سوژه خوب را باید خوب هم تراش داد و دقیق هم ساخت




عنوان داستان : پر جمعیت
نویسنده داستان : یلدا وفاخواه

اقای صمدی با سیبل های پرپشت و مرتبش پشت میز نشسته بود و چیزهایی در دفتر کلاس مینوشت و هرزگاهی عینک ته استکانی رو چشماش را جا به جا میکرد.من خیلی او را دوست داشتم،من را مبصر کلاس اعلام کرده بود و گفت با این که دختری از خیلی پسر ها بهتری و با این حرف حسابی همه پسر های کلاس را خیت کرده بود.
او همیشه به من میگفت :با این که هشت سال بیشتر نداری،از هم سن و سال هایت بیشتر میفهمی و بقولا:بیشتر حالیته.
آقای صمدی سرش را بالا اورد و با لبخند همیشگی اش گفت:خب بچه ها
امروز قرار درباره خانواده صحبت کنیم.
میخوام بپرسم خانواده کی پر جمعیت و مال کی کم جمعیت؟هر کی از دوتا خواهر یا برادر بیشتر داشته باش میشه خانواده پر جمعیت.
همه جواب دادن،بیشتر دوستام خانواده کم جمعیتی داشتن،اقا معلم هم از سر جای خودش بلند شد و شروع کرد به توضیح دادن،به این که زندگی خانواده های پر جمعیت سخت تره و سرپرست اون خانواده بیشتر باید کار کنه.
محمد وسط حرفاش پرید و گف:اقا خانواده سحر از همه پر جمعیت تره،واس همین هر روز لقمه نون پنیر اژ خونشون میاره.اون هیچ وقت پول نمیاره.
همه با صدای بلند خندیدن.یچیزی تو گلوم جمع شده بود،دوست داشتم سرش داد بزنم و بگم این طور نیست اما اون راست میگفت،ما چهار تا خواهر و سه تا برادر داشتم.اما بابام بهم گفته بود،وقتی داداشم از سربازی بیاد و جاهاز نسیرن بخرن هر روز بهم پول میده.
صدای خنده بچه ها کم تر شده بود که سمانه،دوستم که باهاش قهر بود بلند شد و گفت:اقا تازشم،سحر کیف داداش بزرگشو میاره مدرسه خودش کیف نداره.
دباره کلاس از صدا خنده بچه ها منفجر شد.
با سختی زیاد بغضمو قورت دادم،بلند شدمو گفتم:اصلا هم پر جمعیت بودن بد نیست چون...
صدای زنگ کلاس و همهمه بچه ها بلند شد.
بیست سال از اون روز میگذره،هنوز هر وقت میرم سر کلاس که به دانش اموزام درس بدم
حسرت میخورم،حسرت اینکه نگفته بودم:ما غذا کم داشتیم،اما هممون با هم میخوردیم.
که وقتی پدرمون از سرکار میومد هممون میرفتیم دورش یکی پاهاش ماساژ میداد یکی دستاشو و پدرم یجوری به ما نگاه میکرد که انگار فرشته ایم.
که مادرم مریض بود،هر شب با سرفه هاش اشک میخریختیم اما به روش نمیاوردیم و کارهارو خودموم تقسیم میکردیم.
که چون سختی و درد خانواده ام را دیده بودم بیشتر از سنم میفهمیدیم و زود بزرگ شده بودم.
که هممون تو خونه دسته جمعی نخود لپه های اقای جعفریو بسته بندی میکردیم
تا با پولاش برای کادو عروسی خواهرم انگشتر خریدیم.
اون روز نگفتم
اما امروز به دانش اموزام میگم...
نقد این داستان از : قاسمعلی فراست
دختر عزیز و گلم یلداجان. فدایت. آفرین که می‌نویسی. درود که به ادبیات رو آوردی و زنده‌باد که اهل کتابی.
داستان پرجمعیت را خواندم. حس خیلی خوبی دارد. تأثیرگذار است و از پتانسیل و نیروی خوبی برخوردار است. منتها برای بهتر شدن داستان، چند نکته را به عرضت می‌رسانم.
اولا اسم داستان خیلی خوب نیست. پر جمعیت خیلی داستانی و جذاب به نظر نمی‌رسد. ببین چه اسم بهتری می‌شود پیدا کرد.
اتفاقی که سر کلاس می‌افتد، خوب است، اما کاش این اتفاق از لحظه‌پردازی بیشتری برخوردار بود. مثلا علت این که محمد وسط حرف‌های معلم بلند می‌شود و درباره خانواده شخصیت داستان قضاوت می‌کند، معلوم نیست. چرا بلند می‌شود و این حرف را می‌زند؟ دلیل داستانی این کار چیست؟ در داستان هر اتفاقی می‌افتد یا هر تصویری ارائه می‌شود، لزوما باید منطق داستانی داشته باشد. در غیر این صورت، اضافه و مخل داستان است. مثلا اگر قرار است او این حرف را بزند باید بدانیم که محمد فضول است، یا مثلا دلش از قبل به هر دلیل از راوی داستان خون است و دنبال تقاص و حالا دارد دق دلی‌اش را سر او خالی می‌کند. به هر حال این کار باید از نظر خواننده دلیل و منطق داشته باشد.
نکته دیگر اینکه چرا حرف‌هایی را که راوی الان سر کلاسش برای شاگردها می‌گوید، آن‌موقع نگفت؟! حداقل باید این حرف‌ها به ذهنش می‌آمد، اما از بس خجالت کشیده و متأثرشده زبانش مثلا بندآمده و نمی‌تواند بگوید. اگر با این ترفند پیش می‌رفتی، حس بیشتری به خواننده منتقل می‌شد. آن درماندگی که باعث می‌شود زبان این دختر بند بیاید، خیلی در داستان احساس نمی‌شود. شاید یک راهش هم این باشد که دختر خوراکی‌های خودش را یواشکی به یکی از همکلاسی‌هایش که وضع خوبی ندارند، بدهد و وقتی محمد این حرف را می‌زند، دختری که خوراکی‌ها را می‌گیرد، بلند شود و بی‌اینکه خودش را لو بدهد، بگوید او خوراکی می‌آورد، اما خودش نمی خورد و به یکی دیگر می‌بخشد.
نثر داستان جای کار دارد. جمله‌بندی‌ها بعضی جاها ضعیف است و باید اصلاح بشوند. فقط به‌عنوان مثال عرض کنم. جایی نوشته‌ای «بیشتر می‌فهمی و بقولا بیشتر حالیته» این نوع نگارش، زبان داستان نیست. زبان داستان، خاص است. خیلی هم گفتنی و توضیح‌دادنی نیست باید آن را کشف کرد. و بهترین راهش خواندن داستان‌های حرفه‌ای و قدرتمند است. هرچه ما بیشتر بخوانیم، با اصول و مبانی داستان آشناتر می‌شویم و طبیعتاً ایراد کارمان، کم‌تر می‌شود.
در مجموع به شما تبریک عرض می‌کنم و یقین دارم با توجه به سن کمی هم که داری می‌توانی بنویسی و با پشتکار و تلاش آینده امیدوارکننده‌ای داشته باشی.
به‌امید آن روز قشنگ

منتقد : قاسمعلی فراست

متولد گلپایگان، تحصیل‌کرده دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و مدرس داستان‌نویسی در همین دانشکده، مدیر سابق گروه ادب و هنر تلویزیون و ادبیات داستانی ارشاد.



دیدگاه ها - ۲
یلدا وفاخواه » 14 روز پیش
سلام.مچکرم همچنین شما♥انرژی دادینـ
راضیه دوستعلی » 14 روز پیش
سلام یلدای عزیز خوشحالم که داستان شما را خواندم. امیدوارم روز به روز پیشرفت کنی و ما بتوانیم از نوشته‌هایت لذت ببریم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت