شخصیت باید در داستان هدف داشته باشد




عنوان داستان : آخرین دروغ
نویسنده داستان : محمد عظیمی

-آقا آخرش یادت آمد آخرین دروغی که به من گفتی چه بوده؟
-اوووم. اینها را ولش کن خانم یادت می‌آید دیشب گفتند: آقا محمد به یکی از برادرهایتان تماس بگیرید و بگویید دوستش دارید. گوشی را بر‌داشتم و صادق پاسخ نداد. همیشه ساعت یازده و نیم خواب است. آخ نمی‌دانی چقدر خدا را شکر کردم از این بابت و بطری را ‌چرخاندم. گفتن دوستت دارم به برادر سخت است. بگذار اینجور برایت بگویم: در تاریکی شب برای اوّلین بار به روستایی زیبا بروی که روشنایی چندانی ندارد. برعکس همسفرانت قصد خوابیدن در فضای باز و زیر درختان روستا را نداری. باید ساعت یک بامداد برگردی و نتوانی با طلوع خورشید فضای روستا را مشاهده کنی. این حالتی که گفتم را در نظر بگیر! گفتن دوستت دارم به برادر از این حالت هم سخت‌تر است.
- آقا آخرین دروغی که به من گفتی چه بود؟
- یادت می‌آید؟ آنقدر جادّۀ باریک دربید که دورش خط‌کشی نداشت را رفتیم که آن روستا با جادّه‌ای سنگفرش و نه چندان پهن و دیوارهایی سنگی به استقبالمان آمد. نمی‌دانستیم که گروه دیگرمان با پراید خواهر خانم به آنجا آمده‌اند نه با سمند باجناق، برای همین تا بالای روستا به دنبال آنها رفتیم. روستا مثل پارکی بود در دل کویر و با همۀ سنگی بودن جادّه و دیوارهایش دلی به نرمی خاک‌های کویر داشت. این را هوای خنک و درخت‌ها و خانه‌های پلّکانی‌اش تأیید می‌کردند. روستا جوری در هرۀ کوه قرار گرفته بود که بیش از هر چیز پلّه‌های خود را به رخ می‌کشید. از سربالایی بالا می‌رفتیم و به هر طرف که نگاه می‌کردیم پلّه می‌دیدیم. پارکی احاطه شده با کوه‌های بلند و پلّه‌ها. جرأت ایستادن نداشتم. آن سربالایی فقط گاز خودرو را می‌خواست. معماری‌ خانه‌های اطراف جادّه مرا به یاد هر کجایی می‌انداخت به جز خانه‌های یزد و روستاهایش. خوب است که سی و دو کیلومتر هم بیشتر از یزد فاصله ندارد و این هوا با آن تفاوت دارد.
-آقا آفرین خیلی خوب حرف می‌زنی! فقط من معنی هرۀ کوه را نفهمیدم و این را هم نفهمیدم که آخرین دروغی که به من گفتی چه بوده؟
- خانم باور کن همان وقتی هم که بازی جرأت و حقیقت به آنجا رسید که آخرین دروغی که به تو گفته‌ام را بگویم خیلی فکر کردم و چیزی یادم نیامد. این حرف‌ها را ولش کن. دقّت کردی فضای روستا خالی از حضور مرغ، خروس، گوسفند، گاو، الاغ و حتّی صدای آنها بود. شنیده‌ام دربیدی‌ها دام و طیورشان را به فاصلۀ پانصد متری روستا برده‌اند. حیف که در آن سکوت دام و طیور، صدای سگی و ادامه صدای سگ‌هایی دیگر و در ادامه‌تر صدای گرگی جایگزینش شد. شنیده‌ام بیابان‌های اطراف دربید پرند از آهو، بزکوهی، گورخر و احتمالاً بهرام‌هایی که دنبال گوره‌خر بوده‌اند و حالا گور آنها را گرفته است. هر چه باشد به قول باجناق، آن حوالی از مناطق حفاظت شده به حساب می‌آمد.
- آقا دمت گرم معلوم است حواست به همه چیز جمع است حالا می‌گویی آخرین دروغی که به بنده گفتی چه بوده؟
-آخ آخ خانم غذایمان یادت می‌آید؟ جگروها که آماده شد، رفته‌رفته میو‌میوها هم به واق‌واق‌ها و اوو اووهای گرگ اضافه شدند. چیزی نگذشت که با چهار گربه با تجربۀ ده نوبت پشم ریخته احاطه شدیم. به قول مهدی گربه‌ها با اتّحاد می‌توانستند بلوایی به پا کنند، ما را فراری داده و همۀ جگروها را صاحب شوند. این گربه‌ها دست کمی از گربۀ عابد و زاهد و مسلمانی که عبید زاکانی می‌گوید ندارند که از وقتی از موش‌خوری توبه کرد و خبر توبه‌اش به موش‌ها رسید، بیشتر موش‌ها را خورد.
-حکایت گربۀ عبید زاکانی دیگر خدائیش ربطی به این قضایا ندارد. قافیه به تنگ آمده انگار نه؟ طفره رفتن بس نیست آقاجان؟
- خانم بس کجا بوده؟ دروغ سیری چند؟
مکثی کردم و نفس عمیقی کشیدم. صدای جوش آمدن کتری بلند شد. خانم رفت چای دم کند و من ادامه دادم:
سکوتی که به آن تاریکی می‌نشست، با جمع ما از میان رفته بود. با این حال بوسیدن قسمت بی‌موی کلّۀ باجناق بی سر و صداترین قسمت سفرمان بود. این اتفاق عظیم سگ‌هایی که واق واق می‌کردند را به سکوت واداشت. گرگ‌ها را خفه کرد. گربه‌ها را از میو انداخت. بعد از بوسیده شدن سر باجناق هم همه یک‌صدا خندیدند حتّی یکی از سروهای سه‌گانۀ دربید، سکوت دو هزار و پانصد سالۀ خود را شکست و با صدایی شبیه صدای کلاغ بلندبلند شروع کرد به خندیدن. احتمالاً این اتّفاق نادر هر دو هزار و پانصد سال یک بار در دربید رخ می‌دهد.
خانم آخرین قورت چای را صرف کرد و گفت:
-یعنی تا حالا به من دروغ نگفتید؟
- من دروغ‌گو نیستم عزیزم. اگر مورد کوچک و بی‌اهمیتی هم بوده حالا یادم نیست.
– آخر از قدیم گفته‌اند آدم دروغ‌گو کم حافظه است.
– نه بابا.
– گفته‌اند.
– من کلاً حافظۀ قوی‌ای ندارم این حالت فقط برای دروغ‌هایم نیست برای همه چیز همین جور است خودت هم می‌دانی.
– حتما باید دروغت شاخ‌دار باشد که یادت بماند؟
-نه خانم. دروغ‌های من همان شاخه گل‌هایی بودند که تا به حال برایت آوردم. جناب سعدی می‌گوید گل همین پنج روز و شش باشد ولی شما گل‌ها را خشک کردی و گلی که خشک بشود حالا حالاها هست. پس این حرف سعدی که من هم باورش داشتم دروغ بوده است و گل‌هایی که برایت آورده‌ام حالا حالاها هستند.
– بارک الله من.
-پس چه؟ حیف نیست اینقدر با این دروغ دروغ گفتن شاخ به شاخ بنده می‌شوی؟ عادت ما ایرانی‌ها همین است که به مسائل بی‌اهمیت بها می‌دهیم. خارجی‌ها برای جذب توریست از آب کره می‌گیرند و ما حتّی به گوشمان هم نخورده است که غار علی‌صدر دیگری در پنجاه کیلومتری کوه دربید قرار دارد. آسیاب‌های سنگی بزرگ، آب در هاون می‌کوبند و قلعۀ سنگی دربید در انتظار یک نگاه ما خودش از خودش حفاظت می‌کند. تصویر پاک نشدنی ذهن من از سفر شبانه‌ام به آن روستا پیرزنیست که چادر سفید گلدار پوشیده بود. پیرزنی که وسط جمعی در حدّ بیست نفر از مرد و زن روستای دربید نشسته بود. در فضایی در وسط جادۀ روستا که با نورافکن احاطه شده است. لبخند پیرزن و درخشش چادر سفید او در دل جمعیت چیزی آفریده بود که می‌توانست صورت روستا به حساب بیاید. با دیدن آن صحنه برای بار چندم در عمرم احساس کردم روستاهای یزد پیر شده‌اند و اگر بمیرند دل کویر می‌گیرد و در تاریکی‌های تنهایی‌هایش گم می‌شود. خوب شد این سؤالِ بازی جرأت و حقیقت که آخرین دروغی که به همسرتان گفتید چه بود مطرح شد وگرنه این خاطرات مرور نمی‌شدند.
- آقای ادیب معنای هره را نگفتید؟
-هره یعنی تاقچه همان رف. منظورم این بود که دربید در تاقچۀ کوه قرار گرفته است. راستی بچّه‌ها تا کی در دربید ماندند؟
- ساعت یازده تماس گرفتم اوایل حسن آباد بودند و گفتند: پیرمردی ساعت هشت صبح بیدارشان کرده است و شاکی شده است که چرا با وجود کرونا آمده‌اند آنجا و چادر زده‌اند. آنها هم صبحانه را خارج از روستا خورده‌اند.
هنوز دارم به این فکر می‌کنم که اگر چه به همسرم دروغی نگفته‌ام ولی وقتی نمی‌توانم به راحتی به برادرم بگویم دوستش دارم یعنی هنوز در زندگی‌ام جرأت گفتن حقیقت را پیدا نکرده‌ام. هنوز به جای رسیدن به قلّه، پای دامنۀ کوه زندگی نشسته‌ام. در نهایت اینکه نام روستای دربید را با وجود این همه پلّه، باید روستای راه‌چینه‌ها گذاشت.
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا. با سلام خدمت شما دوست بزرگوار. هر نوشته‌ای الزاماً داستان نیست. داستان تعریف و قاعده خودش را داد. حتماً اصول اولیه داستان را یاد بگیرید. اگر مختصری در اینترنت هم جستجو کنید، خواهید اصول داستان‌نویسی را تا حدودی یاد گرفته‌اید و آشنای اولیه را اینترنت به شما خواهد داد. حتماً در کلاس‌های داستان‌نویسی شرکت کنید و حتماً کتاب‌های اصول اولیه داستان‌نویسی را بخوانید. قبل از اینها باید داستان‌نویسی برایتان دغدغه باشد و جدی باشد. شما اگر به صورت تفننی به قضیه نگاه کنید، نخواهید توانست داستان خوب بنویسید. لذا باید به صورت جدی برای داستان اهمیت قائل شوید و وقت بگذارید.
کتاب‌های مهمی هستند که هر نویسنده باید آنها را بخواند. این کتاب‌ها دو دسته‌اند: دسته اول کتاب‌هایی هستند که اصول داستان‌نویسی را می‌آموزند. کتاب «درس‌هایی درباره داستان‌نویسی» نوشته «لئونارد بیشاب» خیلی کتاب مفید و خوبی است. البته کتاب‌های دیگری هم وجود دارند. کتاب «حرکت در مه» نوشته «محمدحسن شهسواری» بسیار کتاب جامعی است. کتاب «داستان» نوشته «رابرت مک‌کی» و کتاب «بیست‌ودو گام داستان‌نویسی» نوشته «جان تروبی» می‌توانند کمک‌تان کنند.
دسته دوم رمان‌ها و داستان‌کوتاه‌ها هستند. شما باید هر روز چندین صفحه رمان و حداقل یک داستان‌کوتاه بخوانید. خواندن داستان شما را با فضای داستان‌نویسی آشنا می‌کند و باعث می‌شود داستان‌ها به ناخودآگاه شما نفوذ کنند. حتماً این کار را در برنامه خودتان قرار دهید.
اما برویم سراغ نوشته شما. نهادن نام داستان برای نوشته شما کمی سخت است. زیرا داستان شما هرچند یک شخصیت نصفه و نیمه دارد. (که البته به هیچ وجه به شخصیت تبدیل نشده است.) اما این شخصیت کاملاً بی‌هدف است. ببینید چهار ویژگی اصلی که یک داستان باید داشته باشد عبارتند از: شخصیت – هدف – مانع – نتیجه. نوشته شما از این چهار ویژگی سه ویژگی را ندارد و شخصیت را هم بسیار ضعیف دارد و نمی‌شود گفت به شخصیت تبدیل شده است.
ما زمانی به کاراکتر موجود در داستان می‌توانیم نام شخصیت بنهیم که ابتدا ویژگی‌های ظاهری مانند: نام، قیافه، تیپ، پوشش، وضع جشمانی، سن، وضعیت مالی و... را بدانیم. سپس از شغل و رفتار درون خانواده‌ای مانند عصبی بودن، شاد بودن، افسرده بودن، مظلوم بودن، خجالتی بودن او را بفهمیم و در نهایت به سومین لایه او برسیم که او در زندگی خصوصی اش چه کار می‌کند؟ تنهایی‌هایش با چه پُر می‌شود؟ او به چه چیز بیشتر فکر می‌کند؟ هدفش از زندگی چیست؟ دنیایش چه رنگی است؟ جهان بینی‌اش چگونه است. اینها ابعاد شخصیت هستند. تازه در ادامه باید این شخصیت با اتفاقات و حوادث مختلفی دست‌وپنجه نرم می‌کنند. و درواقع حوادث و ماجراها هستند که باید شخصیت را برملا کنند. آن وقت تازه می‌توانیم ادعا کنیم ما در داستان‌مان یک شخصیت داریم. شخصیتی که شما در نوشته‌تان خلق کرده‌اید به هیچ عنوان شخصیت نیست. نه آقا و نه خانم هیچ یک از این ویژگی‌ها را ندارد.
ویژگی بعدی که باید در نوشته شما باشد ولی وجود ندارد، هدف است. شخصیت شما باید هدف داشته باشد. اگر آقا را به عنوان شخصیت اصلی در نوشته شما لحاظ کنیم هدفش چیست؟ او می‌خواهد به کجا برسد؟ چه چیز را اثبات کند؟ نوشته شما دیالوگ‌های دو نفر هستند و غیر از این چیز خاصی ندارد. زنی مدام از شوهرش می‌پرسد آخرین بار که به من دروغ گفته‌ای کی بوده است؟ و مرد هم از جواب دادن طفره می‌رود. این می‌توانست تا حدودی تعلیق ایجاد کند ولی شما چون هدف از پرسیدن این سوال و هدف از طفره رفتن مرد را هم نمی‌گویید تعلیقی ایجاد نمی‌شود.
مورد بعد خاطره‌ای است که مرد از سفر به روستایی در اطراف یزد رفته‌اند تعریف می‌کند. تعریف خاطره‌ای تخت! که هیچ فراز و نشیبی ندارد. هیچ ماجرایی اتفاق نمی‌افتد. هیچ تنشی در کار نیست. شما می‌توانستید از این خاطره و مسافرت استفاده کنید و تعلیق کار را بالا ببرید و مخاطب را مجاب به خواندن داستان‌تان بکنید ولی این خاطره هم چیز خاصی ندارد و صرفاً از روستا و طلوع خورشید و پلکانی بودن خانه‌ها و دارودرخت و نبود مرغ و گوسفند و خروس و سایر زیبایی‌های روستا صحبت کرده‌اید.
اما باید بگویم شما تا حدودی سعی کرده‌اید متن‌تان خوب باشد. جملات خوبی در نوشته‌تان دارید که به درد داستان می‌خورد. و این‌ها کارتان را زیبا کرده‌اند. «سکوتی که به آن تاریکی می‌نشست، با جمع ما از میان رفته بود. با این حال بوسیدن قسمت بی‌موی کلّۀ باجناق بی سر و صداترین قسمت سفرمان بود. این اتفاق عظیم سگ‌هایی که واق واق می‌کردند را به سکوت واداشت. گرگ‌ها را خفه کرد. گربه‌ها را از میو انداخت. بعد از بوسیده شدن سر باجناق هم همه یک‌صدا خندیدند حتّی یکی از سروهای سه‌گانۀ دربید، سکوت دو هزار و پانصد سالۀ خود را شکست و با صدایی شبیه صدای کلاغ بلندبلند شروع کرد به خندیدن. احتمالاً این اتّفاق نادر هر دو هزار و پانصد سال یک بار در دربید رخ می‌دهد.» مثلاً در این متن ما شاهد طنز هستیم که اگر خوب در داستان می‌نشست مخاطب را راضی نگه می‌داشت. پس متن شما قابلیت داستانی شدن را دارد اما شما ابتدا باید داستان خلق می‌کردید و اصول اولیه داستان را رعایت می‌کردید و سپس این نثر را در آن به کار می‌بردید اینگونه نتیجه بهتری می‌گرفتید.
در مورد پایان‌بندی‌تان هم باید بگویم که چون اساساً هدفی در داستان وجود ندارد. مانع و نتیجه‌ای هم در داستان نمی‌بینیم. در واقع پایان‌بندی اتفاق نمی‌افتد. «هنوز دارم به این فکر می‌کنم که اگر چه به همسرم دروغی نگفته‌ام ولی وقتی نمی‌توانم به راحتی به برادرم بگویم دوستش دارم یعنی هنوز در زندگی‌ام جرأت گفتن حقیقت را پیدا نکرده‌ام. هنوز به جای رسیدن به قلّه، پای دامنۀ کوه زندگی نشسته‌ام. در نهایت اینکه نام روستای دربید را با وجود این همه پلّه، باید روستای راه‌چینه‌ها گذاشت.» این پاراگراف آخر شماست. نوشته شما می‌توانست چند پاراگراف زودتر تمام شود و یا چند پاراگراف بیشتر ادامه یابد. چندان تاثیری در روند نوشته‌تان نداشت.
باز حتماً به شما پیشنهاد می‌کنم در کلاس‌های نویسندگی ثبت‌نام کنید و اصول اولیه داستان‌نویسی را یاد بگیرید. حتماً روزانه رمان بخوانید. داستان‌کوتاه بخوانید. رمان‌های خوب را بخوانید. از جلال آل‌احمد. از مصطفی مستور می‌توانید داستان‌های خوبی بخوانید و به شما کمک می‌کنند.
منتظر داستان‌های بهتری از شما هستم. موفق و سربلند باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۱
محمد عظیمی » سه شنبه 09 شهریور 1400
متشکرم از شما بسیار عالی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت