داستانی با ضرباهنگ سریع




عنوان داستان : آلکاپون
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

چکمه رااز پایش جدا کرد ، پالتوی پشمی اش را گل میخ ،نزدیک به دراتاق آویزان کرد . دستهایش را روی گوش های از سرما سرخ شده اش گذاشت بطرف بخاری هیزمی گوشه اتاق رفت و گفت :《 یکم دیگه معطلم کرده بودی آدم برفی شده بودم》 دست هایش را روی بخاری گرفت و بعد بهم مالید و روی صورت اش گذاشت و گفت :《 یک لیوان چایی حالمو بهتر میکنه ،میشه؟》گفتم:《 بله ، الان میارم 》 درروی پاشنه چرخید ، جلال که سرتا پا ازبرف سفید پوش شده بود در چارچوب درظاهر شد . سلام کردم ، سرتکان داد و به مرد مسافر چشم دوخت و پرسید :《 خودشه ؟》سرتکان دادم و گفتم :《آقای فراهانی 》 فرهانی به جلال چشم دوخت و پرسید :《 رئیس ایشونه ؟》 جلال برف های روی سرو لباس اش را با دست تکاند و قدم بداخل اتاق گذاشت ودر را پشت سراش بست و گفت :《 رئیس هنوز نیامده عالی جناب 》 فراهانی به من نگاه کرد و پرسید :《 بشما گفتند من عجله دارم؟》 جلال نزدیک فراهانی شد و دستهایش را روی بخاری گرفت و به فراهانی
نیم نگاهی انداخت و گفت :《 مابیشتر، فرداصبح می برمت 》جلال به من نگاه کرد و گفت:《 یک چایی بما میدی؟》 راه افتادم هنوز به دراتاق نرسیده بودم، فراهانی گفت :《 من قند نمی خورم 》 چیزی نگفتم و ازاتاق خارج شده خودم را به آشپزخانه رساندم. از کتری بخار قد می کشید بطرف سقف .صدای نعره فراهانی نگاهم را به سوی اتاق کشید . زیرلب گفتم :《 حتما دستشو سوزوند 》 دولیوان چای پرکردم و همراه قندان قند در سینی قرار داده خودم را به پشت در اتاق رساندم با نوک پا در را بازکردم . چشمم به جلال افتاد . چاقو بدست بروی سینه فراهانی نشسته بود . سینی چای ازدستم رها شد . جلال به عقب برگشت و بادیدن من گفت :《 بیا تو ، این یارو شکاریه واسه خودش 》 گفتم :《 بلندشو ازروش 》 وارد اناق شدم خودم را به آنها رساندم و گفتم :《 نشنیدی ؟ 》 جلال سرتکان داد و به فراهانی چشم دوخت و گفت :《 تو نمی دونی این چه آلکاپونیه ، کلی پول بجیب زده ، آمارش الان رو گوشیم آومد ، داشت فرستاده 》فراهانی که با چشم های هراسان و چهره رنگ پریده به من زل زده بود .گفت :《 منوازدست این دیونه نجات بده جوون》 با کف دست روی شانه جلال کوبیدم و گفتم :《 بلتد شو ، این رسم مهمون نوازی ما نبوده جلال》 جلال یقه فراهانی را رها کرد ازروی سینه او بلند شد و چاقو را درجیب اش گذاشت وبطرف پنجره رفت و گفت :《 میلیون ها زد بجیب 》 لبه پنجره نشست . کمک کردم فراهانی از جا بلند شد و گفت :《 به من نگفتن اینجا با یک دیونه طرفم 》 گفتم: 《 بهتره گل بگیری گاله رو 》 نزدیک جلال شدم .جلال گفت : 《مدیر عامل یک بانک بزرگه بوده ،کلی زده بحیب و حالام جیم فنگ ، باید باما نصف کنه تا ردش کنم》به فراهانی چشم دوختم .فراهانی گفت :《 من طبق قرار پرداخت کرده و میکنم، مرد باید سرحرفش بمونه》پرسیدم :《 مثلا تو مردی !؟حیف اون ریش و سبیل و جای مهر که تو پیشونیته》فراهانی سرش را پائین انداخت و گفت :《 زن و پسرم اونطرف منتظرم هستند ، ترکیه موندن تا من بهشون برسم 》 بانگاه التماس آمیزی گفت :《 منو زودتر رد کنین 》 گفتم :《 رد میشی ، نگران نباش》 جلال از جابلند شد و دست ام را گرفت و گفت :《 توبرو بیرون ، من باید ازاین پول بیشتری بگیرم ، تاکی باترس و لرز بخاطر دوزار آدم ردکنیم ، مام میریم اونطرف باپول 》 دست ام را کشید وگفت : 《 بیرون باش ، دخالت کنی ، نکردی ها 》 گفتم :《 پیرمرد ، پولارو که باخودش نیاورده یا رد کرده یا براش میفرستند .یکم فکر کن 》جلال مراز اتاق به بیرون پرتاب کرد و گفت :《 حتما پیش یکی هست زنگ میزنه واریزکنن بحسابمون ، من بهتر میدونم 》 در را بست و چفت در را از پشت انداخت . خم شدم مقداری برف برداشته گوله کرده به در کوبیدم و فریاد زدم :《 پیرمرد بلایی سرش بیاد ، بدبخت مون میکنی 》 خودم را به پشت پنجره رساندم ، جلال نوک چاقوی خودش را بطرف فراهانی نشانه رفته بود . گوشی تلفن ام را از جیب بیرون کشیدم و چند قدم از پنجره فاصله گرفته شماره گرفتم . صدای فریاد جلال بلند شد . به پشت پنجره برگشتم ، جلال با شکم غرق خون تلو تلو خوران بسمت پنجره آمد و دست خون آلودش را روی شیشه گذاشت و سراش را به پنجره چسباند . به فراهانی نگاه کردم او چاقوبدست از پشت به دیوار چسبیده بود و مثل بید می لرزید . فریاد زدم :《 درو واکن مرتیکه 》 خودم را به دراتا ق رساندم فراهانی در را بازکرد و چاقورا به کف اتاق انداخت و گفت :《 من ، من از خودم دفاع کردم》 اورا به کنار زده خودم را به جلال که لب پنجره نشست رساندم .با عصبانیت گفتم :《 چیکار کردی ، چیکار کردی ، صددفعه خودت نگفتی طمع آدم را نابود میکنه ؟》به شکم غرق بخون اش چشم دوختم و گفتم:《 باید برسونمت شهر ، وضعت خرابه پیرمرد 》 جلال گفت: 《 میکشمش ، هرچه بلند کرده حالا دیگه باید بده ، همشو سیا، همشو 》 گفتم :《 باشه ازش می گیریم ، اول باید تورو برسونم ، بدجوری خون ازت داره میره 》 دست زیر بغلش انداخته از جابلنداش کردم و بطرف دراتاق راه افتادم و گفتم: 《پشت سرما در را ببند فراهانی هرکی هم درزد در باز نکن ،فهمیدی ؟ 》
《 فراهانی خودش را به دراتاق رساند و در را بازتر کرد و گفت :《 نزار بمیره جوون ، من صدتا اضافه میدم ، اصلا دویستا ، اصلا باهم میریم هرسه باهم اونطرف ، هرچه زدم بالا یک سومش مال شما 》
چیزی به فراهانی نگفتم . جلال را با خودم تا ماشین کشیده روی صندلی عقب دراز کش کردم و پشت فرمان قرار گرفتم . ماشین را روشن کردم و باسرعت از باغ بیرون زده وارد جاده شدم . از آئینه به جلال که ناله می کرد نگاه کردم و گفتم:《 طاقت بیار پیرمرد ، موندم اون لاغر مردنی چطور از پس تو برآومد》 جلال لبخند تلخی برلب نشاند و باصدای لرزان اش گفت :《 ناکس رزمی کاربود انگار ، آخ یواشتر 》 گفتم :《 چش اوستا ، اگرداش ام بفهمه چه گندی زدیم میاد سراغمون 》 خندیدم به جلو چشم دوختم .برف پاکن بزحمت برف روی شیشه را پس میزد ، جلال گفت :《 سردمه سیا 》 از آئینه به او نگاه کردم و گفتم :《 بخاری تا آخرشه ، هوا سرده بیشتر زورش نمیرسه 》 به پدال گاز بیشتر فشار آوردم . سربالایی سختی بود و ماشین ناله کنان بالا میرفت . دوروباه سردر پی هم ناگهان به وسط جاده دویدند . بروی ترمز کوبیده فرمان را به راست چرخاندم ، ماشین سر خورد و با شدت به درختان کنار جاده برخورد کرد .در موتور به بالا پرید و بخا ر از آن فواران کرده به آسمان قدکشید . بروی فرمان کوبیدن و گفتم :《 تف به این شانس 》 به عقب برگشتم جلال رنگ برچهره نداشت و چشمش به سقف ماشین خیره مانده بود . ترمز دستی را کشیده به سرعت از ماشین پیاده شدم . در عقب را بازکردم دست روی صورت جلال گذاشته و گفتم : 《 پیرمرد چطوری ، بز آوردیم ، نه ؟》 جوابم را ندا د . انگشتم را با آب دهان خیس کرده جلوی دماغ اش گرفتم . نفس نمی کشید . چشمانم پراز اشگ شد . چند بار شانه اش را تکان دادم و گفتم 《 هی پیرمرد نشنیدی یارو چی گفت ، بلند شو دیگه مرد با هم میریم ، میریم و دیگه برنمی گردیم ، بلند شو 》
از ماشین فاصله گرفتم .اشگ امانم نداد دوروباه از چند قدمی من گذشتند و کمی دورتر از من ایستادند. به من چشم دوختند و سپس به میان درختان دویدند .
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای لطف الله ترنجی
سلام
داستان " آلکاپون" را خواندم. داستان خوبی بود. طبق تعریف داستان کوتاه، برشی جذاب از زندگی سه شخصیت بود و در یک نشست به راحتی خوانده می‌شد. داستانی کوتاه در ژانر هیجانی بود. کلاه‌برداری ظاهرالصلاح به نام فراهانی از موقعیت خود به عنوان مدیرعامل بانک سواستفاده کرده است و با پول بانک گریخته تا با کمک سه قاچاقچی انسان (راوی و برادرش و جلال) وارد ترکیه شود. وقتی که جلال متوجه پول فراوانی که فراهانی کلاه‌برداری کرده میشود با خشونت از او می‌خواهد که پول را تقسیم کند که فراهانی این را خلاف قرارشان می‌داند. کار به درگیری میان فراهانی و جلال می‌کشد و جلال با چاقوی خودش توسط فراهانی مجروح می‌شود و در اثر خونریزی در راه بیمارستان می‌میرد.
همان‌طور که می‌دانید داستانهای جنایی، پلیسی و هیجانی (تریلر) قواعد مشخصی دارند. از جمله طرح ساده و سرراستی دارند و دارای ریتم تندی هستند. شخصیت‌پردازی عمیقی ندارند و معمولاً تیپ‌ها، بار شخصیت‌پردازی را به دوش می‌کشند. همین ریتم تند است که آنقدر هیجان داستان را بالا می‌برد که فرصت عمیق شدن به خواننده نمی‌دهد. خیلی خوب است که ژانر کار می‌کنید. داستان ژانر بدنه ادبیات داستانی را تقویت می‌کنند و علاقه‌مند به داستان و کتابخوانی تربیت می‌کند.
فقط به این نکته دقت کنید که زبان هرچند در داستان ژانر پیچیده نیست، اما نباید دچار ساده‌انگاری شود.
به‌عنوان نمونه واژه " داشِت" به معنای داداشت است که در حافظه خواننده با فعل "داشت" به معنای داشتن اشتباه گرفته می‌شود و بهتر است به شکل صحیح "داداشت" به کار برده شود. چون در ذهن مخاطب همان داداشت خوانده می‌شود نه برادرت! که کمی ادبی‌تر است.
یا " بروی فرمان کوبیدن و گفتم :《تف به این شانس》" که بهتر است این‌طور نوشته شود: به روی فرمان کوبیدم. از دهانم پرید: تف به این شانس! دلیل پیشنهاد من همان حفظ ریتم و سرعت داستان است که در جمله اول کندتر از جمله دوم است. پریدن کلمات از دهان نشان‌دهنده سرعت حوادثی است که به ذهن اجازه نظم نمی‌دهد. حتی می‌توان باز هم سرعت را با حذف جمله "از دهانم پرید" بیشتر کرد و به این شکل نوشت: "روی فرمان کوبیدم: «تف به این شانس!»"
امتیاز مثبت دیگر داستان شما نداشتن پیام صریح بود. مضمون تلخ داستان، عاقبت بی‌سرانجام خیانت در امانت و بدعهدی است اما به خواننده اجازه داده بودید تا به جای خواندن این پیام آن را احساس کند که این نقطه‌قوت داستان شما بود.
برای شما آرزوی موفقیت می‌کنم.

دیدگاه ها - ۲
ابوالفضل سالاری » جمعه 19 شهریور 1400
داستان جالبی بود میتونه دست مایه یک تله فیلم باشه
لطف الله ترنجی » پنجشنبه 18 شهریور 1400
سلام ممنون از راهنمایی شما پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت