داستان را زود تمام کرده‌اید.




عنوان داستان : هنرپیشه!
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

دریا آرام بود ، چند مرغ دریایی هیاهو کنان تا بالای سرم آمده چرخی زدند به سوی دریا برگشتند . خورشید قدرت خودش را برخ می کشید .گرما کلافه ام کرده بود و عرق تمام لباس ام را به بدن ام چسبانده بود . لنج ها در یک ردیف پهلو گرفته بودند و حمال ها مشغول بارگیری بودند . لنج به لنج پیش می رفتم و نام آنها را در زیر لب تکرارمی کردم .به لنج مورد نظرم رسیدم .با پشت دست عرق پیشانی ام را پس زدم . نام لنج را زیرلب تکرار کردم . چند جاشو مشغول کشیدن روانداز برزنتی برروی کالاهای رو هم چیده شده بودند . جوان لاغراندام سیاه چهره ای که برخلاف جاشوها لنگ به کمر نداشت و پیراهن سفید و شلوارجین بر تن داشت .دستوراتی را صادر می کرد .زیرلب گفتم :《 باید خودش باشه》
باصدای بلند سلام کردم ، مرد جوان نگاه اش را از جاشوها گرفت و به من دوخت . دوباره سلام کردم . علیک گرفت .گفتم :《 ناخدا حیدر و کاردارم 》 مرد جوان به جاشوهای درحال کار نیم نگاهی انداخت و از لنج بیرون پرید و قدم به اسکله گذاشت و پرسید :《 ناخدا حیدر !کارت چین خالو؟》 پرسیدم :《 لنجش همینه ؟》 گفت :《 من چوک شم ، یعنی پسرش عیسی ، چکارتونه با ناخدا ؟》 گفتم:《 یک امانتی دارم براش، از شیراز آمدم 》 سرتکان داد و گفت :《 هاده بمو مو تحویلش میکنوم》
گفتم : 《 نه جوون باید تحویل خودش بدم 》 به لنج اشاره کرد و گفت :《 دنبالم بیا خالو ، ناخدا زیر لنجن، مکینه رو سرویس میکنه》 او بعداز گفتن این حرف بداخل لنج پرید . بدنبالش وارد لنج شدم . جاشو ها دست از کار کشیده به من زل زدن ، حس خوبی نداشتم . عیسی وارد قسمت زیرین لنج شد و باصدای بلند گفت :《 بیا پائین خالو ناخدا اینجان》 ازپله ها پائین رفته قدم به قسمت زیرین لنج گذاشتم . چندلحظه ای هوای نیمه تاربک آنجا در آخرین پله متوقفم کرد تا چشمم به نور آنجا عادت کرد اطرافم پربود از کالاهای مختلفی که روی هم تلنبار شده بود .
بوی خرما و ماهی وگازوئیل بوی دریا و گرما ، ترکیبی غیرقابل تحمل برای تنفس بوجود آورده بود . عیسی به سمت بالا نگاه کرد و بعد به من و گفت :《 خوب کجان اون امانتی ؟》 در یچه ورودی بسته شد . عیسی گفت:《 امانتی را هاده بمو ، ناتونی تا امانتی را ندادی از لنج بری》 گفتم :《 آقای عیسی ، امانتی که همراه م نیست ، گفتم آوردم از شیراز . باید برسه دست ناخدا حیدر 》 خندید و دندان های سفید مثل عاج اش را برخ من کشید و گفت :《 بگو کجان اگم بیارن 》 گفتم :《 راستش جوون یک مجسمه قدیمیه کوچیکه که قراره بود بیارم وپولشو بگیرم 》 به دریچه نگاه کرد و گفت : 《 درواکنین 》 دریچه باز شد نور بداخل تابید . عیسی دست روی شانه ام گذاشت وپرسید :《 عتیقه اند ؟》 حرف زدنش تغییر کرد ه مهربانتر شد و پرسید《 چندی قرارتون بود خالو ؟》 دست اش را از شانه ام جدا کرده و گفتم :《 ۵۰ تا ،البته به دلار 》 عیسی پرسید:《 کجان 》 گفتم :《 جاش امنه ، من تا فردا اینجام ، دلار فقط 》بعداز گفتن اینحرف قدم بروی پله گذاشتم . عیسی گفت : 《 غروب میرسونم خالو ، کدوم هتلی؟》 خودم را به عرشه رساندم و عیسی پشت سرم رسید به دریا چشم دوختم و گفتم :《 هتل هرمز من ساعت ۶ منتظرتم تو رستوران . عیسی گفت: 《 چراهتل یکجای بهتره و خلوت تر قرار بزار، اونجا جلوی چشم همهن!؟》 گفتم:《 بهتره ، اونجا کسی نمی تونه رکب بزنه 》 عیسی سرتکان داد و گفت 《 اتام خالو ساعت ۶ با کسی گپ نازن تا من برسم 》 سرتکان دادم . به جاشو ها که درکنار هم ردیف به کابین تکیه داده و بما چشم دوخته بودند نگاه کردم و گفتم :《 بهتر بیایی دیرکنی میرم سراغ کس دیگه 》 از لنج پائین پربده قدم به اسکله گذاشتم .
خودم را به هتل رساندم.

درحال چرت زدن بودم که صدای دراتاق بلند شد . روی تخت نیم خیز شدم و پرسیدم :《 کیه ؟》 جوابی نشنیدم .صدای خش، خش به گوشم رسید . کاغذی از درز در بداخل فرستاده شد . از تخت پائین پریده کاغذ را بیرون کشیدم ، بروی آن نوشته بود . عیسی دشمن ناخدان .ناخدا حیدر اونطرف آب هستن ، گیرافتادن .همین گنوق گرفتارش کرده .مراقب باش.
یاداشت را مچاله کرده به سطل زباله پرتاب کردم و زیرلب گفتم : 《حتما کار یکی از جاشوهای لنج عیسی است 》 روی تخت دراز کش شدم به ساعت ام نگاه کردم، یک ساعت تا قرارم مانده بود .
ساعت ۶ وارد رستوران شدم ، عیسی پشت میزی نشسته و چای می خورد ، خودم را به او رسانده و روبرویش نشستم و گفتم : 《 سلام ، خوش آمدی جوون》 لبخند زد و دست برد زیر میز کیف دستی سیاه رنگی را بروی میز گذاشت و گفت :《 الوعده وفا ،دلار تا نخورده 》 در کیف را بازکرد و بطرف من چرخاند . بادیدن دسته های دلار لبخند برلبم نشست ، کیف را بطرف خودم کشیده . دست روی دلار ها گذاشتم و گفتم :《 معلومه پسر همون پدری 》دسته دلار ها را شمارش کردم و در کیف رابستم. کیف همراهم را روی میز قرار دادم .در کیف را باز کرد بادیدن مجسمه لبخند زدو گفت :《 تقلبی نباشه سرحدی ؟》 گفتم: 《وا سطه ناخدا تائید کرده وگرنه نمی گفت بیارش 》 در کیف را بست و ازروی میز برداشت و ازجا برخاست بدون خداحافظی رفت و ازرستوران بیرون زد . به کیف چشم دوختم وگوشی تلفن ام را از جیب بیرون کشیده ، پیامک کوتاهی به مخاطب مورد نظرم فرستادم و منتظر شدم .
دقایقی گذشته بود که ماشین پلیس روبروی هتل متوقف شد . کیف رادر زیر میز قرار دادم . سروانی همراه یک سرباز مسلح وارد رستوران شد چشم چرخاند . نگاه اش به من افتاد .سپس نگاه اش را به گوشه رستوران دوخت و بطرف مرد میانسالی رفت که مشغول خوردن چای بود .سرخم کرد چیزی بگوش مرد گفت و او از جا برخاست و همراه اش به اتفاق سرباز ازرستوران خارج شدند . به ساعت ام نگاه کرد م . زیرلب گفتم :《 نیامد》 دقایقی گذشت مرد جوان و تنومندی که دش داشه سفیدی برتن داشت وارد رستوران شد . چشمش به من که افتاد مستقیم بطرف من آمد ه سلام کرد و گفت :《 آقای پیروز گل ، من سرگرد شمس از اینتر پول هستم 》 از جا برخاستم با هم دست دادیم و تعارف کردم . نشستیم از جیب اش کارت شناسایی خودرا بیرون کشیده نشانم داد و گفت :《 ، سرهنگ موفق منو فرستادن ، شنیدم موفق شدین》 کیف رااز زیر میز بیرون کشیده روی میز قرار دادم و گفتم :《 دلار های نو ، واسه من بپا گذاشته بودین سرگرد؟ 》لبخند برلب نشاندو گفت :《 بپا نه ، بخاطر امنیت شما بود》 کیف را بطرف خودش کشید .در آن را بازکرد و گفت :《 حق با ناخدا حیدر بود ، مدرک غیرقابل انکاریه ، عیسی راه برگشت نداره 》 از جابرخاست و گفت :《 کمک بزرگی کردین ، حق با سرهنگ بود شما هنرپیشه بزرگی خواهین شد . آزادیتون مبارک 》 پرسیدم : 《کی طرف آزاد میشه؟》 گفت : 《 احتمالا فردا هماهنگ کردیم با دستگیری عیسی و حل شدن داستان دلار های تقلبی .ناخدا آزاد میشه ،بازم ممنون ، ببخشید بایدیک کپی ازفیلم دوربین های رستوران بگیرم 》 از جابرخواستم او خداحافظی کرد و رفت . زیرلب گفتم :《 باید هرچه زودتر از این گرما خودم رانجات بدم 》 ازرستوران بیرون زده خودم را به اتاقم رساندم .مشفول بستن چمدانم شدم .
نقد این داستان از : علی چنگیزی
داستان را با توصیف شروع کرده‌اید (درباره همین توصیف و کیفیتش هم حرف بسیار دارم که در این مختصر حتما نخواهد گنجید) اما این توصیف در ابتدای داستان به چه کار کل داستان می‌آید؟
توصیفی محل اعتناست که در نهایت در جایی از داستان به چشم بیاید. توصیف داستان شما مثل این است که مثلا یک فیلم سینمایی را با تصاویر مستندگونه از دریا شروع کنید، ببینید چقدر نچسب از آب در می‌آید.
آن هم در این داستان که مثلا کمی مایه‌های معمایی پلیسی دارد. البته کمی.

حالا فرض کنید این‌طور نوشته باشید:
تکیه داده بودم به نرده‌های اسکله و خیره شده بودم به دریا که آرام بود، صدای پرنده‌ها که توی آسمان بال بال می‌زدند با صدای موج و دریا قاطی می‌شد و معجونی می‌ساخت که حواسم را پرت می‌کرد از خیالاتی که توی سرم دور دور می‌زد.
همین‌جور که پکی به سیگار می‌زدم به لنج‌ها نگاه کردم که دورتر لنگر انداخته بودند و حمال‌ها مشغول خالی کردن لنج‌ها بودند، همه‌شان یک شکل هستند، انگار کار آدم‌ها را شبیه هم می‌کند.

ببینید که من توصیف آوردم اما آن را در خدمت داستان قرار دادم.
نکته دیگر استفاده شما از لحن و لهجه جنوبی بسیار بجاست و دلنشین است. من را یاد بعضی از داستان‌های زنده‌یاد عباس عبدی انداخت که او هم پیرانه سر شروع به نوشتن کرد و خوب نوشت از جنوب و جزیره و...
باری اما... یک امای بزرگ کار شما دارد. داستان؛ داستان جذابی نیست. در پایان داستان حضور نیروهای پلیس و این مسائل واقعا داستان را خراب کرد. در میانه‌های داستان بد پیش نرفته‌اید، اما خیلی عجولانه و دم دستی ختم ماجرا را برچیده‌اید با این پایان بد کل داستان را به نظرم خراب کردید، به نحوی که در نهایت چیز دلچسبی از آب در نیامده است. عجله کرده‌اید. داستان باید پیچیده‌تر از این حرفها و نقل‌ها باشد. تنه اصلی داستان باید شاخه‌های متعددی داشته باشد در خدمت آن تنه. داستان چوب خشکی نیست وسط بیابان. درختی است در میان جنگل. باید شبکه ارتباطی بین فرهنگ، موضعات مختلف اجتماعی و حد داستان بسازید. اگر نه که هیچی.
شما در این کار ناتوان بوده‌اید. باید بتوانید موضوعات مختلف را که به تجربه فهمیده‌اید یا شنیده‌اید با هم مرتبط کنید. داستان کوتاه یک ماجرای ساده نیست. موضوعی پیچیده است که کوتاه نقل می‌شود. اگر نه می‌شود ماجرایی ساده در صفحه حوادث روزنامه.
در مورد استفاده از نشانه‌های نگارشی هم خام عمل کرده‌اید. توصیه می‌کنم در داستان‌ها به این موضوعات دقت کنید. و کتاب‌های راهنمای این موضوع را هم تهیه و مطالعه کنید.
« : » به کلمه قبلش می چسبد. پس گفتم: « .... اشتباه است باید بنویسید گفتم: «.... یعنی : به کلمه قبل می‌چسبد و از کلمه بعد یک فاصله پیدا می‌کند. در مورد نقطه، ویرگول، نقطه ویرگول و حتا «هم چنین است.
بعد از نشانه « فاصله نیاز نیست. پس « باید خودش باشه » اشتباه است باید بنویسی «باید خودش باشه.» در پایان جملات نقطه‌گذاری فراموش نشود. نقطه هم به جمله چسبیده است، اما از جمله بعد از خودش یک فاصله دارد.
این نوع علامت‌گذاری‌ها و نشانه‌گذاری‌ها به خواننده آرامش می‌دهد که شما این موضوعات را می‌دانید و چشم‌نواز است و دانستنش هم برای نویسنده واجب است.

منتقد : علی چنگیزی

متولد 1356 در شهر آبادان



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت