مکتب جنوب



عنوان داستان : گوش‌پاره

آخ بلندی گفتم و اشک توی چشمم جا نگرفت.
حاج مکیه با دست زمختش اشک روی صورتم را پاک کرد و با خنده مسخره‌ای که روی لبش بود بلند گفت: بُکُش و قشنگُم کن!
گول مصلحتی میداد مادرم. حتما توی دلش میگفت: بچه‌خورده چه میفهمه؟ حرف هم اگر زد، یه قولِ دل‌خالی میدیم و کپش میبندیم!
گوشم را سوراخ کرده بود. خودش که نه. حاج مکیه با یک سوزن داغ. زیاد دردش را نفهمیدم البته. بچه‌خورده بودم. حواسم پرت گوشواره مکیه خودش بود که تا نزدیک کولَش کش می‌آمد و سوراخ گوشش را گشادتر می‌کرد.
دردش نمی‌آمد؟!
آخ بلندی گفتم و اشک توی چشمم جا نگرفت
حاج مکیه یک چشمک و برمکی پرت کرد سمت مادرم: یالا یه گوشواره دراز بنداز تو گوشش که چیش هر کی افتاد روش، بفهمه دخترمون قدر و قیمت داره.
مادرم توی کیف پولش دنبال چیزی میگشت. دل نبود توی سینه‌ام. همه سنگینی تنم جمع شده بود توی لاله گوشم.‌
مادرم چند تا اسکناس تاخورده مرتب کرد و تعارف کرد سمت حاج مکیه: "دستت پر خیر باشه. الان مُحرمه. با لباس عزای حسین پام نمیکشه سمت بازار. گوشواره هم باباش قول داده بعد صید میگو حتما میخره."
حاج مکیه نخ سفیدی را می‌چرخاند توی گوشم و صورتم سیخ میکشید و داغ شده بود. حاج مکیه قیافه‌ای ردیف کرد و بااخم رو به مادرم گفت: این نخ تو گوشش باشه تا گوشش کِپ نکنه وگرنه از نو باید سوراخ بشه. بعد شتصتس را ب خیسیِ زبانش کشید و چند تا اسکناس مادرم را شمرد و مابین شمردن گفت: هیچ وقت نذارین دختر بی‌گوشواره بمونه.
لاله گوشم سرخ شده بود و نخ نازکی گره خورده بود دور آن.
صید میگو تازه شروع شده بود و از صبح خروس‌خوان پدرم میرفت دم اسکله تا عصر.
عصر تا عصر سر و کله‌اش پیدا میشد. زیرپیراهنی مشکی‌اش پر از نقش و نگار سفیدِ شوره بود و دست و صورتش انگار که بُک گرفته باشد، سیاه.
سی‌جی‌ِ زنگ‌زده‌اش هم بوی ضحم دریا میداد همیشه.
شعورم میرسید و جز یک سِ سلام، سر بلند نمی‌کردم . و اگر سلام هم می‌دادم لنگ جوابش نمی‌ماندم‌. از چشم‌های عرق‌سوز شده‌اش همیشه می‌ترسیدم.
مادرم میپرسید انگار امروز اوقاتت تحله؟
او هم هومه‌ای میکشید و زیر لب میگفت: زنک چند تا گلِ زغال بنداز تو آتیش‌گردون تا خوم شیرین کنم بیام چاقش کنم.
با همان شلنگ آب توی حیاط خودش را و سی‌جی‌اش را شیرین میکرد و مشغول قلیانش میشد. و من می‌فهمیدم حالا‌حالاها خبری از گوشواره نیست.
هر روز بند توی گوشم را میگرفتم و کمی می‌چرخاندم تا گند نکند و سوراخ گوشم بسته نشود.
این بند را دوست داشتم و دوست نداشتم.
ایستاده بودم روبروی آینه و موهای روی صورتم را پشت گوشم میزدم. گاهی انگشت میانداختم توی حلقه آن نخ که کمی روغنی بود و هر روز رنگش ب سیاهی میرفت تا حسابی سوراخ گوشم مثل سوراخ گوش مکیه کش بیاید.
میخواستم درد کش آمدن گوشواره را حس کنم.

هر روز، اول تا آخر کوچه را گز میکردم ببینم گربه‌ها کیسه های زباله را جر داده‌اند یا نه‌. اگر از توی کیسه‌ها پوست و سر و دم میگو شره کروه بود، گردِش میکردم و برمی‌گشتم خانه و منتظر روز بعد می‌ماندم.
تا کیسه همسایه‌ها پر از بوی گند میگو بود، فصل میگو تمامی نداشت.
یک بعد از ظهری ننه‌امیر همسایه سرنبشی‌مان در زد دعوت‌مان کرد سفره حضرت رقیه.
ننه‌امیر اعتقاد عجیبی به این سفره‌ها داشت. وقت و بی‌وقت یک علم سبز و سیاهی روی سر در خانه‌شان آویزان می‌کرد تا پاتوق گرم و نرمی بشود برای زن‌های محل.
خودش میگفت معجزه شده
پارسال که دخترش مرض سختی گرفت و داشت جانش در‌می‌آمد سفره پهن کرد و بعد بچه‌اش از فردا جن‌گری‌اش را توی کوچه شروع کرد و همه جا پیچید که سفره ننه‌امیر کار خودش را کرده لابد. یک سال همه به در و دیوار آن خانه دخیل می‌بستند و نذر بچه مریض و شوهر معتاد و سرباز راه دور و بخت بسته دخترشان را نذر سفره ننه‌امیر میکردند
مادرم هم تا فهمید ننه امیر آمده و دعوت گرفته برای سفره، جلدی کمی آرد و روغن بو داد و یک مشت خرما که خُشکِلَک زده بود، ریخت داخلش.
حلوا خرمایی درست کرد برای سفره و من چنگ میزدم توی خرماها و هسته‌هایش را بیرون میکشیدم.
سوی هوا داشت کم میشد و خبری از صدای تِرتِر سی‌جی نشد. مادرم هی چادرش را زیر بغل میزد و میرفت در حیاط و زیر لب، پِس‌پِس مبهمی روی لبش می‌آمد
شرجی روی شیشه‌ها شره میکرد و آدم نفس‌بُرَک میگرفت. پرچم های سیاه روی خانه‌ها بی حرکت افتاده بود.
لابد دریا هم آرام بود. میگوها هم از گرما جان فرار کردن نداشتند و بی‌جر و جنگ سرشان را زیر می‌انداختند و می‌رفتند توی جُل میگویی. بعد ناخدا میگوها را می‌ریخت توی لنج و جاشوها چنگ می‌انداختند داخل میگوها و میریختندشان توی باسکت.
یکی از جاشوها که دل‌مِنِ شاد بود حتما هله مالی میخواند و پشت‌بندس کسی عرق‌گیرش را توی هوا میچرخاند و بقیه با دست زخم و زیل تک میزدند. اما پدرم! او هم لابد بین جاشوها زیرزیرکی میخندید و میگفت: "لااله‌الاالله"
همینطور که خرماها را چنگ میزدم و هسته‌ها را از بین آرد و روغن داغ بیرون میکشیدم، توی دلم با جاشوها کِل میزدم. کل میزدم و گوشواره‌ام توی خیالم تکان میخورد. صدای حاج مکیه توی سرم میچرخید؛ دختر که بی‌گوشواره نمی‌مونه.
خبری از پدرم نشد و صدای مادرم بلند شد. پاشو تا روضه شروع نشده برسیم به سفره. بعد بین حالت شک‌داری لنگر در را توی دست گرفت و با یک قلدری و اطمینانی لنگر را بیرون در گذاشت و گفت: سپردمش به بی‌بی‌رقیه. حلواخرمایی توی ظرف روغن پس داده بود و توی دست مادرم برق میزد
پرسیدم حضرت رقیه حلوا خرمایی دوست داره؟
مادرم آهی کشید و گفت به حلواخرمایی نکشید
فهمیدم حال و حوصله سوال و جواب‌هام را ندارد. همیشه فکر میکردم چراغ‌ها را که خاموش کردند، حضرت‌ها یک جوری بین شلوغی می‌آیند پای سفره چند لقمه میخورند و بعد غیب‌شان میزند
چشمم افتاد به سفره هفت‌رنگ کنار منبر. بچه‌ها با لباسهای قرقری سبز و سیاه و موهای دم اسبی و دوگوشی شده نشسته بودند دور تا دور سفره. سرم را لای چادر مادرم پیچیدم تا کسی چشمش به نخ توی گوشم نیفتد.
زن‌ها گله‌گله پچ‌پچک میکردند. آباجی سکینه از مادرم پرسید: انگاری فهمیدم اوضاع دریا خرابه. همه چی رُفته‌ن و بردن. اباجی شهلا که دستاش پر از النگوی کلکته بود و همیشه خدا جلنگ جولونگ میکرد هومه کشید و گفت: میگو دیگه مال از ما بهترونه یا باید دزد باشی یا دربون که بتونی یه دل سیر بخوری.
مادرم گفت: "به پر و خالیش شکر"
اما یک جور خوبی نگفت شکر.
حتی وقت‌هایی که میگوی ریزِ دکمه‌ای پاک میکرد و تیرکمر میگرفت شکرِ بهتری میگفت. یا وقتی که از زیر درخت پهن خانه آباجی‌ شهلا رد می‌شدیم و چشم‌های درشت شاه میگو کیسه‌کیسه خوراک گربه‌های محل شده بود هم شکر بهتری میگفت.
مادرم حلواخرمایی را گذاشت گوشه سفره. دلم میخواست کسی ظرف حلواخرمایی ما را نبیند. سفره پر بود از پفک و کاکائو و ژله و انواع حلوا و آش و عروسک و گیره مو و ...
توی دلم از این حضرت رقیه هیچ‌ خوشم نمی‌آمد. تازه حسودی‌ام هم میشد. این همه بند و بساط برای یک دختربچه؟
خودم را لای چادر مادرم پیچانده بودم و می‌دیدم هنوز هیچی نشده دارد تُپّه تُپّه اشک می‌ریزد
از گریه مادرم دلم یک‌جوری شد ولی هیچ دلم نمیخواست برای این رقیه خانم نازنازی گریه کنم. لجم گرفته بود و نمیخواستم باور کنم با یک مشت پفک و چیپس، دختر ننه‌امیر شفا پیدا کرده و حالا با چه لوس و ننربازی دور سفره می‌چرخد.
نوحه‌خوان روی منبر رفت و ننه‌امیر همه چراغ‌ها را یَک‌دَم خاموش کرد. دو تا شمع فقط توی سفره کمی نور میپاشید. توی تاریکی راحت‌تر چشم انداختم داخل سفره و دلم غنج میزد برای خوردنی‌ها. مخصوصا که ظهر هم لج کردم و لب به غذا نزدم. لج که نه. آخر عدس هم شد غذا؟
حالا وقت آن بود که حضرت رقیه خانم‌ قد و قواره کوتاه و چادر چاقچولش بیاید. شش دانگ حواسم به هال ننه امیر بود
گرسنه هم بودم و فقط لحظه‌ ها را می‌شمردم تا نوحه‌خوان عزا را بشکند و بیفتم به بخت سفره رقیه خانم.
نور شمع افتاده بود روی یک ظرف سردار و شک نداشتم ننه‌امیر یک مرغ و پلوی مجلسی درست کرده و حسابی چشم و چال همسایه‌ها را میخواهد در بیاورد.‌ توی دهنم مزه‌مزه‌اش میکردم. حتی بوی آن را می‌فهمیدم‌. بوی زعفران دم‌کرده و زرشک. بوی سیب زمینی سرخ شده که توی روغن داغ میجلزد.
کمی گذشت و زن‌ها انگار یک‌هو زارشان گرفته باشد. همه از دم بلند شدند. یعنی نوحه‌خوان عزای سرپایی اعلام کرد. زن‌ها چادر از سرشان افتاده بود و محکم روی سر و سینه میزند. بعضی‌ها جیق می‌کشیدند. یکی کِل میزد. ترسیده بودم. بوی مرغ زعفرانی پریده بود از سرم و بوی عرق و گلاب خلط شده بود توی فضا. مادرم را گم کردم توی سیاهی آنجا. لا به لای زن‌ها وول میخوردم و مادرم را صدا میزدم. دلم میخواست فرار کنم. محکم به زنی خوردم که روی سرش یک سینی بزرگ گرفته بود. همان سینی که توی سفره بود. دست به دستش میکردند و شیون در میگرفت.
خبری از غذا نبود اصلا. این دیگر چه بازی کثیف و مسخره ای بود. حالم داشت از ننه امیر به هم میخورد. بلند مادرم را صدا زدم. جوابی نیامد. نشستم کنار منبر. سینی دست به دست شد و دوباره برگشت توی سفره. یک جسم سبز رنگی داخلش بود. همین. همه وجودم پر از ترس بود. جرات نداشتم حتی نگاهش کنم. توی تاریکی و یک‌دست سیاهی آنجا همه تنم پر از تنهایی شده بود. چهاردست و پا خودم را به نور شمع و سفره رساندم دستم به چیزی کشیده شد و کف دستم خراشید. یک بوته خار بود انگار.‌ تنها آرزویم این بود که ننه امیر زودتر چراغ‌ها را روشن کند. آنجا دیگر شبیه خانه نبود.
زن‌ها ایستاده بودند و آرام نمی‌گرفتند. حواس هیچکس به من نبود. آرام و یک‌جوری که فقط خودش بفهمد صدایش زدم.
رقیه!
رقیه خانم!
نوحه‌خوان روضه گوشواره میخواند. آخ بلندی گفتم و اشک توی چشمم جا نگرفت. گوشواره‌ام را آرام باز کردم و دخیل بستم به سفره ننه‌امیر
نقد این داستان از : سعید تشکری
سلام و ارادت
داستان‌های جنوب را باید در زیرشاخه‌های مکتب داستان‌نویسی جنوب شناخت.
مکتب جنوب چه مؤلفه‌هایی دارد؟
آقای عابدینی مؤلف کتاب《صدسال داستان‌نویسی ایران》ادبیات اقلیمی را به‌عنوان یکی از عناصر زمینه‌ساز داستان‌نویسی خوزستان می‌داند. رمانِ ناحیه‌ای یا اقلیمی، یکی از زیرشاخه‌های رمان هر کشور محسوب شده است که در اینگونه ادبیات، عنصر زمان، مکان و محیط می‌تواند زمینه‌های رویدادهای داستان را برجسته‌تر از عناصر دیگر کند و توجه به مکان و جزئیات بصری حاصل جنبش رمانتیک است.《میرعابدینی》داستان اقلیمی را داستانی دانسته که توجه ویژه‌ای بر کیفیت مختصات جغرافیای مناطق خاصی کرده و معتقد است: نویسندگانی چون «مارکز» و «فاکنر» در منطقه خیالی داستان ساخته و ویژگی‌های اقلیمی مدنظر خود را در داستان‍شان اعمال می‌کنند. در تعریف ادبیات اقلیمی به آداب و رسوم،  باورهای مردم و به‌طورکلی به خرده‌فرهنگ‌هایی توجه کرده که حال و هوایی منحصر به فرد به داستان بخشیده و همین استفاده خلاق از واژ‌گان بومی سبب غنای زبان و تَشخُّص آثار نویسندگان برجسته اقلیمی شده است و از طریق کاربرد واژگان از زبان‌های محلی هوای تازه به ادبیات معاصر می‌دهد.
وی از معایب رخداد رمان اقلیم‌گرا اینگونه گفته است: «وقتی توصیف‌های بومی به جای آنکه کارکرد داستانی بیابند نقش تزئینی و توریستی پیدا کند؛ طبیعی است هیچ نویسنده‌ای تنها با سفرکردن نمی‌تواند رمز و راز منطقه را در حدی که به کار آفرینش ادبی بینجامد، دریابد و اگر اقلیم‌گرایی تلاشی برای جداسازی ادبیات ملی از ادبیات جهان باشد نیز حرکتی ناصواب است. درست‌تر اینکه اگر رشد و شکوفایی ادبیات معاصر ریشه در جغرافیای طبیعی، فرهنگی و سنت ادبی اینجا باشد، می‌تواند به سمت صناعت‌های داستان مدرن و مسائل عمومی جهان پیش رود. توجه به جغرافیا در داستان می‌تواند به کشف پیچیده مکان و استفاده از فضا و جغرافیا به‌عنوان زمینه‌ای برای تحلیل میان رشته‌ای در نقد جغرافیایی، نقشه‌برداری ادبی و جریان سازی داستان مناطق کشور کمک کرده و تأثیر به‌سزایی داشته باشد. هرچند شرایط اقلیمی در رنگ‌آمیزی چهره‌های ادبیاتِ هر منطقه تأثیرگذار است، اما جغرافیا عامل اصلی نیست و در عالم ادبیات، انسان و مسائل مربوط به آن در درجه اولِ اهمیت قرار دارند.برای بررسی جریان ادبی یک دوره یا یک نویسنده تمایلم براساس وجه غالب یا ساختارگرایانه ادبیات است و غنای فضای فرهنگی نقش مهمی در جغرافیای منطقه داشته و ادبیات خلق شده در زمینه فرهنگی و سنت ادبی رنگ پررنگی دارند.
«محمد علی سپانلو» در کتاب《در جستجوی واقعیت》توجه بر محیط جغرافیایی و زبان را دو ویژگیِ داستانِ مکتب جنوب می‌داند. «گوش‌پاره» شما تلاش می‌کند یک داستان غیر دینی را دیندار جلوه بدهد. باورپذیری روضه‌خوانی و بلاهایی که سر گوش یک دختر می‌آید و نخ به گوش کردن، تا روضه حضرت رقیه و بخشش گوشواره‌های زنانِ آمده به مجلس روضه‌خوانی و زیبایی تمام تا بخشش ِدختر که نخِ گوش خود را می‌بخشد. داستان دچار یک اطناب و درازگویی بی‌دلیل است. پاره‌ی اول و دوم و در حین داشتن پارادوکس، اما طولانیست. بگونه‌ای که علاقه‌ای به کشش داستان نداریم. که می‌شد موجزتر باشد. پیشنهاد می‌دهم داستان‌های ناصر تقوایی مثل《تابستان همان سال》در دهه چهل را بخوانید. از اصغر عبدالهی《هاملت در نم نم باران》که توسط نشر چشمه منتشر شده است نیز خواندنش می‌تواند برایتان مفید باشد. موفق باشید.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت