داستان‌پردازانه‌تر و موفقیت‌آمیزتر است که ناخواسته سرنوشت روایت‌هایی جذاب، خلاقانه و مستقل‌ را به برخی از مصالح رواییِ جذاب، خلاقانه، اما نامرتبط با سیر ضروری داستان، گره نزنیم




عنوان داستان : دنیای رنگی‌رنگی
نویسنده داستان : سارا مرتضوی

مقدمه:
محو تماشایشان شدم، آن‌ها فرق می‌کردند و من عاشق شدم. عاشق صفا و صمیمیتشان. عاشق مهربانیشان. دوست دارم باز هم بمانم. دوست دارم روزهایم را اینجا بگذرانم. دوست دارم در دنیای رنگی‌رنگی پیر شوم.

سلام. اسم من ساراست.چشمام سبزه و موهام خیلی بلنده. دو روزه که وارد هشت سالگی شدم. کلاس دوم دبستانم و یه عالمه دوست دارم. من فرشته مامانی‌ام. کتاب خوندن رو خیلی دوست دارم. یه ‏داداش کوچولوتر از خودم دارم که پنج سالشه و مامانی می‌ذارتش پیش من تا ازش نگهداری کنم. اسمش داراست. ‏داداشی من خیلی خوشگل و تپلوه. لپاش وقتی می‌خنده مثل خودم سرخ می‌شه. اون بامزه است. من ‏خیلی داداشم رو دوست دارم. ما توی یه خونه کوچولو با مامانی و بابایی زندگی می‌کنیم. من همیشه به ‏مامانی کمک می‌کنم. غذا می‌خورم، میوه می‌خورم، سفره را کمک مامانی جمع و پهن می‌کنم. وقتی دیگه نمی‌خوام با اسباب‌بازی‌هام بازی کنم ‏جمعشون می‌کنم؛ حتی اسباب‌بازی‌های داداشی رو هم جمع می‌کنم؛ البته گاهی. مامانی همیشه به من می‌گه که من مثل فرشته‌ها می‌مونم.‏
بابایی از صبح تا شب سر کار میره. من همیشه بهش میگم که «بابایی اینقدر کار نکن، خسته می‌شی» اما بابایی همیشه میگه که «مردها باید کار کنن که خانواده‌اشون راحت زندگی کنن.» داداشی هم مرد میشه وقتی بزرگ بشه. ما روزها با مامانی بازی می‌کنیم. مامانی برامون کتاب می‌خونه. غذاهای خوشمزه بهمون میده. برامون قرآن می‌خونه. همیشه میگه «اگه یه روز ناراحت شدیم، قرآن بخونیم چون در مورد زندگی خوب و این‌که چه‌ کار کنیم نوشته». داداشی همیشه وقتی مامانی قرآن می‌خونه خوابش می‌بره. برای اون مثل لالایی می‌مونه. شب‌ها با بابایی بازی می‌کنیم.
یه روز مامانی به من گفت:‏
‏- سارا جون، من میرم سبزی بخرم که قرمه‌سبزی خوشمزه براتون درست کنم. مواظب داداشی باش تا ‏برگردم.‏
چشمی گفتم و مثل یه دختر خوب، کتاب قصه‌ام رو آوردم و برای داداشی خوندم اما داداشی حواسش جای دیگه‌ای بود و ‏می‌خواست بره توی اتاق با توپِ قرمزش که دیشب بابایی براش خریده بود بازی کنه.
دستش را گرفتم و ‏رفتیم توی اتاق. اتاقمون خیلی کوچیکه و فقط یه کمد داره. لباس‌ها و اسباب‌بازی‌های من و دارا توی این کمده. وقتی می‌خواستم در کمد رو باز کنم که توپ را بردارم، یه نور مثل رنگین‌کمون ازش اومد ‏بیرون! به داداش نگاه کردم. اونم مثل من تعجب کرده بود و اصرار کرد و گفت:‏
- آبجی، بریم تو کمد. بریم تو کمد.
با هم‌دیگه رفتیم توی کمد. اولش همه جا تاریک بود ولی یکم که جلوتر رفتیم دیگه کمد نبود. یه جایی بود پر از درخت‌های خوشگل که برگ‌هاش سبز بود. این‌قدر درخت‌ها زیاد بودند که نمی‌تونستیم بیشتر ببینیم. رفتیم جلوتر. رودخونه رو دیدیم که آبش آبیِ آبی بود. آسمونش آبی روشن بود. توی آب، پر از ماهی‌های قرمز و نارنجی و زرد بود. دست دارا رو گرفتم و رفتیم کنار آب که از نزدیک ببینیم و شاید کسی رو دیدیم که ازش بپرسیم «اینجا کجاست؟». داداشی نشست کنار آب و دستش را کرد توی آب؛ یه نگاهی به من کرد، یکم از آب رو خورد و گفت:
- آبجی! چه قدر خوشمزه‌س. مثل آب‌های خونه‌مون نیست.
من تعجب کردم و خودم هم از آب خوردم. آب خوبی بود که تا حالا نخورده بودم.
- سلام.
من و داداشی که ترسیده بودیم برگشتیم عقب و داداشی افتاد توی آب. من جیغ زدم و کمک خواستم. اون که بهمون سلام کرده بود یه موز بزرگ بود که از منم بلندتر بود. سریع پرید توی آب و داداشی رو کشید بیرون. وقتی کنار دارا ایستاده بود، بهتر تونستم ببینمش. یه جلیقه مشکی زیر کت و شلوار زردش پوشیده بود. موهاش سیاه و بلند بود و یه کلاه کوچک رو سرش گذاشته بود. با این‌که از آب بیرون اومده بود ولی خیس نبود. دارا خیس ِ خیس بود.
- نمی‌خواستم بترسونمتون. اومده بودم باهاتون دوست بشم.
یه بشکن زد و یه لباس قشنگ با شلوار به تن داداشی پوشونده شد. من که هنوز ترسم تموم نشده بود نمی‌تونستم حرف بزنم. داداش گفت:
- تو کی هستی؟ آبجی رو ترسوندی. مرسی که بهم کمک کردی.
آقای موزی که از کارش شرمنده بود، کلاهش رو از روی سرش به معنی ادب برداشت و گفت:
- نمی‌خواستم این‌طوری بشه. معذرت می‌خوام. خواهش می‌کنم. من آقای موزی هستم. اینجا زندگی می‌کنم. شماها کی هستین؟ تا حالا اینجا ندیده بودمتون...!
من که دیگه حالم بهتر شده بود و کم‌کم مثل قبل می‌شدم، گفتم:
- من سارا هستم. ایشون هم داداشی‌ام هستن. اسمشون دارا خانِ. ما از توی کمد اومدیم... .
و به سمت رنگین‌کمونی که از داخل کمد اومده بود اشاره کردم اما نه رنگین‌کمونی بود و نه کمدی! چشمام را بستم و باز کردم ولی بازم نبود!
آقای موزی که با دقت در حال نگاه کردن بود گفت:
- من کمد نمی‌بینم. کدوم کمد؟
من و دارا ترسیده بودیم. کمد دیگه نبود و دیگه نمی‌دونستیم چه‌جوری بریم خونمون. دارا گریه کرد. من، داداشی را بغل کردم، با این‌که خودم ترسیده بودم ولی جلوش گریه نکردم. آقای موزی که دید دارا گریه می‌کنه از توی جیبش یه موز کوچولو به اندازه کف دست دارا، بهش داد تا آروم بشه و گفت:
- اصلاً نترسین. من می‌دونم چه‌کار باید بکنیم. باید بریم با خانم گردو صحبت کنیم. اون همه چیز رو می‌دونه. حتماً می‌دونه که کمد شما کجاست... .
آقای موزی ما رو به سمت قطار برد و گفت:‏
- اسم اینجا شهر «رنگی‌رنگیه». اینم قطار شهرمونه.
از دودکش‌های قطار، دود زرد بیرون میومد. آقای موزی دستی برای راننده قطار که سرش رو از پنجره بیرون آورده بود، تکون داد. صورتش مثل پرتقال نارنجی‌ بود و یه کلاه لبه‌دار بزرگ هم سرش بود، داد زد که همه بشنون:
- قطار داره حرکت می‌کنه.‏ سلام آقای موزی. چه‌طوری؟ این کوچولوها که باهاتن کین؟
آقای موزی جواب داد:
- اینا از شهر اون ور کمدن. دارم می‌برمشون پیش خانم گردو.
آقای موزی دست ما رو گرفت و برد توی قطار. وارد یکی از اتاق‌ها شدیم. صندلی‌هاش سفید و نرم و گرم بودن. سقف اتاق پر از پشمک‌های سفید بود که می‌تونستیم دست دراز کنیم و بکنیم و بخوریم. من و دارا، کنار پنجره نشستیم و آقای موزی برامون تعریف کرد:

- این شهر خیلی قدیمیه. همه میوه‌های مهربونی هستن که در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کنن. میوه‌ها به هم کمک می‌کنن و اگر کسی ناراحت باشه، میرن پیشش و شادش می‌کنن. بچه‌ها وقتی بزرگ میشن میرن زندگی جدید خودشون رو می‌سازن. من می‌تونم هر چی دوست دارین رو براتون بیارم. چیزی هست که بخواین؟
من که خوشحال شده بودم گفتم:
- آدمای اینجا با آدمایی که ما تو شهر اون‌ور کمد داریم خیلی فرق دارن. ما یه بابایی و یه مامانی داریم. همه‌ی بچه‌ها دارن. ما اونجا مدرسه می‌ریم که خوندن و نوشتن یاد بگیریم. دوست داشتم الان، من و داداشی یه بستنی کاکائو دستمون بود.
آقای موزی بشکنی زد و بستنی‌ها رو دستمون اومدن. گفت:
- اینجا هم بچه‌ها پدر و مادر دارن. خود من، دو تا بچه دارم که بزرگ شدن و از این شهر رفتن.
دارا می‌پرسه:
- چرا رفتن؟ مگه دوستون ندارن؟
آقای موزی سری از ناراحتی تکون داد و گفت:
- خب، وقتی بزرگ میشن، می‌خوان زندگی خودشونو داشته باشن و میرن دنبالش. اون‌ها هم بچه‌دار میشن و بچه‌هاشون بزرگ میشن. شما هم وقتی بزرگ بشین همین کارو می‌کنین.
دارا با ناراحتی گفت:
- ولی من نمی‌خوام مامانی و بابایی تنها باشن. می‌خوام همیشه باهاشون باشم. دلم براشون تنگ شده. من مامانی و بابایی‌امو می‌خوام... .
و زد زیر گریه. من بغلش کردم تا آروم بشه. گفتم:
- داداشی، ناراحت نباش! ما هیچ‌وقت تنهاشون نمی ذاریم.
(من هم امیدوارم همه بچه‌ها وقتی بزرگ شدن پدر و مادرشون رو تنها نذارن و در کنارشون باشن.)
خونه‌ی خانم گردو، ایستگاه آخر شهر رنگی‌رنگیه. در مسیر فقط درخت بود با برگ‌هایی به رنگ‌های قرمز و نارنجی و زرده. صدای بوق که انگار داره شعر می‌خونه اومد و خبر رسیدن به آخر شهر رو داد. آقای موزی و من و دارا که آخرین مسافرها بودیم پیاده شدیم و توی دل جنگل رفتیم. کمی که جلوتر رفتیم و به خونه خانم گردو نزدیک شدیم، همه جا صورتی بود. حتی خونه خانم گردو که از دور پیدا بود هم صورتی بود.
خانم گردو، جاروی صورتی دستش بود و جلوی خونه‌اش رو جارو می‌کرد. خاک‌هایی که بلند می شد، صورتی بود. وقتی ما رو دید، دستاشو بالا برد و و به هم زد از خوشحالی پرید بالا و گفت:
- بالاخره اومدین عزیزای دلم. چقدر این سال‌ها منتظرتون بودم. خدا رو شکر که اومدین. خوش اومدین... خوش اومدین. بیاین توی خونه.
من و دارا تعجب کردیم. ما، خانم گردو رو نمی‌شناختیم پس اون چه‌جوری ما رو می‌شناسه؟! آقای موزی که تعجبمون رو دید، گفت:
- خانم گردو همه چیز رو می‌دونه و داناست. بیاین بریم خونه‌ش می‌فهمیم که چه کار باید بکنیم.
با صدای بلند و با خنده به خانم گردو گفت:
- چطوری خانم گردو؟ خیلی وقته ندیدمت. دلم برای کیک‌های گردویی‌ت تنگ شده بود.
خانم گردو که مثل گردو گرد بود و یه لباس قهوه‌ای پوشیده بود و موهای قهوه‌ای بلند داشت که تا پاهاش می‌رسید، گفت:
- سلام آقای موزی. شما از من خبر نمی‌گیری ولی من همیشه زیر نظرت دارم و می‌دونم چه کار می‌کنی. از زمانی که با این دو بچه آشنا شدی، داشتم می‌دیدیمت.
و با صدای بلند خندید. به سمت من اومد و دستم رو گرفت و گفت:
- بیا... بیا سارا جون... دارا جون... جواب همه سوال‌هاتون پیش منه. من می‌دونم چه‌کار باید بکنین که بتونین به سرزمین‌تون برگردین.
بچه‌ها وارد خونه عجیب خانم گردو شدن. بیرون خونه همه جا صورتی بود ولی داخل خونه همه چیز قهوه‌ایه. یه میز قهوه‌ای گرد وسط خونه است و دور تا دور خونه با گردو تزیین شده بود. یه چراغ گرد مثل گردو از سقف آویزون شده بود و همه‌ی ظرف‌ها مثل گردو، گرد بود. ما روی صندلی‌هایی که شبیه توپ بودن نشستیم. خیلی نرم بودن. خانم گردو که راه رفتن براش سخت بود به سمت قوری چای رفت و توی لیوان‌های گردویی، چایی ریخت و به ما تعارف کرد و خودش هم روی صندلی نشست و شروع به حرف زدن کرد:
- عزیزای دلم! می‌دونم می‌خواین برگردین به کمد و پیش مامان و باباتون باشین. برای این کار یه راه ساده وجود داره. باید به میوه‌های اینجا کمک کنین و وقتی همه ازتون راضی شدن راه به کمد باز میشه و می‌تونین برگردین. وقتی کار درست رو انجام می‌دین، میوه‌ها بهتون یه جایزه کوچک میدن و هم زمان مسیر پررنگ‌تر میشه.
من گفتم:
- ولی ما کوچولوایم! چه‌طوری کمک کنیم؟
خانم گردو با مهربانی دستی به موهای طلایی من کشید و گفت:
- شما وقتی کوچولویین که خودتون بگین کوچولواین! وگرنه شما قوی هستین و می‌تونین یه دنیا رو تغییر بدین.
دارا دستش رو مشت کرد و به هوا زد و گفت:
- ما می‌تونیم خاله.
بعد با سردرگمی گفت:
- فقط باید چه کار کنیم؟
خانم گردو که خنده روی صورتش بود، گفت:
- چند وقتی با میوه‌ها زندگی می‌کنین و کنارشون توی باغچه‌شون و خونه‌شون کار می‌کنین. هر کمکی که خواستن انجام می‌دین. زیاد سخت نیست. وقتی کار خوب کردین و ازتون راضی شدن، بهتون جایزه میدن. اون‌وقت مسیر رسیدن به کمد پررنگ میشه. هر چی کار خوب بیشتری بکنین زودتر می‌تونین برگردین.
من که داشتم فکر می‌کردم، به خانم گردو گفتم:
- ما می‌تونیم بازم برگردیم به شهر رنگی‌رنگی؟
خانم گردو لبخندی زد و گفت:
- البته که می‌تونین عزیز دلم اما شرط داره. شرطش اینه که کار خوب کنین تا کمد به شهر رنگی رنگی باز بشه. ما، مردم شهر رنگی‌رنگی خیلی دوست داریم که شما دو تا پیشمون باشین.
من و دارا قبول کردیم. اولین کسی که بهش کمک کردیم خانم گردو بود. او از ما خواست تا حیاط رو جارو کنیم. خودش هم رفت توی آشپزخونه تا برامون کیک گردویی درست کنه. آقای موزی هم روی صندلی شست و روزنامه‌ای که روی میز بود خوند. صدای آهنگ قشنگی از خونه خانم گردو میومد. ما هم کار می‌کردیم، هم شادی می‌کردیم.
«من گردوام، گردوی دانا
عاشق دانایی‌ام
وقتی منو چیزی نمی‌دونی
از من بپرس تا بهت بگم
اگه گردو بخوری
دانا میشی
من گردو‌ام، من گردوام»
کار ما دیگه تموم شده بود و هیچ‌جا دیگه خاک نبود. رفتیم توی خونه و گفتیم که جارومون تموم شده. خانم گردو با مهربونی گفت:
- آفرین به بچه‌های خودم.
دارا تعجب کرده بود و گفت:
- ولی خاله، ما مامانی داریم که میگه ما بچه‌هاشیم! نمی‌تونی بچه‌های شما باشیم که!
من و خانم گردو و آقای موزی از حرف دارا خندیدم. من به دارا گفتم:
- داداشی! منظور خانم گردو این بود که مثل بچه‌هاشیم.
خانم گردو سری به معنی بله تکون داد و به دارا گفت:
- آره دارای عزیزم. من شما رو مثل بچه‌های خودم دوست دارم. اینم از کیک گردویی و شیر. جایزه من به شما. کارتون عالی بود.
برای هر کدوم‌مون یه تیکه کیک و یه لیوان شیر روی میز گذاشت و ما هم خوردیم. جاتون خالی خیلی خوشمزه بود. شب را اونجا خوابیدیم و فردا صبحش قرار شد بریم خونه‌‌ی آقای موزی تا برای کاشتن گل بهش کمک کنیم. وقتی که آسمون را دیدیم یه ذره رنگین‌کمون پیدا بود.قبلا رنگین‌کمون ناپدید شده بود. خانم گردو قبل رفتن گفت:
- وقتی کمک می‌کنین و ازتون راضی میشن و بهتون جایزه میدن، این رنگین‌کمون نزدیک‌تر میشه. موفق باشین عزیزای دلم.
خداحافظی کردیم و رفتیم خونه آقای موزی.
خونه‌ی آقا موزی، مثل خودش زرد بود و دودکشش شبیه سر موز. باغچه خونش رو نشونمون داد و گفت:‏
- خب بچه‌ها، می‌خوایم یه عالمه گل خوشگلِ رنگی‌رنگی توی باغچه بکاریم. با نام خدا، با هم‌دیگه کار رو شروع می‌کنیم. دست به کار بشین.‏
آستین‌هامونو بالا زدیم و شعر می‌خوندیم. من کمی آب به خاک باغچه ریختم و دارا روی باغچه راه می رفت که خاک سفت بشه.
‏«من یه موزم
موز قشنگی هستم
خوشمزه و خوش‌آبم
خوشمزه‌ام، خوشمزه‌ام
هر کی منو خورده شاده
خوش‌رنگ و خوش‌آبه
هر کی منو می‌خوره قویه
منو با شیر می‌خوره ‏
خوشمزه‌ام، خوشمزه‌ام»
آقای موزی سبد گل رو آورد و با دست جاشو توی باغچه باز کرد و گل‌ها رو دونه‌دونه گذاشت و دورش رو با خاک پوشوند. من و دارا هم یاد گرفتیم و گل‌ها رو یکی‌یکی کاشتیم. باغچه پر از گل قرمز شده بود. آقای موزی بهمون یاد داد و گفت:
- بچه‌ها می‌دونین خدای مهربون‌مون در مورد کار کردن چی میگه؟
سری به معنی نه تکون دادیم. آقای موزی ادامه داد:
- خدای مهربون میگه که هر کس کار و تلاش کنه، نتیجه‌اش را می‌بینه. (النجم 39-40) روز برای تلاش کردن و شب برای آرامش پیدا کردنه. (نمل 86) خدا حتی به کسانی که خیلی ثروتمندان هم گفته کار کنن.
من و داداشی از این‌که کار می‌کردیم خیلی خوشحال بودیم چون می‌دونستیم خدا داره ما رو می بینه و از این‌که کار خوب می‌کنیم خیلی خوشحاله.
کار تموم شد. آقای موزی بهمون جایزه داد و دو تا موز کوچک به من و دارا داد که بخوریم و هر سه با هم شادی کردیم. آقای موزی گفت:‏
- خب بچه‌ها، کار من تموم شده و ازتون راضی هستم و جایزه‌اتونم دادم.
همون موقع نور رنگین‌کمون بیشتر شد و من و دارا خوشحالی کردیم. همسایه آقای موذی، خاله سیبه بود که رفتیم پیشش. آقای موزی ما رو معرفی کرد. خاله سیب، خیلی سرخ و خوشگل بود و بینی کوچک و گردی داشت. قدش از ما کوتاه‌تر بود. وقتی ما رو شناخت خیلی خوشحال شد و گفت:
- سلام قشنگای من. چه قدر خوب که شماها اومدین کمکم کنین. اتفاقاً امروز می‌خواستم پرده‌های خونه‌امو بشورم ولی کمرم خیلی درد می‌کرد. دوست دارین کمکم، پرده‌ها رو بشورین؟
من و دارا با خوشحالی بله‌ی بلندی گفتیم. خاله سیب گفت:
- دارم خونه تکونی می‌کنم. آخه نزدیک عید نوروزه. همه دارن خونه تکونی می‌کنن. جایزه کارتون هم پای سیبه که براتون درست می‌کنم.
من گفتم:
- مامانی هم پرده‌های خونه‌مون رو در آورده بود تا بشوره. تو شهر اون‌ور کمد هم نزدیک عیده.
دست دارا رو گرفتم و خوشحال و شاد رفتیم کمکش. یه تشت بزرگ که توی آب و کف قاطی بود گذاشتیم وسط حیاط و پرده‌ها که کدر شده بود را انداختیم توش. من، پاچه‌های شلوارمو بالا زدم و رفتم توی تشت و شروع کردن با پاهام مشت و مال دادن پرده‌ها تا کثیفی ازش جدا بشه. خانم سیب آهنگش رو روشن کرد. همه می‌خوندیم و کار می‌کردیم. خانم سیب در آشپزخونه در حالی‌که شعر را می‌خوند پای سیب درست می‌کرد.
« سیب بخوریم، سیب بخور
خوشگل و قرمز بشو
از همگی سر به شو
شاداب و سرحال بشو
سیب می‌خورم، چه سیبی
چه سیب خوشمزه‌ای
من عاشق سیب هستم
تا آخرش شاد هستم»
پرده‌ها رو شستیم و با کمک آقای موزی روی بند رخت پهن کردیم تا خشک بشن. دارا که خیلی خسته شده بود و دستش به کمرش بود،گفت:
- چقدر سخت بود. دیگه نمی‌تونم صاف شم!
من خنده‌ای کردم و گفتم:
- من الان می‌فهمم چرا مامانی بعضی موقع‌ها کمرش درد می‌گیره!
همراه آقای موزی داخل خونه خاله سیب شدی. پرده‌ها که شستیم قرمز بود. دو تا دور سالن خونه مبل‌های قرمزِ پهنی بود که وقتی روش می نشستی از خودش بوی سیب پخش می‌کرد. رو‌به‌روی مبل بزرگ، یک میز قرمز بود که خاله سیب، پای سیب را همراه با آب‌سیب روی اون گذاشت. هوا تاریک شده بود. خاله سیب پیشنهاد داد تا شب آنجا در اتاق بچه‌هایش که نیستند به‌خوابیم. آقای موزی گفت:
- من میرم خونه. فردا صبح میام دنبالتون تا بریم خونه آقای نارگیل.
خداحافظی کردیم. خاله سیب سه تا بچه داشت که همشون رفته بودند من و دارا هم روی تختشون خوابیدیم. قبل از خواب خاله برامون داستان آلیس در سرزمین عجایب را تعریف کرد:
- يه روز گرم تابستون، آليس و بچه گربه‌ی ملوسش، دينا روي شاخه‌ي درختي نشسته بودن. زير درخت، خواهر آليس در حال خوندن كتاب تاريخ با صداي بلند بود اما آليس به اون گوش نمي‌كرد و در دنياي روياهاي خودش غرق بود. دنيايي كه در اون، خرگوش‌ها لباس مي‌پوشن و در خونه‌هاي كوچك زندگي مي‌كنن. آليس، دينا را برداشت و از درخت پايين اومد، درست همون موقع، يه خرگوش سفيد رو در حال فرار ديد كه يك ساعت بزرگ رو محكم با پنجه‌هاش گرفته بود. خرگوش سفيد، همون‌طور ‌كه مي‌دويد زير لب مي‌گفت:
- ديرم شده! ديرم شده!
آليس با تعجب گفت:
- چقدر دقيق! يه خرگوش براي چی ممكنه ديرش شده باشه!؟
و فرياد زد:
- خواهش مي‌كنم صبر كن من هم بيايم.
اما خرگوش نايستاد و همچنان با صداي بلند گفت كه « ديرم شده! ديرم شده! » و در سوراخ بزرگي پاي درخت ناپديد شد.
آليس كه حس كنجكاويش تحريك شده بود، دنبال خرگوش با فشار و زحمت وارد سوراخ تنگ شد و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حركت كرد. ناگهان آليس احساس كرد كه از جاي بلندي افتاده و با سرعت رو به پائين سقوط مي‌كنه. هر لحظه پایين و پایين‌تر اما لباسش مثل بالن پر از بادي شد و مثل چتر نجات اونو از سقوط نجات داد. اون در فضاي تونل شناور بود و به آهستگي و بي‌وزني در طول تونل به جلوي حركت مي‌كرد بر روي ديوارهاي تونل ، تابلوهاي عجيب و غريبي ديده. اثاثيه و مبلمان داخل اون هم خيلي عجيب بودن. بالاخره آليس به انتهاي تونل رسيد. خرگوش سفيد در انتهاي يك راهروي خيلي بلند كه در گوشه تونل قرار داشت دوباره ناپديد شد. آليس فرياد زد « صبر كن !» و دنبال اون دويد. در انتهاي راهروي بلند و باريك يك در بسيار كوچولو قرار داشت. آليس دستگيره را تكون داد ، صدايي گفت:
- هي!
اين صدا از دستگيره در بود.
آليس گفت:
- من مي‌خوام دنبال خرگوش سفيد برم، خواهش مي‌كنم بذاريد داخل شوم.
دستگيره پاسخ داد:
- متأسفم تو خيلي بزرگي ، كمي از محتويات داخل اون بطري بخور.
آليس به اطراف نگاهي انداخت و يه بطري پيدا كرد كه روي اون نوشته شده بود «مرا بنوش» آليس اول چند قطره از اون رو امتحان كرد و بعد تا قطره آخر نوشيد. در همون لحظه آليس شروع به كوچك شدن كرد. او به قدري كوچك شد كه از اون در كوچولو به راحتي مي‌تونست عبور كنه. اون‌ور در، آليس در ابتداي يك جنگل بزرگ بود ناگهان دوباره خرگوش سفيد را از دور لابه‌لاي درخت‌ها ديد و شروع به دويدن به دنبال اون كرد اما هنوز چیزی نگذشته بود كه دو مرد چاق و كوتوله كه كاملاً شبيه به‌هم بودن راه رو سد بستن.
نام‌هاي اونا «مثل» و «مانند» بود. آليس گفت:
- اسم من هم آليسه. من مي‌خوام بدونم كه خرگوش سفيد از كدوم طرف رفته!؟
دو مرد كوتوله هم‌زمان با هم شروع به صحبت كردن. آليس نمي‌تونست بفهم كه اون‌ها چی ميگن. پس تصميم گرفت كه جهت ديگه‌اي رو براي ادامه مسيرش انتخاب كنه. آليس خيلي زود به خونه‌ي كوچكي رسيد. همین‌طور كه به طرف خونه مي‌رفت خرگوش سفيد رو ديد كه از در ورودي خونه بيرون پريد. اون لباس جديدي به تن داشت كه يه بلوز با يقه‌اي که چين‌دار بود. خرگوش دوباره فرياد زد:
- خداي من ديرم شده! ديرم شده!
سپس رو كرد به آليس و گفت:
- برو دستكش‌هاي من رو بياور!
آليس از اين‌كه خرگوش باهاش صحبت كرده بود خيلي هيجان‌زده شد و فوراً داخل خونه‌ي كوچك رفت. آليس همه جا را دنبال دستكش گشت ولي به جاي اون يك شيشه که داخلش چند بسكويیت بود، پيدا كرد. بسكويیت‌ها به نظر خوردني و خوشمزه ميومدن پس يكي از اون‌ها رو برداشت و خورد. ناگهان شروع كرد به بزرگ شدن ، بزرگ و بزرگ‌تر و خيلي زود از حجم خونه بزرگ‌تر شد، دست‌هاش از پنجره‌ها و پاهاش از در بيرون زدن. آليس با خودش گفت:
- ممكنه اگر چيز ديگه‌اي پيدا كنم و بخورم دوباره كوچك بشوم.
اون دست‌هاش رو تا اونجا كه مي تونست دراز كرد و از توي باغ رو‌به‌روي خونه يه هويج كند و وقتي اون رو خورد، دوباره شروع كرد به كوچك شدن آليس خيلي زود دوباره به قدري كوچك شد كه مي‌تونست از در ورودي خانه عبور كنه. خرگوش از اينكه می‌ديد اون هيولا ناپديد شده خيلي خوشحال بود و دوباره شروع به دويدن به سمت پایين باغ كرد.آليس هم شروع به دويدن دنبال خرگوش كرد. اما حالا چون خيلي كوچك شده بود علف‌ها به نظرش جنگل عظيمي مي‌آمدن كه ناگهان با شنيدن صدايي خواب‌آلود درجا ميخكوب شد.
اون صداي عجيب پرسيد:
- آليس حالت چطوره؟!
آليس وقتي خوب نگاه كرد، كرمي رو ديد كه زير سايه يك قارچ لم داده بود. آليس پاسخ داد:
- من آليس هستم و آرزو دارم كه بلندتر شوم.
كرم درخت ناگهان تبديل به يك پروانه زيبا شد و گفت:
- من مي‌تونم كمكت كنم... .
و به يه قارچ اشاره كرد و ادامه داد:
- يه طرف از اين قارچ تو رو بلندتر و طرف ديگه تو رو كوتاه‌تر مي‌كنه.
و بعد هم پروانه زيبا بال زده رفت. آليس نزديك قارچ رفت و بادقت به اون نگاه كرد. اون سعي كرد كه تصميم بگيرد كدام طرف قارچ ممكنه اون رو بلندتر كنه اما نتونست. بالاخره يه تكه از هر دو طرف قارچ كند و يكي از تكه‌هاي كنده شده رو خورد. خوشبختانه آليس قطعه درست رو انتخاب كرده بود و خيلي زود به قد طبيعي خودش برگشت. قطعه ديگه قارچ رو توی جيبش انداخت و در اطراف مشغول قدم‌زدن شد كه صداي آوازي به گوشش رسيد. به سمت صدا برگشت.
يه لب خندون كه دندون‌هاش پیدا بود و يه جفت چشم رو ديد. آليس دقيق‌تر نگاه كرد. يه گربه عجيب با خط‌هاي ارغواني در برابرش ظاهر شد. آليس گفت:
- من دنبال خرگوش سفيد هستم. از كدوم راه بايد برم؟
گربه‌ي عجيب گفت:
- من گربه‌ي چشاير هستم، اگر من دنبال خرگوش سفيد مي‌گشتم ، از «مدهتر» و «مارچ‌هر» مي‌پرسيدم از كدوم طرف؟
و به سوي جاده‌اي در جنگل اشاره كرد و سپس گربه‌ي عجيب ناپديد شد.
پس آليس اون جاده رو دنبال كرد و خيلي زود صداي آواز مدهتر و مارچ‌هر را شنيد. آنها مشغول نوشيدن چاي سر يك ميز بسيار بزرگ و مجلل بودند. مدهتر گفت:
- ما يه مهماني غير تولد داريم، چون ما فقط يك روز در سال مهماني تولد داريم، پس 364 روز ديگه رو مهماني غير تولد مي‌گيريم.
مارچ‌هر از آليس پرسيد:
- از كجا اومدی؟
و آليس شروع كرد به توضيح دادن:
- همه چيز از اون جایی شروع شد كه من و گربه‌ام دينا روي شاخه‌ي درخت نشسته بوديم و … .
ناگهان صداي جيغي بلند شد:
- واي گربه؟!
و بعد يك موش كوچولو از داخل فنجون چاي بيرون پريد و دور ميز شروع به دويدن كرد. مدهتر صدا زد:
- بگيريدش!
در همين موقع خرگوش سفيد دوباره ظاهر شد و باز هم گفت:
- وقت نيست! ديرم شده!
و دوباره كمي دورتر ناپديد شد.
آليس فرياد زد:
- صبر كن.
و از پشت ميز بلند شد و به دنبال او دويد. او ديگه از رفتن به راه‌هاي عجيب و غريب در اين سرزمين عجايب خسته شده بود و با خودش گفت:
- ديگه بهتره به خونه برگردم.
اما ناگهان گربه دچشاير ظاهر شد و گفت:
- تو نمي‌توني بدون اين‌كه ملكه رو ملاقات كني به خونه برگردي!
خانم سیب که در حال تعریف داستان بود نگاهی به من و دارا انداخت تا ببینه ما بیداریم یا خواب؟ ولی ما بیدار بودیم و گوش‌هامونو تیز کرده بودیم و با دقت به داستان سرزمین عجایب گوش می‌کردیم. اونم لبخند مهربانانه‌ای زد و ادامه داد:
- بعد از گفتن اين‌که نمی‌تونی بدون این‌که ملکه رو ببینی به خونه برگردی، يه در از ميون درخت نزديك آنها باز شد. آليس به طرف اون رفت و ازش عبور كرد و ناگهان خودش رو در باغ يك قصر بزرگ ديد. او از ديدن دو كارت بازي كه گل‌هاي رز سفيد را با رنگ قرمز نقاشي مي‌كردن ، متعجب مونده بود. كارت‌ها توضيح دادن كه ملكه‌ي آس‌دل، رزهاي قرمز سفارش داده وآنها رزهاي سفيد رو قرمز مي‌كنن به اين اميد كه متوجه نشه. درست همون موقع در بزرگ قصر باز شد و خرگوش سفيد رژه‌كنان بيرون اومد و اعلام كرد:
- ملكه دل‌ها و پادشاه ... .
ملكه به سوي بوته گل رز قدم برداشت و با لحني جدي پرسيد:
- چه كسي رزهاي من را قرمز كرده است؟ سرش رو بزنيد!
و بعد متوجه آليس شد. آليس در حالي‌كه از ترس مي‌لرزيد گفت:
- من دنبال راه برگشت به خونه هستم.
ملكه فرياد زد:
- راه خانه‌ي تو ؟ تمام راه‌هاي اين جا متعلق به من است! سرش رو بزنيد.
ولي ملكه سريعاً تغيير عقيده داد و از آليس پرسيد:
- ببينم تو كريكت بازي مي‌كني ؟
آليس پاسخ داد:
- بله قربان.
و بعد ملكه دستور داد خوب بيا بازي را شروع كنيم.
دارا که از شنیدن اسم کریکت متعجب شده بود، پرسید:
- خاله، کریکت چیه؟
- خاله سیب جواب داد:
- کریکت یه بازیه که مردم یه شهر جدید دیگه بازی می‌کنن.
من و دارا با هم «آهان!» گفتیم و به ادامه داستان خاله سیب گوش دادیم.
- آليس هرگز چنين بازي كريكت عجيبي نديده بود. توپ‌هاي بازي، جوجه‌تيغي و راكت بازي هم فلامينگو‌ها بودن. درست موقعي كه ملكه مي‌خواست فلامينگوي خودش، جوجه‌تيغي را پرتاب كنه، گربه‌ي چشاير ظاهر شد و فلامينگوي ملكه وحشت كرد. در اين اوضاع دَرهم و بَرهم، ملكه تعادلش رو از دست داد و افتاد. او شديداً عصبانی شد و رو به آليس كرد و نعره زد:
- سرش را بزنيد.
پادشاه گفت:
- ملكه اجازه بدین اول اون رو دادگاهي كنيم؟!
ملكه نفس عميقي كشيد و گفت :
- بسيار خوب.
سپس همه به دادگاه رفتن و آليس هم مجبور شد كه به دادگاه بياد.
ملكه در جايگاه قاضي نشست. خرگوش گفت:
- عاليجناب، زنداني متهم به تقلب در بازي كريكت است.
ملكه داد كشيد:
- هيچ اهميت نداره! او مجرم است، سرش را بزنيد!
در اين لحظه شاه پرسيد:
- ممكنه اجازه بدین چند تا شاهد به جايگاه دعوت كنيم؟
ملكه سرش رو به نشانه‌ي تأييد تكون داد و گفت:
- بسيار خوب! اما دادگاه رسمي است.
اولين شاهد، مارچ‌هر بود. بعد از او، موش كوچولو و به‌دنبال او مدهتر اومدن. در همون لحظه گربه‌ي چشاير هم ظاهر شد. آليس گفت:
- قربان نگاه كنين، گربه‌ي جادويي!
همون موقع موش كوچولو از فنجونش بيرون پريد! اون دور اتاق دادگاه مي‌دويد و همه هم جيغ كشيدن و به‌دنبال اون دويدن.
ناگهان آليس به ياد قطعه‌ي باقي‌مانده از اون قارچ در جيبش، افتاد و يه تكه از يكي از قسمت‌هاي اون رو خورد. ناگهان دوباره شروع به بزرگ شدن كرد، بزرگ و بزرگ‌تر ، طوري‌كه همه حاضرين وحشت‌زده شده بودن. ملكه فرياد زد:
- سرش رو … .
اما قبل از اينكه بتونه جمله‌اش رو تموم كنه آليس گفت:
- من از شما نمي‌ترسم، شما فقط يك ملكه‌ي پير بداخلاق هستين!
چيزي از گفته آليس نگذشته بود كه دوباره احساس كرد داره كوچك مي‌شه. ملكه با حالت پيروزمندانه‌اي پرسيد:
- خوب حالا بگو ببينم، تو چی گفتي، عزيزم؟
آليس كه چاره‌ي ديگه‌ای نداشت، پا به فرار گذاشت و به سرعت از دادگاه رفت. اما خيلي زود راهش رو در علف‌های پر پيچ و خم گم كرد. هنوز مي‌تونست صداي ملكه رو بشنوه ولي به نظر مي‌رسيد كه صداي ملكه از مسافت خيلي دوري مثل يك رويا به گوشش مي‌رسه. ناگهان آليس شنيد يكي اون رو صدا مي‌كند:
- آليس، آليس لطفاً بيدار شو!
اون صدا متعلق به خواهرش بود:
- آليس تو خيلي خوابيدي، هيچ‌چيز از درس تاريخ به يادت مونده؟
آليس چشمانش رو ماليد. دينا زير دامن آليس خود رو پيچ‌و‌تابي داد و دوباره خوابید. آليس گفت:
- نمي‌دوني چه اوقات پر هيجاني داشتم! يه خرگوش سفيد اون جا بود من دنبال اون رفتم و … .
خواهر آليس گفت:
- خوب ديگه بهش فكر نكن، حالا بايد به خونه برگرديم كه وقت خوردن چاي و عصرونه است.
آليس بچه گربه‌اش رو برداشت و گفت:
- دينا ممكنه كه بعد از اون همه ماجرا ، من در دنياي حقيقي باشم؟!
و این بود پایان داستان.
دارا که با دقت گوش می‌داد و خیلی از داستان خوشش اومده بود، گفت:
- اینجا هم مثل سرزمین عجایب، عجیبه!
خاله سیب گفت:
- اینجا برات عجیبه چون‌که تا حالا ندیدی، چون‌که با شهر خودتون فرق داره. همین‌طور که آدم‌هایی که اینجا زندگی می‌کنند هم فرق دارن و برای تو عجیبن. چیزهایی عجیبن که تا حالا ندیده باشیشون و باهاشون آشنا نباشی.
من و داداشی سری تکون دادیم و شب با خیال راحت خوابیدیم.
نور خورشید به داخل اتاق آمده بود که باعث شد من از خواب بیدار شوم. دارا هنوز خواب بود. من هم بیدارش نکردم تا خودش بیدار بشه؛ رفتم توی سالن دیدم خاله جون سیب توی آشپزخونه داره صبحانه درست می‌کنه‌؛ وقتی من رو دید با خوش‌رویی سلام گفت. منم بهش صبح بخیر گفتم؛ همون موقع صدای دارا اومد که داشت چشماشو می‌مالید و میومد توی سالن. هنوز کاملاً بیدار نشده بود. من و خاله به‌هم نگاه کردیم و از کار دارا خندمون گرفت. آقای موزی هم رسیده بود. از خاله سیب تشکر کردیم و رفتیم به سمت خونه‌ی آقای نارگیل.
باید از کنار رودخونه رد می‌شدیم تا به خونه آقای نارگیل می‌رسیدیم. اقای موزی از همه میوه‌هایی که تا حالا دیده بودیم، بلندتر بود برای همین زودتر از ما می‌تونست خونه رو ببینه. خونه آقای نارگیل پر از درخت‌هایی بود که خرمالو داشت. وقتی که به خونه‌ش رسیدیم، او خونه نبود. ما صبر کردیم تا به خانه بیاید؛ وقتی ما رو دید با خوش‌اخلاقی به‌همون سلام کرد و صبح بخیر گفت.
آقای نارگیل، پوست عجیب خیلی‌ خیلی سفید داشت. سرش بی‌مو بود و شکمش از تیشرت قهوه‌ای سوخته‌ای که پوشیده بود پیدا بود. قدش حتی از من هم کوتاه‌تر بود. چشماش خیلی درشت بود و قهوه‌ای. با این‌که قیافه عجیبی داشت اما مهربون بود.
آقای موزی ماجرای ما رو براش تعریف کرد. آقای نارگیل گفت:
- چه‌قدر خوب. اتفاقاً من امروز خیلی کار داشتم و نمی‌رسیدم که تخم مرغ‌های مرغ‌ها رو جمع کنم. مرغ‌ها این‌قدر قد‌قد می‌کنن تا وقتی تخم‌مرغ‌هاشون رو بردارم. امروز سرسام گرفتم از دستشون. چه خوب میشه اگر که شماها، تخم‌مرغ‌ها رو جمع کنین.
- دارا و من که تاحالا به مرغ‌ها نزدیک نشده بودیم و فکر می‌کردیم آن‌ها ترسناک و خطرناکن گفتیم:
- ولی اون‌ها ما رو نوک می‌زنن؟!
آقای نارگیل که می‌خندید،گفت:
- نوک نمی‌زنن. اگر کاری بهشون نداشته باشی، کاری بهت ندارن و خودشون کنار میرن تا تخم‌مرغ‌هاشون رو بردارین.
من و دارا قبول کردیم. آقای نارگیل گفت که خونه‌ی مرغ‌ها آخر حیاطه و می‌تونیم بریم تخم‌مرغ‌ها رو بذاریم توی سبد چوبی‌ای که کنار خونه‌شونه.
من دست دارا رو گرفتم و رفتیم سمت انتهای حیاط. اون‌جا پر از درخت‌های خرمالو بود و خیلی زیبا بود. همین‌جور که داشتیم اطرافمون رو نگاه می‌کردیم، خونه مرغ‌ها رو از دور دیدیم. دارا دستش رو کشید و گفت:
- آجی من نمیام. می‌ترسم.
من هم می‌ترسیدم ولی نباید نشون می‌دادم. جلوی داداش زانو زدم، دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم:
- یادته اون‌روز که دم در خونه‌مون سوسک دیدیم و ترسیدیم مامانی چی بهمون گفت؟
دارا به چشمام زُل زد. اشک در چشماش جمع شد، گفت:
- اون روز مامانی گفت از هر چی می‌ترسیم به طرفش بریم. اون ترس واقعی نیست. آجی، من دلم برای مامانی تنگ شده. می‌خوام برم پیشش.
منم دلم برای مامانی و بابایی و خونمون تنگ شده بود. گفتم:
- درسته. ما باید قوی باشیم داداشی. وقتی رنگین‌کمون کامل بشه اون‌وقت می‌تونیم برگردیم خونمون. ما قوی هستیم.
دارا دستش رو مشت کرد و به من نشون داد که می‌تونه به خونه مرغ‌ها بیاد.
هر چه به خونه مرغ‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم، دارا که دستش به دست من بود رو بیشتر فشار می‌داد. رسیدیم. یه مرغ سفیدی که پاهاش خیلی کوتاه بود دم در ایستاده بود. ما رو دید و گفت:
قُدقُدقُد سلام قُدقُدقُد. شماها کی هستین؟
من جواب دادم:
- ما از طرف آقای نارگیل اومدیم. امروز سرش خیلی شلوغ بود برای همین ما رو فرستاد که تخم‌هاتون رو جمع کنیم.
مرغ دیگه‌ای که اونجا بود و از مرغ سفید بزرگ‌تر بود گفت:
- خوش اومدین. چه‌قدر خوب. بیاین توی خونه‌مون و تخم‌مرغ‌ها رو بردارین.
خودش و سه مرغ دیگه‌ای که اونجا بودن کنار رفتن. نگاهی به دارا کردم و سبدی که اونجا بودم رو بهش دادم و گفتم:
- برو داداشی. تو می‌تونی.
دارا می‌ترسید ولی به فکر مامانی افتاد و آروم‌آروم وارد خونه مرغ‌ها شد. کم‌کم ترسش از بین رفت و با خوشحالی تخم‌مرغ‌ها رو جمع کرد. مرغ سفید گفت:
- قُدقُدقُد شما رو تا حالا اینجا ندیده بودم شماها مهمون آقای نارگیلین؟ قُدقُدقُد.
دارا گفت: بله. ما مهمونیم. ما از شهر اون‌ور کمد اومدیم.
مرغی که قهوه‌ای بود و پاهاش پر داشت، گفت:
- قُدقُدقُد من تا حالا کمدی ندیدم! قُدقُدقُد.
دارا گفت:
- خانم گردو به ما گفته که کار خوب انجام بدیم و به میوه‌ها کمک کنیم و اون‌ها به ما جایزه بدن تا مسیر رنگین‌کمونی که به کمد می‌رسه باز بشه و ما بتونیم که برگردیم.
مرغ سفید گفت:
- قُدقُدقُد چرا می‌خواین برگردین؟ اینجا که خیلی خوبه... .
دارا گفت:
- بله، اینجا خیلی خوبه ولی ما توی شهر اون‌ور کمد مامانی و بابایی داریم. دلمون برای اونا تنگ شده. حتماً اونا هم دلشون برای ما تنگ شده. ما می‌خوایم بریم شهر خودمون.
من در ادامه گفتم:
- البته که ما شهر رنگی‌رنگی رو دوست داریم. خانم گردو به ما گفت که « اگه کار خوب تو شهر خودمون بکنیم، میتونیم برگردیم به اینجا و گاهی به اینجا هم سر بزنیم.»
مرغ سفید گفت:
- قُدقُدقُد چه‌قدر خوب. پس اگر برگشتین به ما هم سر بزنین. ما دوست داریم که شماها دوباره تخم‌مرغ‌های ما رو جمع کنین قُدقُدقُد
من و دارا باشه‌ای گفتین و خداحافظی کردیم. وقتی که داشتیم می‌رفتیم آقای خروس رو دیدیم. آقای خروس گفت:
- قوقولی‌قوقول، شماها کی هستین؟
مرغ سفید گفت:
- قُدقُدقُد مهمون‌های آقای نارگیل هستن، دارن کار خوب می‌کنن تا بتونن به خونشون برگردن قُدقُدقُد.
آقای خروس گفت:
- قوقولی‌قوقول، موفق باشین.
وقتی که من و دارا برگشتیم، آقای نارگیل یک کاسه پر از نارگیل و یک کاسه خرمالو برامون گذاشته بود. سبد رو بهش دادیم و اون هم به عنوان جایزه دو تا از تخم‌ها رو به‌همون داد که با خودمون ببریم. رنگین‌کمون خیلی پر رنگ‌تر شد. همه دور میز مستطیل شکلی که کنار پنجره گذاشته بود نشستیم و با خوشحالی و لذت نارگیل و خرمالو خوردیم، حرف زدیم و خندیدیم.
آقای موزی گفت:
- خب بچه‌ها، امشب آخرین کار خوب شماست و بعد می‌تونین به خونه‌تون برگردین.
من و دارا از روی صندلی بالا پریدیم و آخ جونی گفتیم ولی بعد ناراحت شدیم. ما سرزمین رنگی‌رنگی رو دوست داشتیم اما خانم گردو گفت می‌تونیم بر گردیم. با آقای نارگیل خداحافظی کردیم و رفتیم.آقای موزی گفت:
- آخرین کمکتون به آقای خیاره که مسئول اجرای جشن امشبه. باید همه‌مون کمکش کنیم.
توی راه خانم انگوری رو دیدیم که بچه‌هاش پشت سر هم داشتن می‌رفتن. آقای موزی گفت:
- سلام خانم انگوری. سلام بچه‌ها... .
بچه‌های خانم انگوری وقتی من و داداشی رو دیدن اومدن دورمون جمع شدن و بالا و پایین پریدن. ما هم خوشحال شدیم، مثل اونا بالا و پایین پریدیم و خوشحالی کردیم.
- سلام آقای موزی. دارین کجا می‌رین؟ این دو نفر کی هستن؟
آقای موزی، ما رو معرفی کرد و ماجرا رو برای خانم انگوری تعریف کرد و گفت که امشب آخرین کار خوب ماست.
- داریم می‌ریم تالار شهر تا به آقای خیار کمک کنیم.
خانم انگوری با خوشحالی گفت:
- چقدر خوب. من هم امشب میام تالار شهر. همه‌مون خیلی جشن دوست داریم و همه شهروندان این شهر امشب اونجا جمع میشن. او خداحافظی کرد و همراه بچه‌هایش رفت.
وقتی از رودخونه گذشتیم به یه فضای سبزِ باز رسیدیم. اونجا یه سکوی بزرگ بود و آقای خیار که قدش از آقای موزی هم بلندتر بود در حال گذاشتن صندلی‌ها روبه‌روی سکو بود. ما جلو رفتیم و خودمون رو معرفی کردیم. من برای آقای خیار ماجرا رو تعریف کردم. آقای خیار خیلی خوشحال شد که ما آنجا هستیم و می‌خوایم کمکش کنیم.
خانوم گردو هم در حال چیدن گردوها روی میز کنار سکو بود. راننده قطار آقای پرتقال هم اونجا بود. آقای خیار به ما گفت که شما بادکنک‌ها و ابر و باد و تزئینات رو انجام بدین. آقای موزی هم به آقای خیار کمک کرد تا صندلی‌ها رو بچینن. خیلی زود، همه‌ی شهروندان شهر رنگی‌رنگی اومدن و روی صندلی‌ها نشستن. دور تا دور صندلی‌ها، میزهای بزرگ گذاشته بودن که روی هر کدوم پر از میوه‌ها و آجیل‌های خوشمزه بود. من و دارا، خیلی خوشحال بودیم که اون‌ها رو می‌دیدیم. همه شاد بودن و بالا و پایین می‌پریدن.
برنامه شروع شد. آقای خیار روی سکو رفت و پشت میکروفون قرار گرفت و گفت:
- سلام به همه میوه‌ها و آجیل‌ها. خیلی خوشحال هستیم که پیش هم هستیم و جشن دیگه‌ای به پا شده. امشب می‌خوام دو تا دوست جدید رو معرفی کنم، سارا و دارای عزیز.
همه برای من و داداشی دست زدن و هورا کشیدن. آقای خیار گفت:
- خیلی خوش اومدین. ما فردا صبح، سارا و دارا رو به خونشون می‌رسونیم. ما براشون خیلی خوشحالیم که بچه های خوبی هستن. ما امشب فقط قراره برقصیم و شادی کنیم.
و بعد آهنگ زیبایی پخش شد و همه بالا و پایین پریدن و خوشحال بودن. هرکس غذاها و کیک‌هایی که بلد بود رو روی میز گذاشته بود. روی میز پر بود از کیک گردویی، کیک پرتقالی، آبمیوه پرتقالی، آب هندوانه، آب سیب، پای سیب، شربت خیار، کیک‌ موزی، پلو هویج، سالاد و پر از میوه‌های خوشمزه که روی میز تزیین شده بود. بچه‌ها با بادکنک بازی می‌کردن. خیلی خوش گذشت.
جشن به خوبی و خوشی تموم شد و ما رفتیم خونه‌ی خانوم گردو و اونجا خوابیدیم. قبل از خواب خانم گردو اومد و گفت:
- خب بچه‌ها، تو این دو روز که که توی شهر رنگی‌رنگی بودین، چه چیزهایی یاد گرفتین؟
دارا گفت:
- من یاد گرفتم که وقتی می‌ترسم اون کارو انجام بدم چون اون ترس واقعی نیست. به مامانی کمک کنم چون کار کردن خیلی سخته و آدم خسته میشه، مامانی هم باید استراحت کنه تا کمرش درد نگیره.
من گفتم:
- من هم یاد گرفتم که خوش‌اخلاق بودن و مهربون بودن خیلی خوبه. حیوون‌ها ترسناک نیستن و خیلی هم خوبن. یاد گرفتم که میوه بخورم چون وقتی میوه می‌خورم و آجیل می‌خورم خیلی خوشحال میشن و وقتی اون‌ها خوشحال میشن من هم خوشحال میشم. یاد گرفتم که کار کردن خیلی خوبه و توی کار کردن هست که آدم می‌تونه چیزهای خیلی زیادی یاد بگیره. یاد گرفتم که آدم‌ها می‌تونن با همدیگه متفاوت باشن و تفاوت‌ها خوب هستن. هر کس برای خودش خوبه. یاد گرفتم که تفاوت‌ها رو بپذیرم و در کنار هم زندگی کنیم.
خانم گردو که مثل همیشه با مهربونی گوش می‌داد گفت:
- آفرین بچه‌های من. خیلی خوب همه چیز رو یاد گرفتین. امیدوارم وقتی که از اینجا می‌رین، همه چیز یادتون باشه و بچه‌های خوبی باشین و پیش ما برگردین. حالا دیگه بخوابیم که فردا روز بزرگیه. شب بخیر.
من و دارا اون شب به راحتی خوابیدیم.
صبح شد. صدای قوقولی‌قوقول خیلی نزدیک بود و من فکر کردم که خانوم گردو هم خروس داره ولی وقتی دم در رفتم دیدم همه شهروندان شهر رنگی‌رنگی اومدن تا همراه من و دارا به سمت کمد بیان. سوار قطار شدیم و همه خوشحال بودیم. آخرین ایستگاه جایی بود که ما ازش اومدیم. رنگین‌کمون کامل شده بود و از دور در کمد پیدا شده بود. از قطار پیاده شدیم و به سمت کمد رفتیم و قبل از اینکه وارد کمد بشیم همه رو بغل کردیم و با خوشحالی از همدیگه خداحافظی کردیم. دست دارا رو گرفتم و وارد کمد شدم. فقط سه قدم برداشتیم که وارد اتاق شدیم. دارا دست من رو رها کرد و به بیرون از اتاق دوید. می‌خواست مامان رو پیدا کنه و اون رو از نگرانی دربیاره ولی مامان نبود! من هم از کمد اومدم بیرون، وقتی دوباره می‌خواستم برگردم شهر رنگی‌رنگی کمد بسته شده بود. من ناراحت شدم و با صدای دارا حواسم رو به جای دیگه جمع کردم. دارا گفت:
- سارا، مامانی نیست!
همون لحظه صدای باز شدن در اومد و من و دارا سریع رفتیم سمت در. مامانی با یه کیسه سبزی اومد. ما سریع رفتیم تو بغلش. مامان تعجب کرده بود، گفت:
- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
ما که تعجب کرده بودیم که چرا مامانی به خاطر نبودن ما نگران نشده نگاهی به همدیگه کردیم و تمام ماجرا رو برای مامانی تعریف کردیم. مامانی لبخندی زد، ولی معلوم بود که باورش نشده من و دارا تصمیم گرفتیم که این موضوع مثل یه راز پیش خودمون بمونه.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم سارا مرتضوی
مطابق پیام داستان‌نویس برای منتقد: «...، این اولین داستان کودکی هست که می‌نویسم...» و البته مطابق برخی از تعبیه‌های خلاقانه در این اثر ارسالی، بدون شک خیلی خوشحالم که شما دوست نویسنده خوش‌ذوق و گرامی، به صورت پیگیرانه‌تر و دغدغه‌منداته‌تری [چون که در داستان ارسالی قبلی هم «به زبان پاپکو» تا حدی چنین رویکردی مشاهده می‌شد؛ گرچه متن هنوز مابین ساختار داستان کودکانه و شیوه شکل‌گیری داستان بزرگسالانه به تصمیم‌گیری و تعیین تکلیف دقیق‌تر و تنظیم شده‌تری نیاز داشت]، وارد این عرصه تخصصی، آموزنده، تأثیرگذار و ارزشمند شده‌اید و امیدوارم که البته پس از یک سری چشم‌پوشی‌های گزینشی و منسجم‌کننده، تنظیم زبان تعریف شده داستانی، بازیابی، بازنویسی، ترمیم و تقویت مهم‌ترین عناصر خلاقانه و هنوز بالقوه اثر، با داستان کودک به دقت تألیف شده‌تر و جذاب‌تری مواجه شویم و این شروعی برای تألیف سایر آثار خلاقانه و آموزنده برای این گروه سنی ویژه باشد.
البته همان طور که در بالا هم اشاره شده است، ساختار فعلی داستان، هنوز به شدت نامنسجم، حاوی برخی از مصالح رواییِ صرفاً حجیم‌کننده، دیالوگ‌هایی طولانی و غیرضروری است؛ درواقع این اثر ارسالی هم، بدون توجه به ضرورتِِ ایجاد «انسجام روایی» مؤثر، متصل‌کننده و پیشبرنده‌ در روند شکل‌گیری متن، از طریقِ مدیریتِ حداکثری «اقتصاد واژگانی» [بهره‌گیریِ کاربردی و حداکثری از حداقل واژگان تعبیه شده در داستان]، با حدود «شش هزار و نهصد» واژۀ اکثراً غیرضروری و هنوز مدیریت نشده،متن به شدت دچار اطنابی مشهود و مخُل اتصال، انسجام و پیشبرد سیر ضروریِ روایت شده است.
وضعیتی که طبعاً نشان‌دهندۀ عدم انتخاب صحیح و گزینشی وقایعِ صرفاً ضروری، متوالی، متصل‌کننده و پیشبرنده روایی در متن است و حتی حدود «دو هزار» واژه از متن به بازگوییِ کاملاً غیرضروری و صرفاً حجیم‌ترکنندۀ خلاصۀ داستان «ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب» [«Alice's Adventures in Wonderland»، اثر «لوئیس کارول» و منتشر شده در سال «۱۸۶۵»، داستانی خیالی سفر دختری به نام آلیس را تعریف می‌کند که به دنبال خرگوش سفیدی به سوراخی در زمین می‌رود و در آنجا با ماجراهای عجیبی روبه‌رو می‌شود؛ داستانی خیال‌پردازانه که به طرز کاملاً خلاقانه‌ای، مفاهیمی عمیق را در قالب داستانی کودکانه بیان می‌کند] اختصاص داده شده است و مخاطب حرفه‌ای و مشتاق آثار خلاقانه و خیال‌پردازانه را با این سؤال مهم مواجه می‌کند که چنین تعبیه و رویکردی، چه ضرورتی مهمی برای تکمیل و پیشرفت «خط اصلی روایت» دارد و چرا نویسنده‌ای که برای نوشتن یک داستان جذاب و آموزندۀ کودکانه شیرین و خاطره‌انگیز، از چنین خلاقیت‌ بالقوه‌ای برخوردار است، به جای تعمیم ظرفیت‌های روایی موجود در بخش‌های خلاقانه متن، سرنوشت روایت‌پردازی اثرش را این چنین به خلاصه داستانِ یکی از مشهورترین آثار تألیفی «یک قرن و نیم» گذشته گره زده است.
البته احتمالاً دلیل چنین تعبیۀ غیرضروری و صرفاً اطناب‌آوری [قطعاً شکی نیست که داستان ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب، یکی از جذاب‌ترین، خلاقانه‌ترین، تأمل‌برانگیزترین و در عین حال سرگرم‌کننده‌ترین آثار تألیفیِ تخصصی برای گروه سنی کودکان است که طبعاً مخاطبین بزرگسال هم را به راحتی جذب خودش می‌کند؛ اما طبعاً چنین جذابیتی، به طرز مؤثرتری از طریق خوانش اصل و کُل کتاب حاصل می‌شود و نه از طریق حضور خلاصه‌ای از داستان درون یک داستان دیگر که خودش نیاز به استقلال روایی منحصربه‌فرد خودش را دارد] در متن، ناشی از این دیدگاۀ متأسفانه هنوز رایج در آثار برخی از دوستان نویسنده گرامی است که صرفاً حجیم‌تر نوشتن را نشان‌دهندۀ موفقیت‌آمیز بودن روند تألیفی متن تلقی می‌کنند؛ در صورتی دلیل اصلی تأکید بر روی مدیریت اقتصاد واژگانی، صرفاً تألیفِ هرچه دقیق‌تر، صحیح‌تر و ضرورت‌مندانه‌ترِ داستان است، تا روند تعبیه «مصالح روایی» در متن به اندازه «رفع نیازهای ضروری روایت» مدیریت شود و به همین جهت هم، برای تمرین و تجربه مدیریت گزینشی‌تر، برنامه‌ریزی شده‌تر و منسجم‌کننده‌تر رخدادهای ضروری روایت، در نقد قبلی توصیه شده است که «لطفاً و حتماً» و برای مدت زمانی، آثاری را که برای پایگاه نقد داستان» ارسال می‌‌شوند، با حدود «هشتصد» واژه مدیریت شده‌تر نوشته تجربه شوند تا به مرور زمان، مهارت‌های بالقوه نوشتاری مؤلف محترم به گونه‌ای تقویت شوند که حتی به صورت ناخودآگاه هم، در هنگام گزینش وقایع مهم و تشکیل‌دهنده خط اصلی روایت، عملکرد داستان‌پردازانۀ مدیریت شده‌تر و مؤثرتری داشته باشد.
همچنین لازم به ذکر است که داستان از مصالح رواییِ خلاقانه و جذاب قابل توجهی برخوردار است که البته هنوز ویژگی‌های بالقوه‌شان به مرحله بالفعلِ چندان مؤثر، متصل‌کننده، منسجم و پیشبرنده‌ای نرسیده‌اند و احتمالاً پس از بازیابیِ ظرفیت‌های روایی و درونی سوژه انتخابی، گزینشِ دقیق و متوالی، برنامه‌ریزیِ محاسبه شده روایی و با همان حدود «هشتصد» واژه توصیه شده، از کارکرد روایت‌پردازانه مدیریت شده‌تر و بسیار جذاب‌تری بهره‌مند خواهند شد؛ بخش‌های مهم و هنوز بالقوه‌ای که طبعاً نشان‌دهندۀ ذهن خلاق مؤلف اثر است و در صورت مدیریت روایی منسجم و مؤثر، نه تنها مخاطب کودک را، بلکه مخاطب بزرگسال را هم به راحتی جذب خود خواهند کرد: «...، از دودکش‌های قطار، دود زرد بیرون میومد...، صورتش مثل پرتقال نارنجی‌ بود و یه کلاه لبه‌دار بزرگ هم سرش بود...، صندلی‌هاش سفید و نرم و گرم بودن. سقف اتاق پر از پشمک‌های سفید بود که می‌تونستیم دست دراز کنیم و بکنیم و بخوریم...، خاک‌هایی که بلند می شد، صورتی بود...، خانم گردو که مثل گردو گرد بود و یه لباس قهوه‌ای پوشیده بود و...، خونه همه جا صورتی بود ولی داخل خونه همه چیز قهوه‌ایه. یه میز قهوه‌ای گرد وسط خونه است و دور تا دور خونه با گردو تزیین شده بود. یه چراغ گرد مثل گردو از سقف آویزون شده بود و همه‌ی ظرف‌ها مثل گردو، گرد بود. ما روی صندلی‌هایی که شبیه توپ بودن نشستیم. خیلی نرم بودن. خانم گردو که راه رفتن براش سخت بود به سمت قوری چای رفت و توی لیوان‌های گردویی، چایی ریخت و به ما تعارف کرد و خودش هم روی صندلی نشست و شروع به حرف زدن کرد...، دو تا دور سالن خونه مبل‌های قرمزِ پهنی بود که وقتی روش می نشستی از خودش بوی سیب پخش می‌کرد...، خاله سیب سه تا بچه داشت که همشون رفته بودند من و دارا هم روی تختشون خوابیدیم...، آقای نارگیل، پوست عجیب خیلی‌ خیلی سفید داشت. سرش بی‌مو بود و شکمش از تیشرت قهوه‌ای سوخته‌ای که پوشیده بود پیدا بود. قدش حتی از من هم کوتاه‌تر بود. چشماش خیلی درشت بود و قهوه‌ای. با این‌که قیافه عجیبی داشت اما مهربون بود...، مرغی که قهوه‌ای بود و پاهاش پر داشت...، مرغ سفید گفت...، توی راه خانم انگوری رو دیدیم که بچه‌هاش پشت سر هم داشتن می‌رفتن...»، آفرین بر شما.
درواقع و بدون شک، این شروع خیلی خوبی برای تألیف داستان‌های تخصصیِ ویژه گروه سنی کودکان است، بنابراین لطفاً همین بخش‌های مهم معرفی شده را مورد بازبینی دقیق‌تری قرار بدهید و خط سیر روایی مشخص‌تر و منسجم‌کننده‌تری برایشان تعریف کنید تا با کمترین دیالوگ ممکن [چون که در شرایط فعلی، گفتگوهای به کار گرفته شده در متن، اکثراً طولانی و غیرضروری هستند]، مهم‌ترین وقایع متصل‌کننده و پیشبرنده متن را از طریق توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه برای مخاطب مشتاق، ملموس‌تر و قابل تصورتر کنید؛ همچنین همان طور که در نقد قبلی هم یادآوری شده است، برای نوشتنِ «دیالوگ‌ها» و «مونولوگ»ها [تک‌گویی درونی کاراکترها]، رایج‌تر و مؤثرتر است که حتی‌الامکان بعد از علامت‌های «دونقطه» [:] و درون «گیومه» [«»] نوشته شوند.
همچنین مطابق برخی از بخش‌های این اثر ارسالی، پیشنهاد می‌کنم که به مطالعۀ دقیق [و حتی مجدد و مکرر، جهت آشنایی با جزئیات مهم خلاقانۀ تشکیل‌دهنده داستان] و موشکافانه کتاب جذاب و شگفت‌انگیز «شیر، کمد و جادوگر» [« The Lion, the Witch and the Wardrobe»، اولین و پرفروش‌ترین جلد از سری رمان‌های «سرگذشت نارنیا»، نوشته «سی.اس. لوئیس» (کلایو استیپلز لوئیس)، منتشر شده در سال «۱۹۵۰»؛ داستان چهار کودک که در زمان «جنگ جهانی دوم»، برای حفظ امنیت به یک خانه بزرگ و قدیمی در روستایی می‌روند و کوچکترین فرزند «لوسی»، هنگام گشت‌وگذار در خانه، به طور اتفاقی وارد کمد لباس می‌شود و وارد سرزمین جادویی «نارنیا» می‌شود و...»] بپردازید، چون که بدون شک، چنین خوانش دقیقی، علاوه بر بهره‌مندی از لذت خوانشی وصف‌ناپذیر، موجب سهیم شدن‌تان در تجربه‌های داستان‌پردازانۀ نویسنده خلاقِ این اثر ماندگار خواهد شد.
البته لازم به ذکر است که یکی از موارد کاملاً ضروری در هنگام تألیف زبان داستانی رایج و توصیه شده که اتفاقاً در مورد نوشتن داستان‌های کودکانه هم صدق می‌کند، این است که با حفظ وجه رسمی بودنِ «زبان معیار»، از واژگان مترادفی بهره گرفته شود که هم وجه مفهومی صمیمانه‌تری داشته باشند و هم «محاوره»‌ای نباشند.؛ چون که معمولاً فقط در زمان «قصه‌گویی» است که از زبان محاوره‌ استفاده می‌شود و در زمان «قصه‌نویسی» که طبعاً متنی نوشتاری است، زبان بخش توصیفی متن، به صورت معیار نوشته و تنظیم می‌شود؛ بنابراین منطبق‌تر و کاربردی‌تر است که تمام بخش‌های توصیفی متن، دوباره و مطابق با رعایت زبان معیار، بازنویسی، ترمیم و تنظیم شوند.
دوست نویسنده گرامی، علی‌رغم حضور برخی از موارد آسیب‌رسان در روند شکل‌گیری متن، خلاقیت بالقوه موجود در سوژه و متن، نشان‌دهندۀ بهره‌مندی شما از ذهنی خلاق است که خوشبختانه برای تألیف آثار تخصصی گروه سنی کودکان به کار گرفته شده است و امیدوارم که با عنایت بیشتر به توصیه‌های ارائه شده و البته هدفمندتر شدنِ سیر مطالعاتیِ مرتبط، روند مهارت‌آموزیِ داستان‌پردازانه و همچنین قصه‌نویسانۀ شما دوست مؤلف خوش‌ذوق و گرامی، به طرز سریع‌تر، مدیریت شده‌تر و مؤثرتری، موجب انتشار آثار جذاب و ارزشمندتان در این زمینه تخصصی بشود، مشتاقانه منتظر خوانشِ داستان کودک جدیدتان هستم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » چهارشنبه 10 شهریور 1400
منتقد داستان
عرض درود و ادب مجدد دارم، سرکار خانم مرتضوی فرهیخته و گرامی. خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی، مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته‌اند. با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
سارا مرتضوی » چهارشنبه 10 شهریور 1400
سلام و عرض ادب خدمت شما بسیار خوشحال هستم که دومین اثر از بنده را نقد کردید حتما در آثار بعدی لحاظ خواهم کرد با تشکر سارا مرتضوی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت