برای خواننده سفید بنویسید.




عنوان داستان : سقوط چند پرنده
نویسنده داستان : کبری معروفی

روی چرخ دل تو دل مان نبود .تا ساعاتی دیگر به وطن خیالی مان می رسیدیم .چرخ ها چرخی زدند و اوج گرفتیم . انگار پرنده بودیم که ناگاه تا همیشه پرکشیدیم
نقد این داستان از : احسان عباسلو
نوشته چند نکته قابل بحث و تامل دارد. اول و مهمتر از همه این که گنگ و نامفهوم است. خواننده نمی‌داند راوی این داستان که باید شخصیت آن هم باشد کیست و منظورش چیست. شما چه نشانه‌ای برای فهم مخاطب در این داستان که بنیان آن سادگی و قابل فهم بودن است قرار داده‌اید؟ منظور از چرخ‌ها چه چرخی است؟ چرخی که چرخ می‌زند بیانی شاعرانه است تا سادگی و مستقیم‌گویی مورد نیاز این قالب.
نکته دوم نداشتن گره داستانی است. اگر به مسیر جریان حرکت توجه کنیم متوجه می‌شوید که هیچ دست‌اندازی در این مسیر وجود ندارد. حتی مسیر هوایی هم گاه چاله و دست‌انداز هوایی دارد. شما مسیر داستان را خیلی راحت و صاف پیش رفته‌اید بدون آن که داستان دچار گره و حادثه بشود. هیچ اتفاقی روی نمی‌دهد تا هیجانی را در متن شاهد باشیم و خواننده کنجکاو شود و بخواهد بداند در ادامه چه روی خواهد داد. چیزی را که در ذهن دارید باید روی کاغذ آورده باشید. همیشه کنترل کنید که فاصله‌ای میان آن چه در ذهن شماست با نشانه‌های متنی روی کاغذ، وجود نداشته باشد. نباید خواننده با اطلاعات احتمالی خودش با نوشته روبرو شود. نباید تصور کنید خواننده از جریانات سیاسی و اجتماعی خبر دارد و نوشته را به جایی مرتبط خواهد کرد. بهتر است همیشه یک خواننده سفید را در نظر داشته باشید که قرار است با متن شما به احساس و اندیشه‌ای برسد نه با یک واسطه بیرونی. البته این بدان معنا نیست که برای مخاطب خاص چیزی ننویسید، مخاطبی که داشته‌های علمی یا تخصصی بیرونی دارد و شما بر مبنای آن برای او داستان نوشته‌اید. در حالت کلی منظورم بود و زمانی که برای خواننده عام می‌خواهید بنویسید.
به نظر نوشته شما مرتبط با اتفاقات افغانستان و سقوط آن دو شهروند محترم افغانی باشد که از هواپیمای آمریکایی پایین افتاده یا مجبور به پریدن شدند. آن‌ها به امید پرواز با آن هواپیما و رسیدن به آمریکا روی چرخ (آن طور که داستان شما می‌گوید) سوار شده و در نهایت مجبور شدند پایین بپرند یا بیافتند حتی. در تصویر شما وطن خیالی همان آمریکای احمالی و اوج گرفتن به معنای اوج گرفتن هواپیما و در نهایت از " انگار پرنده بودیم که ناگاه تا همیشه پرکشیدیم" منظور باید سقوط آن دو شهروند باشد که مانند پرنده‌ها در آسمان رها شده بودند.
فارغ از این که مقصود شما این بوده باشد یا خیر و صرفا برداشت من این گونه باشد، می‌توانید ببینید که خواننده شما چگونه با متن‌تان روبرو می‌شود. آیا مانند من به سراغ برداشت‌های شخصی و ذهنی خود می‌رود یا شما با دادن نشانه‌های صحیح او را در مسیر درست به سوی هدف هدایت می‌کنید؟ بعید می‌دانم همگان یا اکثر افراد تشابه‌ای میان این دو (داستان شما و حادثه افغانستان) برقرار نمایند. به خصوص که در فضای این اتفاقات نباشند.
البته این متن اگر در جشنواره ای مختص آن موضوع و حادثه شرکت کند می‌تواند معنا و زیبایی خاص خود را هم داشته باشد چرا که همیشه محور یک جشنواره ذهن خواننده را به لایه‌های زیرین معنایی متن هدایت می‌کند و خواننده متوجه منظور شما از پرنده‌ها و سقوط خواهد شد. چنین خواننده‌ای به خاطر محور جشنواره از قبل موضوع شما را می‌داند و این کمک می‌کند تا هر تشابه‌ای که لازم باشد را ناخودآگاه بسازد. پس نوشته شما برای جایی که محور و موضوع آن از قبل مشخص باشد می‌تواند زیبا پنداشته شود. البته با این حال هم متن شما داستان نخواهد بود بلکه صرفا یک متن ادبی و زیبا خواهد بود چرا که گره آن مشخص نشده و هنوز هیچ حادثه‌ای ندارد.
کیفیت نوشته شما نشان می‌دهد برای نوشتن متون احساسی، قلم خیلی خوبی دارید. اما متن داستانی با متن احساسی صرف متفاوت است.
جدای از این‌ها نوشتن از موضوعات روز خیلی خوب است به شرطی که به گونه‌ای نوشته بشوند که همیشه و همه جا آن حادثه را در خود داشته باشند نه این که تاریخ مصرف داشته باشند و اگر حادثه از حافظه‌ها رفت داستان معنای خود را از دست بدهد.
در این جا تنها نکته مورد تاکید من این است که گره و حادثه را فراموش نکنید. برداشت دیگر من این است که شما قابلیت نوشتن داستان خوب را دارید چون اصل اول یعنی بهره‌مندی از کیفیت قلم در نوشته‌تان احساس می‌شود. موفق باشید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت