زبان سالم و بی دست انداز از پیش‌نیازهای داستان نویسی است




عنوان داستان : ملق بازی
نویسنده داستان : نسیم خنجری،هاویر

بنام هستی بخش وجود








نویسنده : نسیم خنجری ( هاویر ...)





شهریور ماه 1400






بعد از ظهر بود روز سه شنبه، سیزدهم دی ماه ،هوا سرد و استتخوانی بود، بعد از کلاس یکراست به سمت کتابخانه ی دانشگاه رفتم ،سینا، همیشه، ساعت‌های آزاد آنجا بود، من ترم دوم ادبیات بودم و سینا ترم پنجم فلسفه، با اینکه سه ماه از آشنای یمان می گذشت ، اما طبق قرار، من موفق نشده بودم و اصل قضیه کش پیدا کرده بود، همچین دست خالیه خالی هم نبودم، اما ندا ول کن نبود ،می‌گفت :نارینا چته هی فس فس می کنی، میترسی تمام بشه ؟
"از دست ندا، شورش را در آورده فقط بلده بلف بزنه ،خودش نتونست نزدیکش بشه ، حرص من را در میاری ،حالا ببین امروزچه جوری تمامش می کنم که تو و بقیه کف کنید . "
وارد کتابخانه شدم، سالن گرم بود مثل بالش پر، تا دلت بخواهد صندلیه خالی بود، بر عکس بوفه که توی این ساعت جایی برای نشستن ندارد ،قفسه های کتاب، میز و صندلی و آن دو نفر ته سالن مثل پیش زمینه ی یک عکس تار بودند و سینا دقیقاً وسط عکس بود واضح و روشن ،عینکش را زد دستش را زیر چانه گذاشت و دور چند کلمه یا جمله خط کشید ، جلو میرفتم امکان داشت داستان خراب شود و با هم برنگردیم، به قول بچه ها: این بشر خشک و بی روح مثل ربات تنظیم شده بود، برای هر ساعتش یک برنامه داشت، نزدیک در خروجی نشستم صبر کردم مطالعه اش تمام شود ،بچه ها می گفتند :شاهکاری دختر، به جز تو به احدی را نمیده.
نیم ساعتی نگاهش کردم :"راحت یک سر و گردن به بقیه داره ، نیگاه، جان خودم ، با خط اتوی پیرهن شلوارش میشه گردن ندا را زد ، از بس لاس نمیزنه وقت ،زیادی میاره، اما طفلی بدکم نیست با من که خوب تا میکنه ، چم شده حالا اینجوری بهش دقیق شدم ؟ "
یک بار به ندا گفتم : بهش زل میزنم یاد صادق هدایت میافتم .
گفت: هدایت ؟! توهم پاک خل شدی،جدی گرفتی ماجرا رو، بابا نصف کارای این پسره فیلمه، بری تو نخش دو کلمه بلد نیست سر هم کنه .
"ندا همیشه حرفاش غلط نیست، ولی خوب بلده ذهن آدم را خراب کنه "
تا سینا کارش را تمام کند من هم بیکار ننشستم ،جمله های تر و تمیزی را هم جمع و جور کردم تا به موقع، باید دهان ندا را می بستم ،بالاخره مطالعه را تمام کرد، کتاب و کیف و گوشی‌اش را برداشت و به سمت درآمد، بلند شدم دست تکان داد ،نزدیک شد و گفت: سلام نارینا جان نه گفتی میای؟
شانه هایم را بالا انداختم و گفتم :می خوای برم؟
- نه اصلا، دیدن تو خوبه ،منتظر ماندی؟
-نیم ساعتی
- ندا می‌دادی، معطل نمی کردم
چشمکی زدم و گفتم اینجا میشه ساعت ها منتظرت ماند، در ضمن دل شیر می خواد کسی بتونه ساعت مطالعه ات رو به هم بزنه
خندید وگفت: قصه ی تو فرق می کنه ،کتاب نمی خوای ؟
گفتم من تو را می خونم ،سینا میشه با تو برگردم خانه
گفت: افتخار میدی ،منم دیگه باید برگردم .
شانه به شانه هم راه افتادیم، گفتم : دلم می خواد راهرو تمام نشه ،گرماش آدم را خواب می کنه
نوک انگشتش به دستم خورد
وارد محوطه شدیم هوا خشک و سرد بود مثل سمباده، از بین کاج ها رد شدیم گفتم: چی میشه درخت‌ها تو هم قفل بشن راه خروج را گم کنیم
پایش پیچ خورد، نزدیک بود زمین بخورد، دستش را گرفتم، یخ بود، گفت: دستات گرمه مثل گرمایی راهرو
گفتم :پشمه دستکشام عالیه ،ادامه دادم: کاش پیمانکار خیابون محوطه را طولانی تر می کرد
دکمه ی پالتو اش را باز کرد ،جلو رو نگاه کرد، خودم دیدم خندید، شاید فکر می‌کرد اگر خیابان طولانی تر می شد یخ میزدیم ،خوب پیش می رفتم ، ندا می‌گفت رو حرف تو حرف نمیزنه ،حالا شاید ما ها رو تحویل نگیره
به ماشین رسیدیم ،سوار شدیم، کمربندها را بستیم، یک لحظه در چشم هم افتادیم، گرمای نفس هایمان در صورت هم ها شد، فاصله ای نبود برای حس گرمای دلچسب یک...
اما هر دو عقب کشیدیم ،به صندلی تکیه دادیم و به جلو نگاه کردیم .
" ای جان، فکر کرده گول این سکوتش را می خورم ،من که میدونم الان ماهیچه‌های صورتت تکون میخوره قلبت داره از حلق میزنه، بیرون، ... نکنه سینا هم توی دلش داره اینا رو به من میگه...،بهتره منم به جلو خیره بشم "...
ماشین گرم بود مثل بالش پر، تا برسیم خان ده کیلومتری فاصله بود، انگار ما تنها مسافرهای جاده بودیم، نباید دست دست می کردم ،حرف‌های توی ذهنم را مرور کردم، صدای آهنگ را کم کردم و گفتم: سینا جان باز که عقب رفتی
فرمان را سفت چسبید و گفت: تو هم باز عقب رفتی
گفتم :دیدی چه تلاشی می‌کنیم
- تلاش چی؟
- تلاش، واسه پس زدن چیزی که هردو می‌خواهیم
-چه کار کنیم؟
- تا حالا چند بار به این لحظه فکر کردی؟ بگی هیچی سرم رو میکوبونم به شیشه ببین هی داریم عقبش
میندازیم
-آره فکر کردم زیاد، آدم تا به چیزی فکر نکنه دنبالش نمیره، فکر لحظه ها را می سازه
- دقت کردی انگار ما تنها مسافرای جاده ایم
وقتی ادبیات خوانده باشی با کلمات خوب می‌توانی بازی کنی مهمترین حسنی که دارد ،یا حداقل برای من اینطور است ،موتور سینا روشن شده بود سکوت میکردم از تب و تاب می افتاد .
گفتم: تو بهترینی
دنده را عوض کرد ، به ماشین گاز داد و گفت :تو هم بهترینی همه بهترینن
- نه دیگه اینجوری که نمیشه یک سری از آدما اصلاً نمیشه طرفشون رفت ،یک گلوله دقن تو گلوت، انگار میخوان خفت کنه نمونه اش همین ندا ، دیدیش که
- آره دیدم ، شاید واسه من و تو یا بقیه اینجوری باشه، اما هر کسی واسه خودش بهترینه، مگه از یک نفر چند نفر هست ؟
- از حرفات سر در نمیارم توفلسفه خوندی ،بی خیال آقا خوبی و بدی هر کی واسه خودش
حرف های ندا مثل خوره بود، می‌ترسی اره می ترسی تمامش کنی
گفتم :بریم ؟بریم خاموشش کنیم؟
گفت: چی را ؟
- چیزی که هردو می‌خوایم
- هر چی تو بگی من که از...
نمی دانستم خوشحال باشم یا نه ،کف زدم، هورا کشیدم ،شیشه را پایین آوردم، گفتم: حل دیگه ،دزد و قاضی راضی چه نیازی به ملق بازی، حالا کی دزد وکی قاضی ؟
نگاهم کرد، پلک هایش نزدیک بود روی هم بیفتد، گفت :همان خودمون باشیم ،ادا و اطوار هم که ملق بازی به کار نمی آید.
کاش صدایش را ضبط می کردم ، بچه ها حرفهایم را باور نمی کردند ، سینا این همه حرف زده باشد.
چشمهایم را بستم و گفتم: سینا،چه هیجان داره ،ضربان قلب بالا میره، خون تو صورت و رگ‌ها جمع میشه، نفس بند میاد ا،طراف خاموش میشه و بعد ...
گفت :و بعد من و تو از طوفان عبور می‌کنیم...
چشمهایم را باز کردم ،فرمان را سفت چسبیده بود و پایش را روی ترمز گذاشت، وارد جاده فرعی شد، جلوتر ایستاد از روبه رو و عقب ماشینی نمی آمد ، روی شیشه را بخار گرفت و...
********************************************************************************************
شیشه را پایین کشید و گفت :اره، فکر کردم به این لحظه فکر کردم ،فکر لحظه ها را می سازه.
دست برد از داخل کیف دفترچه اش را بیرون آورد و خواند :
و شاخه ها دارد تری ، ور سرو دارد سروری ،ور گل کند صد دلبری ، ای جان تو چیز دیگری
گفتم: واسه من بود؟
سرش را تکان داد .
ادامه دادم :اگه واسه منه نزار صدات هیچ وقت بلرزه
باز سرش را تکان داد و استارت زد عقب آمد ،به جاده اصلی رسیدیم.
گفت :حالا چه کار کنیم؟
گفتم: چی را ؟
- دوباره با من بر می گردی خانه ؟
-حالا کو تا دوباره
گوشی ام را روشن کردم برای ندا پیامک فرستادم، شرط را بردم، به بقیه بچه ها هم بگو :سینا طوفان را پذیرفت.
گفت: شکوفه میدیم؟ گل می کنیم ؟
گفتم :اییییی سینا مثل دخترا حرف نزن
به ماشین گاز داد به جلو خیره شد.
شرط رابردم ، مهمانی شب به راه شد، اما نمی‌توانستم به حرف‌های توی ذهنم نظمی بدهم، من فاتحه سینا شدم ؟یاسینا فاتحه من ؟
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نسیم خنجری عزیز سلام. کمتر از دو سال است که داستان می‌نویسید. از تعداد داستان‌هایی که به پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن در همین مدت کوتاه برایتان امری جدی شده. امیدوارم برای بهتر شدن داستان‌هایتان به یاداشت‌ دوستان در پایگاه نقد توجه داشته باشید و با انگیزه و پشتکار به نوشتن ادامه دهید.
خانم نسیم خنجری، داستان «معلق بازی» فکر اولیه‌ی خوبی دارد اما به شرط آن که پیرنگ درست و درمانی برایش در نظر بگیرید. نارینا دختر دانشجویی است که گویا با دوستانش سر سینا شرطی می‌بندد و در اکنون داستان همه‌ی تلاشش را می‌کند که شرط را ببرد. اما در آغاز داستان گره درست زده نمی‌شود. برداشت مخاطب این است که نارینا می‌خواهد با سینا دوست شود ولی در گفتگویی که در کتابخانه شکل می‌گیرد متوجه می‌شود آن‌ها با هم دوستی صمیمی دارند و در ادامه می‌فهمد قصد نارینا از نزدیکی به سینا چیزی فراتر از دوستی است. چرا همین عدم تعادل و شرط‌بندی در آغاز واضح و شفاف با مخاطب در میان گذاشته نمی‌شود؟ چنین شرطی می‌تواند بخشی از شخصیت نارینا و دوستانش را برای مخاطب بسازد که ساخته نمی‌شود و مخاطب در ادامه چنین شرط‌بندی را از طرف نارینا باور نمی‌کند. دلیل این شرط‌بندی‌ چیست؟ چرا یک دختر جوان دانشجو باید خودش را در چنین موقعیتی قرار دهد و برای داشتن رابطه‌ای نزدیک و به قول راوی طوفانی، چنین شرطی ببندد؟ دختری که عاشق شده و قصدش رسیدن به معشوق است چنین کاری می‌کند تا شاید از این طریق به وصال برسد و ارتباط‌شان روزی به ازدواج بیانجامد. اما در مورد نارینا و این شرط‌بندی رابطه‌ی علت و معلولی رعایت نمی‌شود. مخاطب از خودش می‌پرسد چرا این دختر جوان دانشجو که به نظر هم نمی‌آید عاشق و دلباخته‌ی سینا باشد باید خودش را در چنین موقعیتی قرار دهد؟ اگر هم عاشق است چرا باید برای این کار شرط ببندد؟ اگر در موقعیت و شرایط دیگری بود و چنین شرطی می‌بست شاید برای مخاطب باورپذیر بود. ممکن است شما به عنوان نویسنده‌ی این متن بگویید این اتفاق در واقعیت افتاده. افتاده باشد یا نه اهمیتی ندارد. مهم این است که شما این موقعیت را در داستان باورپذیر کنید. نارینا و جمع دوستانش را بیشتر به مخاطب معرفی کنید تا باور کند شرط و شروط‌های نامتعارفی بین‌شان بسته می‌شود و برای انجامش حاضر به هر کاری می‌شوند.
«معلق‌بازی» زبان یک‌دستی ندارد. پر از دست‌انداز است و همین بالا پایین‌شدن ها از لذت متن می‌کاهد. امیدوارم در بازنویسی به این مسئله توجه داشته باشید. جاهایی که راوی با خودش حرف می‌زند و تک‌گویی درونی است به متن ننشسته. راوی اول شخص است و نیازی نیست آن بخش‌ها را با زبان عامیانه گفته شوند. راوی حین گفتن از اکنون داستان و موقعیتش، بخشی از آن‌چه در ذهنش می‌گذرد را هم با مخاطب درمیان می‌گذارد. پس نیازی به این شیوه‌ای که استفاده شده نیست. رعایت اصول نگارشی و توجه به املاء صحیح کلمات یک از توقعاتی است که مخاطب از نویسنده دارد چون از پیش‌نیازهای نوشتن است. اگر جایی به املاء کلمات شک دارید با یک سرچ چند ثانیه‌ای می‌توانید شیوه‌ی درست نگارش را بیاید. «معلق بازی» درست است نه «ملق بازی». «من فاتح سینا شدم» درست است نه «من فاتحه سینا شدم.»
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت