مخاطب را برای اتفاق پایان آماده کنید




عنوان داستان : بلند شو مادر
نویسنده داستان : مریم بهادری

باسمه تعالی
بلند شو مادر.
هنوز آفتاب طلوع نکرده بود. توی دلش رخت می شستند. آبگوشت را بار گذاشت و زیرش را کم کرد تا برای ناهار، جا بیفتد.
بالای سر دخترش نشست. کف دستش را روی پیشانی زهرا گذاشت. توی تب می سوخت. دستمال را از روی پاهایش برداشت و توی کاسه ی آب فرو کرد. دستمال را محکم چلاند. این بار روی پیشانی اش گذاشت. صورتش را بوسید و دوباره به آشپزخانه رفت. ظرف های مانده ی شام را آرام می شست تا سر و صدایش، بچه هارا بیدار نکند. زیر لب ذکر می گفت. جلوی آینه ی کوچک آشپزخانه ایستاد. چشمانش از خستگی ، کاسه ی خون بود. تمام شب را بالای سر زهرا بیدار مانده بود تا پاشویه اش کند. بعد از مرگ شوهرش، هر از گاهی دخترش تب می کرد.
_ مامان زهرا خوب شده؟
با صدای بشیر از توی آینه بیرون آمد. لبخندی زد و روی زانوهایش نشست. دست های پسرش را گرفت و با صدای آرامی گفت:" سلام گل پسرم! صبح بخیر. آروم حرف بزن که خواهرت بیدار نشه."
بشیر خمیازه ای کشید:" چرا؟ مگه مدرسه نمیره؟"
زن، هیس کشداری گفت.
" زهرا امروز نباید مدرسه بیاد. حالش خوب نشده. باهم توی خونه بمونید تا من ظهر برگردم."
منتظر جواب پسرش نماند. دفتر مشق بچه های کلاس را تند تند تصحیح کرد. باید توی دفتر یکی دوتا از بچه ها، برچسب صدآفرین می زد. دفترها را توی کیف اش گذاشت و سفره ی صبحانه را چید. سرش را که بلند کرد، زهرا را کنار سفره دید. صورتش گل انداخته بود. اخم هایش را توی هم کشید و گفت:" می خواستی بدون من بری مدرسه؟"
زن کلافه بود. گوشه ی لبش را جوید.
_ زهرا جان امروز پیش داداشت بمون خونه. فردا که حالت بهتر شد بیا. شب خودم درس جدید رو یادت میدم.
زهرا فقط پایش را روی زمین کوبید و چشمانش پر از آب شد.
قلب زن درد گرفت. همزمان هم لقمه های صبحانه را می گرفت و هم لباس های زهرا را می پوشاند. رختخواب هارا جمع کرد و گوشه ی اتاق، روی هم چید. آبگوشت ریز ریز قل می زد. در قابلمه را گذاشت. زیر لب لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین می خواند. زهرا کیف و کتابش را آماده کرده بود. آن روز باید حرف " میم" را یاد می گرفت.
زن، سفره را تا زد و همانجا وسط اتاق رهایش کرد. متکای بشیر را جلوی تلویزیون گذاشت و تلویزیون را روی شبکه کودک تنظیم کرد. کاسه ی نخودچی کشمش را هم کنار متکا گذاشت. صورت بشیر را بوسید.
" پسرم مواظب باش. به هیچی دست نزن. پسر خوبی باش تا برگردیم."
بشیر برای زن بوس فرستاد و با کف دست، فوتش کرد.
مدرسه زهرا دو تا کوچه بالا تر بود. زن هنوز دل آشوبه داشت.
تلویزیون کارتون فرشته های بی بال را نشان می داد. ناگهان صدای مهیبی همه جا را لرزاند. شیشه ها ریختند روی قالی. بشیر سرش را زیر متکا برده بود و گریه می کرد. از ترس، شلوارش را خیس کرده بود. مادر را صدا می زد. گوش هایش را کمی تیز کرد. از بیرون صدای جیغ و فریاد می آمد. صدای دویدن های پشت سر هم.
باهمان شلوار خیس دوید بیرون. مادر را صدا می زد. رسید به ته کوچه اولی. چشم هایش چیزی نمی دید. همه جا دود و خاک بود. دماغش از بوی باروت می سوخت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مریم بهادری عزیز، سلام. کمتر از یک سال است به نوشتن روی آوردید و «بلند شو مادر» اولین داستانی است که برای پایگاه ارسال کردید. نمی‌دانم که این اولین داستان شماست یا نه، اما باید اعتراف کنم که داستان خوبی است. شما در خلق فضایی ملموس بسیار موفق عمل کردید. مخاطب زن و مشکلاتش را باور می‌کند. با او همراه می‌شود. احساس هم‌دردی می‌کند و این یعنی شما به جهانی که ساختید کاملا مسلط بودید. اما داستان اشکالاتی دارد که با برطرف کردن‌شان می‌توانید متن را به موقعیت بهتری برسانید. از عنوان شروع می‌کنم که ویترین داستان است. اگر این ویترین به قدر کافی جذابیت داشته باشد مخاطب به خواندن متن علاقه‌مند می‌شود. اما یادمان باشد آن‌چه در عنوان می‌آید باید با متن هماهنگ باشد. نمی شود. «بلند شو مادر» عنوان زیبا و تأثیرگذاری است. اما چه کسی در داستان دارد می‌گوید: «بلند شو مادر» مخاطب بعد از این‌که داستان را خواند، برمی‌گردد و نگاهی دوباره به عنوان می‌اندازد. این عنوان قرار است به او چه بگوید؟ نمی‌خواستید بگویید که بشیر با جنازه‌ی مادرش روی زمین مواجه می‌شود و می‌گوید: «بلند شو مادر» که اگر چنین باشد باید اسم داستان به «بلند شو مامان» تغییر کند چون بشیرِ داستان، مادرش را مامان صدا می‌زد. اگر منظور دیگری دارید بهتر است عنوان را تغییر دهید تا ویترین مناسبی برای داستان باشد. در بازنویسی به این مسئله توجه داشته باشید.
خانم بهادری، داستان از جای خوبی شروع می‌شود. تنه‌ی داستان هم اطلاعات لازم را به خواننده می‌دهد و همه چیز سر جای خودش است اما پایان مخاطب را از خواندن متن دلسرد می‌کند. شما قصد داشتید که برای متن، پایانی غافلگیرکننده بسازید اما این نوع پایان، اصولی دارد که باید رعایت شود. در طول داستان هیچ اشاره‌ای به موقعیت بیرون از خانه نشده. جنگ است؟ شرایط غیرطبیعی است و مدتی است در شهر بمب‌گذاری می‌شود؟ منافقینی به شهر راه پیدا کرده‌اند و مشغول کشتن مردم هستند؟ اگر قرار است در پایان چیزی شبیه به بمب یا موشک منفجر شود و فاجعه‌ای اتفاق بیفتد، باید در طول داستان به مخاطب نشانه بدهید و او را برای این پایان آماده کنید. نشانه دادن به معنی لو دادن پایان نیست. فقط اشاره‌ای بشود که شرایط غیرطبیعی است و ممکن است اتفاقی بیفتد. مثلا مادر سر صبحانه رادیو را روشن کند و گوینده‌ی اخبار خبری بدهد که مخاطب را از شرایط جهان داستان آگاه کند. یا مادر خیلی به بشیر تذکر بدهد و مدام تکرار کند که مراقب خودش باشد و مثلا اگر اتفاقی افتاد در کجای خانه پناه بگیرد. اگر هم مادر دلشوره دارد و می داند این دلشوره طبیعی نیست و قرار است اتفاق بدی بیفتد همین را با مخاطب به اشتراک بگذارید و روی همین مسئله تآکید کنید. یک یا دو اشاره‌ی غیرمستقیم می‌تواند ذهن مخاطب را برای پایان آماده کند و این چیزی از غافلگیری آن کم نمی‌کند. با این حرکت نه تنها متن در موقعیت بهتری قرار می‌گیرد که مخاطب از خواندنش احساس رضایت می‌کند.
امیدوارم در بازنویسی «بلند شو مادر» کوتاهی نکنید. در موقعیتی مناسب به سراغ داستان بروید و اشکالاتش را برطرف کنید. این داستان پتانسیل آن را دارد که به داستان بهتری تبدیل شود.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
مریم بهادری » 15 روز پیش
خیلی ممنون از راهنمایی های ارزشمندتون. بله این اولین داستان من بود. و اینکه من این داستان رو براساس انفجار مدرسه ی دخترانه در افغانستان نوشتم. و اون تصویر و هشتگ بلند شو مادر که خیلی دردناک بود. ولی ظاهرا نتونستم خوب مفهوم رو برسونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت