طرح گسترش‌یافته به جای داستان.




عنوان داستان : جیغ
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

جیغ های گوشخراش دختر میرزا علی تا ته کوچه ی باریک و بن بست می رفت و از درز دیوارهای کاهگلی به گوش اهالی کوچه می رسید. لحظه ای نگذشت که همه شال و کلاه کرده جلوی خانه ی محقر میرزا جمع شدند. از سوز سرما صورت هایشان قرمز و لاله ی گوششان بی حس شده بود. اما حس کنجکاوی و سر درآوردن از ماجراهای پرحاشیه ی این خانه مانع از رفتنشان به داخل خانه می شد. این چند ماهه سرو صداهای میرزا علی و جیغ ها و ناله های انسیه و مادرش برای همه عادی شده بود. در دلشان می گفتند باز میرزا به جان این دختر بخت برگشته افتاده و زیر مشت و لگد کبودش میکند . اما امروز صبح به این زودی و آن جیغ های جگرخراش خبر از ماجرای تازه ای می داد که کشفش زیاد طول نکشید.
چند نفری که گوششان را به درب چوبی رنگ و رو رفته ی خانه چسبانده بودند با بازشدن ناگهانی آن چند قدم به عقب رفتند. جای پاهای برهنه ی حکیمه زن میرزا روی برف های کوچه گود شده بود. لچک روی سرش کج بسته شده و طره ی نامنظم موهای بافته اش که این چند ماهه جوگندمی شده بود زیر آن توی ذوق می زد.
صورتش و لب هایش سفید و بی رنگ شده و دست هایش می لرزید. با ته مانده ی صدای گلوش رو به جمعیت فریاد زد: "ایهالناس به دادم برسید. دخترم از دستم رفت. نفت ریخته رو خودش . میگه خودمو آتیش میزنم . مرتیکه ی قاتل. خدا عذابتو زیاد کنه نامسلمون "
هنوز حرفش تمام نشده بود که بیحال روی سکوی کاهگلی کنار درب خانه ولو شد. چند مرد و زن از لای درب خودشان را به حیاط رساندند . انسیه مثل جنینی در شکم مادر روی زمین خوابیده بود و جسمی سفید رنگ را محکم در آغوش می فشرد. موهای تابدارش روی صورتش را پوشانده بود. کسی جای چنگ های روی صورتش و کبودی های گردنش را نمی دید. بوی زُغم نفت از تمام بدنش به شمام میرسد و زیر پاهایش رد سیاهی را روی برف ها به جا گذاشته بود . زن های همسایه صدایش زدند. شانه اش را تکان دادند اما او انگار منجمد شده باشد بی حرکت سر جایش ماند. وقتی به زور بلندش کردند، تازه نوزاد پیچیده شده در کرباس سفید را دیدند که بین بازوانش و سینه های برآمده اش قفل شده بود. و کسی نمی توانست از او جدایش کند.
چند شب پیش یکی از همسایه ها اکرم خاتون قابله را دیده بود که یواشکی به خانه ی میرزا آمده بود. آنجا بود که همه فهمیدند بچه بالاخره به دنیا آمده اما حتی کنجکاوترین زنان محله هم جرات نداشتند از اهالی آن خانه بابت این موضوع چیزی بپرسند. تن زار و نحیف آسیه که هنوز ورم ها و خستگی های دوران بارداری پرآشوبش را با خود حمل می کرد را لابه لای پتو پیچاندند و به سرعت پچ پچ ها شروع شد.
در همین لحظه لای درب اتاق هشتی باز شد و میرزا علی با کت و کلاه پشمی اش پا به حیاط گذاشت. چپق باریک و بلندش را بین لبهایش که آشکارا می لرزید به زور نگه داشته بود و نگاهش را از زن ها می دزدید. نگاهش که به آسیه افتاد خودش را به ندیدن زد اما تاب راه رفتن نداشت و همانجا توی چارچوب درب دو زانو نشست. نمیشد از نگاه منگش چیزی فهمید . همه چیز بود الا پشیمانی.
پشت سرش حسینعلی،پسر کوچکش در حالیکه که چشمهایش را با پشت دست می مالید ظاهر شد و از دیدن آن همه جمعیت آن هم دم سحر خشکش زد. ماهها بود که کسی به این خانه نیامده بود. در سر کوچکش به دنبال چرایی این ماجراهای پیچیده می گشت و جوابی نمی گرفت. جواد سیاه ترکه ای شاگرد حجره ی پدرش که هر روز خریدهای خانه را می آورد و رفیقش شده بود چرا یک هو غیبش زد و مدام لعن و نفرین می شد؟ انسیه چرا هر روز از آقاجون کتک میخورد ؟ ننه چرا روز و شب از توی مطبخ زیر لب با خودش حرف میزد و گریه می کرد؟ و آقا جون که شده بود برج زهر مار. حتی دیگر با او هم نه حرف می زد و نه بازی می کرد. و عجیب تر از هر چیز دیگری، موجود کوچکی با صورتی بانمک و سبزه که چند روزی به جمعشان اضافه شده بود و از دست های آسیه جدا نمی شد. پسرک وقتی از درک دنیای آدم بزرگ ها عاجز ماند به گوشه ی اتاق پناه برد و همانجا توی تاریکی ماند.
حکیمه که با کمک دو زن کشان کشان به حیاط آمد با دیدن میرزا دوباره ناله و زاری اش بلند شد:" آخه کافر چطور دلت اومد؟ اون همه دختره رو زدی که این طفل بیوفته نیوفتاد. قسمت بود زنده دنیا بیاد. خدا خواست. تو بالاتر خدایی که نخواستی؟ ایشاللا ذلیل مرگ بشی. یک لحظه چشم این دختر رفت رو هم تو کارخودتو کردی؟"
میرزا با حرکتی ناگهانی از جا پرید و به سمت زنش خیز برداشت. اگر مردها محکم نگهش نداشته بودند حتمی زنش را سیر کتک می کرد. چند نفری به زور داخل هشتی هلش دادند و درب را بستند.
آقا نعمت ریش سفید محله پا پیش گذاشت تا غائله ختم به خیر شود . به زن ها گفت تا او درشکه را حاضر می کند بچه را از بغل آسیه بگیرند و یکیشان همراه او به غسال خانه بیاید.
بازوهای آسیه را به زور از هم باز کردند. دیگر نای مقاومت نداشت. برای بار آخر به صورت کوچک و لب های کبود طفل نگاه کرد. همزمان سینه های پرشیرش تیر کشیدند و شیر گرم و چسبان بیرون جهید و کسی جز خودش آن حسرت کشنده را حس نکرد. نگاههای پرپرسش همسایه ها روی صورت بی جان دخترک می چرخید و انگار که موجودی عجیب را برای بار اول می بینند با دقت به اجزای صورتش خیره می شدند.
خانه ی غساله آن طرف محله و چند کوچه پایین تر نزدیک قبرستان بود. آقا نعمت بچه را از دست زنش قاپید و چند بار محکم به درب کوفت تا غساله را بیدار کند. انگار همه برای نیست کردن نام و نشان این موجود غریب عجله داشتند.
غساله که هنوز از بیدار شدن نا به هنگامش عصبانی بود جسد را روی سکوی سیمانی گذاشت و آتش زیر ظرف آب را روشن کرد. و رو به طرف زن نعمت با دلخوری گفت: قضیه چیه؟ برای چی اینهمه هول هسین شماها؟
زن نعمت ناخودآگاه صدایش را پایین آورد . انگار که راز مهمی را برملا می کند: " میرزاعلی طاقت نیاورد. بالاخره کار خودشا کرد. حق هم داره بنده خدا .بچه ی حرومزاده رو هر کسی تو خونه نمیتونه نگه داره. زنش میگفت دیشب که خوابشون برده بچه رو برداشته برده گذاشته رو حیاط تو اون سوز برف و سرما. آسیه که بیدار شده دیده آخ آخ جا تره و بچه نیست. رفته دیده یخ زده مثل مجسمه"
غساله پارچه سفید را کنار زد و به صورت دخترک زل زد: "خدا از سر تقصیراتمون بگذره. این بچه چه گناهی داشته آخه. یکی دیگه بی ناموسی کرده گذاشته در رفته این بچه باید تاوان بده؟ "
آه بلندی کشید . لباس های دخترک که انگار از سرما خودش را چندین بار خیس کرده بود از تنش درآورد. کاسه ی مسی را از آب داغ توی ظرف پر کرد و سرتاپایش را با دقت شست. به انباری کناری رفت تا تکه ی پارچه نخی سفید را برای کفن بیاورد. مشغول بریدن بود که جیغ کوتاهی از زن نعمت اتاق سرد و بیروح غسالخانه را پر کرد. هنوز قیچی توی دستش بود که خودش را به اتاق رساند. زن نعمت توی سر زنان بیرون دوید و شوهرش را صدا میزد. غساله با چشم هایی از حدقه درآمده به سکوی سیمانی نزدیک شد. انگشت های نازک دخترک توی هوا تکان تکان میخوردند. صدای خس خس خفه ای از دهان نیمه بازش بیرون میزد. با حرکتی ناگهانی تمام بدنش پیچ و تاب خورد و صدای جیغ مانند گریه اش سقف غسال خانه را لرزاند.
نقد این داستان از : سعید تشکری
جیغ
با سلام و ارادت خدمت نویسنده گرامی. ‌بسی سپاس از ارسال داستانتان.
1-چرا علاقه دارید شروع و موتور داستانتان به جای مدخل ورودی خوب و تأثیرگذار ما را دچار اختلال در ورودی کند؟ دختری خودکشی کرده است. این کافیست برای ورودی. چه نیازی به توضیح دادن درباره صدای جیغ که از درز دیوارهای کاهگلی عبور می‌کند؟
داستان: جیغ‌های گوشخراش دختر میرزاعلی تا ته کوچه‌ی باریک و بن‌بست می‌رفت و از درز دیوارهای کاهگلی به گوش اهالی کوچه می‌رسید. لحظه‌ای نگذشت که همه شال و کلاه کرده جلوی خانه‌ی محقر میرزا جمع شدند. از سوز سرما صورت‌هایشان قرمز و لاله‌ی گوششان بی‌حس شده بود. اما حس کنجکاوی و سر درآوردن از ماجراهای پرحاشیه‌ی این خانه مانع از رفتنشان به داخل خانه می‌شد. این چند ماهه سروصداهای میرزاعلی و جیغ‌ها و ناله‌های انسیه و مادرش برای همه عادی شده بود. در دلشان می‌گفتند باز میرزا به جان این دختر بخت‌برگشته افتاده و زیر مشت و لگد کبودش می‌کند. اما امروز صبح به این زودی و آن جیغ‌های جگرخراش خبر از ماجرای تازه‌ای می‌داد که کشفش زیاد طول نکشید.
چندنفری که گوششان را به درب چوبی رنگ و رو رفته‌ی خانه چسبانده بودند با بازشدن ناگهانی آن چند قدم به عقب رفتند. جای پاهای برهنه‌ی حکیمه زن میرزا روی برف‌های کوچه گود شده بود. لچک روی سرش کج بسته شده و طره‌ی نامنظم موهای بافته‌اش که این چند ماهه جوگندمی شده بود زیر آن توی ذوق می‌زد.
صورتش و لب‌هایش سفید و بی‌رنگ شده و دست‌هایش می‌لرزید. با ته‌مانده‌ی صدای گلوش رو به جمعیت فریاد زد: "ایهالناس به دادم برسید. دخترم از دستم رفت. نفت ریخته رو خودش. میگه خودمو آتیش میزنم. مرتیکه‌ی قاتل. خدا عذابتو زیاد کنه نامسلمون"
2-تا اینجا با دو مدخل روبه رو هستیم که خیلی هم خوب است. به آتش کشیدن دختر و دلیلش. که لو نرفته است. اما مشکل اطناب است که همان اول گفتم. مثلا می‌توانستید داستان را با صدای جیغ شروع کنید و صدای زد و خورد پدر و مادر در حیاط.


«لایه دوم متن»
هنوز حرفش تمام نشده بود که بی‌حال روی سکوی کاهگلی کنار درب خانه ولو شد. چند مرد و زن از لای درب خودشان را به حیاط رساندند. انسیه مثل جنینی در شکم مادر روی زمین خوابیده بود و جسمی سفیدرنگ را محکم در آغوش می‌فشرد. موهای تابدارش روی صورتش را پوشانده بود. کسی جای چنگ‌های روی صورتش و کبودی‌های گردنش را نمی‌دید. بوی زُغم نفت از تمام بدنش به شمام می‌رسد و زیر پاهایش رد سیاهی را روی برف‌ها به‌جا گذاشته بود. زن‌های همسایه صدایش زدند. شانه‌اش را تکان دادند اما او انگار منجمدشده باشد بی‌حرکت سر جایش ماند. وقتی به زور بلندش کردند، تازه نوزاد پیچیده شده در کرباس سفید را دیدند که بین بازوانش و سینه‌های برآمده‌اش قفل شده بود. و کسی نمی‌توانست از او جدایش کند.
چند شب پیش یکی از همسایه‌ها اکرم خاتون قابله را دیده بود که یواشکی به خانه‌ی میرزا آمده بود. آنجا بود که همه فهمیدند بچه بالاخره به دنیا آمده، اما حتی کنجکاوترین زنان محله هم جرات نداشتند از اهالی آن خانه بابت این موضوع چیزی بپرسند. تن زار و نحیف آسیه که هنوز ورم‌ها و خستگی‌های دوران بارداری پرآشوبش را با خود حمل می‌کرد را لابه لای پتو پیچاندند و به سرعت پچ‌پچ‌ها شروع شد.
3-حل تنش. باردار شدن دختر و دیدن قابله توسط زن همسایه‌ای فضول. ‌اینجاست که پنهانکاری خانواده توسط پدر و به کوچه آمدن مادر و هوار کشیدنش کمی منطقی به نظر نمی‌رسد. شروع دیگری لازم دارد. مثلا زد و خورد پدر و مادر در حیاط خانه.

«لایه سوم متن»
در همین لحظه لای درب اتاق هشتی باز شد و میرزاعلی با کت و کلاه پشمی‌اش پا به حیاط گذاشت. چپق باریک و بلندش را بین لبهایش که آشکارا می‌لرزید به زور نگه داشته بود و نگاهش را از زن‌ها می‌دزدید. نگاهش که به آسیه افتاد خودش را به ندیدن زد، اما تاب راه رفتن نداشت و همانجا توی چارچوب درب دو زانو نشست. نمی‌شد از نگاه منگش چیزی فهمید. همه چیز بود الا پشیمانی.
پشت سرش حسینعلی، پسر کوچکش در حالیکه که چشمهایش را با پشت دست می‌مالید، ظاهر شد و از دیدن آن همه جمعیت آن هم دم سحر خشکش زد. ماهها بود که کسی به این خانه نیامده بود. در سر کوچکش به دنبال چرایی این ماجراهای پیچیده می‌گشت و جوابی نمی‌گرفت.
4-الان کجای ماجرا پیچیده است؟ گمان می‌کنم حس پیچیدگی نه در داستان که در ذهن نویسنده شکل گرفته است و به خواننده منتقل می‌شود که با داستانی پیچیده مواجه است. ما دو سطح در گسترش داستان داریم. عمق کم و روان. عمق شدید و کشف معانی درون متنی. در داستان شما عمق کم و روان جریان دارد. که انتخاب شماست.
جواد سیاه ترکه‌ای شاگرد حجره‌ی پدرش که هر روز خریدهای خانه را می‌آورد و رفیقش شده بود چرا یکهو غیبش زد و مدام لعن و نفرین می‌شد؟ انسیه چرا هر روز از آقاجون کتک می‌خورد؟ ننه چرا روز و شب از توی مطبخ زیر لب با خودش حرف میزد و گریه می‌کرد؟ و آقاجون که شده بود برج زهرمار. حتی دیگر با او هم نه حرف می‌زد و نه بازی می‌کرد. و عجیب‌تر از هر چیز دیگری، موجود کوچکی با صورتی بانمک و سبزه که چند روزی به جمعشان اضافه شده بود و از دست‌های آسیه جدا نمی‌شد. پسرک وقتی از درک دنیای آدم بزرگ‌ها عاجز ماند به گوشه‌ی اتاق پناه برد و همانجا توی تاریکی ماند.
5-اینجا دیگر خطای روایت شکل می‌گیرد. معرفی جواد سیاه. حتی در اسم‌گذاری. داستان در پیشبرد موتور داستان کاملا لو می‌رود و در شبه‌عمق رها می‌شود.

حکیمه که با کمک دو زن کشان کشان به حیاط آمد با دیدن میرزا دوباره ناله و زاری‌اش بلند شد:" آخه کافر چطور دلت اومد؟ اون همه دختره رو زدی که این طفل بیوفته نیوفتاد. قسمت بود زنده دنیا بیاد. خدا خواست. تو بالاتر خدایی که نخواستی؟ ایشاللا ذلیل مرگ بشی. یک‌لحظه چشم این دختر رفت رو هم تو کارخودتو کردی؟"
6-چقدر طنزآور است. چشم دختر رفت و تو هم کارت رو کردی!
میرزا با حرکتی ناگهانی از جا پرید و به سمت زنش خیز برداشت. اگر مردها محکم نگهش نداشته بودند حتمی زنش را سیر کتک می‌کرد. چندنفری به زور داخل هشتی هلش دادند و درب را بستند. آقانعمت ریش سفید محله پا پیش گذاشت تا غائله ختم به خیر شود. به زن‌ها گفت تا او درشکه را حاضر می‌کند بچه را از بغل آسیه بگیرند و یکیشان همراه او به غسال خانه بیاید. بازوهای آسیه را به زور از هم باز کردند. دیگر نای مقاومت نداشت. برای بار آخر به‌صورت کوچک و لب‌های کبود طفل نگاه کرد. همزمان سینه‌های پرشیرش تیر کشیدند و شیر گرم و چسبان بیرون جهید و کسی جز خودش آن حسرت کشنده را حس نکرد. نگاههای پرپرسش همسایه‌ها روی صورت بی‌جان دخترک می‌چرخید و انگار که موجودی عجیب را برای بار اول می‌بینند با دقت به اجزای صورتش خیره می‌شدند. خانه‌ی غساله آن طرف محله و چند کوچه پایین‌تر نزدیک قبرستان بود. آقانعمت بچه را از دست زنش قاپید و چندبار محکم به درب کوفت تا غساله را بیدار کند. انگار همه برای نیست کردن نام و نشان این موجود غریب عجله داشتند. غساله که هنوز از بیدار شدن نا به هنگامش عصبانی بود جسد را روی سکوی سیمانی گذاشت و آتش زیر ظرف آب را روشن کرد. و رو به طرف زن نعمت با دلخوری گفت: قضیه چیه؟ برای چی اینهمه هول هسین شماها؟ زن نعمت ناخودآگاه صدایش را پایین آورد. انگار که راز مهمی را برملا می‌کند: "میرزاعلی طاقت نیاورد. بالاخره کار خودشا کرد. حق هم داره بنده‌خدا. بچه‌ی حرومزاده رو هر کسی تو خونه نمیتونه نگه داره. زنش می‌گفت دیشب که خوابشون برده بچه رو برداشته برده گذاشته رو حیاط تو اون سوز برف و سرما. آسیه که بیدار شده دیده آخ آخ جا تره و بچه نیست. رفته دیده یخ‌زده مثل مجسمه"
7-اینجا پیشرفت داستان در کشتن طفل و شرح عواطف مادرانه بسیار جذاب در آمده است. و ما شاهد یک صحنه‌پردازی روان و پر کشش هستیم.‌ اما یک‌نقص دارد. استفاده از کلمات غیر داستانی. مثلا عبارت « اجزای صورتش» بیش از آنکه بار داستانی داشته باشد بار علمی و گزارشی دارد. نه فقط این قسمت بلکه در قسمت‌های مختلف داستان کلمات و عباراتی را می‌خوانیم از همین جنسِ غیر داستانی. به نظر می‌رسد دلیلش هوش هیجانی نویسنده باشد. در حقیقت نویسنده در لحظاتی آنقدر غرق روایت می‌شود که فراموش می‌کند داستان می‌نویسد نه یک گزارش قتل.

«پایان داستان»
غساله پارچه سفید را کنار زد و به صورت دخترک زل زد: "خدا از سر تقصیراتمون بگذره. این بچه چه گناهی داشته آخه. یکی دیگه بی‌ناموسی کرده گذاشته در رفته این بچه باید تاوان بده؟"
8-آغاز تراژدی شکل می‌گیرد. فقط غیاب دوگانه است. کاش سردی وجود غسال را به رخ می‌کشیدید. پایان داستان فاقد ضربه است. وقت فرود آمدنِ ضربه نهایی و تاثیرگذاری نباید داستان را به چاه اطناب بیاندازید. ضربه‌ای کاری که در زمان و لوکیشن درست توسط شخصیتِ درست فرود می‌آید قطعا پایان داستان را به موفقیت می‌رساند اما یک پیش‌شرط دارد که شما آن را رعایت نکرده‌اید. شما ضربه‌ای کاری و لوکیشن مناسبی انتخاب کرده‌اید. غسال هم برای وارد کردن این ضربه شخصیت توانایی ست، اما این پایان خوب را طولانی روایت کرده‌اید. ماجرای حرامزاده بودن نوزاد را دوباره تعریف کرده‌اید در صورتی که مخاطب این را قبلا شنیده است. به نظر می‌رسد خواسته‌اید غسال را در موقعیت مناسبی قرار بدهید تا به جای شما بگوید: «خدا از سر تقصیراتمون بگذره. این بچه چه گناهی داشته آخه. یکی دیگه بی‌ناموسی کرده گذاشته در رفته این بچه باید تاوان بده؟» این همان صدای نویسنده است که نباید در داستان به گوش برسد. بگذارید شخصیت‌ها کار خودشان را انجام بدهند. این اطناب نمی‌گذارد ضربه به موفقیت برسد.
آه بلندی کشید. لباس‌های دخترک که انگار از سرما خودش را چندین‌بار خیس کرده بود از تنش درآورد. کاسه‌ی مسی را از آب داغ توی ظرف پر کرد و سرتاپایش را با دقت شست. به انباری کناری رفت تا تکه‌ی پارچه نخی سفید را برای کفن بیاورد. مشغول بریدن بود که جیغ کوتاهی از زن نعمت اتاق سرد و بیروح غسالخانه را پر کرد. هنوز قیچی توی دستش بود که خودش را به اتاق رساند. زن نعمت توی سر زنان بیرون دوید و شوهرش را صدا میزد. غساله با چشم‌هایی از حدقه درآمده به سکوی سیمانی نزدیک شد. انگشت‌های نازک دخترک توی هوا تکان تکان می‌خوردند. صدای خس خس خفه‌ای از دهان نیمه‌بازش بیرون میزد. با حرکتی ناگهانی تمام بدنش پیچ و تاب خورد و صدای جیغ‌مانند گریه‌اش سقف غسال‌خانه را لرزاند.
می‌توانستید پایان داستان را جور دیگری روایت کنید. مثلا بنویسید غسال متوجه زنده ماندن نوزاد می‌شود و حاضر به شستن آن نمی‌شود. وقتی همسایه‌ها اصرار می‌کنند غسال بگوید بچه زنده است. یعنی جمله پایانی خبر زنده بودن نوزاد باشد.

در نهایت باید بگویم ما با یک طرح خوب روبه رو هستیم که هنوز داستانش نوشته نشده است. آنچه نوشته‌اید یک طرح گسترش‌یافته است نه داستان. اما طرح خوبیست و سپاس از داستان خوبتان. منتظر داستان‌های دیگرتان هستیم.

منتقد : سعید تشکری

سعید تشکری نویسنده کارگردان و رمان‌نویس ایرانی متولد ۱۳۴۲ است. ورود او به عرصه هنر از سال 1348 با شرکت در کلاس های خلاق داستان نویسیِ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان رقم خورد و در سال 1357به دانشکده هنرهای زیبا راه یافت و در رشته ادبیات نمایشی ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت