خاطره ای با شبکه استدلالی ضعیف!




عنوان داستان : بستنی قیفی
نویسنده داستان : محمد بدری

خیابان خلوت خلوت است
به جز ویتامینه ای که دویست سیصد متر جلوتر باز است، همه‌ی مغازه ها بستند و رفتند
از سکوت خیابان میترسم و پا تند میکنم
گوشیم زنگ میخورد
پدرم است. با عصبانیت میپرسد چرا تا این موقع شب خانه نرفتم
با یک ببخشید نرمَش میکنم و میگویم کلاسمان طول کشید و خداحافظی میکنم
به ویتامینه میرسم. امیر را میبینم. رفیقِ گرمابه و گلستانِ قدیم
سیگاری گوشه‌ی لب گذاشته و به مردم بستنی قیفی میفروشد
تیپه لشی دارد
دستانش آفتاب سوخته شده و از خط های اُفتاده روی دستش میفهمم هنوز هم همان کله شقِ قدیم است
صورتِ خسته ای دارد با کمی تار موی نا منظم روی صورتش که تلاش دارند ریش شوند
قیفی ریختنش که تمام میشود
میخواهد بپرسد چند تا بریزم که من را میبیند و میشناسد
همدیگر را بغل میکنیم
با این که دلم برایش خیلی تنگ بود ولی احوال پرسی را سریع انجام میدهم که بروم
شماره اش را میگیرم
یک نگاهی به شلوار پارچه ای و لباسه گشادم و کتاب در دستم میکند و به شوخی می گوید _بسیجی شدی
جوابش را با خنده میدهم و می گویم بعدا بهت توضیح میدم
بستنی تپلی برایم میریزد و خداحافظی میکنیم
میترسم در خیابان اصلی ماشینی رد شود و بچه ای داخل ماشین بستنیم را ببیند و دلش بخواهد
سر همین از کوچه ها میروم
میپیچم در اولین کوچه ای که سر راهم است
کوچه انقدر بلند است که انتهایش دیده نمیشود
دو تا از تیرِ چراغ برق ها هم خاموش است و این باعث شده کوچه تقریبا تاریک باشد
به اواسط کوچه رسیدم
دو جوان که بهشان میخورد دوسه سالی از من بزرگ تر باشند روی جدول نشسته اند
به چند قَدمیشان که میرسم یکیشان با خنده می گوید
_ مگه نمی دونی اینجا محل ماست
نگاهش میکنم و جوابش را می دهم
_نه
و راهم را میروم
بد جور بهش بر میخورد
بلند میشود صدایم میکند
طوری که انگار چیزی نشنیده ام به راهم ادامه میدهم
ضربانِ قلبم بالا رفته و گلویم کویر شده
در ذهنم تمرینات باشگاه را مرور میکنم
دوباره صدایم میکند
_هوی. توله سگ باتواما
از کتفم میگیردو برم می گرداند
بستنی از دستم می افتد
سعی میکنم استرسم را پنهان کنم
چند قدم جلو تر میروم و صاف زل میزنم به صورتش
می گوید
_مگه صدات نمی کنم
میدانم نرم جوابش را بدهم پرو تر میشود
صدایم را بم تر میکنم و می گویم
_خب غلط میکنی صدام میکنی
گلاویز میشویم
رفیقش که تپل تر از اوست بلند میشود و می آید سمتمان
چند ثانیه همدیگر را این طرف و انطرف میکشیم
از این حالت خوشم نمی اید و دوست هم ندارم بزنمش
یک گدان بهش میزنم و او مرا ول میکندو از درد زمین مینشیند
رفیقش به من نزدیک تر میشود
با دست چپش یقه ام را میگیردو با دست راست ضرباتِ پیاپیِ به صورتم میزند
اینجا دیگر میفهمم یا باید بزنماشان یا در حد مرگ میزنندم
دستِ چپش را که یقه ام را گرفته با یک حرکت میشکنم و تا مردم بیرون نیامده اند در میروم


پایان.
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای محمد بدری سلام. از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. ‌‌‌‌‌داستان‌تان با عنوان «بستنی قیفی» را خواندم. دست شما درد نکند.‌خداقوت. به‌عنوان اولین اثری که برای پایگاه می‌فرستید.‌ اثر خوبی است. آفرین ‌.

در کارنامه‌ات قید شده تنها شانزده‌سال داری و نزدیک یک‌‌سال است داستان می‌نویسی.‌این اتفاق بسیار مبارکی است. میدانی پسرم شما حدود پنجاه‌سال از من جوان‌تر هستی، یعنی نیم‌قرن.‌ ببین چقدر‌ فرصت داری زندگی کنی، تجربه کنی، بخوانی، بنویسی، یاد بگیری. نوشته‌هایت را به محک نقد بگذاری، بیاموزی و نویسنده موفق و‌ معروفی شوی. من وقتی به سن و سال و امکانات شما نگاه می‌کنم، غبطه می‌خورم.‌ من اگر از ده‌یازده‌سالگی شروع به نوشتن داستان می‌کردم و مهمتر از آن با مرکزی به نام پایگاه نقد آشنا بودم که نوشته‌هایم را کاملا دلسوزانه و حرفه‌ای نقد و بررسی کنند. تا الآن نویسنده بسیار معروفی شده بودم و جایزه نوبل ادبیات را برده بودم. آرزو می‌کنم، دعا می‌کنم. قدر ابن موقعیت استثنایی را بدانی. پایگاه نقد برای دوستان نویسنده بخصوص دوستان نوقلم شبیه معجزه است. نعمت است. تا می‌توانی از این نعمت استفاده‌ کن.
پسرم محمدجان نوشته شما بیشتر به خاطره‌ می‌ماند تا داستان.
شب است. راوی برای رفتن به خانه عجله دارد چون دیرش شده است. در راه دوست بستنی فروشش را می‌بیند چند دقیقه می‌ماند به سلام علیک و در احوالپرسی و مهمان شدن به یک بستنی قیفی.‌ بعد به سرعت به طرف خانه‌ می‌رود. در مسیر میان‌بر، دو جوان مزاحمش میشوند به بهانه اینکه اینجا محل ما است. تازه اینجا است که می‌فهمیم راوی رزمی‌کار است و خیلی قوی. هر دو مزاحم را به‌شدت می‌زند و از صحنه می‌گریزد.‌
خلاصه را درست تعریف کردم؟ لازم بود در همان شروع اثر اشاره‌ای یه رزمی‌کار بودن راوی می‌کردی. برعکس شما به‌گونه‌ای راوی را به نمایش گذاشته‌اید که مخاطب فکر می‌کند با یک نوجوان لاجون و ترسو طرف است.‌ صحنه دیدن دوست بستنی فروشش بعد مدت‌ها چه کمکی به کلیت اثر می‌کند. اگر حذف شود چه می‌شود‌؟ اما بی‌شک زیباترین صحنه اثرتان جایی است که راوی مراقبت می‌کند تا مبادا بچه‌های کوچک توی ماشین‌های عبوری، بستنی قیفی دستش را ببینند و دل‌شان بخواهد. بسیار زیبا و انسانی است.
برسیم به دعوا. آیا هیچ راهی برای پرهیز از درگیری نبود؟ راوی که به این درجه از معرفت و قدرت و فن رسیده است، نمی‌توانست با یک عذرخواهی مصلحتی راهش را کج کند تا مجبور نشود جوان را ناقص کند؟
می‌بینی سوالاتی از این دست برمیگردد به پیرنگ کار یا همان شبکه استدلالی. در ادامه توضیح می‌دهم
داستان یعنی شبکه استدلالی قوی. مثل تور ماهی‌گیری، شبکیه‌ای بهم‌تنیده و محکم. برای هر معلولی، علتی لازم است. وقتی من می‌گویم مادر علی مرد باید توضیح دهم چرا مرد: تصادف کرد، بیمار بود، یا انتحار کرد. نمی‌گویم این را خیلی رو و شعاری مطرح کنیم، اما خواننده حق دارد بداند چرا. اگر در داستان می‌گویم نرگس در کنکور رتبه مناسب نیاورد، علیرغم همه تلاشی که داشت، باید توضیح دهم، آیا مریض شد، آیا اشتباه رشته را انتخاب کرده بود و یا دلایل دیگری داشت.
داستان یک چرایی مخفی مطرح می‌کند و خواننده منتظر یک چون است: رضا ناهار نخورد. چرا نخورد؟ این سوال است این سوالی است که خواننده می‌پرسد. حال بر نویسنده واجب است پاسخ دهد مثلا بگویند چون روز‌ه است. یا بیمار است یا رژیم دارد. یا هر چیز دیگر. مهمان‌ها دیر رسیدند. خواننده سوال می‌کند چرا دیر رسیدند؟ نویسنده باید دلیلی منطقی و محکم به این سوال بدهد. منتها نه در سطح و شعار. بلکه در عمق و نهان. مثلاً بگوید در راه تصادف کرده بودند. می‌دانی چه می‌خواهم بگویم می‌خواهم بگویم داستان نیاز به پیرنگ دارد پیرنگ همین چون و چراهاست. شما این اصل مهم را رعایت نکردید! امیدوارم متوجه منظورم شده باشید در حالت فعلی شما دو سه سوال و ابهام در ذهن مخاطب گذاشتید بی‌پاسخ، بی‌روشنگری!
مورد بعدی که می‌خواستم اشاره کنم مسئله بسیار مهمی است. انتخاب قمر اولیه یا سوژه. سوژه شما انرژی بسیار زیادی دارد، اما به‌علت تجربه‌نکردنش عدم مطالعه پیرامونش، موفق به گسترش و پرداخت آن نشده‌اید. اگر هم تجربه کردید، نتوانست آن را به‌صورت باورپذیر به نمایش بگذارید. در ادامه مطلب کوتاهی هم درباره سوژه عرض می‌کنم. برای نوشتن داستان اولین چیزی که می‌خواهیم چه چیزی است؟ به چه چیز احتیاج داریم؟ در آموزش رانندگی، به کسی که می‌خواهد رانندگی یاد بگیرد، اطلاعات مفصل درباره ماشین، مدل، کار کرد موتور می‌دهید. یا فرد را پشت فرمان می‌نشانید، خودتان هم کنارش می‌نشینید و کار عملی آموزش رانندگی را شروع می‌کنید؟ حتما راه دوم را انتخاب می‌کنید. داستان‌نویسی هم همین‌طور است. برگردیم سراغ سوال اول‌مان. در گام اول برای نوشتن داستان به چه چیزی نیاز داریم؟ اگر بنای داستان را با بنای ساختمان مترادف بگیریم، اولین گام، مهم‌ترین چیز برای ساختمان چیست؟ بی‌شک یک‌تکه زمین است. تا زمین نباشد، از ده‌ها مهندس و معمار و کارگر و بنا و نقشه‌کش و دوربین‌به‌دست کاری برنمی‌آید. داستان هم نیاز به زمین دارد. اگر از نویسنده‌ها بپرسیم چه شد داستان نوشتید؟ می‌گویند یک چیزی به ذهن‌مان رسید. خودش را به ما تحمیل کرد و وادارمان کرد بنویسیم‌ش. آن چیز چیست؟
آن چیز فکر اولیه است. فکر اولیه حکم زمین را برای داستان دارد. بدون فکر اولیه همه ابزارهای داستان‌نویسی مثل عنوان، شخصیت‌، کشمکش، دیالوگ، صحنه، توصیف، روایت تلخیص... باد هوا است. خوب حالا ببینیم فکر اولیه چگونه بوجود می‌آید؟ (اصلأ عجله نکنید این مباحث بسیار کلیدی آست و اگر بخواهید داستان‌نویسی را به‌طور جدی ادامه دهید، بسیار به کارتان می‌آید.) فکر اولیه‌تر مواجهه با یک حادثه بیرونی و یا حتی‌ ذهنی، به جهت برانگیخته شدن حس بوجود می‌آید. مثلاً صبح زود موقع خروج از منزل جسد بی‌جان گنجشکی را می‌بینیم (حادثه بیرونی) غمگین می‌شویم. (برانگیخته‌شدن حس) یا نه در ذهن‌مان به شفای فرزند همسایه‌مان فکر می‌کنیم) حادثه ذهنی) و خوشحال می‌شویم (برانگیخته‌شدن حس). نویسنده در چنین لحظه‌ای نطفه‌ای در ذهنش شکل می‌گیرد، یک نطفه داستانی، که به آن سوژه، ایده، فکر اولیه یا جرقه اولیه گفته می‌شود. در بیشتر نویسنده‌ها فکر اولیه یا سوژه از یک جمله خام گسترش نیافته بوجود می‌آید مثلاً مردی که در مقابل دریافت غذا جوک تعریف می‌کند یا زنی که برای ادای نذر شبانه به قبرستان می‌رود. فکر اولیه یا سوژه این ویژگی‌ها را دارد: ۱_ یک جمله خام است. ۲_ روند عادی زندگی برهم می‌خورد. ۳_دارای عنصر انسانی است.(شخصیت‌ اصلی) ۴_حس‌برانگیز است. نکته مهم، در فکر اولیه عدم تعادل باید جذاب باشد باید قوی باشد. مثلاً مردی که صبح با سر درد از خواب بیدار می‌شود، عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست، قوی نیست. یا مثلاً اگر من هزار تومان گم کنم، عدم تعادل دارد، اما جذاب نیست، قوی نیست. منظور از جذابیت یعنی داشتن تعلیق مناسب. یعنی گره در گره داشتن. اما ویژگی‌های بعدی: ۵_ قابلیت گسترش داشته باشد. ۶_ نو باشد.
نویسنده‌ها فکر اولیه را از سه‌منبع کسب می‌کنند.: الف_ تجربه زیستی خودشان. ب_ حوزه نقل (براساس شنیده بود شنیده‌ها و دیده‌های دیگران. فیلم‌ها و امثالهم). ج _ حوزه تخیل یا همان اگرهای جادویی. مثلاً اگر من رویین‌تن بودم چه می‌کردم؟ اگر شب می‌خوابیدم صبح در جای غریبی بیدار می‌شدم، چه می‌کردم؟ اگر به بیماری صعب‌العالمین مبتلا می‌شدم چه می‌شد؟ و هزاران اگر جادویی دیگر. فروید می‌گوید تخیلی‌ترین ایده و افکار، آن چیزی است که در ضمیر ناخودآگاه ثبت شده ولی انسان آگاه به آن نیست.‌
یک نکته بسیار مهم: «نویسندگان نوقلم لازم است تا ایده‌ها یا فکرهای اولیه را از تجربه زیستی خودشان انتخاب کنند
بعد انتخاب فکر اولیه، لازم است کنترلینگ شود. کنترلینگ در فکر اولیه چنین روندی دارد: نویسنده از خود می‌پرسد چه کسی است؟ منظور سن و سال، جنسیت، سطح سواد، جایگاه اجتماعی فرهنگ، چگونگی رفتار و گفتار شخصیت‌ها.... کجاست؟ (منظور زمان است. در چه زمانی رخ داده است، در چه مکانی اتفاق می‌افتد؟)
چه شکلی دارد؟ نهایت کار چه خواهد شد؟ به این مراحل کنترلینگ می‌گویند. شما این مراحل را برای فکر اولیه‌تان اجرا کردید؟
داستان برای جذاب شدن نیاز به عنصری دارد که درونش کارسازی شود. به این عنصر کشمکش می‌گویند. کشمکش به معنای درگیری و تقابل دو نیرو است. باید در در برابر خواست، یا آرزو یا قصد شخصیت اصلی موانعی وجود داشته باشد که مانع رسیدن شخصیت اصلی به خواست و آرزویش شود.‌درکیری با چنین موانعی کشمکش ایجاد می‌کنند. چهار نوع کشمکش داریم: ۱_ کشمکش فرد با خودش. ۲_ کشمکش فرد با دیگری. ۳_کشمکش فرد با اجتماع ۴_ کشمکش فرد با طبیعت
در اثر شما ما شاهد چک نوع کشمکشی هستیم؟ کشمکش فرد با دیگری، اما طبیعی از آب درنیامده است..‌خیلی تصنعی و ساختگی شده است!
مورد دیگری که لازم می‌بینم به آن اشاره کنم موضوع نثر و زبان است. پسرم سعی کن از جملات کوتاه و کلمات ساده استفاده کنید.
برای این جلسه کافی است. امیدوارم به مواردی که گفتم توجه کنید و اهمیت بدهند و بسیار تمرین کنید. امیدوارم به زودی شاهد آثار بهتری از شما باشیم. موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
محمد بدری » پنجشنبه 18 شهریور 1400
سلام ممنونم از شما استادِ عزیز نکاتتان واقعا مفید بود در باز نویسی داستان حتما لحاظشان میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت