این مهم‌ترین اصل در نویسندگی‌ست: واقع‌نمایی نه واقع‌نگاری




عنوان داستان : هنوز باورم نمیشه!
نویسنده داستان : دانیال فریادی

بعد ظهر یک روز بهاری از کلاس کنکور به سمت خانه میرفتم. مغزم پر بود از تست های کنکوری.امروز کلاس فیزیک داشتم.مخ م دیگه نمی کشید.با خودم گفتم امروز مسیر طولانی تا خانه را پیاده بروم تا شاید مغزم هوای بخورد .در همین فکر بودم که از دور صدای موزیک ماشینی که داشت به من نزدیک می شد شنیدم.سر را برگردانم دیدم سه و چهار جوان شیک و به ظاهر مایه دار با ماشینی خارجی اسپرت با سرعت کنار سطل اشعال کنار پیاده رو توقف کردند.من با تعحب فقط نگاه می کردم.
دو پسر جوان که جلو نشسته بودند پیاده شدن و به سمت سطل بزرگ اشغال رفتند.
کنار سطل پسرکی دیدم که تا کمربه داخل سطل اشغال خم شده بود که تا شاید مقوا یا پلاستیکی از میان زباله ها جمع کند.ان دو مرد جوان به ارامی به او نزدیک شدندو در عین ناباوری از پاهای پسرک گرفتند و او را داخل سطل اشغال انداختند!
وبا قهقهه مضحکی سری به سمت ماشین مدل بالا شان رفتند و گاز ماشین گرفتند و ازانجا دور شدند.
انگار با دو دختری که عقب ماشین نشسته بودند سر این کار شرطبندی کرده بودند ویا فقط برای خنده و خود شیرینی این کار زشت و دور از انسانیت را کردند!
من که در ان لحظه خشکم زده بود.
پسرک وحشت زده سرش را ارام از لبه سطل اشغال بیرون اورد وبا خجالت و ترس به اطراف نگاه می کرد.
من کمک ش کردم تا از سطل بیرون بیایید.بدون اینکه چیزی به هم بگوییم .او حتی حوصله گفتن حرفی را هم نداشت.گونی مقوا هایس را بر دوش زد واز انجا دور شد!
من خیلی ناراحت شدم دیگر حوصله پیاده روی نداشتم اولین ماشینی که ایستاد را سوار شدم.هنوز صد متری دور نشده بودیم که پیر مرد راننده سر حرف را باز کرد.
از اینه بهام اشاره کرد که پسرم چرا ناراحت به نظر می ایی!
من هم از سیر تا پیاز ماجرا را برایش تعریف کردم.
پیر مرد راننده از تو اینه نگاه م کرد و گفت پسرم ناراحت نباش چوب خدا صدا ندارد.
من اصلا منظورش را نفهنیدم!
هنوز دو کیلو متری دورنشده بودیم که ترافیک سنگینی ایجاد شده بود.اقای راننده از راننده های که از طرف چپ ما می گذشتند علت ترافیک را پرسید!
فهمیدیم جلوتر تصادف شده.
وقتی به صحنه ی تصادف رسیدیم با تعجب دادم این همان ماشین مدل بالا بود که به شدت با گاردل بغل اتوبان تصادف کرده و پسر جلویی به شدت مجرح شده بودند.وان دو دختر با گریه و جیغ توجه همه را به خود جلب کرده بودند! مردم سعی در کمک به ایشان را داشتند
من همان لحظه پی به معنای سخن اقای راننده بردم که چوب خدا صدا ندارد!


با تشکر
دانیال فریادی
نقد این داستان از : یزدان سلحشور
آقای دانیال فریادی سلام.
واقعیت، هر چقدر هم جذاب باشد باز هم واقعیت‌ است یعنی برتری دارد بر متنِ روایی و سلطه دارد بر آن؛ مگر آنکه نویسنده راهی بیابد که واقعیتی واقعی‌تر از اصلِ واقعیت خلق کند که مخاطب، وقت‌اش را بگذارد برای خواندنش. اگر نویسنده چنین نکند فرقی نمی‌کند که متنی نوشته باشد یا ننوشته باشد! انگار که کاری انجام نشده. این مهم‌ترین اصل در نویسندگی‌ست: واقع‌نمایی نه واقع‌نگاری. اگر واقعیت‌های جامعه جذاب‌تر از واقعیت‌های متن ما باشند، مردم خبرش را می‌خوانند یا از همدیگر می‌شنوند و دلیلی ندارد که بخواهند داستان بخوانند؛ اما در مورد متنِ شما: این قدر درباره تفاوت خاطره‌نویسی و داستان‌نویسی صحبت شده که شاید صحبت دوباره، درباره‌اش، تا حدی ملال‌انگیز باشد اما خُب، چاره‌ چیست! مسئله‌ای که معمولاً این وسط پیش می‌آید زیاد شدن روزافزون داستان‌های حرفه‌ای و موفقی‌ست که اساس‌شان خاطراتِ نویسندگان‌شان است! بعد، دعوا می‌شود میان نگارندگانِ جوان و منتقدانِ سن و سال‌دار! توی دعوا هم که شیرینی پخش نمی‌کنند! نگارندگانِ جوان، از میلان کوندرا مثال می‌آورند که بخشِ اعظم آثارش بر اساس خاطراتی‌ست که خودش به عنوان میلان کوندرا در آن‌ها حضور دارند یا از آثار مارکز مثال می‌آورند که هم در متن «صد سال تنهایی» و «گزارش یک مرگ» به اسم و خاطرات و زندگی خودش اشاره دارد هم در انبوهی از مصاحبه‌هایش به چنین مواردی اشاره کرده. همینگوی هم در چندین داستان موفق‌اش، خودش رسم حضور دارد. بورخس هم همین طور. [البته بورخس به عنوانِ یکی از بهترین نویسندگان «صنعتِ جعل»، معمولاً این دست از خاطرات‌اش هم جعلی‌ست! چه باید گفت درباره‌ی نابغه‌ای که حتی در مرورِ زندگی عادی‌اش -در مصاحبه‌هایش- یا سخنرانی‌های آکادمیک بی‌نظیرش، دست به جعل‌هایی می‌زند که از واقعیت، واقعی‌ترند؟!] بله، این نویسندگان چه به با ضمیر «او» و چه با ضمیر «من»، در داستان‌های خود حضور دارند اما نکته‌ی مهم این است که به عنوانِ نویسنده داستان حضور ندارند به عنوانِ یکی از شخصیت‌ها حضور دارند! این نویسندگان، در واقع «خاطره‌نویسی» نمی‌کنند بلکه از «شکل روایی خاطره‌نویسی» برای داستان‌نویسی استفاده می‌کنند همان طوری که مثلاً جین وبستر از «شکل روایی نامه‌نگاری» برای نوشتن رمان «بابا لنگ ‌دراز» استفاده کرد؛ [اگر هر نوع نامه‌نگاری، توانایی بدل شدن به داستان را داشت، در قرن‌های نوزدهم و بیستم باید کوهی از رمان و داستان کوتاه به تاریخ ادبیات جهان اضافه می‌شد!] یا دکتروف از «شکل روایی تاریخ‌نگاری» برای نوشتن رمان «رگتایم» استفاده کرد. این داستان‌نویسان حتی تا جایی پیش می‌روند که موقع خاطره‌نویسیِ مسلم‌شان هم چنان به حوزه داستان نزدیک می‌شوند که تفاوت‌اش را فقط حرفه‌ای‌ها متوجه می‌شوند مثلِ «مردی که من شناختم» گراهام گرین که بهترین نمونه در این زمینه است و درباره توریخوس، دیکتاتور پاناماست. فکر می‌کنم تا اینجای قضیه، «هوک چپ و راست» این دعوا مشخص شده باشد! [اصطلاحی در ورزش بوکس است دنبالِ ما به ازای ادبی‌اش نگردید!] شما در «هنوز باورم نمیشه!» داستان ننوشته‌اید خاطره نوشته‌اید حتی اگر این خاطره، خاطره‌ی شما نباشد. خاطره‌ای با نتیجه‌ی مشخصِ اخلاقی نوشته‌اید که اصلاً همین بخشِ مستقیم‌نویسی‌اش کافی‌ست تا از حوزه داستان بیرون برود: «فهمیدیم جلوتر تصادف شده. وقتی به صحنه‌ی تصادف رسیدیم با تعجب دادم این همان ماشین مدل بالا بود که به شدت با گارد ریل بغل اتوبان تصادف کرده و پسرهایی جلویی به شدت مجروح شده بودند. و آن دو دختر با گریه و جیغ توجه همه را به خود جلب کرده بودند! مردم سعی در کمک به ایشان را داشتند. من همان لحظه پی به معنای سخن آقای راننده بردم که چوب خدا صدا ندارد!» تنها چوبِ خدا نیست که صدا ندارد، چوبِ داستان هم اگر عناصرش را، شیوه‌ی روایت‌اش را، بیان‌اش را، نثرش را رعایت نکنید، صدا ندارد! تا پیش از این پایان، به رغم این که در متن، فقط «شخص» داریم نه «شخصیت داستانی» و به رغم اینکه «مکان» و «زمان» ساخته و مهندسی نشده و «وضعیتِ ثانویه» حال و روز خوشی ندارد، اما بالاخره چند اتفاق داریم که مخاطبِ عام را به این نتیجه می‌رساند که «ببینیم آخرش چه می‌شود» اما با این پایان، حتی این اتفاق‌ها هم پودر می‌شوند! اصلِ ماجرا، اتفاقاً جذاب است اگر داستان‌اش با «شخصیت‌پردازی» و مهندسی «وضعیت» نوشته شود [متن‌تان را با مختصری ویرایش، فقط در همین بخش، تغییر دادم که منظور خودم را رسانده باشم]: «سرم را برگردانم. دیدم ماشین اسپرت با سرعت پیچید سمت پیاده‌روی مقابل و کنار سطل آشغالِ هیکلی ترمز زد. پسرها که جلو نشسته بودند، پریدند پایین. انگار دعوای ناموسی باشد. کنار سطل، پسرک را دیدم که تا کمر خم شده بود داخلش. دنبال چیزی می‌گشت شاید مقوا یا پلاستیکی. پاهای پسرک را گرفتند و سرازیرش کردند توی سطل. خنده‌دار نبود اما آنها خندیدند. سوار شدند. گازش را گرفتند. دور شدند. انگار با دو دختری که عقب ماشین نشسته بودند شرط بسته بودند.» شما برای نوشتنِ داستانِ این «متن»، هم نیازمند دقت بسیار در نوشتن‌اید [که این همه خطای تایپی در متن‌تان نباشد] هم آشنایی با روند داستان‌نویسی. در یک کلام: خیلی کم خوانده‌اید. با «عناصر داستان» جمال میرصادقی شروع کنید و «داستان و نقد داستان» احمد گلشیری. [در کتابخانه‌های عمومی نهاد کتابخانه‌های کشور در دسترس‌اند.] منتظر آثار تازه‌تان هستیم. پیروز باشید.

منتقد : یزدان سلحشور

یزدان سلحشور متولد 13 آذر 47 در رشت. شاعر، نویسنده، منتقد[ادبی-سینمایی]، مدرس، ویراستار، روزنامه‌نگار، داور دو دوره جایزه جلال آل‌احمد و دو دوره جشنواره شعر فجر و جوایز ادبی دیگر از جمله جایزه نیاوران



دیدگاه ها - ۱
دانیال فریادی » 18 روز پیش
سلام و درود بر استاد شفیق و مهربان... ممنون ار نقد زیبا و پسنده یده شما..تشکر از استاد گرامی که بر دانش من در داستانسرای افزودید وسپاس که وقت گذاشتید.. در پناه خدا سلامت و شاد باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت