پایان راه داستان و آغاز راهی تازه




عنوان داستان : فقیرترین شاه
نویسنده داستان : محمدعلی کاظمی نصرآبادی

-کارگر کارگر فقط دو نفر!!
دوتا جوان که فرزتر از من بودند دو تا پاداشتند و دوتای دیگر قرض کردند ومثل برق سوارآن پیکان شدند و رفتند هرچی دویدم وسعی می کردم به آنها برسم نمی توانستم به گرد پای آنها برسم. قبلنا حرمت ها کنار خیابان نگه داشته می شد زمانی که جوان بودم و کنار خیابان می ایستادم اگر کسی می‎آمد و کارگر می خواست اول پیشکسوت ها می رفتند و بعد ما. ولی این جوانان الان پرتت می کنند کنار و خودشان سوار ماشین می شوند چه روزگار غریبی شده؟
برگشتم ومثل همیشه کنارخیابان تک وتنها منتظر کار ایستاده بودم تا شاید ماشینی برایم بوق زند ومن بابیل و کلنگم که همنشین ساعات تنهایی من در خیابان های شلوغ تهران بود به سمتش روانه شوم چند دقیقه ای صبر کردم ومدام از خدا می خواستم که امروز هرطور شده است برایم کار مهیا شود وبدون روزی نمانم.چراکه امروزمثل هرروز نبود.امروز برای من یک روز خاص بود. انگار خداوند صدایم را شنید ماشینی لوکس چند متر جلو تر توقف کرد ومرد جوانی خوش بر رو با موهای فرفری سرش را ازپنجره باخنده بیرون آورد وبا حالت مسخرگی به من گفت:حاجی،چه بیل و کلنگ قشنگی داری،بده مابرای دکور خونمون استفاده کنیم.خداییش این بیل وکلنگ هرجایی پیدانمی شه فکر کنم برای عهد قاجار باشه درسته؟
لبخندی زدم وگفتم:نمی دونم برای عهدقاجار یانه؟ولی این را خوب می دونم که این بیل وکلنگ برا ی دکور هر خونه ای مناسب نیست و هرجایی هم سروکلش پیدا نمیشه.
-چرا؟
-چون داخل چوب این بیل وکلنگ قوت و نیروی یک کارگر زحمت کش قرار داره که نون بازوی خودشو می خوره.وبه هیچ احدوناسی محتاج نیست.
پوزخندی زدند با سرعت هرچه تمام تر ازمن دور شدند. ومن هم به سمت ایستگاه تجریش جای همیشگی ام حرکت کردم.هواهم که انگار پدرکشتگی با من داشت آنقدر سوز داشت که گردش خون در دست هایم را حس نمی کردم و هرچی دستم را ها می کردم گرم نمی شد بدبختی هم نمی شد بیل و کلنگت را روی زمین بگذاری چرا که تا بخواهی به خودت بیای چندتا کارگر زودتر از تو خود را به کارفرما رسانده اند وتو می مانی جیب های خالی. همین طور که گونی ابزار را بردوش کشیده بودم وبیلم را بر خودم ستون کرده بودم.
جوانی لاغر اندام وسیاه چرده به سمتم آمد و گفت:عموجان،هوا خیلی سرده شما برید داخل ایستگاه بنشینید من جای شما کنار خیابون می ایستم وهر وقت کارفرمایی اومد سریع می دوم تا جز کارگرها شوم بعد شما راصدا می زنم که بیایید . به او گفتم:پسرم،نه عادت کرده ام بیست ساله کارمه.اما اینکه می بینم جوانان مهربانی مثل شما هنوز وجود داره.قوت و انگیزه دوچندان می گیرم.وخیلی خوشحال میشم که در این زمانه نامرد ،هنوز غیرت و مردونگی وجود داره،خدابهت عزت بده پسرم. جوانک باگفتن خداقوت عموجان از کنارم رد شد. اما از او نگاه برنداشتم. دیدم جلوی گل فروشی مقابل ایستگاه نشست و تابلو «واکس کفش پنج تومان» را کنارخودش آویزان کرد.نگاه او به کفش های خاک گرفته مردم بود و نگاه من به ماشین های لوکس.
بله،فقط یک کارگراست که درد یک کارگر بیکار را می فهمد.
کم کم خورشید هم خسته شده بود و با ده ساعت مداوم کارکردن وبدون هیچ مزدی ،داشت زمینه های خداحافظی اش را فراهم می کرد.ولی فهمیده بودم دوست نداشت برود بنده خدا هرطور بود خودش را نگه داشته بود تا شاید کاری برایم پیدا شود.
آن جوان واکسی را می دیدم که باخوشحالی وسایلش را دارد جمع می کند انگار خداراشکر دشتی داشته و با دستی پردارد به منزلش برمی گردد. من هم که از ایستادن زیاد به ستوه آمده بودم زیر لب غرغر می‎کردم وباخود می گفتم:یعنی هیچ خانه ای امروز گچ دیوارش خراب نشده؟ دیواری نریخته؟ موزایکی نشکسته؟ خدایا، می دونی دست خالی رفتن به خانه چه شرمندگی داره.الهی هیچ پدری شرمنده خانواده اش نشه.
بالاخره مقاومت خورشید شکست وشب تاریک و بی روح زمستان فرا رسید ماشین ها دیگر مرا به عنوان یک کارگرنمی دیدند.چندباری برایم بوق زدند ولی من که مستقیم نمی رفتم.
دیگر فایده ای نداشت امروز برای من به پایان رسیده بود از ایستگاه تجریش سوار مترو شدم و به سمت خانه رهسپار.خداراشکر مترو تجریش مثل همیشه خلوت بود و من راحت می توانستم روی صندلی بنشینم.وتا ایستگاه پایانه جنوب یک دل سیر بخوابم.
گوینده خانم مترو با آن لحن منحصر به فرد خود گفت:ایستگاه بعد قیطریه
هنگامی که در مترو باز شد هجوم یک لشکر مسلح به سمت اسب های بی سوار را می دیدم که هرکسی سریعتر،جوان تر و دلیر تر بود دارای اسب می شد و هرکس کندتر، پیرتر وترسو تر بود باید تا رسیدن لشکر به دشمن، پیاده کنار اسب هاحرکت می کرد. از آن عقب مقب ها صدای نازک بچه ای گوش دل را نوازش می داد«آدامس پنج تومن.بدم آقا.میشه بخرید؟» جلو آمد تا به من رسید وگفت:«آدامس پنج تومن بدم آقا؟میشه بخرید؟» انگار این دخترمعصوم با آن دست های کوچک ترک خورده اش فقط این چند کلمه را بلد بود. رگ گردن ها باید باد می کرد فغان از همه جا باید برمی خیزید ولی نه رگ گردنی وجود داشت ونه فغانی. نهایت پول من ده هزار تومان بود که هروز توجیب می گذاشتم تا از پایانه جنوب به سمت خانه ام بروم ونمی توانستم از آن دخترک معصوم ،آدامسی بخرم.ولی کارگر درد کارگر را می فهمد نمی خواستم ناراحتش کنم. همیشه همسرم چندتا شکلات تو جیبم می ریخت تا موقع کار کردن آنها را بخورم وفشارم نیافتد آن شکلات ها را به آن دخترک دادم و لبخندی زیبا که واقعا حق همه ی آن کودکان ناز است تحویل من داد.
-ایستگاه بعد شهید صدر-
چندنفری آمدند و چند نفری رفتند با خود تصمیم عجیبی گرفتم نمی دانم چرا یکهو این به دلم افتاد؟ ولی دوست داشتم یک تحقیق آماری دریک واگن با جامعه آماری حدود بیست نفر انجام دهم قصد کردم افراد شاد را تشخیص بدم به همه نگاه کردم همه ناراحت و غمگین بودند انگار خستگی کار امانشان را بریده بود.به چپ وراست ،جلو نگاه می کردم هیچکس خندان نبود نمی دانم چرا اینطور شده بودم آرام وقرار نداشتم باید این ماموریت را به پایان می رساندم.صدای جقجقه ای به گوشم خورد به دنبال صدا می گشتم پدری در صندلی تکی انتهایی واگن نشسته بود و کودکی نازدر بغلش.هرگاه صدای دلخراش جقجقه بلند می شد آن کودک از اعماق وجود خود لبخند می زد کودکان چه دنیای عجیبی دارند؟ دنیایی بدور از فقر،بدبختی،جنگ وریا، دنیای یک شاه قدرتمند.
دوست داشتم جای آن کودک بودم ودنیا را از نگاه او می دیدم ودرک می کردم.اما افسوس که حتی کودک درون من نیز در این وانفسای روزگار بالغ شده بود.وصدای بمش را هرزگاهی می شنیدم که می گفت:رضا،خسته نشدی از این همه کار؟خسته نشدی از اینکه این همه سال است همه بهت زور می گن؟پوست کلفت شدی رضا.
-ایستگاه بعد قلهک-
وقتی به ایستگاه قلهک می رسم ناخودآگاه یاد آن خاطره ی قلک کودکی ام می افتم که پدرم یک قلک گچی برایم خریده بود و ازهر فرصتی استفاده می کردم تا از پدرم پول بگیرم و آن قلک گچی را پر از پول کنم ودوچرخه دارای خورچین نارنجی پشت ویترین احمد چرخی را بخرم.
روزی قلکم پراز پول شده بود و تصمیم داشتم آن قلک را بشکنم و دوچرخه قشگنم را بخرم. احمد چرخی هم قول داده بود که این دوچرخه را برایم نگه دارد و نفروشد.دقیقا زمانی که تصمیم داشتم قلکم را بشکنم خواهر کوچکتر از خودم رادیدم که کنج آشپزخانه کز کرده است و دست های کوچکش را روی چشمانش زیبایش گذاشته و گریه می کند. وقتی دلیل گریه اش را پرسیدم گفت:داداشی مدرسه ها داره شروع میشه ومن لباس مدرسه ،کفش ولوازم تحریر ندارم.دوستم زهرا دیروز لوازم تحریرش را نشونم می داد همش نو بود داداشی.من به بابا نگفتم می دونم پول نداره وخرج خوراک ما را هم به هزار زحمت درمیاره. من هم گفتم:داداش قربون شکل قشنگت بره،جوش نخور! داداشی را داری. قلکم را مقابلش باتمام قدرت بر زمین سرد وبی روح آشپزخانه زدم وسکه های گرد چون مار به دور خواهرم حلقه زدند.چقدر زیبا لبخند می زد دلم ضعف می رفت برای شادی اش. با آن پول تمام آنچه را دوست داشت خریدم. درست است حسرت دوچرخه پشت ویترین بر دلم ماند اما شادی خواهرم از هزاران دوچرخه پشت ویترین برای من بارزش تر بود.
باصدای ایستگاه بعد «میدان محمدیه» از خواب بلند شدم چندین ایستگاه گذشته بود ومردم بسیاری در مترو بودند.پیرمردی باهزار زحمت میله ی کنار در مترو را گرفته بود و باهر تکان خوردن مترو چون شاپرکی تنها به این طرف و آن طرف کشیده می شد.ازجایم بلند شدم و بیل وکلنگم را برداشتم و به آن پیرمرد گفتم:سلام عموجان بیا جای من بنشین. از من اصرار واز او انکار. گفتم:من ایستگاه بعد پیاده میشم شما بنشین. وبا گفتن جمله طلایی الهی پیر شی پسرم جای من نشست .
ایستگاه بعد شوش
بعد از ایستگاه شوش،به ایستگاه سرنوشت می رسیدم دوست داشتم فاصله میان ایستگاه شوش و پایانه ی جنوب از پنج دقیقه به دوساعت افزایش پیدا کند تا دیرتر به خانه برسم.آن لحظات خیلی سخت و رنج آور بود ولی بالاخره که چی؟این زندگی است زندگی بالا وپایین دارد ولی برای من البته درپایین اتراق کرده است.
ایستگاه بعد پایانه ی جنوب
بالاخره به مقصد رسیدم آن پیرمرد مهربان با نگاه محبت آمیزش از من خداحافظی کرد ومن از مترو بیرون آمدم ساعت نه شب بود تصمیم گرفتم پیاده به سمت خانه روم در آن سرمای طاقت فرسا برروی جاده ی شبنم زده آرام حرکت می کردم پایم کشیده نمی شد احساس یک انسان شکست خورده و ضعیف را داشتم بار سنگینی را روی شانه هایم احساس می کردم ثانیه ها به سختی می گذشت وآسمان هم تمام قوایش را به صف کرده بود و با تیرهای سرد خود مرا مورد هدف قرار می داد کاملا خیس شده بودم ومی لرزیدم زیر بالکن یک مغازه پناه گرفتم.آن مغازه،مغازه اسباب بازی فروشی بود چه عروسک های دخترانه قشنگی؟!انگار دارند با ما حرف می زنند.داخل مغازه رفتم و گفتم:آقا ببخشید اون عروسک دخترونه که پشت ویترینه و لباس و کیف صورتی داره چنده؟ نگاش کن چه طوری نگاهم می کنه می خواد قورتم بده توقع داره بیل و کلنگم را بیرون بزارم بعد بیام تو،انگار ما کارگر ها نمی تونیم اسباب بازی برای بچه هامون بخریم.
-آقا!آقا ! کجایید؟ پنجاه و پنج تومنه
-آهان،پنجاه وپنج تومن،اِاِ...درسته...عروسک ده تومنی ندارید؟
-نه بردار من،با ده تومن توی این دور وزمونه پفک هم بهت نمیدن.
-بله،درسته آقا،ما تا دلت بخواهد کار داریم خداروشکر. ولی قسمت بدماجرا اینجاست که پول نداریم.خدانگهدار شما
از مغازه باسرافکندگی بیرون آمدم وکمی به آن عروسک زیبا نگاه کردم چند لحظه ای آن را در دستان دخترک قشنگم تصور کردم که دارد موهایش را ناز می کند. آخه او عروسک دارد ولی عروسکش موهایش کنده شده است هرچقدر می خواستیم بچسبانیم فایده ای نداشت همسرم برایش یک چادر دوخته است تا کچلی اش را بپوشاند. مدام تلفن همراهم زنگ می‎خورد.همسرم بود.بنده خدا استرسی است کمی دیگر کنم دیگر حال وهوایی برایش نمی ماند.
بالاخره فرمانده آسمان آتش بس داد و من هم به سمت خانه یِ شرمندگی حرکت کردم.ساعت ده شب شده بود به همسرم پیامک دادم.
-نمی تونستم جوابت را بدم، سرکار بودم. لیلا خوابیده؟
-خب زودتر پیام می‎دادی نگرانت شدیم نه لیلا بیداره و هنوز منتظر توئه. کی میایی؟
-بهش بگو بخوابه من دیر میام.
-باشه.
چرا تابلو این مغازه برعکسه؟ نکند باران این بلا بر سرش آورده؟بهتر برم با صاحب مغازه صحبت کنم.
-آقا! ببخشید تابلو مغازه تون کج شده؟
-آره،چندسالی هست اینطوریه.
-یه وقت رو مردم نیافته؟
-نه،سفته خیالت راحت.
-حالا حادثه که خبر نمی کنه،خدای نکرده روی یک کسی بیافته براتون مشکل ساز میشه.
-چشم آقا، چشم چشم
-خداحافظ شما.
آن گربه رانگاه! دارد از وسط خیابان عبور می کند. آن شخص هم کرکره مغازه ساندویچی خودش را پایین میده.کرکره اش از آن جنس خوب های روزگار.خیلی خوب پایین وبالا می رود.
عه،چرا خیابان را اشتباه رفتم حالا باید کلی راه برم تا به خانه برسم.ایرادی ندارد نم نم می روم اشتباه که خبر نمی کند .
حدود ساعت دوازده به خانه رسیدم. در خانه را آرام بازکردم چقدر قشنگ اتاق تزئین شده بود.همسرم از آشپزخانه یکهو بیرون آمد وگفت:رضاجان چرا اینقدر دیر کردی؟لیلا مجبور شد بدون تو شمع تولدش را فوت کند.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای کاظمی نصرآبادی عزیز
سلام
دوست خوبم نوشته شما را خواندم. برای اینکه مطمئن شوم قضاوتم در مورد نوشته شما اشتباه نیست نقدهای دیگری که همکارانم بر نوشته های قبلی شما نوشته بودند را هم دیدم. شما زیاد می نویسید اما آنچه می نویسید داستان نیست. یا شما ساختار داستان را نمی شناسید و یا اصلاً ساختار و طرح داستان را قبول ندارید. شاید هم می خواهید طرحی نو دراندازید! به هردلیل آنچه برای من خواننده می نویسید؛ در قالب داستان نیست. در مورد کیفیت عناصر داستان در نوشته شما نمی توان چیزی گفت چون وقتی داستانی نداریم چگونه می توان از درستی یا کاستی عناصر داستان سخن گفت؟ شما پشتکار و اراده ستودنی فقط در نوشتن دارید. کاش بیش از آنکه می نوشتید، داستان می خواندید و ساختار و فرم داستان کوتاه و رمان و عناصر داستان را فرا می گرفتید و تمرین می کردید.
اما فقط این نیست، مشکل اینجاست که نگاه شما به پیرامونتان مانند یک نویسنده نیست. اطرافتان را خیلی عادی می بینید و توانایی تخیل و گسترش آنچه می بینید به آنچه نادیدنی است را ندارید.
داستان از یک به هم خوردن تعادل در روند روزمره زندگی شکل می گیرد. در داستان این عدم تعادل باید تبدیل به بحران شود آن هم بحرانی منطقی که خواننده را به دنبال خودش به هزارتوی داستان بکشاند و در نهایت تعادل تازه ای شکل بگیرد و یا به تعادل پیش از شروع داستان بازگردد.
خواننده در نوشته شما نمی داند چه خط داستانی و چه موضوعی را باید دنبال کند. چون همان عدم تعادل وجود ندارد!
اگر به میانگین امتیازات خود از 11 داستانی که پیش از این فرستادید نگاهی بیاندازید متوجه می شوید که از مجموع 110 امتیاز قابل دریافت، شما موفق به کسب 16 امتیاز شده اید!
همه اینها نشان می دهد که شما استعداد داستان نویسی ندارید. چه بسا با پشتکار و تلاش بیشتر بتوانید در گونه ادبی دیگری موفق باشید. قالبهای ناآزموده دیگری هم هستند که شاید با استعداد شما سازگارتر باشند. این پایان راه نیست بلکه آغاز راهی تازه است.

برای شما در مسیر تازه آرزوی موفقیت می کنم

با احترام

دیدگاه ها - ۳
ستایش السادات صلواتیان » پنجشنبه 18 شهریور 1400
آقای کاظمی سلام. مطلب شما را خواندم. با آقای کفاش موافقم که این مطلب ساختار داستان را ندارد. اما با ایشان مخالفم که شما استعداد داستان نویسی ندارید. اگر عنوان بقیه مطالبتان یا عنوان نقد را می‌گفتید بقیه را هم می‌خواندم و بهتر می‌توانستم راهنمایی تان کنم اما یکی دو نکته بسیار اساسی به شما بگویم که شاید در تلاش‌های بعدی کمکتان کند. اول این که به یک کلاس نویسندگی از پایه بروید حتما یا کتاب هایی در این زمینه بخوانید. اگر بخواهید من می‌توانم چند کتاب به شما معرفی کنم که با ساختار داستان کوتاه کلاسیک و مدرن آشنا شوید. برای شروع شما باید و لازم است نوشتن روی نمودار فری تاک را تمرین کنید. تا نتوانید داستان‌های موفقی که عدم تعادل اوج و تعادل ثانویه داشته باشد بنویسید، به شما گفته خواهد شد داستان نویس نمی‌شوید. اما شما استعداد نوشتن دارید. حیف است درجا بزنید. دوم این که به نظر می‌رسد شما عقاید و جهان بینی خاصی داشته باشید. یک جور باور و ایدیولوژی از متنتان دارد فوران می‌کند. آن را پنهان کنید. توصیه من به شما این است که هر باوری که دارید هرگز این‌قدر گل درشت و عیان به آن نپردازید، بلکه با ابزار عناصر داستانی آن را نشان بدهید. نویسنده کسی نیست که چیز می‌نویسد. کسی است که از ابزار نویسندگی به درستی استفاده می‌کند. نکته بعد این که داستان باید باور پذیر باشد. باید از تجربه زیسته مردم برخاسته باشد. کارگر ساده به مطالعه اماری نمی‌پردازد! کارگر می‌فهمد که عروسک های ده هزار تومانی در اسباب بازی فروشی یافت نمی‌شوند. شاید می توانست یک عروسک دست بافت از بانوان دستفروش تجریش بخرد. این‌ها مثال بود. موارد مشابه دیگری در متن شما هست. نکته اخر این که برای همین مطلب اگر یک پایان واقعی و جفت و جور، دست و پا می‌کردید قطعا به ساختار داستان نزدیک تر می‌شد. نمودار فری تاک را بشناسید. خیلی به درد شما می‌خورد. امیدوارم از نوشتن ناامید نشوید. داستان های کوتاه معروف جهان را بخوانید و زیاد بنویسید. موفق باشید.
محمدعلی کاظمی نصرآبادی » جمعه 19 شهریور 1400
درود بر شما خانم صلواتیان ممنونم از نظرتان چشم حتما بیشتر کار خواهم کرد
محمدعلی کاظمی نصرآبادی » پنجشنبه 18 شهریور 1400
من کسی نیستم به این سادگی از عشق وعلاقه ام دست بکشم شده 1000جلد کتاب در مورد داستان نویسی بخونم می خونم تا خودم را ثابت کنم این حرف شما به من انگیزه داد یاعلی برمی گردم به زودی فعلا

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت