گزارش دیرفهم در عوض داستان




عنوان داستان : یک پنجره خاک گرفته
نویسنده داستان : محمد جواد مولوی

زن روی صندلی زهوار در رفته چوبی که پایه های آن در حالت احتضار فریاد میکشید نشسته بود.

مرد در کنار پنجره گرد و خاک گرفته ای ایستاده بود و همینطور که پک عمیقی به سیگار بهمنی - که از سر نداری نخی میخیرید - میزد .. شهر را نظاره گر بود . یک خانه آجری قدیمی با دیوار های چرک در میان دو آپارتمان قد بلند امروزی . احتمالا پیرمرد صاحب خانه یک روزی خواهد مرد و همینطور که جسد متعفنش از خانه بیرون میرود شهرداری نامه تخریب و واگذاری خانه را امضا میکند.

زن از روی صندلی بلند شد ، پایه های صندلی از خوشحالی فریاد خفه ای سردادند ، زن برای تسکین درد هایش تصمیم گرفت برقصد .
مرد در کنار پنجره گرد و خاک گرفته ای ایستاده بود و همینطور که پک عمیقی به سیگار بهمنی - که از سر نداری نخی میخیرید - میزد .. شهر را نظاره گر بود . پسر بچه ای با لباس های رنگی و تر و تمیز در حالی که دست های پدرش را رها میکرد به سمت کودک فالفروشی رفت که در گوشه پارک، با لباس های قهوه ای رنگ و وصله خورده نشسته بود . با چشمانی مملو از معصومیت به رهگذر هایی نگاه میکرد که سر به هوا بودند. پسر بچه، دست های کودک را گرفت اما پدرش دست اورا کشید و به جای آن دوهزار تومان در دست های کودک گذاشت.

زن برای تصمیم درد هایش تصمیم گرفت بخوابد
مرد در کنار پنجره گرد و خاک گرفته ای ایستاده بود و همینطور که پک عمیقی به سیگار بهمنی - که از سر نداری نخی میخیرید - میزد .. شهر را نظاره گر بود ، پیرمرد قد خمیده ای که تمام وزنش را روی عصای فلزی ارزان قیمتی انداخته بود آرام آرام به سمت نیمکتی میرفت که هر دوشنبه ساعت ۱۰ صبح بر روی آن مینشست .. هر هفته مجبور بود یک دقیقه زود تر راه بیافتد که پیر تر شدنش تاثیری بر ساعت قرارش نداشته باشد. فکر میکرد پسری که در یک دوشنبه، ساعت 10 صبح اورا در خانه سالمندان انداخته و رفته، برمیگردد ، دستهایش را میگیرد و اورا روی صندلیِ جلویِ ماشین گرانقیمتی که خریده مینشاند و پدر برای پسر از خلطره هایش میگوید . برایش میگوید که زمان ما از این چیز ها نبود

زن پتوی خاکستری وصله دار رنگ و رو رفته را از رویش کنار زد
مرد در کنار پنجره نبود و یک ته سیگار قرمز رنگ که بر روی طاقچه کم عرض پنجره له شده بود ....

*با تشکر فراوان از خانم شیما بالسینی *
نقد این داستان از : خسرو باباخانی
آقای محمدجواد مولوی سلام.‌ از حسن ظن‌تان به پایگاه نقد سپاسگزاریم. اثرتان با عنوان «یک پنجره خاک‌گرفته» را خواندم. دست شما درد نکند. خداقوت.
راستش من از روی رزومه نفهمیدم شما چند سال دارید! در مقابل سن‌تان قیدشده بیست‌سال. در برابر تحصیلات آمده دکترا و بالاتر! یک‌جای کار می‌لنگد. چون برای من سن و سال و میزان تحصیلات مهم است و در نقدم اثر دارد. مگر تصور کنیم شما جزوه نوابغ باشید که جهشی خواندید. نسبت به سن و تجربه‌تان اثر متوسطی است. نسبت به تحصیلات ضعیف است. مهم‌ترین ضعف نوشته شما این است که داستان نیست. خیلی ارفاق کنیم گزارش است چرا؟ بعد عرض می‌کنم. البته به اشاره. اما چیزی که در همان سطر اول توی ذوقم زد، نثر شما بود. لطفاً بدون تعصب و به‌عنوان یک خواننده معمولی به این دو نمونه آغازین نگاه کنیذ:
نمونه اول: «زن روی صندلی زهوار در رفته چوبی که پایه‌های آن در حالت احتضار فریاد می‌کشید نشسته بود.»
در این جمله بلند و گنگ قرار است بگویید: «زن روی صندلی کهنه نشسته بود.» همین. به همین سادگی.
تمومه. دوم: «مرد در کنار پنجره گرد و خاک گرفته‌ای ایستاده بود و همینطور که پک عمیقی به سیگار بهمنی -که از سر نداری نخی می‌خیرید - میزد.. شهر را نظاره‌گر بود.» در این حمله طولانی و مبهم خواستید بگویید. مرد در کنار پنجره خاک‌گرفته ایستاده و سیگار می‌کشید و به شهر نگاه می‌کرد. همین. به همین سادگی!
پسر نارنینم محمدجواد جان مهم‌ترین گیر شما در ابتدا نثر و زبان شما است.‌ شما در شروع لازم است از نثر معیار استفاده کنید. چگونه؟ در ادامه عرض می‌کنم. انشالله که مورد استفاده‌ات قرار بگیرد.
داستان‌نویسی امری است بسیار جدی، سخت و‌ نفس‌گیر. اصلأ شوخی نیست‌.‌ محل تمرین و باری به هر جهت نیست. یک نویسنده عمرش را، جوانی‌اش را، احساسش را، تجربه‌اش را، انرژی‌اش را و حتی سلامتی‌اش را برای نوشتن داستان‌هایش هزینه می‌کند. این‌طور نیست که بنشیند و بگوید خیلی خوب اول یک داستان بنویسم، بعد بروم مثلاً مهمانی! نه نویسنده. پیرش در می‌آید تا داستانی بنویسد که قابل خواندن باشد. برای این کار باید تجربه زیستی، تجربه مطالعاتی و تجربه نوشتاری داشته باشد. ‌یک نویسنده عمیق زندگی می‌کند. کم حرف می‌زند و بیشتر گوش می‌کند.‌ به جای نمایش خودش، به جای اینکه کاری کند که در معرض دید، قضاوت و تحسین بی‌فایده دیگران قرار گیرد، سعی می‌کند خود در سایه قرار بگیرد و دیگران را با دقت و مهربانی به تماشا بنشیند. این‌طوری انسان‌ها را بهتر و شفاف‌تر می‌شناسد و‌ با نحوه حرف زدن و رفتار کردن‌شان آشنا می‌شود. شخصیت مهم‌ترین عنصر داستانی است.‌ هیچ داستانی بدون شخصیت نوشته نمی‌شود. و این مسأله نیازمند تجربه زیستی است.‌ یک نویسنده بسیار مطالعه می‌کند. بیشتر اوقات فراغتش را صرف مطالعه داستان می‌کند. از طریق مطالعه بسیار زیاد، آرام آرام با ابزار و عناصر داستانی آشنا می‌شود. به شکل حسی و شهودی، زاویه دید، شخصیت‌پردازی، روایت، توصیف، صحنه، تعلیق، طرح، حادثه، کشمکش، گره‌افکنی، گره‌گشایی و... را می‌شناسد و می‌فهمد. یک نویسنده سرگرمی و خوش‌گذرانی الکی و استراحت را بر خود حرام می‌کند و هر روزه روز می‌نویسد.
نویسندگی یک شغل تمام‌وقت است. کاملاً حرفه‌ای و تمام‌وقت، بی‌تعطیلی. ‌اگر واقعاً به نوشتن داستان علاقه دارید و دوست دارید داستان‌های خوب و قابل قبول بنویسید، باید به اصطلاح کمربندتان را محکم ببندید و یک یاعلی مردانه بگویید. ‌یاعلی گفتیم و عشق آغاز شد. دوستان عزیز عشق با شیرینی شروع می‌شود، آدمیزاد ابتدا خیلی خوش‌به‌حالش می‌شود.‌ اما این فقط در باغ سبز است. خیلی زود دشواری‌ها و سختی‌ها شروع می‌شوند، به قول حضرت حافظ که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. باید هزینه‌ها پرداخت کنید. اگر هستید بسم‌الله. ‌بیش از هر چیز سخت مطالعه کند. لازم است لااقل پنجاه رمان خوب را بخوانید. باید صدها داستان کوتاه بخوانید. یک ساعتی را در شب و روز انتخاب کنید برای نوشتن. بی‌تعطیلی و بهانه. در محیط خانواده، فامیل، محل کار و اجتماع دل بسپارید به مردم، ببینید چه جوری حرف می‌زنند، تکیه کلام‌هایشان چیست. حرف‌هایشان چه اشتراکات و افتراقاتی با هم دارد. به راه رفتن، غذا خوردن، لباس پوشیدن، آداب و معاشرت‌شان بسیار دقت کنید با وسواس زیاد.‌ حد امکان صحبت نکنید، گوش بدهید.
اما موضوع اصلی، بعمل نثر و زبان: مهمترین ایراد کار ما نثر و زبان است. می‌دانید که اولین مواجهه خواننده با هر متن زبان و نثر آن متن است، اگر زبان اگر نثر جذاب نباشد، خواندنش راحت نباشد، مفهوم را منتقل نکند. خواننده به مطالعه ادامه نخواهد داد. ما نثر و زبانی داریم به نام زبان تکیه‌گاه یا معیار یا صفر. ما به همه نویسندگان عزیز پیشنهاد موکد می‌کنیم تا از این زبان استفاده کنند. اما ویژگی‌های این زبان چیست در ادامه عرض خواهم کرد.
برای همه ما نوشتن بسیار سخت‌تر از حرف زدن است. مثلا اگر من امروز به تماشای موزه رفته باشم، وقتی به خانه برگردم اگر از من بخواهید درباره رفتن به موزه و بازدید تعریف کنم. خیلی راحت شروع به صحبت می‌کنم و جزء به جزء بازدیدم را تعریف می‌کنم. اما اگر از من بخواهید آنچه را که دیده‌ام بنویسم ماتم می‌گیرم. چرا؟ چون نوشتن برای من بسیار سخت‌تر از حرف زدن است؛ نه برای من تقریباً برای همه ما! علت میدانید چیست؟ علت این است که نوشتن را باید در دوران مدرسه به ما آموزش می‌دادند که متاسفانه ندادند. ما در دوران تحصیل سه کتاب عمده درسی ادبیاتی داشتیم. کتاب فارسی، کتاب فارسی بیشتر در مورد شعر و شعرا و تاریخ تولد و وفات و محل دفن و غیره بود. یک جای کتاب فارسی ما
ندیدیم بنشینند یک غزل را یک مثنوی را یک رباعی را قطعه قطعه کنند به اجزاء ساده و به ما آموزش بدهند که این‌گونه شعر را باید سرود. داستان در کتاب‌های فارسی ما بسیار غریب بود و اگر هم داستانی می‌آمد یک داستان نمونه می‌آمد بی‌آنکه توضیح داده شود زبانش چیست نثرش چیست. عدم تعادل‌اش کجاست؟ شخصیت اصلی کدام است. چه ویژگی‌هایی دارد پایان‌بندی چگونه است توصیف چیست صحنه چیست دیالوگ‌هایش کدام است و غیره. توضیح داده نشده بود. آموزش نداده بودند. کتاب دیگری داشتیم به نام دستور زبان فارسی این هم کلی اصطلاحات فنی داشت که ما فقط حفظ می‌کردیم برای دادن امتحان و گرفتن نمره قبولی و وقتی که کارمان با کتاب دستور زبان فارسی تمام می‌شد، آن را کناری می‌گذاشتیم و محتوایش را فراموش می‌کردیم درس بعدی انشا بود. درس جذابی بود، اما متاسفانه آموزشی برای نوشتن انشا، برای ارتقاء نثر و زبان برای توصیف برای صحنه‌پردازی آموزش داده نمی‌شد. چرا؟ چون معلم‌های عزیزمان هم خودشان دوره ندیده بودند. زنگ انشا تبدیل شده بود به زنگ تفریح هر درسی را می‌خواستند جبرانی بگذارند از زنگ انشا می‌زدند و کلاس جبرانی را می‌گذاشتند! اینطوری شد که ما یاد نگرفتیم چگونه بنویسیم. که اگر یاد می‌گرفتیم نوشتن به اندازه حرف زدن برای ما راحت بود. دانشمندی بنام فردینان دوسوسور روی این موضوع تحقیق کرد که چرا برای عموم مردم نوشتن سخت‌تر از حرف زدن است؟! ایشان سال‌های زیادی را روی زبان کار کرد.
ابتدا تعریف بسیار ساده زبان. به مجموعه علایمی که مفهوم را منتقل می‌کنند‌ زبان گفته می‌شود. می‌دانم برای زبان ده‌ها تعریف وجود دارد، اما عجالتا همین تعریف کار ما را راه می‌اندازد.
ایشان پرسید چرا برای عموم مردم نوشتن سخت‌تر از حرف زدن است؟! وی سال‌های زیادی را روی زبان کار کرد گفت ما دو نوع زبان داریم زبان گفتاری، زبان نوشتاری. بزرگترین کشف این دانشمند زبان‌شناس نابغه کشف ویژگی‌های هر یک از این دو زبان بود ‌
ویژگی‌های زبان گفتاری: ۱ _جملات کوتاه هستند ۲_ کلمات ساده هستند ۳_ارکان جمله رعایت نمی‌شود ۴ _حشو و زوائد دارد ۵ _کلمات شکسته می‌شود.
اما ویژگی‌های زبان نوشتاری ۱ _جملات بلند هستند ۲ _حشو و زوائد ندارد ۳ _کلمات ساده نیستند ۴ _کلمات شکسته نمی‌شود ۵_ ارکان جمله رعایت می‌شود.
سوال مهم اینجاست برای نوشتن از کدام یک از این دو زبان استفاده کنیم؟ بیشتر انسان‌ها می‌گویند از زبان نوشتاری. و این دقیقاً همان اشتباهی است که مسئولین آموزش و پرورش ما مرتکب شدند! آقای دوسوسور گفت برای نوشتن باید ترکیبی از این دو زبان استفاده کنیم:
۱_ جملات کوتاه باشد ۲_ از کلمات ساده استفاده کنیم ۳_کلمات را نشکنیم ۴ _ ملزم به رعایت ارکان جمله نباشیم ۵__حشو و زوائد نداشته باشیم.
همین کشف به ظاهر ساده انقلابی در در جهان نگارش به وجود آورد و باعث تاسیس دهها دانشگاه نویسندگی خلاق شد که بر سر در آن‌ها نوشته شده بود ما دست شما را را به دهان‌تان نزدیک می‌کنیم یعنی نوشتن را چنان برای شما آسان می‌کنیم انگار می‌خواهید حرف بزنید.
پسر هنرمندم از این مورد بسیار مهم و حیاتی که بگذریم قصه نوشته شما چیست؟ اگر من خواهش کنم خلاصه نوشته‌تان (با تسامح داستان‌تان) را تعریف کنید چه می‌گویید؟ هیچ چون نوشته شما فاقد سوزه و طرح است. شخصیت اصلی ندارد. فاقد شرح و سویه است. گره اصلی و کشمکش ندارد و خیلی چیزهای دیگر. عرض کردم داستان نوشتن کار سختی است و رنج فراوان می‌برد. اگر واقعا به نگارش داستان علاقه داری این گوی و این میدان، بسم‌الله
موفق باشید یاعلی

منتقد : خسرو باباخانی




دیدگاه ها - ۱
محمد جواد مولوی » 18 روز پیش
سلام جناب باباخانی راجع به سن و سال پرسیدید دانشجوی دکترای پزشکی هستم. و کاملا درست فهمیدید. چیزی که خوندین اولین تجربه من از اشتراک چیز هایی که مینویسم هستش

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت