اگر خاطرۀ این شخصیت‌ها را از ذهن مخاطب پاک کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟




عنوان داستان : پِنت‌هاوسِ مادربزرگه
نویسنده داستان : الهام موسوی

پِنت هاوسِ مادربزرگه
ریموت را می‌‌زند. درِبزرگ پارکینگ بازمی‌شود. شاستی بلندِ گوجه‌ای اش را که پارک می‌کند، مخمل را بغل می‌‌زند و وارد آسانسور می‌شود. طبقه مثبت ۲۹ را لمس می‌کند. مثبت ۱۳ را که رَد می‌کنند، آسانسور می‌ایستد. همه جا مثل قبر تاریک می شود. مخمل، خودش را کش‌ و قوسی می‌دهد و می‌گوید: " بی‌پدرا باز برقارو قطع کردن‌ " مادربزرگه نفسش را با صدا بیرون می‌دهد، اپلِ آیفون ۱۲ پرومکس‌اش را درمی‌آورد و شماره‌ی آقای حنایی را می‌گیرد. ماسکش را می‌کشد پایین. " سلام حنایی خان، ما توی آسانسور گیر کردیم. " ماسکش را می‌کشد بالا. عرق‌های سرد پیشانی‌اش را با دستمال گل‌دوزی‌اش‌می‌گیرد و چمباتمه می‌زند
کف آسانسور. مخمل، خمیازه‌ای می کشد و می‌گوید: " جای واکسنم درد میکنه، خیلی بَدجور زد، اون کلینیک قبلیه خیلی بهتر بود. " مادربزرگه چسبِ روی دماغش را می‌خاراند و می‌گوید: "اینجا هم نزدیک‌تره هم های‌کلاس‌تره جانِ قربان، تازه، شنیدم دکتر هاپوکومار هم واکسنایِ توله‌شو اینجا میزنه." مخمل، زیر لب غرغری می‌کند و پهن می‌شود کفِ آسانسور. مادربزرگه در حالیکه گوشی‌اش را داخل کیفش می‌گذارد، دست می‌برد تا تسبیحِ یاقوتش را بردارد امّا هر چه دست می‌چرخاند پیدایش نمی‌کند. حدود ۱۰ دقیقه‌ی بعد برق اضطراری وصل می‌شود. آسانسور تَلَق تولوقی می‌کند و راه می‌افتد. در که باز می‌شود مادربزرگه ماسکش را می‌کشد پایین و نفس عمیقی می‌کشد، بویِ قرمه‌سبزی فضا را پر کرده است. گل‌باقالی خانوم نظافت را تمام کرده و دارد گلدان‌ها را آب می‌دهد. مادربزرگه را که می‌بیند با احترام سر جایش می‌ایستد و سلام می‌کند. مادربزرگه با سر سلامش را جواب می‌دهد و در حالیکه دارد بینی‌اش را از روی چسب می‌خاراند می‌گوید: " گلی جون، از مامیِ‌مراد برام یه وقت مانیکور بگیر، رنگ ناخونام حسابی دلمو زده، راستی این تسبیحِ یاقوتِ من یه موقع به چشتون نخورده؟"
گوش‌های مخمل تیز می‌شود. گل‌باقالی خانوم می‌رود توی فکر و بعد یه‌هو می‌گوید:" آها، دیروز که داشتم اتاق‌تونو مرتب می‌کردم کنار کیفتون افتاده بود منم برداشتم گذاشتم رویِ کنسول. "
مخمل بلافاصله میویی می‌کند و می‌گوید: " صد بار نگفتم چیزمیزارو این‌ور اون‌ور نکنین. "
مادربزرگه، رو به گل‌‌باقالی خانم می‌گوید: " گلی‌جون، برو بیارش بزارم تو کیفم، خیالم راحت شه، آخه یادگار بی‌بیِ خدابیامرزمه. "
نبات کنار کنسول نشسته و گریه می‌کند. گل‌باقالی خانوم که وارد اتاق می‌شود گریه‌اش شدت می‌گیرد و شبیه جیغ می‌شود. گل‌باقالی‌خانوم نبات را بغل می‌‌زند و می‌گوید: " تو اینجا چیکار می‌کنی وروجک، صدبار نگفتم حق نداری بی‌اجازه بیای اینجا. " و دست دراز می‌کند تا تسبیح را بردارد اما نیست. چشم می‌دواند دور اتاق، روی تخت، روی صندلی راحتی، روی پاتختی‌ها، روی میز مطالعه، نیست که نیست. نبات را می‌گذارد روی زمین و همین‌طور که نبات جیغ می‌زند، زیر تخت و زیر کنسول را هم نگاه می‌کند. تسبیح یاقوت آب شده‌ رفته توی زمین. از درِپشتی جوری که مادربزرگه نبیند وارد سوییتِ خودشان می‌شود. سوییتِ شصت متریِ یک‌خوابه، که کل‌اش اندازه‌ی حمام‌، دسشوییه مادربزرگه نمی‌شود.
نوک طلا، کتاب به دست کنار گاز ایستاده‌ و خورشت باقلاقاتق را هم می‌زند. دست‌کم هفته‌ای یکبار باقلا‌قاتق دارند که هم ارزان‌ است و هم خوشمزه. نوک سیاه هم تازه از سرکاربرگشته البته اگر دست‌فروشی در مترو را بتوان کار حساب کرد. آقای حنایی که از دستشویی بیرون می‌آید می‌پرسد: " مادربزرگه و جناب مخمل به سلامتی از آسانسور بیرون اومدن؟ " گل‌باقالی‌ خانوم در حالیکه دارد نبات را می‌نشاند روی مبل راحتی زهوار در رفته‌شان سرش را دو بار تکان می‌دهد که یعنی بله. همین که نبات را می‌گذارد آنچنان جیغی می‌کشد که نوک‌طلا و نوک‌سیاه و آقای حنایی مثل فنر از جایشان می‌پرند و جلوی گل‌باقالی‌خانوم ردیف می‌شوند.  گل‌باقالی‌خانوم دوباره نبات را بغل می‌گیرد و می‌گوید: "تسبیح یاقوت مادربزرگه به چشتون نخورده، دیروز خودم گذاشتم روی کنسول، اما هر چی می‌گردم نیست، حالا به مادربزرگه چی بگم ؟"
آقای حنایی تاجش را می‌خاراند و می‌گوید: "من و بچه‌ها می‌ریم یه دور دیگه همه‌جا رو می‌گردیم، از خونه که بیرون نرفته بالاخره پیداش می‌شه، شما نگران نباش، راستی، این بچه چِشِه؟ چرا اینطوری جیغ می‌کشه؟" نوک طلا در حالیکه کتاب تستش را روی میز می‌گذارد می‌گوید: " هیچی بابا، طبق معمول داره خودشو لوس می‌کنه."
مادر بزرگه در حال نوشیدن شربتِ آلبالوی تَگَری رو به مخملِ در حال نوشیدن شیرموز خنک می‌گوید: "خبری از این گلی‌نشد. این نبات چرا اینطور وَق می‌زنه؟ " مخمل تهِ شیرموزش را هورت می‌کشد و می‌گوید: "میخوای برم یه سر و گوشی آب بدم ببینم چه خبره؟" مادربزرگه درحالیکه بینی‌اش را از روی چسب ماساژ می‌دهد، می‌گوید: "برو جانِ قربان، برو." مخمل، دمش راتکان می‌دهد و می‌رود. در راهرو نوک‌سیاه را می‌بیند که دارد دنبال چیزی می‌گردد. میو که می‌کند، نوک سیاه از جا می‌پرد. مخمل چشم‌هایش را تنگ می‌کند و می‌‌پرسد: "دنبالِ چیزی می‌گردی؟" نوک سیاه که به تته‌پته افتاده، یک‌هو می‌گوید: " عروسک نبات گم شده، هی بهونه‌گیری می‌کنه، شما ندیدیش؟ " مخمل، نگاهِ عاقل اندر سفیهی به نوک‌سیاه می‌اندازد و می‌رود سمتِ سوییت. گل‌باقالی خانوم مشغول دادن نبات‌داغ به نبات است. زنگِ سوییت که به صدا درمی‌آید گل‌باقالی‌خانوم هول می‌شود و نبات‌داغ‌ها را می‌ریزد رویِ نبات. نبات که انگار دنبال بهانه می‌گردد، آنچنان جیغ بنفشی می‌کشد که گل‌باقالی‌خانوم سه‌متر از جا می‌پرد و در حالیکه گوش‌هایش سوت می‌کشد، حس می‌کند صدای ضربان قلبش را از دهانش می‌شنود. در را که باز می‌کند، مادربزرگه، مخمل، آقای‌حنایی، نوک‌سیاه و نوک‌طلا با چشم‌های گشاد و دهان‌هایی باز پشت‌ِدر ایستاده‌‌اند. گل‌باقالی‌خانوم در حالیکه نبات را بالا‌ و پایین می‌کند، چشمانش پرآب می‌شود و رو به مادربزرگه می‌گوید: " تسبیح یاقوت، آب شده رفته تو زمین، از وقتی که گفتین داریم دنبالش می‌گردیم، نیست که نیست. این نباتم نمی‌دونم چش شده، یه ریز ناله می‌کنه." مادربزرگه بینی‌اش را می‌خاراند و می‌گوید: " یعنی چی که نیست‌ گلی جون، خودت گفتی گذاشتی رو کنسول. " آقای حنایی می‌گوید: " داریم با بچه‌ها می‌گردیم، از خونه که بیرون نرفته، انشاالله پیدا میشه. " مخمل چشم‌هایش را ریز می‌کند و می‌گوید: " چه معلوم نرفته؟ " نوک‌سیاه ابروهایش را در هم می‌کشد و می‌گوید: " حرف دهنت رو بفهم، یعنی میگی ما دزدیم؟ " مخمل میویِ غلیظی می‌کند و می‌گوید: " همین تو نبودی چند روز پیش اومده بودی از مادربزرگه پول قرض بگیری؟ " نوک سیاه  پر غیض می‌گوید: " چه ربطی داره، خودت که هر روز واسه‌ی دَدَر دودورات دستت جلوی مادربزرگه درازه. چه معلوم خودت برنداشتی، ها؟ " مخمل خیز برمی‌دارد سمت نوک سیاه که مادربزرگه در هوا می‌قاپدش، بعد رو به آقای حنایی می‌گوید: " تا شب وقت می‌دم پیداش کنین، به قول خودت اگه از خونه بیرون نرفته باشه پیدا می‌شه. "  و راهیِ اتاقش می‌شود.
دم غروبی مخمل دارد خودش را برای پارتی توله‌ی هاپوکومار آماده می‌کند که مادربزرگه بی‌هوا وارد اتاقش می‌شود و می‌پرسد: " این عطر شانل من رو ندیدی؟ " مخمل دستپاچه می‌گوید: " نه والا " مادربزرگه عمیق بو می‌کشد و می‌گوید: " اما بوش میاد، از اونجا میاد" و به سمت کمد مخمل می‌رود. مخمل تا می‌آید به خودش بجنبد مادربزرگه در کمد را باز می‌کند و شیشه‌ی دودی رنگ عطرش را می‌بیند که با درِ باز از جیب کتِ‌مخمل بیرون زده است. مخمل سریع خودش را می‌رساند و می‌گوید:" اِ...اینکه اینجاست، آها... درش شکسته بود گذاشته بودم ببرم یه دَر واسش بگیرم." مادربزرگه دست می‌اندازد تا عطر را بردارد که مخمل می‌پرد وسط و می‌گوید: " صبر کن خودم برات میارمش. " مادربزرگه می‌گوید: " مگه خودم چلاقم؟ " و دست در جیب کت که می‌اندازد، چیزی زیر دستش می‌لغزد. چیزی شبیه تسبیح. رو که برمی‌گرداند، خبری از مخمل نیست.
خانواده‌ی آقای حنایی ناامید از پیدا کردن تسبیح هر یک گوشه‌ای لمیده‌اند. نبات اما آرام و ساکت نشسته و با جوجه‌ی عروسکی‌اش بازی می‌کند. دیگر خبری از آن جیغ‌ها و ناله‌هایِ تمام‌نشدنی نیست، حتی گاهی با خودش جیک‌جیک می‌کند و می‌خندد. گل‌باقالی‌خانوم مثل هر شب سجاده‌اش را در اتاق پهن کرده و منتظر اذان است، جانمازش را که باز می‌کند تسبیحش را نمی‌بیند. آقای حنایی که تازه از آبیاریِ روف‌گاردن برگشته، احساس می‌کند بوی گندِ وحشتناکی خانه را پر کرده‌است. نزدیک نبات که می‌رسد مکانِ بو شناسایی می‌شود. قوقولی قوقو که می‌کند گل‌باقالی خانوم با سینی چای از راه می‌رسد. نبات را بغل می‌زند و به اتاق می‌‌برد. همینکه زیر دکمه‌ی نبات را باز می‌کند و بالا می‌زند، یک تکه نخ بلند به همراه چند دانه‌ی کوچک بیضی‌شکل از روی شکم نبات قل می‌خورد و لبه‌ی پوشکش می‌ایستد.
پایان
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم الهام موسوی سلام
این دومین اثری بود که از شما خواندم. خوشحالم به نوشتن ادامه می‌دهید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. این‌بار از شخصیت‌های آشنا استفاده کرده‌اید. تمام شخصیت‌های مجموعۀ عروسکی «خانه مادربزرگه» در داستان شما حضور دارند. مثل این است که مخاطب با نسخۀ جدیدی از همان مجموعه مواجه باشد. (منظور نسخۀ مکتوب است) با این تفاوت که حالا مکان داستانی و زمان داستانی تغییر کرده است. مادربزرگ به جای خانه کوچکی در روستا در یک واحد آپارتمانی وسط یک شهر شلوغ زندگی می‌کند و کنش‌ها و عاداتش هم به تناسب زمان و مکان جدیدی که در آن قرار گرفته تغییر کرده است. اتفاقا تخیل قشنگی در کار است و جالب این‌که تمام مدت صدای ماندگار صداپیشه‌های آن مجموعه را می‌شود از متن داستان شنید اما یک مشکل عمده در این میان وجود دارد. می‌دانید مشکل چیست؟ مشکل این است که تنها مخاطبانی می‌توانند با اثر شما ارتباط برقرار کنند که مثل من آن مجموعه عروسکی را دیده باشند و به خاطر داشته باشند. مخاطبی که مجموعۀ عروسکی «خونه مادربزرگه» را ندیده باشد و مخمل و هاپوکومار و باقی شخصیت‌ها را نشناسد نمی‌تواند با این اثر ارتباط برقرار کند. فکر کنید همۀ این شخصیت‌ها را به شخصیت‌های معمولی تبدیل کنیم به این معنی که پیشینۀ آن‌ها را خط بزنیم و از بین ببریم انگار که هیچکدام از آن‌ها پیش‌تر در هیچ‌کجایی نبوده‌اند یا خاطرۀ این شخصیت‌ها را به طور کامل از ذهن مخاطب پاک کنیم در این صورت چه اتفاقی می‌افتد؟ در این صورت کل ساختار اثر فرو می‌ریزد و متن داستان به یک متن کاملا معمولی و بی‌رمق و شل و وارفته تبدیل می‌شود و خواننده از خودش می‌پرسد خوب که چه؟ اینجاست که مخاطب دلزده می‌شود. ارتباط با این داستان به اطلاعات خارج از چهارچوب متن نیاز دارد و این ضعف کار است. پیشنهاد من این است که روی سوژه‌های متنوع‌تری کار کنید روی سوژه‌های تازه‌تر. اجازه بدهید بخشی از مبحث تکراری اما کاربردی انتخاب سوژۀ مناسب را یادآوری کنم. نویسنده می‌تواند تحت تأثیر هرچیزی به نوشتن داستان ترغیب شود اما در هر حال سرنخ سوژه معمولا به سه منلع اصلی وصل می‌شود. برای سوژه یا فکر اولیه سه منبع اساسی وجود دارد. منبع اول تجربه نویسنده است. نویسنده‌های بسیاری در ایران و در سایر کشورهای جهان از تجربه‌های زیستی‌شان برای نوشتن داستان استفاده کرده‌اند و این روند همچنان ادامه دارد و ادامه خواهد داشت و اتفاقا اغلب به نویسنده‌هایی که تازه به داستان‌نویسی علاقمند شده‌اند پیشنهاد می‌کنند از تجربه‌های زیستی‌شان استفاده کنند؛ به عنوان مثال اگر نویسنده‌ای خودش از جنگ و مهاجرت و یا هر اتفاق دیگری تجربۀ مستقیم داشته باشد و از این‌ها بنویسد، سرچشمۀ اصلی فکر اولیه، تجربه‌های زیستی اوست. اما واضح است که همۀ نویسنده‌ها دربارۀ همۀ سوژه‌ها تجربه زیستی ندارند پس تکلیف چیست؟ مثلا همه نویسنده‌ها که جنگ یا هر اتفاق بزرگ بیرونی را به طور مستقیم تجربه نکرده‌اند پس در این صورت تکلیف چیست؟ منبع دوم شنیده‌ها و دیده‌هاست. به این معنی که گاهی نویسنده خودش از اتفاق‌هایی که در داستان به آن‌ها اشاره کرده تجربۀ مستقیم ندارد اما بیننده و شنوندۀ خوبی بوده است. به عنوان مثال دعواهای وحشتناک خانوادگی را در خانوادۀ خودش نداشته اما در همسایگی‌اش دیده است یا اگر در جنگ حضور نداشته است و از جنگ تجربه‌ای ندارد و یا اگر به لحاظ سنی آنقدر جوان است که جنگ پیش از تولد او اتفاق افتاده و به پایان رسیده است، در عوض همیشه شنوندۀ خوبی بوده است و ماجراها را با جزییات از دیگران شنیده و در این زمینه مطالعۀ گسترده داشته است و منبع سوم چیست؟ منبع سوم برای فکر اولیه، تخیل نویسنده است. گاهی نویسنده نه خودش در مورد سوژۀ مورد نظر تجربۀ زیستی دارد و نه از کسی شنیده است و نه جایی دیده است بلکه سوژه را از تخیل خودش استخراج می‌کند. پیشنهاد من استفاده از تجربه‌های زیستی است. دست‌کم در مراحل اولیۀ کار، سوژه را از دل خاطرات و تجربه‌های زیستی خودتان استخراج کنید. فقط می‌ماند یک مسأله که بسیار مهم است؛ می‌دانیدکه اگرتجربۀ زیستی را به شکل خاطره و به همان شکلی که هست بنویسید، متن از چهارچوب خاطره‌نویسی خارج نخواهد شد. لازم است برایش طراحی داشته باشید تا بتوانید آن را پرداخت کنید و گسترش بدهید. تبدیل خاطره به داستان نیاز به ساختار دارد. یکی از اولین کارهایی که باید انجام بدهید این است که اصلا به خاطره وفادار نباشید. نگران این نباشید که ممکن است خاطره‌ای که در ذهن داشته‌اید به کلی دگرگون شود اتفاقا همین دگرگونی است که خاطره را به داستان نزدیک می‌کند. به داستان وفادار باشید نه به تجربۀ صرف یا به خاطره. حتی اگر از اتفاق اولیه جز یک اتمسفر و یا یک حس و حال کلی چیزی باقی نمانده باشد مهم نیست. محو شدن خاطره اهمیت ندارد. مهم این است که داستان شما داستان باشد. لطفا به مطالعۀ داستان‌های خوب و به تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
الهام موسوی » 18 روز پیش
درود استاد آروان عزیز، من این داستان را برای تمرین پارودی نوشته‌بودم و کاملا موافقم که با کسانی که خانه‌ی مادربزرگه را ندیده‌اند ارتباط چندانی برقرار نمی‌کند ولی میخواستم این تجربه را داشته‌باشم. با سپاس فراوان از توجه و نظرات راه‌نما و راه‌گشای‌تان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت