت. هرچند گرمای هوا، نخل ها را اذیت که نمی‌کرد هیچ، باعثِ رسیدنِ هرچه زودترِ محصولشان نیز می‌شد.
آهی کشیدم و با یادآوری دیشب که همگی طبق رسومات خانه‌ی تنها دایی‌ام جمع شده بودیم؛ گرمای اشک را روی گونه های رنگ پریده‌ام احساس کردم. مادربزرگم سن زیادی داشت و بر اثرِ کهولت سن چند سالی بود که نمی‌توانست راه برود. یاد چهره‌اش می‌افتم. صورتی گرد و سفید با لب هایی کمرنگ که به‌خاطر نبودِ دندان فقط کمی در چهره‌اش خودنمایی می‌کرد با آن چین خوردگی های کنار دهان و چشمان عسلی‌اش وقتی لبخند می‌زد و گونه های اناری‌اش را بیشتر به رخ می‌کشید؛ دوست داشتی بنشینی و فقط تماشایش کنی و او برایت لبخند بزند. با وجود فوت پدربزرگم که قبل از به دنیا آمدن من اتفاق افتاد؛ او نیز دیگر لباس رنگی نپوشید. حتی در مراسمات شادی و جشن عروسی نوه‌هایش با همان لباس سیاه نخی که گاهاً نقطه های ریز سفیدی هم درونش نقش بسته بود؛ حاضر می‌شد.
این اواخر نمی‌توانست غذای درست و حسابی بخورد و حتی برای فرو فرستادن جرعه‌ای آب به گلویش مشکل داشت. مطمئنم که یاد آن لحظه تا اخر عمر در خاطرم حک می‌شود. همان لحظه‌ای که چشمش به لیوان آب بود و حتی با کمک های مادر و تنها خاله‌ام نتوانست آبی بنوشد.
سیبک گلویش از زیر آن شال نازک سیاه رنگ تکان می‌خورد و دهانش خشکیده. بمیرم برای تشنگی‌اش که تا اخرین لحظه هم بر طرف نشد.
صدای پایی می‌شنوم؛ و خیسی صورتم را پاک می‌کنم و به شخصی که به طرفم می‌آید نگاهی می‌اندازم. برادرم است که با صدای گرفته‌اش می‌گوید: «+زودی آماده بشید. احتمالا مهمون‌ها همین موقع ها دیگه میان برای تسلیت. بهتره شماها هم موقع اومدنشون اونجا باشید. -مگه صبح خاکش نمی‌کنن؟ +نه. عصر مراسم برگزار می‌شه‌.» می‌گوید و می‌رود.
در روستای ما هرگاه کسی می‌مرد؛ مراسمات برای همدردی با خانواده‌ها، در خانه‌ی پسر بزرگ برگزار می‌شد. یعنی تک پسرِ مادربزرگم. دایی محمد.
کمی قدم می‌زنم تا حالم بهتر شود و بعد به داخل خانه می‌روم. ظاهرا فقط مادرم نرفته است. با دیدن من می‌گوید که هرچه سریع تر آماده شوم و بعد لقمه‌ی کنار دستش را برمی‌دارد و به من می‌دهد و مشغول جمع کردن سفره می‌شود.
حاضر و آماده کنار در شیری رنگ حیاطمان ایستاده‌ام و مادرم در حال قفل کردن آن. بالاخره راه می‌افتیم.
خانه‌ی دایی‌ام فقط ده دقیقه با کوچه‌ی ما فاصله داشت.
دایی، زن دایی و خاله‌ام روی انبارِ وسط حیاط نشسته‌اند.
ما را که می‌بینند شروع می‌کنند به گریه کردن.
آنها درباره برگزاری مراسم و پذیرایی‌ها صحبت می‌کنند. اما من زل زده‌ام به خانه‌ای کنج حیاط که تا ساعاتی قبل محل زندگی مادربزرگم بود و حالا...
مادرم که انگاری متوجه حالم شده به طرفم می‌آید و با هم به سمت پله‌های بلندِ متصل به ساختمان می‌رویم. دو دختر دایی‌ام، نرگس مشغول چیدن شیرینی و زهرا مشغول دم کردن چای هستند. بعد از سلام و احوال پرسی خیلی زود جای نرگس می‌ایستم و وسایل را حاضر می‌کنم.
محیط خانه‌شان شبیه به دکراسیون خانه‌ی خودمان هست.
مادر و خاله‌ام بالای مجلس نشسته‌اند و منتظر مهمان‌ها.
به ساعت دیواریِ دایره‌ایِ ته پذیرایی نگاهی می‌اندازم.
عقربه ها ساعتِ هشت و ربع را نشان می‌دهد که اولین مهمان وارد؛ و صدای شیون، بالا می‌رود.
فضا پر شده از بوی تند قهوه و قلیون.
با خستگی که ناشی از سرپا ایستادن و گرداندن سینی چای هست؛ وضو می‌گیرم و بعد از خواندن نماز آبگوشتی را که با کمک دختر دایی ها و خواهرانم ترتیب داده‌ایم توی سفره می‌چینیم.
جمعیت بعد از خوردن ناهار راهی مسجد می‌شوند تا همگی بعد از آن به امامزاده موسی بن جعفر برویم.
ذرات گرد و غبار، زیر تیغ آفتاب با شدت خودشان را به این طرف و آن طرف می‌کشانند .
دو ساعتِ تمام با یادآوریِ اینکه مادربزرگم تشنه جان باخت با جان و دل میان مردم آب و شربتِ گلاب پخش کردم. به‌طوری که حتی خودم وقت نکردم جرعه‌ای آب بنوشم و اکنون با چهره‌ای خسته و گرمازده به پشت نیسانِ کرمی‌ رنگی که درونش پر شده از قالب‌های بزرگ یخ و بطری‌های دو‌ لیتریِ شربت و آب، تکیه داده‌ام و به جمعیتی نگاه می‌کنم که زمان زنده بودن مادربزرگم هیچ‌گاه به دیدنش نیامدند اما حالا با حالت زاری اشک می‌ریختند. چه فایده؟!
مگر یک مرده این‌ها را حس می‌کند؟!
لیوان پلاستیکیِ آب را برمی‌دارم و همین‌که می‌خواهم آن را سر بکشم چشمم به جمعیتی سیاه‌پوش می‌افتد که جسم بی روح مادربزرگم را جلوی خود قرار داده و با گفتنِ ذکر و دعا، نماز میت را به جا می‌آورند.
گویی زمان متوقف شده است؛ اما صدا ها را می‌شنوم؛ صدای قرآن‌خوانی و جیغ مادر و خاله‌ام. روی جسد مادربزرگم را با پارچه‌ای سیاه پوشانده‌اند و با نوای «لا الا اله اللّٰه» روی دوش برادرزاده‌هایش به سمت خانه‌ی ابدی خود می‌برند.
از دور با چشمانی مات شده به سیاهی و باریکیِ قبر خیره شده‌ام و به دوستان و آشنایان آب می‌دهم. گریه می‌کنم و جواب تسلیت هایشان را می‌دهم. مادرم از لحظه‌ی اول تأکید کرده بود که هیچ یک از ما دختر ها نزدیک قبر نرویم.
خودش و خاله‌ام بالای قبر نشسته‌اند و گریه می‌کنند.
مردها هم اطرافشان ایستاده‌اند و تکان خوردن شانه‌هایشان نشان از اشک ریختن آنها دارد. نمی‌دانم چه می‌شود که تصمیم می‌گیرم هرطور شده؛ حتی به قیمت بد شدنِ حالم، بروم نزدیکِ مادربزرگی که تا دیروز نفس می‌کشید. هرچند به آرامی اما نفس می‌کشید. هرچند یکی در میان، اما نفس می‌کشید. و حالا زیر خروار‌ها خاک آرمیده است. و من دیگر نمی‌توانم سردی‌ِ نوک انگشتانش را لمس کنم. آری. دیگر نمی‌توانم گرمای لبانش را روی گونه‌ام، وقتی که مرا می‌بوسید احساس کنم. خودم را در بغل مادرم می‌اندازم و زجه می‌زنم. اشک می‌ریزم و می‌گویم: «مامانی دیدی رفت؟؟ دیدی نموند پیشمون؟»
و جواب مادرم فقط گریه است و سعی دارد من را به بهانه‌ی پذیرایی به عقب بفرستد تا حالم بد نشود. مقاومت نمی‌کنم و بلند می‌شوم اما به یک باره چشم‌هایم سیاهی می‌روند و آن بیابانِ پر از جسدهای بی‌نیاز از هوا و اکسیژن برای منِ نیازمندِ به تنفس، خالی از هوا می شود. برادرم را می‌بینم که با چشمانی نگران زیر بغلم را گرفته است و مادر روی صورتِ ملتهب و گرما زده‌ام آب می‌پاشد. می‌خواهم بگویم خوبم اما گویا زبانم هم مرا یاری نمی‌کند.
دختر دایی‌ام می‌گوید: «ببریدش خانه‌ی ما، از اول مراسم زیر این آفتاب ‌در حال پذیرایی بوده، گرما زده شده.»
می‌خواهم مخالفت کنم اما باز هم نمی‌توانم. مادر و برادرم مرا سوار ماشین می‌کنند و من با چشمانی لبریز از اشک خیره به جمعیتی هستم که در حال پراکنده شدن‌ هستند.
چشم باز می‌کنم.
هوا کاملا تاریک شده و قرص ماه از شیشه‌ی بالای کولرگازی کاملا پدیدار شده است.
به بغل دستم نگاهی می‌اندازم. نوزاد کوچکی زیر آن پتوی صورتی‌اش معصومانه به خواب رفته است.
امروز سالگرد مادربزرگم بود.
به راستی که چه زود گذشت.
انگار همین دیروز بود که خواهرکم با آمدنش؛ حواس همه‌ی ما را به خود منعطف کرد و مادرم را از آن حال و هوا بیرون کشید. بوسه‌ای میان ابرووانش می‌زنم و در دل قربان صدقه‌ی آن اخم شیرینش می‌روم.
چه خوب است که هستی؛ همدمِ مادر.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم راضیه دوستعلی سلام

خوشحالم دخترخانم جوان شانزده‌ساله‌ای به داستان‌نویسی علاقمند شده و آثارش را برای ما می‌فرستد. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان هم سپاسگزارم. علاقمندی به یک هنر و یک حرفه و یا هر چیز دیگری یک یک چیز است و بخش ماجراست است اما آموزش و یادگیری آن هنر و شناخت فوت و فن کار، چیز دیگری است. طبیعی است که شما هم برای اینکه بتوانید آثار داستانی خوب و خواندنی بنویسید به آموزش نیاز دارید؛ بنابراین امیدوارم به مجموعۀ مطالبی که با عنوان نقد آثارتان نوشته می‌شود توجه کنید و مدام به دنبال یادگرفتن و شناخت بیشتر داستان و ساختار داستان و ...باشید. حالا به اثر شما می‌پردازیم. «ختم پیرزن» را حواندم. یک نکتۀ امیدوار کننده در این اثر هست که مایلم به آن اشاره کنم. استفاده از جغرافیای زیستی نکتۀ مثبتی است. منظور اینکه شما در جنوب زندگی می‌کنید و از جغرافیای جنوب در داستانتان استفاده کرده‌اید. از نشانه‌هایی استفاده کرده‌اید که در جنوب کشور دیده می‌شود و مخاطب داستان با دیدن آن‌ها بلافاصله متوجه می‌شود مکان داستان شما به لحاظ جغرافیایی در کجاست. مثلا در داستان شما نخل هست و شرجی هوا هست پس معلوم است که داستان در جنوب می‌گذرد. این‌ها خیلی خوب هستند. در داستانهای بعدی‌تان از این نشانه‌ها بیشتر و پررنگ‌تر استفاده کنید البته به شکل کاملا داستانی نه اینکه هر جایی یک درخت نخل بنشانید، منظور این است که باز هم تلاش کنید داستانتان به جغرافیای زیستی‌تان نزدیک و نزدیک‌تر شود. از زبان و لهجه هم می‌توانید استفاده کنید. اما این هم برای خودش شرط و شروطی دارد. نباید جوری از زبان و گویش بومی استفاده کنید که مخاطب گیج شود و از منظور شما سردرنیاورد. مثلا اگر گفت‌وگوها کاملا با لهجه‌های بومی نوشته شوند ممکن است مخاطب داستان اصلا آن‌ها را نفهمد و این کار در داستان‌نویسی درست نیست فقط از بعضی اصطلاحات و تکیه‌کلام‌ها جوری استفاده کنید که لحن آدم‌های داستان شما رنگ و بوی همان منطقۀ جغرافیایی را داشته باشد. به عنوان مثال داستان «یونس جنگل حرا» نوشتۀ نسیبه فضل‌اللهی هم در جنوب می‌گذرد حالا به این دیالوگ‌ها نگاه کنید و ببینید نویسنده چطور توانسته از لهجه و زبان بومی در داستانش استفاده کند: «...یكهو یكی از مردها كه چفیه‌‌ای به سر و صورتش بسته بود خودش را توی قبر به آن بزرگی انداخت، روی جنازه‌ها ‌پِلید و اسم كسی را داد ‌زد. عبدالرحمان كه هنوز چشمش به غواص‌ها بود، پرسید: «این‌جا كجان؟ اینا كی‌ان عامو؟» حالا به این سطرها از داستان «لگاح» نوشتۀ نسیم مرعشی هم دقت کنید که باز هم در جنوب می‌گذرد و ببینید چطور می‌شود از توصیف و زبان و گویش برای فضاسازی و دادن اطلاعات به خواننده استفاده کرد: «آفتاب تازه زده بود. امّ‌عقیل داشت کاغذ پاره‌ها را ریز می‌کرد، می‌ریخت جلوی بُز؛ بز از دَم و شرجی بی‌حال بود و پستان خشکیده‌اش لای پاهایش تکان می‌خورد. کاغذ‌ها را بی‌میل بو کرد و بی‌میل جوید. امّ‌عقیل چِلّابش را روی سر محکم کرد، چمباتمه زد روبه بز و آه کشید. امروز هم شرجی بود و خفه بود و آسمان زرد بود. مثل دیروز و پریروز و لابد فردا و پس فردا. شرجیِ چه موقع توی بهار؟ خورشید زور می‌زد نورش را از لای بخار رد کند و بتاباند روی زمین. زورش ولی نمی‌رسید. به جای نور، هرمش می‌ریخت روی خاک. خاک بخار می‌شد؛ تنه‌ی سوخته‌ی نخل‌ها بخار می‌شد؛ خانه بخار می‌شد؛ امّ‌عقیل هم انگار داشت بخار می‌شد. آخ اگر عقیل می‌آمد و کولر گازی می‌آورد…– خاله، خاله، پاشو خاله. دِ یالله. امّ‌عقیل سرش را بلند کرد. خیلی روز بود کسی در خانه‌اش نیامده بود. شرحان بود. پسر ابوشبیب، تنها بچه‌ی روستا. – دیدی چی شده خاله؟ او نخل بلنده لِگاح داده. امّ‌عقیل دستی به سر بز کشید و رد انگشت شرحان را گرفت. نخل‌های سوخته‌ی بی‌سر، کوتاه و بلند، عین جنازه‌های سر پا، خارهای زمین، خارهای چشم امّ‌عقیل، کج و کوله فرو رفته بودند توی خاک. نخلستان قبرستانی بود برای خودش. امّ‌عقیل باز آه کشید: – برو پی کارت بچه. ئی نخلا همه سوخته‌ن. – ولله خاله، به سید عباس لگاح داده. چند تا هم داده. خودُم اول صبح دیدُمشون. ئی قدن. پوستشونم سبزه. آقام هم دیدشون. خودش گفت بیام دنبالت. تونه جون عقیل زود بیا خاله. آقام می‌گه ده کارتن بلکم بیست کارتن خرما می‌ده....» حالا متوجه منظورم شدید؟ اما نکتۀ دیگر در مورد نوشتۀ شما این است که ما در داستان به کشش داستانی نیاز داریم. در اثر شما راوی (همان دخترجوانی که دارد ماجرا را تعریف می‌کند) مادربزرگش را از دست داده است و حالارفته تا در مراسم خاکسپاری مادربزرگ شرکت کند ...خوب بعدش چه؟ این راوی جز شرح ماجرای مرگ مادربزرگ چه داستان، چه ماجرا، چه کشف دیگری برای خواننده دارد؟ اگر منصفانه به آن نگاه کنید متوجه می‌شوید که واقعا چیز دیگری در میان نیست. اما داستان فقط شرح یک ماجرای نیست. داستان به اتفاق داستانی و به بیان داستانی و به کشف حس‌ها و افکار عمیقی که پشت اتفاق‌های ساده می‌گذرند نیاز دارد. اینجوری نوشته‌تان بیشتر شبیه خاطره می‌شود. نمی‌خواهم بگویم این متن واقعا خاطره است بلکه منظور این است که وقتی داستان اتفاق پرکشش و جزییات داستانی ندارد، از معیارهای یک داستان خوب دور می‌شود. داستان مجموعه‌ای است از عناصر مختلف مثلا پیرنگ، زمان، مکان، شخصیت‌پردازی، گف‌وگو یا همان دیالوگ، توصیف، صحنه، تلخیص و خیلی چیزهای دیگر که چینش درست و هنرمندانۀ آن‌ها در کنار هم داستان را شکل می‌دهد؛ اتفاقا همۀ آن‌ها تعریف دارند و همه را می‌شود شناخت و برایشان نمونه هم آورد پس هیچکدام چیز پیچیده و غیرقابل فهمی نیستند اما برای شناخت آن‌ها و به کار گرفتن آن‌ها مطالعه و تمرین لازم است. نکتۀ دیگر این‌که وقتی قرار است به مکان داستان اشاره کنید، اصلا لازم نیست جزء به جزء اتاق‌ها و ایوان و حیاط و ...را توصیف کنید که مثلا «...از درِ هال که وارد می‌شدی آشپزخانه رو به رویت، و اتاق‌ها هم سمت راستت قرار می‌گرفت. با فرش هایی کرم و دو دست مبل قهوه ای و اتاق هایی تقریبا بزرگ با کولر هایی گازی و در هایی شکلاتی رنگ...» این‌ها کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کنند. برای نشان دادن مکان داستان نیازی به این اطلاعات مستقیم نیست همه چیز را می‌شود به شکل غیر مستقیم شکل داد. به همان چند سطر از داستان «لگاح» که برایتان نوشتم نگاه دیگری بیندازید. نویسنده در آنجا یک نخلستان سوخته را به عنوان مکان داستان در نظر گرفته است. ببینید چطور با هنرمندی نخلستان را به ما نشان داده و چطور با چند سطر هم مکان را معلوم کرده و هم آدم‌ها را و هم فضاسازی کرده و هم حس و حالی در داستان ایجاد کرده که بلافاصله روی مخاطب اثرمی‌گذارد چون اثرگذاری حسی در داستان خیلی مهم است. اینجا مادربزرگ راوی مرده و راوی هم دارد نهایت تلاشش را به کار می‌گیرد تا روی خواننده اثر بگذارد و او را تحت تأثیر قرار دهد اما خواننده با ماجرا و با رنج راوی درگیر نمی‌شود و ارتباط برقرار نمی‌کند. بهترین و جدی‌ترین پیشنهادم برای شما نویسندۀ بسیار جوان مطالعۀ داستان‌های خوب است. تا می‌توانید داستان بخوانید و به تمرین و تلاش هم ادامه بدهید و نوشته‌هایتان را برای ما بفرستید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت