برای پر کردن خلا داستان‌تان از یک داستان موازی استفاده کنید




عنوان داستان : باید زودتر بزرگ شوم (قسمت دوم)
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

فصل چهارم
می‌خواهم سرم را بکوبم توی دیوار
داشتم با بی‌حوصلگی مشق‌هایم را می‌نوشتم که صدای کیانا آمد.
- مامان جون، اگه یه مداد رو توی خاک بکاریم و بهش آب بدیم یه درخت مداد سبز میشه؟
مامان خندید و گفت: «نه عزیز دلم.» تندی، از پشت میز بلند شدم و رفتم کنار در اتاق. چند بار پیس‌پیس کردم تا کیانا مرا دید. بهش اشاره کردم که بیاید توی اتاق.
کیانا همیشه به نقشه‌های من گند می‌زند. دختر کوچولوها فقط بلدند گند بزنند. اگر دیر می‌جنبیدم، حتماً مرا لو می‌داد. بهش گفتم: «نباید به مامان بگی من مدادا رو توی گلدون فرو کردم. اگه مامان بفهمه، دمار از روزگارم درمی‌آره.» کیانا پرسید: «دماغتو چطوری درمیاره؟». گفتم: «دماغ نه. دمار. دمار از روزگارم درمیاره یعنی به حسابم می‌رسه. حالا، فهمیدی چرا نباید به مامان بگی من مدادا رو توی گلدون فرو کردم؟»
سرش را تکان داد ‌که یعنی فهمید.
خیالم که راحت شد، دوباره نشستم پشت میز و شروع کردم با همان مدادِ کوفتی مشق نوشتن. یکهو، صدای کیانا آمد که به مامان می‌گفت: «به خدا، داداشی اصلاً مدادش رو توی گلدون فرو نکرده. من اصلاً نمی‌دونم کی مدادای داداشی رو توی گلدون فرو می‌کنه».
وای خدای من. باید تا مامان به اتاق نرسیده کاری می‌کردم. توی فیلم‌ها دیده بودم خلافکارها برای اینکه گند کارشان در نیاید مدرک جرم را از بین می‌بردند. من هم باید مدرک جرمم را از بین می‌بردم. یکهو، چشمم به سطل آشغال کنار در افتاد. مدادها را از توی گلدان درآوردم و از همان جا پرت کردم طرف سطل آشغال. با خودم فکر کردم این‌طوری زودتر توی سطل می‌افتد. اما اصلاً فکر خوبی نبود. چون همان لحظه مامان و کیانا رسیدند دمِ در. مدادها به‌جای اینکه بیفتد توی سطل آشغال، افتاد توی صورت کیانا. کیانا زد زیر گریه. چیزی نمانده بود از ترس خودم را خیس کنم. فکر کردم مدادها به چشمش خورده و کورش کرده. یک لحظه به این فکر کردم که حالا با یک خواهر کور باید چه کار کنم؟ با خودم گفتم: «وای بدبخت شدم. من چشم کیانا رو کور کردم. حالا اگه کیانا بره مدرسه چطوری می‌خواد مشق‌هاشو بنویسه؟ حتماً مامان مجبورم می‌کنه مشقای اونم بنویسم. چون من باعث شده بودم اون کور بشه».
ولی انگار کور نشده بود. چون مدادها را از روی زمین برداشت و داد دست مامان. بعد هم همه چیز را به مامان گفت. اگر کور شده بود که نمی‌توانست مدادها را از روی زمین پیدا کند.
فصل پنجم
بدترین تنبیه دنیا
منتظر بدترین تنبیه دنیا بودم. سامی، دوستم، می‌گفت بدترین تنبیه دنیا این است که سوراخ دماغت را ببندند. چون آن وقت دیگر نمی‌توانی چیزهایی را که ازشان بدت می‌آید دماغی کنی. اما من فکر می‌کردم بدترین تنبیه دنیا این است که وقتی کلاس سوم شدی، یک روز دیرتر از بقیه بهت خودکار بدهند. این فاجعه بود. باید راهی برای فرار ازش پیدا می‌کردم. تنها فکری که آن لحظه به ذهنم رسید این بود که گریه کنم. وقتی کار اشتباهی می‌کنید، اول هی بگویید ببخشید، ببخشید... . بعد هم بزنید زیر گریه. اینطوری بزرگ‌ترها دلشان به حالتان می‌سوزد و دیگر تنبیهتان نمی‌کنند. اما من آن لحظه هرچه زور زدم گریه‌ام نگرفت. برای اولین بار توی عمرم، آرزو کردم کاش دختر بودم. دخترها استاد گریه کردن هستند. اما من یک پسر بودم و امکان نداشت دختر بشوم. چاره‌ای نداشتم. باید الکی خودم را به گریه می‌زدم. برای همین، لبم را کج و کوله کردم. تازه، پشتم را هم کردم به مامان و کمی به چشم‌هایم تف مالیدم. کیانا داد زد: «اَییی... چرا تف زدی به خودت؟» کم‌کم دارم مطمئن می‌شوم کیانا اگر روزی صد بار گند نزند به نقشه‌های من روزش شب نمی‌شود.
دیگر نقشه کشیدن هیچ فایده‌ای نداشت، آن هم با کیانا. باید سیر تا پیاز ماجرا را برای مامان می‌گفتم؛ مخصوصاً وقتی دیدم مامان پشت میز تحریرم نشسته و یک دستش را گذاشته زیر چانه‌اش و دارد نگاهم می‌کند. این فقط یک معنی داشت. هرچه باشد من هشت سال این مامان را داشتم و خوب می‌دانستم وقتی این کار را می‌کند معنی‌اش چیست. یعنی زود باش همه چیز را تعریف کن.
به مامان گفتم همه چیز زیر سر پسرخاله‌ام است. گفتم پسرخاله‌ام به خاطر آن یک ساعتی که زودتر از من به دنیا آمده چقدر بهم پز می‌دهد. گفتم همیشه بهم زور می‌گوید. گفتم دنبال راهی برای بزرگ‌تر شدن هستم. گفتم با خودکار نوشتن تنها راه زودتر بزرگ شدن است.
هنوز حرف‌هایم تمام نشده بود که مامان زد زیر خنده. خندۀ مامان هم مرا خوشحال کرد هم ناراحت. حتماً می‌گویید مگر می‌‌شود چیزی هم آدم را خوشحال کند هم ناراحت. بله می‌شود. حالا، بهتان می‌گویم چطوری. من خوشحال بودم چون مامان دیگر از دستم عصبانی نبود. اگر عصبانی بود که نمی‌خندید. ناراحت بودم چون می‌دیدم مامان دارد به من می‌خندد. اصلاً، خوشم نمی‌آید کسی بهم بخندد. ولی وقتی مامان رفت و با یک خودکار قرمز خوش‌رنگ برگشت فهمیدم اشتباه می‌کردم. مامان خودکار را گرفت طرف من و بهم گفت: «اگه فکر می‌کنی یه خودکار بزرگت می‌کنه، بگیرش مال تو باشه. می‌تونی باهاش بنویسی.»
با دیدن خودکار ذوق‌مرگ شدم. تا خواستم برش دارم مامان گفت: «ولی این راه بزرگ شدن نیست.» بعد هم خودکار را گذاشت روی میز.
خوب شد دستم را دراز نکرده بودم طرف خودکار، وگرنه حسابی خیط می‌شدم.
مامان دوباره بهم زل زد و گفت: «یادته یه روز خوراکیت رو با دوستت که گرسنه‌ش بود شریک شدی؟»
یادم بود. سامی را می‌گفت. ساندویچش را خانه جا گذاشته بود. صدای قار و قور شکمش کلاس را برداشته بود‌. انگار کسی توی شکمش نشسته بود و داشت ویالون می‌زد. چقدر هم بد می‌زد.
مامان دوباره گفت: «یادته توی حیاط مدرسه یه پاک‌کن بت‌منی پیدا کردی؟ خیلی ازش خوشت اومده بود، ولی دادیش به معلمت تا صاحبش رو پیدا کنه.»
این را هم یادم بود. راستش را بخواهید اول گذاشته بودمش توی جیبم. می‌خواستم مال خودم باشد. زنگ ریاضی از توی جیبم درش آوردم. می‌خواستم صفر کله‌گندۀ بی‌ریختی را که نوشته بودم پاک کنم و یکی بهترش را بنویسم. یکهو با خودم گفتم نکند صاحبش الآن توی دفترش یک چیزی را غلط نوشته و می‌خواهد پاکش کند. نکند حالا که پاک‌کن ندارد، غلطش را با تف پاک کند. آن وقت دفترش سیاه می‌شود و خانمش دعوایش می‌کند. هیچ وقت غلط‌های توی دفترتان را با تف پاک نکنید. خیلی زشت می‌شود. من صفر کله‌گندۀ بی‌ریخت توی دفترم را با پاک‌کن خودم پاک کردم. پاک کن بت‌منی را هم دادم به خانم ملکی تا صاحبش را پیدا کند.
نمی‌دانستم مامان چرا یاد این چيزها افتاده بود. با خودم فکر می‌کردم این حرف‌ها چه ربطی به خودکار دارد، آن هم خودکار قرمز. اما مامان دوباره یاد چیز جدیدی افتاد.
- هفتۀ پیش که رفتیم پارک یادته؟ اون روز که کیانا زمین خورد و پاش درد گرفت رو می‌گم.
آن روز را هم یادم بود.
گفتم: «همۀ اینا رو یادمه. من چیزهای خیلی قدیمی‌تر رو هم یادم میاد. خانم ملکی میگه حافظۀ من خیلی قویه.»
مامان گفت: «همۀ اینا رو یادت انداختم که بهت بگم تو داری بزرگ میشی. اینا نشونه‌های بزرگ شدنه.»
تندی پرسیدم: «یعنی من الآن از پسرخاله‌م بزرگ‌ترم؟»
مامان گفت: «اینو نمی‌دونم، ولی هر کی از این نشونه‌ها بیشتر داشته باشه بزرگ‌تره.»
این بار که پسرخاله‌ام بخواهد پز آن یک ساعت زودتر به دنیا آمدنش را بهم بدهد بهش می‌گویم تا حالا شده تغذیه‌‌اش را با هم‌کلاسی‌اش قسمت کند؟ تا حالا مواظب خواهر کوچولویش شده است؟ تا حالا شده یک چیزی پیدا کند که خیلی باحال باشد اما به صاحبش پس بدهد؟ باید باز هم از این نشانه‌ها پیدا کنم. بزرگ شدن آنقدرها هم که فکر می‌کردم دنگ‌وفنگ ندارد.
آن روز، مامان اجازه داد لیست خریدمان را با خودکار بنویسم. از وقتی باسواد شدم لیست خرید خانه را خودم می‌نویسم. قبل از آن لیست خرید را نقاشی می‌کردم. راستش را بخواهید، با خودکار نوشتن کمی سخت بود. ولی عوضش باحال بود. خودکار روی دفترم سر می‌خورد مثل ماهی قرمز عیدمان که هر وقت بگیرمش از توی دستم سر می‌خورم. برای همین کمی کج‌وکوله نوشتم.
مامان بهم قول داد وقتی کلاس سوم شدم یک خودکار قرمز یک خودکار سبز و یک خودکار آبی برایم بخرد. مامان می‌گوید تا آن وقت حتماً انگشت‌هایم قوی‌تر می‌شود و دیگر خطم خرچنگ‌قورباغه نمی‌شود.
شاید آن روز زیاد دور نباشد.
نقد این داستان از : علیرضا متولی
به نام خدای مهربان
با تشکر از ارسال بخش دوم داستان باید زودتر بزرگ شوم.
در قسمت دوم کار شما تاثیرپذیری از آثار ترجمه‌ای بیشتر به چشم می‌خورد. بازی با دماغ و کثافتکاری‌های آن مخصوص بعضی از آثار ترجمه‌ای از کتاب‌های یک‌بار مصرف آن سوی آبهاست. که متاسفانه به همت بعضی از ناشران سودجو و عوامل دیگر، بازار کتاب را فراگرفته است.
این تاثیرپذیری متاسفانه به نویسنده‌های حتی حرفه‌ای ما هم رسوخ کرده و اخیرا می‌بینیم تعدادی از نویسندگان خوشنام ما هم اسیر این بازار شده‌اند.از شما خواهش می‌کنم برای خودتان با راهنمایی اساتید رژیم مطالعاتی برای خودتان تعیین کنید. از میان آثار خارجی آثار نویسندگانی چون رولد دال و آسترید لیندگرن، اریش کستنر، جانی روداری را بخوانید.
دومین تاثیرپذیری شما از دو شخصیت خانوادگی یعنی فرزندانتان هستند. توصیه می‌کنم توجه و تمرکز روی این دونفر را از دست ندهید. اما این را بدانید که اگر فقط روی افراد خانواده تمرکز داشته باشید تخیل شما تنبل می‌شود. تخیلتان را باید ورزیده کنید.
باید با بچه‌های دیگر هم حشر و نشر داشته باشید. اگرچه این روزها سخت است. اما می‌توانید این نقیصه را از طریق مطالعه کتابهای خوب و دیدن فیلمهای خوب جبران کنید.
اما برگردیم به داستان
داستان شما (مجموعه‌ی قسمت اول و دوم) به لحاظ ساختار دراماتیک و ساخت سه‌پرده‌ای داستان تقریبا خوب است. نتیجه‌گیری پایانی شما هم به نظر خوب می‌آید.
و نقش مادر در پایان داستان را هم خوب آورده‌اید
آنچه داستان شما کم دارد یک شگفتی است که می‌توانید با کمی تخیل و تفکر آن را بیافرینید.
مثلا می‌توانم پیشنهاد بدهم که در بافت داستان، ماجرایی موازی وجود داشته باشد که قهرمان داستان آن را انجام می‌دهد. بدون اینکه بداند همین کار دلیل بزرگتر شدنش است. این جریان موازی می‌تواند به‌نحوی شکل داستان و مضمونی را که می‌خواهید عمق ببخشد. برای مثال عرض می‌کنم البته شما می‌توانید راه خودتان را بروید. مثلا در همان حال که او دنبال نقشه‌هایی برای اثبات بزرگتر شدنش است، خواهرش بیمار شود و او از خواهرش مراقبت هم بکند. و این عمل دوم می‌تواند دلیل برای زودتر بزرگتر شدنش باشد. یا مثلا خانه همسایه آتش بگیرد و او بتواند با آتش‌نشانی تماس بگیرد یا مادرش از حال برود و او بتواند با اورژانش تماس بگیرد
و از این قبیل مسایل.
من فکر می‌کنم یک‌جای خالی در داستانتان هست و به قولی خلایی وجود دارد که داستان شما خوب شکل نگرفته است، شاید خلا آن همین داستان موازی باشد. امتحان کنید ببینیم چه می‌شود.
موفق باشید

منتقد : علیرضا متولی

متولد : تهران - اردیبهشت 1344/ کارشناس روانشناسی کودک از دانشگاه شهید بهشتی/ عضو تحریریه کیهان بچه ها از سال 63 تا 69 فعالیت در زمینه های نشر کتاب و موسیقی کودک. انتشار مجله و عضویت در تحریریه های رشد جوان، نوجوان و کودک انتشار بیش از 500 مقاله و جستار ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت