طرح یا داستان کوتاه؟




عنوان داستان : دریای قاتل
نویسنده داستان : راضیه دوستعلی

-سِلام نِنه.
+.....
-بیاین جلو در.
امروز بعد از مدت‌ها می‌خواستم سری به مادربزرگم بزنم.
او تنهایی در روستا زندگی می‌کرد و همسایه‌هایش هم تقریباً هم سن و سال خودش بودند.
رو به روی در حیاط خانه‌اش ایستاده بودم. دری قهوه‌ای رنگ و چوبی که قسمت پایینش باد کرده و ترک هایی برداشته بود و سنگینی‌اش را روی دیوارهای گلی و کوتاه اطراف خود انداخته بود.
صدای لخ لخ دمپایی‌اش که روی زمین کشیده می‌شد به گوش می‌رسید. در را که گشود بی معطلی پریدم در آغوشش. گوش سپردم به قربان صدقه هایی که از زورِ دلتنگی با دست و دلبازی به جانم می‌ریخت. کمی که در بغلش ماندم صدای شوخ و مهربانش به گوشم رسید: «+اِی وُای نِنِه. تو که مُنِ خِفه کِردی‌. یکم ازُم فاصله بگیر که بتونُم چهره‌ی ماهتو ببینُم عزیزُم.»
به آرامی سرم را بلند کرده و به چهره‌ی مهربانش چشم دوختم.
«-نِنِه. اومِدُمِ یه چند روزیُ کنارت بمونم تا حسابی رفع دلتنگی کُنُم. راهُم که می‌دی؟»
«+قدمت ری چیشُم. بیو‌. بیو داخل.»
و خودش از جلوی در کنار رفت و من پا در خانه‌ای گذاشتم که کل خاطرات بچگی‌ام در آنجا سپری میشد. خاطراتی تلخ و شیرین.
چشم چرخاندم. از آن نخل بلند کنج حیاط، تا باغچه بزرگِ مستطیلی شکلِ پر از گل‌های شب‌بو، و تخت آهنیِ زنگ زده که روی آن با گلیمی قرمز رنگ پوشیده شده بود؛ همه چیز سر جای قبلی اش بود. حتی هنوز هم مثل قبل برگ‌های درخت ابریشمِ همسایه کناری کف حیاط ریخته شده بود. جلو رفتم و در چهارچوب درِ آشپزخانه ایستادم و به تَویزه‌ی رنگیِ آویزانِ به دیوار و ملّارِ کنارش خیره شدم.
با صدای قل قل کتریِ آب‌جوش نگاهی به اجاق گاز انداختم؛ که دیدم مادربزرگ با لبخندی عمیق نگاهم می‌کند!
«-چیه نِنِه؟! تا حالا آفتاب‌سوخته‌ی خوشگل نِدیدی؟؟»
«+اتفاقاً دیدُمِ. خوبِشُم دیدُمِ. اصلا انگاری تو خودِ جوونی‌های بُواتی.»
و بعد قطره‌ی اشکی که می‌خواست بریزد روی گونه‌اش را با گوشه‌ی روسری‌اش می‌گیرد؛ و بعدِ غر زدن های شیرینش که می‌گوید: «وُووی. پاک حُواسِمِ پرت کِردی. چاییمِ درست نکردم.» مشغول دم کردن چایی‌اش می‌شود‌.
اما من در فکر آنم که به راستی دریا هم می‌تواند بی‌رحم باشد.
آری.
همان دریایی که پدر و مادرم را از من گرفت.
سینی چای را برمی‌دارم و هر دو روی تخت کنج حیاط می‌نشینیم.
خاطرات در ذهنم زنده می‌شوند.
«+رودُم. نمی‌شه که تو ای گرما بیای وسط دِریا. هروقت هُوا خنک‌تر شد همگی پی هم می‌ریم.
-هُوا اصلا هم گرم نیست. مو دوست دارُم بیایُم.
+گل‌پسِرُم. ما خو نمی‌خوایم بریم خوش‌گذِرونی. اگر هم می‌بینی این‌ دفعه مو همراه بُوات می‌رُم چون یکم ناخوش احوالِ. نمی‌خوام تنهایی با ای حالش بره تو دلِ دِریا. تو بمون پیش نِنِه. ما زودی برمی‌گردیم.»
و بعد صدای گریه‌ی بچه‌ای هفت ساله و صدای گاز دادنِ موتوری که از او دور می‌شود هنوز هم که هنوزه در خاطرم باقی مانده است. و من نمی‌دانم چرا به‌جای برگشتن خودشان، فقط جسدی از هر دو، کنارِ ساحل پیدا شد.
شاید نیت و قصد طوفانِ آن شب، تنها یتیم کردنِ من بود. نمی‌دانم!
چایی‌ام را که حالا سرد شده بود می‌نوشم. لبخندی می‌زنم به تلخی همان چایی. بعد رو به مادربزرگم کرده و می‌گویم: «اگه اجازه بدی مو بِرُم، که اگه اینجو بمونُم خاطرات مثل خوره میُفتِن به جونُم.»
همانطور که جلوی گریه‌اش را گرفته که من غمش را نبینم؛ می‌گوید: «باشه عِزیزِکُم. ولی زود به زود بیا پیشُم که بیشتر ببینُمِت.»
حدود ۲۰ سال است که همینطور است. دقیقا از وقتی که مستقل شدم؛ کارم همین شده که همه چیز را رها می‌کنم و می‌گویم این دفعه دیگر چند روزی بیشتر پیشش می‌مانم. اما چند ساعتی که می‌گذرد و آن روز ها را به یاد می‌آورم؛ دوباره برمی‌گردم به خانه‌ام؛ تا در روزمرگی های شهری، گذشته‌ام را به فراموشی بِسِپارم.

نقد این داستان از : علی چنگیزی
اولا از این موضوع شروع کنم که برای نوشتن دیالوگ استفاده از «» کفایت می‌کند. دیگر نیازی به + و - نیست. نویسنده باید طوری دیالوگ‌ها را بنویسد که خواننده از روی لحن و جملاتش بفهمد که مثلا پیرتره دارد حرف می‌زند یا جوان‌تره.
از این که بگذریم باید بگویم که در استفاده از لهجه در داستان احتیاط کنید. ببینید چیزی به داستان اضافه می‌کند یا نه، خواننده را خسته می‌کند. معمول نیست که زیاد از لهجه استفاده کنند هم خواندنش سخت است هم خب چیز زیادی احتمالا به داستان اضافه نمی‌کند. لهجه باید در خدمت داستان باشد اگر نه که اضافه‌کاری است. در مورد داستان شما کمی در این زمینه زیاده‌روی دیده می‌شود. البته به نظر من. باید جوری بنویسید که خواننده حس کند که طرف لهجه و گویش خاصی دارد، اما در عین حال این گویش خاص موجب فاصله گرفتن خواننده از داستان نشود.
به زحمت می‌شود گفت این متن داستان کوتاه است. درواقع طرحی است خام برای یک داستان کوتاه. یک صحنه را تعریف کرده‌اید بدون کندوکاو آدم‌های پدر و مادر و غیره حتا همین پیرزن. یک صحنه را تعریف کرده‌اید و با وجود تلاشی که برای تحت‌تاثیر قرار دادن خواننده هم کرده‌اید در این امر توفیقی نیافته‌اید.
خواننده به دنبال داستان است که غریب باشد برایش. این غریب بودن در متن شما هست؟ چه چیزی در این متن هست که خواننده را شگفت‌زده کند یا همراه شخصیت‌ها کند؟
از دست رفتن و کشف جسد را ساده برگزار کرده‌اید. در حالی‌که شاید اصل داستان همان‌جا باشد.
از شنیده‌ها و ناگفته‌ها و از سفری که آخر و عاقبت نداشته. این صحنه که شما گفته‌اید ابتدای یک داستان است. بخشی از یک داستان خودش چیزی از داستان ندارد. غم پیرزن... باید نشان دهید. اینکه الان هست چیزی ندارد، حس ندارد، جذاب نیست.
به گمانم هنوز در قصه‌پردازی ضعف‌هایی دارید، اما توفیقاتی هم در این متن دارید که باید اشاره کنم. دیالوگ‌نویسی را بلد هستید، می‌دانید که داستان را چطور شروع کنید و تعریف کنید، اما نمی‌دانید داستان‌تان کجا اوج می‌گیرد و کجا باید فرود آید. نکته مهمی است.
بسیار تحت‌تاثیر نوشتن لهجه قرار گرفته‌اید. شاید در نظرتان این موضوع مهم آمده باشد که از نکته‌های مهم‌تر در داستان غفلت کرده باشید. به هر حال به زبان معلوم است اهمیت می‌دهید هر چند خام‌دستی‌هایی دارید که باید برطرف کنید.
داستان طرح نیست. یک طرح مثل این می‌تواند با پردازش کافی به داستان خوبی تبدیل شود. این یکی تنها طرحی است که باید داستان شود.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت