نشانه‌هایی مثبت از یک نویسنده‌ی خوش‌ذوق




عنوان داستان : خیلی بلند خیلی سیاه
نویسنده داستان : سارا خادمی‌پور

از صبح که با فرزاد قرار امروز عصر را گذاشت، دو تا دیازپام خورد و خوابید. عاطفه هروقت مضطرب می‌شد همین کار را می‌کرد. احساس می‌کرد وقتی خواب است زمان با سرعت بیشتری می‌گذرد.

خواب دید شادی نشسته روی زمین گوشت تکه می‌کند.  یک سینی بزرگ جلویش گذاشته و یک دیگ هم بغل دستش. گوشت‌ها را این طرف تکه می‌کند میریزد داخل آن یکی. به او می‌گوید:

- بذار کمک‌ت کنم

- بابام هست

توی حیاط مدرسه بودند. شادی روی آسفالت چهارزانو نشسته بود. اما تابستان بود و از شدت داغی آسفالت مدام وزنش را از این ران به ران دیگر می‌انداخت. عاطفه باز گفت:

- خب قالیچه مینداختی زیر پات

شادی جواب داد: آخه اصفهان اصلا گرم نیست

مردی روی پشت بام مدرسه ایستاده بود. ریشهای بلند حنایی‌اش تا زانوهاش می‌رسید و موهای بلند حنایی‌اش تا پشت زانوهاش می‌رسید. کلاه حصیری سرش بود و قلاب ماهیگیری انداخته بود. توی خواب انگار پشت مدرسه زاینده‌ رود بود و آن مرد هم پدر شادی بود و شغلش همین بود: قلاب بیندازد و ماهی بگیرد. بعد، زنی را  دید که توی ذوق خورشید نمی‌شد او را شناخت. از پشت داشت موهای شادی را می‌بافت و شادی دردش می‌گرفت. موهای شادی خیلی بلند بود. خیلی سیاه. توی خواب عاطفه فکر کرد که مثل یال اسب زمخت هستند و مثل شب سیاه.  گوشتهای جلوی دست شادی تمام شدنی نبودند. بار دیگر عاطفه خواست کمکش کند اجازه نداد و گفت " میدونستی اگه کرخه رو به زاینده رود وصل کنن مادرم پیدا میشه؟" بعد عاطفه متوجه شد پدر شادی بالای پشت‌بام لباس نظامی پوشیده و پوتین به پا دارد و ساک سربازی هم کنارش است. اصلا شغلش ماهی‌گیری نیست و فقط قلاب انداخته تا ناموسش را پیدا کند. پرسید :

- اون بالا رفته چیکار؟

شادی گفت:

- اگه نمی‌رفت معلوم نبود چه بلایی سر زن و بچه‌اش میومد

توی خواب عاطفه خواهر شادی بود و فرزاد شوهر جفتشان بود. اما خودش توی خواب نبود. خود فرزاد. خورشید صاف آمده بود تا جزغاله‌شان کند. شادی جیغ کوتاهی کشید و پیشانی و ابروهاش در هم کشیده شد. زنی که صورتش پیدا نبود، چند متر از او فاصله گرفته بود و همچنان میبافت. هر از گاهی دستش را می‌کشید و جیغش را درمی‌آورد. معلوم نبود انتهای این یالها کجاست شادی این پا و آن پا شد و از عاطفه پرسید:

- شنیدی کرخه سرریز کرده؟ میدونستی اگه سیل بیاد هرکی هرجا گم و گور شده پیداش میشه؟ آب همه گمشده‌ها رو جمع میکنه میاره تو مخزن سد .

توی خواب عاطفه تعجب نکرده بود که زیر این آفتاب سوزان سیل کجا بود؟

***

خمیازه‌ و کش و قوس بدنش را توی خودش جوید. روی نیمکت کمی جابجا شد و چندبار پی‌درپی پلک زد تا تاری دیدش را برطرف کند. باد شدیدی از چهار جهت می وزید. عاطفه شال گردنش را از جلو سینه اش گره زد مبادا باد آن را بدزدد. سعی کرد بحث را عوض کند. گفت:

- راس میگن تو مخزن سد یه جسد پیدا شده؟

- منم شنیدم

- میگن با سیلاب از شهرهای بالا اومده

فرزاد به چاله گندآب زیر درخت کنار خیره شده بود. قطره‌های باران از شاخ و برگ‌های آن توی چاله می‌چکیدند. عاطفه دوباره پرسید:

- شناسایی‌ش نکردن؟

- چه فرقی داره که کیه؟

_ فرقی نداره؟ خب حتما گم شده!

فرزاد توی گندآب غرق بود و عاطفه مطمئن نبود که همه حرفهایش را میشنود.

- مَرد بود یا زن؟

- مرد بود. ولی کمربند داشت و چیزیش نشد. فقط ماشینش خسارت دید...

عاطفه متوجه شد که فرزاد به قدری درمانده است و توی خودش غرق شده که غیرممکن است بتواند حواسش را پرت کند. ناگزیر بود بگذارد تمام آنچه را که او برای گفتنشان آمده را بگوید و برود کسی غیر از آنها توی پارک نبود. باران و ترس از سیل همه را به کنج خانه‌ها کشانده بود. روی نیمکت سرد فلزی زیر درخت پیر کناری نشسته بودند و فرزاد بالای سر جفتشان چتر باز کرده بود...

بعد از یک‌ماه این اولین دیدارشان بود. عاطفه ترجیح می‌داد هفته‌ها و ماهها در سکوت و انتظار و خواب سرکند مبادا مثل امروزی با حقیقت روبرو شود. با فرزاد روی یک نیمکت و زیر یک چتر بنشیند و فرزاد توی خودش و گنداب جلوی پایشان غرق شده باشد و بگوید :

- به شادی گفتم من و عاطفه خیلی وقته به هم زدیم

 گفت:

- شب میرم اصفهان

گفت:

- ناچارم عاطفه... شادی الان جز من هیچکس رو نداره... نمیتونم تو این شرایط به فکر خودم باشم...

عاطفه خواست بگوید " شادی هم بیاد با ما سه‌تایی زندگی کنیم" ولی این فکر قبل از آنکه توی سرش جان بگیرد خفه شد. فهمید هنوز به اندازه کافی هوشیار نیست و بهتر است پرت و پلا نگوید.

از وقتی خبر تصادف شادی مثل بمب توی محله پیچید، همه ناگهان یاد پدرِ نداشته‌اش افتادند. انگار که تازه پدر و مادر و همه کس و کارش را از دست داده باشد روز تصادف شادی خودش راننده بود که شوهر و دختر سه ساله‌اش در دم مردند ..

شادی اول زمستان به دنیا آمده بود. درست شب یلدا. تا یک هفته بعد که پدرش از جبهه برگشت، همه "یلدا" صدایش کرده بودند. پدرش که آمده بود گفته بود " مگر آدم اسم دخترش را (شب) می‌گذارد؟"  اسمش را عوض کرد " شادی" و قرار شد از آن پس سرنوشت یلدا با اسمش تغییر کند. یکی از همان روزها پدرش شهید شد و چندماه بعد مادرش هم شادی را سپرد به هفت تا عمویش و رفت دنبال سرنوشتش

عاطفه خیلی خوب شادی را به خاطر داشت. دبیرستان‌شان یک بنای دوطبقه پوسیده بود که دور تا دور ساختمان آن حیاط بود. درخت کُنار پیری به همان کهولت گوشه حیاط چتر باز کرده بود که سایه‌اش نیمی از حیاط را میپوشاند. بهار که میشد زنگهای تفریح بچه‌ها هجوم میبردند زیر آن و از کنارهایی که خود درخت پایین انداخته بود جیبهایشان را پر می‌کردند. زنگهایی هم که معلم نداشتند میرفتند پشت مدرسه. شادی وسط یک دسته از دخترها پشت مانتویش را بالا میزد و مینشست روی سکوی جلوی آزمایشگاه. باقی دخترها هم روبرویش همانطور نشستند روی زمین.یک روز که بحث شیرین عشق و خاستگار بود که شادی گفت:

- من که شوهر نمیکنم!

پشت پلک نازک کرده بود و گردنش را داده بود بالا و از لای مژه‌ دوستانش را نگاه میکرد. شوخی و جدی‌ حرفش را کسی نمیتوانست تشخیص دهد برای همین همه سکوت کرده بودند تا خودش ادامه دهد

- من زن میگیرم. شوهر نمیکنم. خودم یه‌ پا مردَم

اینجا بود که عاطفه فکر کرد ماجرا شوخی است پرسید:

- اونوقت کجات مَرده؟

- زنا نامردن. من مث یه مرد ازدواج میکنم. مث بابام. اگه شوهرم بمیره تا آخر عمر پای بچه‌ام میمونم.

با شادی نمی‌شد بحث کرد. می‌بایست حرفهایش را گوش می‌دادند و تایید می‌کردند. بدِ مادرش را می‌گفتند و یا سکوت می‌کردند تا هرچه توی دلش بود را خالی کند.

شادی هیچ تصویری از پدر و مادرش نداشت جز یک قهرمان که پدرش بود و یک دیو که مادرش. زمستان عموهایش پالتو و چکمه‌های گران‌قیمت برایش می‌خریدند. چتر سیاه بزرگی داشت که زمین تا آسمان با چترهای باقی بچه‌ها فرق داشت. وقتی آنرا باز می‌کرد، شاخه‌هایش نمی‌پریدند. چنان موقر و آسوده باز و بسته می‌شد که آدم با دیدنش احساس امنیت می‌کرد.

بعد از دبیرستان دیگر عاطفه از شادی خبر نداشت. تا اینکه یکسال بعد توی سالن مطالعه کتابخانه عمومی او را دید. سه تا دوست جدید داشت که صبح به صبح با یک بغل کتاب تست میرفتند کتابخانه درس بخوانند. تا ظهر با ایما و اشاره می‌گفتند و می‌خندیدند. گاهی یکی‌شان پقی می‌زد زیر خنده و صدای هیس کشداری  از یک گوشه سالن بلند میشد. اگر تکرار می‌شد خانم کتابدار می‌آمد و به در می‌کوبید. هیس محکمتری می‌کشید و چند دقیقه تا انتهای سالن قدم‌زنان دنبال عامل بی‌نظمی میگشت. پیدا نمی‌کرد و برمیگشت.  شادی و دوستانش بعد از ناهار جدی میشدند و کله‌هایشان را توی کتاب میکردند تا ساعت چهار که برمیگشتند خانه‌هایشان. گاهی عاطفه هم میرفت توی جمع‌شان. دخترهای سرزنده‌ای بودند و به او خوش میگذشت. اما سعی میکرد زیاد وقتش را تلف نکند. میدانست شادی نیاز نبود به خودش فشار بیاورد. هم سهمیه داشت برای دانشگاه دولتی، هم پول کافی برای شهریه دانشگاه آزاد. رشته خوب ... دانشگاه خوب...دست آخر هم ازدواج خوب و یک زندگی ایده‌آل حاضر و آماده منتظرش بود. همینطور هم شد. آن سال شادی پرستاری قبول شد و با تمام خوشبختی‌هایش لابلای جوشهای جوانی عاطفه و دوندگی‌هایش برای درس و دانشگاه و کار گم شد. تا روزی که فرزاد را دید. فرزاد گفته بود شادی سال دوم دانشگاهش با یک پسر اصفهانی که دانشجوی پزشکی بود ازدواج کرد و رفت اصفهان. گفت آنجا توی بیمارستان مشغول کار بوده که بعد از تولد دخترشان استعفا داره و نشسته خانه بچه‌اش را بزرگ کند. ظرف دوسال  بعد از ازدواج شادی هر شش عمویش هم ازدواج کردند. ماند فرزاد که اگر این حادثه رخ نمی‌داد عاطفه هم زن فرزاد شده بود

مگر میشد یک خانه را موشک بزند و فقط همان یک خانه آوار شود؟ بدبختی شادی ریشه دوانده بود و حالا بعد از سالها پای عاطفه را هم گرفته بود.. .شاید راست می‌گفتند و قرار بود سیل بیاید. باران وحشیانه می‌بارید سیلابها از یکایک شهرها داشت به جنوب سرازیر میشد و میریخت توی کرخه و دز. سدها خیز برداشته بودند برای طغیان. هنوز تا تاریکی هوا زمان زیادی مانده بود اما ابرهای خاکستری و سرمه‌ای جوری گوش‌تاگوش آسمان را گرفته بودند انگار که نیمه‌شب است. تیرهای برق فقط از پس روشن کردن کله‌هایشان برمی‌آمدند. مه نشسته بود توی خیابان. باد هوهو میکرد و از یک جاهایی رد میشد و یک چیزهایی را گم و گور میکرد. موذیانه از لابلای انگشتهای فرزاد روی دسته چتر و دست دیگرش که پشت کمر عاطفه بود رد شد.  فرزاد دستش را از کمر او برداشت. سرمایی خشک ته دل عاطفه را خالی کرد. ترسی کهنه و عمیق به جانش افتاد. مطمئن نبود که بیدار است دلش میخواست دوتا قرص میخورد و همانجا میخوابید هنوز سرگیجه داشت و منگ بود. اثر قرصهای دیشب نه کاملا پریده بود و نه آنچنان پابرجا بود.  .

فرزاد چترش را بست و ته همان خیابان گم شد. عاطفه  داشت به شادی فکر میکرد که چطور یک‌شبه زندگی‌اش کن‌فیکون شد و حالا چیزی جز یک لاشه‌ی بیوه و داغدار و یتیم از او به جا نمانده. پدرش جوری مرده بود و مادرش جوری گم‌وگور شده بود که هیچ سیلی نمی‌توانست آنها را برگرداند. یک آن احساس کرد با لگد محکمی از هپروت بیدار . مثل پوستِ خالیِ ماری توی بیابان . زیر پوست بدنش اندامی حس نمیکرد. خالیِ خالی شده بود. شده . خودش را به نیمکت چسبانده بود. باد سوزناکی از پشت به او حمله‌ور شد و به سادگی بلند کردن پر کاهی عاطفه را برداشت، توی آسمان چرخاند و چرخاند و برد تا گم‌وگورش کند... .

سارا خادمی‌پور/ اندیمشک
نقد این داستان از : معید داستان
سلام
«خیلی بلند خیلی سیاه» از آن جنس داستان‌هایی نیست که در بررسیِ آن نیاز به شرح و بسطِ ابتداییاتِ داستان‌نویسی داشته باشیم. احتمالاً به سابقه‌ی داستان‌نویسیِ شما که بیش از پنج سال ذکر شده نیز برمی‌گردد. داستان خوبی است که می‌توان در موردِ بخش‌هایی از آن صحبت کرد و پیشنهادهایی هم داد تا در صورت لزوم در بازنویسی به کار گرفته شود. سعی خواهم کرد با نگاهی عملیاتی داستان را ببینم. که به عنوانِ یک مخاطب در مواجهه با این داستان ممکن است دچارِ چه چالش‌هایی شویم تا اگر ابهاماتِ موجود، مدّنظرِ نویسنده که شما باشید نبوده است، اصلاح شوند.
1- یکی از نقاطِ ضعفِ «خیلی بلند خیلی سیاه» این است که راهِ تاویل برای مخاطب باز گذاشته شده است. این خاصیت لزوماً امری منفی به حساب نمی‌آید امّا در این‌جا تعدّدِ خُرده‌نشانه‌هایی که در داستان جاگذاری شده اجازه نمی‌دهد تا کلیدواژه‌هایی مانند جبهه‌ی پدر، شخصیتِ مادر، تکّه کردن گوشت، سد، سیل، تصادف و... با چِفت و بستِ مشخصی با هم ارتباط پیدا کنند. گُنگی‌ای با خود دارند که تا پایانِ داستان هم ممکن است برای مخاطب به‌طورِ کامل حل نشوند.
2- تا فراموش نکردم این نکته را هم بگویم که برای شُسته‌رُفتگیِ بیشترِ متن از به‌کارگیری غیرعامدانه‌ی یک فعل در دو جمله‌ی متوالی بپرهیزید: «ریش‌های بلند حنایی‌اش تا زانوهاش می‌رسید و موهای بلند حنایی‌اش تا پشت زانوهاش می‌رسید»
3- ساختمانِ داستانِ شما چهار بخشِ اصلی دارد. خواب، دیدار با فرزاد، فلش‌بک(بازگشت به گذشته) و پایان‌بندی. طبیعتاً در طیِ روایت کردنِ بخش اوّل و دوم، جوهرِ اصلیِ داستان پایه‌ریزی شده و مسائلی مطرح می‌شود که طبیعتاً در بخش سوم می‌بایست تاحدودی به آن‌ها پاسخ داده شود. درواقع مسئولیتِ پرداختِ اصلی و بسطِ اکثرِ معمّاها روی دوش فلش‌بک‌ها اُفتاده. این بند متعلّق به بخش فلش‌بک را یک بار با توجّه برای خودتان بخوانید و به تفاوتِ نوعِ قصّه‌گویی آن با قبل و بعد از آن و هم‌چنین مقیاسِ گذرِ زمان(تلخیصی غیراستاندارد) در آن دقّت کنید:
از «بعد از دبیرستان دیگر عاطفه از شادی خبر نداشت....» تا «...ماند فرزاد که اگر این حادثه رخ نمی‌داد عاطفه هم زن فرزاد شده بود»
توصیه‌ی همیشگیِ «نگویید، نشان بدهید» را در این بند به کار نبسته‌اید. خصوصاً در نیمه‌ی دومِ آن. جمله‌ها یکی پس از دیگری از پیِ همدیگر می‌آیند و می‌روند و زمان هم به سرعت می‌گذرد. صحنه‌ی خاصی خلق نمی‌کنید و از گفت‌وگو هم برای شخصیت‌پردازیِ بیشتر بهره نمی‌برید. اشاره به فرعیات با کمیت بالا و بدون عمق اتفاق می افتد. این بند هیچ جوره با دیگر بخش‌های داستان هم‌خوانی ندارد.
البته که نشانه‌های مثبتی از یک نویسنده‌ی خوش‌ذوق نیز در داستان به چشم می‌خورد. لحظه‌های درخشانی مثل پایان‌بندیِ خوب و مرموزِ داستان یا دیالوگ‌هایی که بین شادی و بچه‌ها رد و بدل می‌شود:
«- من که شوهر نمیکنم!
پشت پلک نازک کرده بود و گردنش را داده بود بالا و از لای مژه‌ دوستانش را نگاه میکرد. شوخی و جدی‌ حرفش را کسی نمیتوانست تشخیص دهد برای همین همه سکوت کرده بودند تا خودش ادامه دهد
-من زن میگیرم. شوهر نمیکنم. خودم یه‌ پا مردَم
اینجا بود که عاطفه فکر کرد ماجرا شوخی است پرسید:
-اونوقت کجات مَرده؟
-زنا نامردن. من مث یه مرد ازدواج میکنم. مث بابام. اگه شوهرم بمیره تا آخر عمر پای بچه‌ام میمونم.»

یا توصیف‌هایی از این دست که کشف‌هایی هرچند ناچیز با خود دارد:
«چتر سیاه بزرگی داشت که زمین تا آسمان با چترهای باقی بچه‌ها فرق داشت. وقتی آنرا باز می‌کرد، شاخه‌هایش نمی‌پریدند. چنان موقر و آسوده باز و بسته می‌شد که آدم با دیدنش احساس امنیت می‌کرد.»
درنهایت می‌توانم از این‌که نویسنده‌ای توانا و خوش‌ذوق به مجموعه‌ی نویسندگان پایگاه نقد داستان اضافه شده است ابراز خوشحالی کنم. امیدوارم مراوده‌ی خودتان را با پایگاه ادامه دهید. منتظر خواندنِ داستان‌های بعدیِ شما هستیم.

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت