خطای ارسطویی برای داستان شدن لازم است.




عنوان داستان : -
نویسنده داستان : اسحق فتحی

داستانک اول:
دوربین
دوربین را به حسن دادم . اُسا ممد دم در دکان نگاه می کرد حسن که رفت اُسا ممد رو به من گفت
: دوربینِ دادی دست حسن زخم؟(حسن توی محله معروف بود به حسن زخم) گفتم
: آره بهم گفت میخوایم بریم روستا عروسی داریم دوربینِ خوب نداریم منم دوربینِ بهش دادم ... چرا؟
:لامصب، ئی حسن پسون مادر خودشَم، شیرِ که خوَرد گاز اِگِرَه... دوربینَه مثل حبه قندی بِخوَرَه
: خو همسایه ست اُسا نمیشه خو بِش دورغ بگُم... نه فکر نکنم بابا آشناس بالاخره... اُسا ممد سری تکان داد و گفت
: همی آشناهان که آدمَه بدبخت اِکُنِن و گرنه کسی خو به غریبه اعتماد نمکُنه حرفش هنوز بعد از 40 سال توی گوشم صدا میکنه

داستانک دوم:
مقصد
روی اولین صندلی اتوبوس نشستم، پیرمردی عصا به دست به سختی سوار شد و پرسید:
:این اتوبوس کجا می ره
گفتم: نمی دونم
گفت: چطور نمی دونی کجا می ره و سوار شدی ؟!...
گفتم : تا اونجایی که من می خوام برم، می ره ... بقیه اش مهم نیست
پیرمرد مدتی سکوت کرد و رفت و چند صندلی عقب تر نشست

داستانک سوم(بازنویسی)
خط قرمز
گرما و شرجی امان می برید. تیتر اغلب روزنامه ها اختلاس تازۀ چند هزار میلیاردی بود. روزنامه ای خریدم و سوار اتوبوش شدم و سرگرم مرور خبرها بودم که دخترکی از زیر میله وسط اتوبوس که با خط قرمزی رنگ شده بود گذشت و روی صندلی پشت سرم نشست،صدای راننده در آمد
: دختر خانم برو عقب...ممنوعه تو قسمت آقایون بشینید
دخترک از جایش تکان نخورد اما با شک برگشت و به مادرش نگاه کرد مادر گفت
: آقای راننده این خو بچه ست، قسمت آقایونم که خالیه، بزار بشینه بچم مُرد از خستگی...
: نمیشه خانم نمیشه ببرش تو قسمت خانما
روزنامه را بستم و برگشتم.دخترک داشت از روی صندلی بلند می شد. گرما و خستگی طاقتش را برده بود به راننده گفتم
: آقای راننده؛ حالا که این صندلی ها خالیه بذارید بچه بشینه مگه این دختر چند سالشه اینقدر سخت می گیرید. راننده این بار با صدای بلند تر گفت
: آقا من چه کار ه ام آخه چی کنم؟ همین هفته گذشته یه پیره زنو گذاشتم بشینه توی قسمت مردونه فرداش جریمه ام کردند، که چرا خانم ها رو توی قسمت آقایون نشوندی... خدا رو خوش میاد نون زن و بچۀ مارو ببرن؟! برو عقب خانم برو... دخترک بلند شد، روزنامه را به دخترک دادم ...
: بیا عمو جان، اینو پهن کن زیر پات لا اقل لباسات کثیف نشه
روزنامه را گرفت و رفت توی قسمت زنانه، روی پلۀ جلوی در روزنامه را زیر پایش پهن کرد و نشست.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
برای نوشتن داستان‌های کوچک (مینیمال) به شیوه‌های موجز نمودن متن بیشتر دقت کنید. از آنجا که قاعده این نوع داستانی تلاش در جهت هر چه کوتاه‌تر و کوچک‌تر کردن متن است پس باید تا حد ممکن از شمار عبارات و کلمات و حتی حرف‌ها کم کنید. این کار درخوانش‌های دوم و سوم یا چندباره‌ی متن قابل انجام خواهد بود و نه در زمان نوشتن اولین نسخه.
در همان سطر اول داستان شما می‌شود متن را خیلی کوچک‌تر نمود : " دوربین را که دادم حسن و رفت، اُسا ممد رو به من گفت..." . برای این تکه پیشنهادی یک مقایسه جزء به جزء با متن خودتان داشته باشید. جدای برخی کلمات که حذف شده‌اند یک جمله هم به طور کامل و شاخص از متن کنار گذاشته شده "اُسا ممد دم در دکان نگاه می کرد".
طبیعتا کنش و جمله اُسا ممد در مورد حسن این را می‌رساند که اُسا داشته نگاه می‌کرده پس نیازی به تکرار آن به طور مستقیم نیست.
دیگر این که عمده متن به زبان بومی نوشته شده اما این جمله اول (آره بهم گفت میخوایم بریم روستا عروسی داریم دوربینِ خوب نداریم منم دوربینِ بهش دادم ... چرا؟) بیشتر زبان غیربومی است آیا برای بیان این جمله زبان بومی وجود نداشت؟ من جواب را نمی‌دانم اما صرف توجه شما این را نوشتم که اگر زبان بومی دارید پس باید این هم مانند بقیه متن به زبان بومی می‌شد تا یکدستی زبان و لحن دربیاید.
و نکته نهایی در مورد این داستان این که 40 سال برای این قضیه کمی زیاد است. "بعد از این چند سال ..." به نظر بهتر خواهد بود. اغراق 40 ساله خیلی با این داستان نمی‌نشیند به خصوص که داستان باید کوچک و کوتاه باشد حتی برای این اندازه از زمان.
شما با این جمله آخر تلاش کرده‌اید تا گره داستان را برسانید و این که حسن دوربین را برده و پس نیاورده و حالا این تجربه حاصل حرف اُسا بوده.
داستان ساده و خوبی است اما نیاز به آن اصلاحات دارد.
اما داستان دوم یعنی "مقصد"، گره این داستان آن چنان که باید اهمیت پیدا نکرده. باید نُرم حرکتی کنش‌ها برهم بخورد تا داستان اتفاق بیافتد. این برهم خوردن البته بایست انحراف چشمگیری از مسیر اصلی داشته باشد تا به چشم بیاید. گاه انحرافِ خود جریان داستان مهم است و گاه تاثیر و نتیجه این انحراف. طبق قاعده ارسطویی یک اشتباه و خطا در مسیر معمول و عادی زندگی می‌تواند منجر به کنش تراژیک بشود که البته اگر منجر به کنش طنز هم بشود مهم نیست اما بالاخره مهم این است که مسیر اصلی و عادی متن را باید برهم بزند.
در این نوشته هیچ چیزی از مسیر اصلی تغییر نکرده. چیزی که بین این دو شخصیت به وجود می‌آید و گفتگویی که شکل می‌گیرد خیلی طبیعی و عادی است و شاید بسیاری هم تجربه کرده باشند. کنش و دیالوگ به سمت برهم زدن نُرم معمول نمی‌رود و به حادثه و گره نمی‌رسد. یا باید جمله راوی داستان منظور خاصی پیدا می‌کرد از این حرف که می‌گوید "تا آنجا که من می‌خواهم بروم" یا واکنش پیرمرد. اما هیچکدام مقصود و منظور و هدف خاصی که گره و قصه‌ای شکل بدهد را پیدا نکرده‌اند.
در داستان سوم یا "خط قرمز" کماکان باید به نحوه موجز ساختن متن دقت کنید. " گرما و شرجی امان بریده بود. اما من سرم به تیتر اختلاس تازۀ چند هزار میلیاردی روزنامه بود."
دو نکته در این متن موجز شده قابل تأمل است. یکی این که زمان "می برید" بهتر است به "بریده بود" تغییر یابد. چرا که بقیه متن شما به زمان گذشته است و این یکی که می‌شود حال یا حال استمراری طبیعتا می‌تواند غلط باشد. دوم کوچک‌تر شدن متن است. گاهی برخی اطلاعات مورد نیاز خواننده نیست. این مساله برای متون کوچک بسیار نکته مهمی است. اطلاعات غیرضروری را باید حذف کرد. برای خواننده مهم نیست شما روزنامه را خریده‌اید یا می‌خرید یا از خانه آورده‌اید یا هر چیز دیگر. مهم داشتن روزنامه و خبر آن است پس اطلاعات غیرضروری را همیشه تشخیص داده و حذف کنید.
نکته بعد این است که اگر برای دختر جایی برای نشستن نبود کاش به شلوغی قسمت خانم‌ها اشاره‌ای داشتید. ما هیچ صحنه‌ای از این شلوغی نداریم و آن را حس نمی‌کنیم. این داستان نیاز به فضای بیشتری دارد. فضای گرما و کلافگی به خصوص در قسمت خانم‌ها خوب جا نیفتاده آن هم به خاطر عدم اشاره شما به شلوغی قسمت خانم‌هاست. وقتی این قدر راحت می‌تواند به مادرش نگاه کند و او را ببیند شلوغی تداعی نمی‌شود.
کوچک‌نویسی مثل نوشتن همه دیگر داستان‌ها دو مرحله کلی دارد: ایده و شیوه نگارش. شما ایده دارید اما به اصول قالب خود هم باید دقت بکنید. تا می‌توانید از شاخه‌ها و زوائد کار کم کنید. در عوض نکات اصلی که مورد نیاز است را تشخیص دهید و اضافه نمایید. اسامی انتخابی شما برای داستان‌ها خوب‌اند و نشانه‌ای از ایده‌هایی که دارید. اما برای شکل دادن یک داستان موفق و کامل کافی نیستند. عبارت "خط قرمز" به خصوص معنی دوگانه‌ای که پیدا کرده و هم به خطوط قرمز رفتاری سیاسی و اقتصادی مسئولین اشاره دارد و هم خط قرمز وسط اتوبوس، یا "مقصد" که مضمون اصلی داستان دوم است انتخاب‌های خوبی هستند. حتی دوربین هم از این لحاظ که برای دیدن گذشته دور می‌تواند به کار برود نام خوبی برای داستان می‌تواند باشد. اگر اصول نگارشی این قالب را رعایت کنید می‌توانید به داستان‌های خوبی هم برسید. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
اسحق فتحی » شنبه 20 شهریور 1400
منتقد گراتقدر جناب عباسلو از قبول زحمت و خوانش نوشته هاتی من ونقد راهگشتیتان بسیار سپاسگذارم...حتماً باز نویسی را ادامه خواهم داد .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت