داستان باید منطق داشته باشد



عنوان داستان : یه شب با بزرگان

حوصلم حسابی سر رفته بود. دفتر و مداد گرفتم دستم. هرچی فکر می‌کردم که در مورد چی بنویسم، چیزی به ذهنم نمی‌رسید. شروع کردم به ورق زدن دفتر فرسوده‌ام. چند برگ نزده بودم که چیزی نگاهمو جلب کرد؛ شماره تلفن وزیر بهداشت! خواستم کمی کرم بریزم. گوشیمو برداشتم و شروع کردم به شماره گرفتن. دودل بودم، یکی می‌گفت نزن عیبه! اون یکی می‌گفت بی‌خیال بابا، اولا معلوم نیست می‌گیره یا نه، دوما اگه به احتمال خیلی کم گوشیرو گرفت، یه سلام احوال پرسی می‌کنی و تمام!
تصمیمم قطعی شد و زنگ زدم. بوق، بووق، بوووق، کوفت، زهرمار... آخر گرفت!
_بله بفرمایید
_اااالو سلام خوب هستین
_خوب هستین؟ چطور می‌تونم خوب باشم با این وضعیت کشور و مرگ و میرها...
اولش عصبانی بود، بعدش با یه لحن غمگین گفت: «سالی که نکوست، از بهارش پیداست.» از پشت تلفن صدای خنده میومد. کمی تمرکز کردم بفهمم کیه که یهو... تمام کسایی که وشت تلفن بودن جلوم ظاهر شدن!
_صادق تو بودی هرهر می‌خندیدی؟
دوباره خندید و با اون دستای کلفتش آروم زد رو شونه وزیر بهداشت، گفت: «داداش چیه غم‌برک گرفتی جوجه رو آخر پاییز میشمارن.»
منم خندم گرفت. گفتم: آقای هدایت، یه جمله جدید می‌گفتی اینو همه می‌دونن.
وزیر بهداشت ناپدید شد. رو به صادق هدایت کردم و گفتم: مثلا داشتی دلداریش می‌دادی؟ من که ازش بدم اومد!
_باشه بابا، ولی خدا میدونه چی تو دلش میگذره و با این ظاهر غمگینش...
یهو شعر آقای سعدی یادم اومد. سرم رو بالا گرفتم و صدای بلند داد زدم: « سعدیا راست روان گوی سعادت بردند/ راستی کن که به منزل نرسد کج رفتار»
یدفعه یکی محکم زد تو کلّم. برگشتم دعواش کنم دیدم جناب سعدیه!
_اوه اوه ببخشید، شما کجا اینجا کجا؟
جوابمو نداد فقط یه کتاب گنده انداخت جلوم، بعدم دستشو گذاشت رو کتاب و گفت: این‌همه سال زحمت نکشیدم که از شعرام اینجوری استفاده بشه...
صادق حسابی تعجب کرده بود. دزدکی منو نگاه کرد و گفت: مگه چش بود؟ میدونستم اون بیت شعری که خوندم اصلا با اون موقعیت جور نبود ولی دیگه چیزی نگفتم.
آقای هدایت هم ناپدید شد. همه جا تاریک بود. یه نگاه به سعدی انداختم دیدم ترسیده. گفت: نمی‌ترسی جنی چیزی بیاد؟! خندم گرفت و گفتم: نمیدونم والا جناب بوعلی که به اینا اعتقاد نداشت...
از اون ور ابوعلی سینا ظاهر شد. انتظارشم داشتم. با عصبانیت بهم نگاه کرد و گفت: کی گفته من به جن و پریان اعتقاد ندارم؟
نمیدونستم تقصیرو گردن کی بندازم. نگاهی به صفحه اول دفتر کهنه‌ام انداختم، دو بیت از بابا طاهر نوشته شده بود. خندیدم و به سینا گفتم: دوست همدانیتون... سعدی ابرو هاشو بالا برد وگفت: همون عریونه؟ گفتم آره.
خواستم از صفحه گوشیم ساعت رو ببینم که دیدم دست بوعلیه.
_چیکار می‌کنی؟
_دارم به باباطاهر زنگ می‌زنم از خودش بپرسم.
بووق، بوووق، تو دلم گفتم: کوفت بوق، مرض بوق. گوشی رفت تو پیغامگیر: [تلیفون کرده‌ای جانم فدایت/ الهی مو به قربان صدایت/ چو از صحرا بیایم نازنینم/ فرستم پاسخی از دل برایت]
بوعلی سینا یه آه بلند کشید و گفت: من دیگه برم، بیمارای کروناییم یکی‌یکی دارن می‌میرن، منو باش وقتمو صرف کیا کردم.
همین دیگه؛ آقا سعدی‌ام کتابشو برداشت و رفت. حالا من مونده بودم، تنهای تنها... خوابم نیومد و حوصلم سر رفته بود. به صد و هیجده زنگ زدم و شماره فردوسی رو گرفتم. گفتم یه حالی‌ام از آقا ابولقاسم بگیریم. از شانس من گوشی اینم تو پیغامگیر بود... [نمی‌باشم امروز اندر سرای/ که رسم ادب را بیارم به جای/ به پیغامت ای دوست گویم جواب/ چو فردا بیاید بلند آفتاب]
هیچی نگفتم و گوشی رو قطع کردم. حرصم در اومده بود؛ حتما با باباطهر و اینا رفتن دریا... بابا طاهرم الکی تو پیغامگیرش گفته صحرا!
بهش پیام دادم نوشتم: آقا تفریح مجردی خوش میگذره؟ همونجا سین کرد.
جواب داد: دریا کجا بود، اومدم بخارا برا نوشتن کتاب جدیدم.
منم کلی شکلک خنده فرستادم و ادامش نوشتم: لابد اونجام یه سی سالی می‌مونی دیگه...
آفلاین شد! فرداش دیدم ویس فرستاده، می‌گفت: اولا سرت تو کار خودت باشه، بعدشم به نوشتن ادامه بده امیدوارم با این کارگاه نویسندگی خلاق به یه جایی برسی... .
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
به نام خدا و با سلام و عرض ادب خدمت شما دوست عزیز. من نوشته شما را خواندم. این نوشته ظاهراً از نخستین نوشته‌های شماست. ابتدا پیشنهاد من به شما این است که نوشتن را جدی بگیرید. نوشتن اگر به صورت تفننی باشد نتیجه خوبی نخواهد داشت. اگر می‌خواهید داستان خوب بنویسید، باید به نوشتن به صورت جدی نگاه کنید. هر روز وقت بگذارید. هدف‌تان جدی باشد. صرفاً از سر بی‌کاری داستان ننویسید. اگر جدی به داستان‌نویسی نگاه کنید، آن‌وقت برایش دل می‌سوزانید و وقت می‌گذارید و می‌روید در کلاس‌های نویسندگی ثبت‌نام می‌کنید. شما حتماً باید پیش یک استاد بروید و از او تمام قواعد داستان‌نویسی را یاد بگیرید. ضمناً حتماً باید کتاب‌های مهم اصول و قواعد نویسندگی را بخوانید و اصول را یاد بگیرید. خود اینها چندین سال زمان خواهد برد. پس عجله نکنید و سعی کنید نرم‌نرم کتاب‌ها را بخوانید و جلو بروید. کتاب‌های «داستان» نوشته «رابرت مک‌کی» و «بیست‌ودو گام نویسندگی» نوشته «جان تروپی» و کتاب «جنبه‌های رمان‌نویسی» نوشته «مورگان فورستر» و نیز کتاب ایرانی «گذر از مه» نوشته «محمدحسن شهسواری» کتاب‌هایی هستند که خیلی می‌توانند به شما کمک کنند. حتماً پیشنها می‌کنم بخوانید و از آنها استفاده کنید. روزانه بیست، سی صفحه از این کتاب‌ها را بخوانید و از آنها خلاصه‌برداری کنید.
پیشنهاد مهم دیگری که می‌توانم به شما بکنم این است که حتماً کتاب‌های نویسندگان بزگ را بخوانید. کتاب خوب بخوانید. هر روز رمان یا داستان‌کوتاه بخوانید. آنها داستان‌نویسی را به ناخودآگاهتان انتقال خواهند داد. آنها به شما روایت را خواهند آموخت. حتی می‌توانید فیلم دیدن را در ادامه به این کار اضافه کنید و هفته‌ای یک فیلم خوب ببینید. این‌ها توصیه‌های من به شماست تا در این راه موفق باشید.
اما برویم سراغ نوشته شما. نوشته شما یک نکته خیلی مثبت و مهم دارد. و آن این است که نوشته شما جذاب است. شما یک موضوع کاملاً جذاب را انتخاب کرده‌اید. اینکه بعضی از مشاهیر این مرزوبوم پایشان به داستان شما باز می‌شود برای مخاطب بسیار جذاب است. اما دقت کنید که جذابیت چاشنی داستان است. به عنوان نمک و ادویه در غذا است. شما باید داستان‌تان اصولی و درست باشد تا چاشنی، این داستان را زیباتر و بهتر کند.
جذابیت از عناصری است که ما توصیه می‌کنیم به نویسندگان سوژه‌ها را تا می‌توانند جذاب انتخاب کنند. شما این کار را کرده‌اید. یک سوژه جنینی جذاب. اما این سوژه جنینی به سوژه دراماتیک تبدیل نشده است. شما انتخاب موضوع‌تان خوب است ولی قواعد و اصول داستان‌نویسی را رعایت نکرده‌اید. در زیر کمی بیشتر توضیح می‌دهم.
ببینید هر داستان باید ابتدا یک شخصیت داشته باشد. شما یک کاراکتری در داستان‌تان دارید. اینکه او چقدر به شخصیت تبدیل شده و یا اصلاً به شخصیت تبدیل نشده بحث دیگری است. اما وجود این کاراکتر که ما می‌خواهیم داستان او را بگوییم در داستان ضروری است. شما به عنوان راوی این کاراکتر را دارید.
نکته دوم این است که این شخصیت باید یک هدف داشته باشد. شخصیت شما خیلی بی‌هدف است. بیش از حد. خودش در همان ابتدای کار هم اعتراف می‌کند. «حوصلم حسابی سر رفته بود. دفتر و مداد گرفتم دستم. هرچی فکر می‌کردم که در مورد چی بنویسم، چیزی به ذهنم نمی‌رسید. شروع کردم به ورق زدن دفتر فرسوده‌ام.» این یعنی نهایت بی‌هدفی. معمولاً نویسنده‌های مبتدی داستان‌هایشان را اینگونه شروع می‌کنند: چیزی به ذهنم نمی‌رسد! نمی‌دانم چه می‌خواهم بنویسم! داستانی در ذهن ندارم. به ذهنم فشار می‌آورم... اینها جایی در داستان ندارند. شما باید پر باشید. پر از داستان. و از همان ابتدا شروع به گفتن داستان کنید.
هر شخصیت باید یک هدف اساسی و مهم در داستان داشته باشد. اگر نداشته باشد مخاطب نیز نخواهد توانست با داستان ارتباط برقرار کند. شخصیت داستان شما از سر بی‌کاری به وزیر بهداشت زنگ می‌زند! سپس از غیب صادق هدایت ظهور می‌کند و سپس سعدی و باباطاهر. داستان بی‌هدف شروع می‌شود، بی‌هدف دنبال می‌شود و بی‌هدف به پایان می‌رسد. این ایراد بسیار بزرگ نوشته شماست.
باورپذیری اصل بسیار مهمی در داستان‌نویسی است. داستان باید باورپذیر باشد. البته این به این معنا نیست که ما فقط باید رئال بنویسیم و حق نداریم در فضای سورئال یا فانتزی وارد شویم. داستان باید در دنیای خودش واقعی و باورپذیر باشد. الآن داستان شما در فضای خودش باورپذیر نیست. اینکه صادق هدایت از کجا ظاهر می‌شود؟ آیا اینها را راوی در ذهن خود تصور می‌کند؟ آیا در خواب می‌بیند؟ نوشته شما گنگ و بی‌منطق است. هیچ منطقی در کار نیست. چرا سعدی ظاهر می‌شود و حافظ نه؟ آیا به جای صادق هدایت جلال آل‌احمد بود فرقی در داستان می‌کرد؟ اینها شانسی و تصادفی در داستان وارد شده‌اند و ورودشان هیچ منطقی به دنبال ندارد. اینها به باورپذیری کار لطمه می‌زنند و سطح کار شما را پایین می‌آورند.
بعلاوه دقت داشته باشید ورود هر یک از این شخصیت‌ها باید هدف‌دار باشد. بعد از ورود این شخصیت‌ها به داستان، آنها بدون اینکه هیچ اتفاقی را رقم بزنند از داستان خارج می‌شوند. داستان شما شبیه دورهمی است. که چند شاعر و نویسنده جمع می‌شوند و خوش‌وبشی می‌کنند و رد می‎شوند و می‌روند پی کارشان. این نوشته را نمی‌شود داستان نام نهاد. شما باید کارتان را مهندسی کنید. قبل از هرچیز باید طرح بنویسید و بدانید چه می‌خواهید بنویسید. شخصیت اصلی از کجا شروع خواهد کرد و به دنبال چیست. با کدام شخصیت‌ها و با چه اتفاقی برخورد خواهد کرد و به کجا خواهد رسید و سرانجام کار چه خواهد شد.
ضمناً باید بدانید که زبان محاوره جایی در داستان ندارد. مگر در دیالوگ می‌توانید استفاده کنید. ما باید داستان را به زبان رسمی بنویسیم. «نگاهمو جلب کرد» «گوشیمو برداشتم» «دوباره خندید و با اون دستای کلفتش آروم زد رو شونه وزیر بهداشت» این‌ها باید اصلاح شوند و همه به زبان رسمی نوشته شوند. «نگاهم را جلب کرد.» «گوشی‌ام را برداشتم.» «دوباره خندید و با دست‌های کلفتش آرام به شانه وزیر بهداشت زد.» غیررسمی نوشتن سطح نوشته شما را پایین می‌آورد و شما به عنوان نویسنده نباید بگذارید این اتفاق بیافتد.
در پایان به شما مجدداً پیشنهاد می‌کنم حتماً اصول اولیه داستان را یاد بگیرید و کتاب‌هایی که معرفی کردم را بخوانید. تا انشاله شاهد موفقیت روز افزون شما باشیم. تمرینات‌تان را فراموسش نکنید. هر روز بنویسید. هر روز بخوانید. فراموش نکنید که نوشتن یک علم است و شما باید آکادمیک آن را یاد بگیرید. این‌طور نیست که غریزی بنشینیم و بنویسیم و داستان فوق‌العاده‌ای خلق کنیم. این بیشتر شبیه افسانه‌هاست. باید اول یاد بگیریم و بعداً مفصلاً تلاش کنیم. امیدوارم به آنچه که می‌خواهید در نویسندگی برسید. منتظر داستان‌های بهتری از شما هستم. موفق و سربلند و پیروز باشید. با احترام.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت