دو راه برای جذابیت مضمون و داستان




عنوان داستان : "اشتباه خوب"
نویسنده داستان : علی رحمتی

"اشتباه خوب"

هر روز که می‌گذشت، به وعده‌هایی که داده بود، نزدیک‌تر می‌شد. از قصاب محله گرفته تا بقال سر کوچه، همه چشم به راه بودند.


حتی عسل هفت ساله‌ی بابا هم منتظر بود. در این هشت سالی که در هتل فردوس کار می‌کرد؛ هیچ‌وقت وضعش به این بدی نبود. از سی اتاق، کلید بیست تای آن‌ها بر میخ‌ها آویزان بود. کرونا قیامت کرده بود.


دو ماه یک‌بار حقوق می‌گرفت و هرچه داشت، از برکت انعام‌های مسافران بود.
مسافران خیابان سعدی، امشب مهمان آقاجواد بودند.
عقربه‌ها تندتر از همیشه می‌گشتند. عسل بابا فردا منتظر کادوی تولد بود.


با تق‌تق شیشه، افکارش به هم ریخت. یک مسافر بعد از ساعت‌ها انتظار! شاهکار بود.
- چی می‌شد ما هم پول داشتیم؟ خدایا یه گونی پول طلبت! نامردم، اگه به همه ندم.


برای چند لحظه دفتر کارش را ترک کرد و بیرون رفت. ته‌مانده‌ی شامش را جلوی گربه‌ها ریخت و برگشت.
گوشی را از لبه‌ی پنجره برداشت. بالای صفحه، پر از پیام‌های نخوانده‌ بود.
گروه‌ها را باز می‌کرد و نخوانده رد می‌کرد. تمرکز نداشت.


همان لحظه‌‌ یک پیام دیگر از راه رسید. امیر بود، از فامیل‌های زنش:
- من جاء بالحسنه فله عشر امثال‌ها. هرکس نیکی کند، ما ده برابر آن را به او می‌هیم. طرح تهیه‌ی بسته‌های معیشتی کرونا.


- سلام آقاجواد. به خاطر کرونا، داریم برای نیازمندان کمک جمع می‌کنیم، هستی؟
- سلام امیرجان. باور کن دستم خالیه، خیلی گیرم.
- مبلغش مهم نیست آقا رضا، پیش خدا کم و زیاد یکیه‌. سعی کن زرنگ باشی.
- ببینیم چی می‌شه.


به گوشه‌ی اتاق، خیره شد.
- بدبخت‌تر از ما هم مگه هست؟ شاید باشه، تو که ادره‌ی آمار نیستی! به خاطر رضا هم که شده، یه ده تومن می‌ریزم. هرچه بادا باد.


خمیازه‌ای کشید و دوباره گوشی را باز کرد. پرداخت آنلاین را زد و مشخصات کارت را وارد کرد.


- این شماره کارت، اینم مبلغ، کمی بعد رمز دوم را وارد کرد. اینم تأئید.
- خدایا خودت قبول کن. اوس کریم، ده برابر نخواستیم، همون دوئش کافیه.
اما چند لحظه بعد؛
محکم کف دست را به پیشانی کوبید.


بانک ملی پیام داد.
- ای وای، چه مصیبتی! خدایا! ما منتظر بودیم ده برابر بدی، نه ده برابر بگیری. حالا کادوی عسل رو چیکار کنم. صفر لعنتی کار خودش رو کرد.
گوشی را محکم روی دفتر هتل کوبید و خارج شد.


یک مسافر پای پله سیگار می‌کشید. ته مانده‌ی سیگارش را گرفت.
- آخه کرون...
- جهنم کرونا بده بیاد.
چند پوک بالا داد و کمی قدم زد.


شب از نیمه گذشت و به پذیرش برگشت.
لامپ را خاموش کرد و خوابید.
با صدای تق‌تق شیشه از خواب پرید. با پنجه‌ی پا لامپ‌ را روشن کرد. صبح بود.
مسافر پشت پنجره منتظر مدارک بود. مدارک را تحویل داد.


از گوشه‌ی پذیرش، صدایی شنید.
- دین‌دین.
صدای گوشی بود و باز هم پیامی از بانک ملی.


- باز چه دسته گلی به آب دادم.
- ۱۰٫۰۰۰٫۰۰۰+ وام کرونا.
چشم‌هایش را با دست مالید‌. درست می‌دید.
او به وعده‌اش عمل کرده بود:
- "من جاء بالحسنه فله عشر امثال‌ها"
- خدایا خیلی مردی.


#علی رحمتی ۱۴۰۰٫۰۵٫۳۱.
نقد این داستان از : مهدی کفاش
جناب آقای رحمتی
سلام
داستان شما متکی به این مضمون است که در داستانتان مستقیم به آن اشاره شده است: "من جاء بالحسنه فله عشر امثالها: هر کس نیکی کند، ما ده برابر آن را به او می‌دهیم!"
اما مضمون باید به این پرسش هم پاسخ دهد که چرا جهان داستان شما اینگونه است؟ - حتماً توجه دارید که این پرسش با پرسش چرا این اتفاق افتاد؟ که نشان‌دهنده پیرنگ است؛ متفاوت است.-
به نظرمی‌آید که این پاسخ مورد نظر شما بوده است: چون خدا خواسته است! با این حساب با مضمون تازه و جذابی روبرو نیستیم.
نویسنده برای جذابتر شدن مضمون و داستانش دو راه بیشتر ندارد:
- ماجرای عادی را به ماجرای غیر عادی اما باورپذیر تبدیل کند.
- شخصیت عادی را به شخصیتی غیر عادی اما باورپذیر تبدیل کند.
در این داستان شما تلاش کرده‌اید تا با ترفندهایی مانند بغرنج کردن موقعیت، شخصیت را در تنگنایی قرار دهید تا رفتار جذاب و تازه‌ای بروز دهد که غیر عادی می‌نماید. در بخش اول با طرح شرایط کرونا، پرداخت حقوق هر دوماه یکبار، قرض‌های تسویه حساب نشده و تولد عسل تلاش کرده‌اید جوادآقا را در تنگنا قرار دهید. اما متأسفانه چندان موفق عمل نکرده‌اید. چرا؟ چون ما فقط مشکلات مالی را از زبان راوی دانای محدود به جواد آقا می‌شنویم که به صورت کلی مشکلاتی دارد. مشکلات مالی را همه دارند. من به‌عنوان خواننده هیچ وجه تمایزی میان مشکلات مالی جواد آقا با دیگران نمی‌توانم قائل شوم. پس ماجرای جواد آقا از نظر من عادی است. در بخش دوم جواد آقا یک اشتباه می‌کند و به جای ده‌هزار تومان، صدهزار تومان که احتمالاً خارج از توانایی‌اش است برای کار خیر پرداخت می‌کند. اینجا هم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. فقط جواد آقا از هتل بیرون می‌رود و سیگار مردی را بدون رعایت پروتکل‌ها از دستش می‌گیرد و می‌کشد. این رفتار ممکن است عصبی محسوب شود، اما نشان از بیچارگی ندارد چون اهمیت صدهزار تومان در رفتارش دیده نمی‌شود. باید آنقدر وجود این صدهزار تومان حیاتی نشان داده می‌شد که جواد آقا برای برگرداندن یا تأمین دوباره‌اش، خودش را به زمین و زمان بزند.
مثلاً اگر عسل، بیماری لاعلاجی داشته باشد یا این دختر معلول باشد یا به زحمت برایش زمان دکتری گرفته باشند که فقط سالی چندبار به ایران می‌آید و این تولد گرفتن پیش از رفتن به دکتر در اوضاع کرونا معنای متفاوتی داشته باشد. این که فقط "عسل هفت‌ساله بابا منتظر باشد" برای غیرعادی‌سازی کافی نیست.
اینها که نوشتم کمبودها است، اما داستان شما اضافه‌هایی هم دارد. من معنای بعضی جملات را هم درک نمی‌کنم؛ مثلاً "مسافران خیابان سعدی، امشب مهمان آقا جواد بودند." و درست بعدش این جمله : "چی می‌شد ما هم پول داشتیم؟ خدایا یه گونی پول طلبت! نامردم، اگه به همه ندم." جمله اول را نویسنده می‌گوید و جملات بعدی از ذهن جواد آقا می‌گذرد. این جمله‌ها چیزی به اطلاعات خواننده از شخصیت اضافه نمی‌کند و پیش‌برنده داستان نیستند. از این قبیل است آوردن صدای زنگ پیامک به صورت دیالوگ؛ - " دین دین" که با توجه به دقت و دست بسته‌ای که در داستانک برای استفاده از کلمات وجود دارد نوشتن این صدا اضافه است. متن پیامک را هم به صورت دیالوگ با استفاده از (-) آورده‌اید که بهتر است به صورت توصیف نوشته شود نه دیالوگ!
و اما نکته آخر، شما در پیامی که برای منتقد، ضمیمه داستان کرده‌اید، نوشته‌اید که این داستانک را برای شرکت در جشنواره‌ای با محدودیت 500 کلمه نوشته‌اید. حدس می‌زنم موضوع جشنواره هم صدقه یا کمک به دیگران بوده است. اگر احساس می‌کنید داستان شما به دلیل محدودیتهایی (جشنواره و...) ناقص است، آن را کامل کنید و سپس برای پایگاه نقد داستان بفرستید. و الا هیچ گاه داستانی که از آن رضایت ندارید و آن را ناکامل می‌دانید برای هیچ کس نفرستید!
در انتظار داستانهای بهتر و جذابتر شما هستیم.

با احترام

دیدگاه ها - ۳
مهدی کفاش » دوشنبه 08 شهریور 1400
منتقد داستان
سلام آقای رحمتی عزیز. داستانی که می‌توان در موردش حرف زد حتماً داستان قابل تأملی است. کار منتقد نشان دادن تلاشهایی است که نویسنده با عرق ریزان روح برای جذابتر شدن داستانش انجام داده اما به چشم خواننده نیامده گاه این تلاش‌ها به ثمر می‌نشیند و گاه ناموفق از آب در می‌آید. نظر منتقد را چراغ را فرض کنید، برش دارید و راه باز کنید و بگذرید... دم‌تان گرم بادا
علی رحمتی » سه شنبه 09 شهریور 1400
"همتم بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس // که دراز است ره مقصد و من نوسفرم" سلام و ارادت جناب استاد کفاش بزرگوار. به قطع و یقین، چنین است و فرمایش‌های گهربار حضرتعالی و دیگر عزیزان، چراغ راه بنده و سایر نونویسان گرامی خواهد بود (ارادتمندم)
علی رحمتی » دوشنبه 08 شهریور 1400
"هرچه مرا تبر زدی زخم نشد جوانه شد" سلام و درود و ارادت به محضر شریف شما منتقد گرامی. ممنون از زحمات حضرتعالی. بسیار از نقد حضرتعالی بهره بردم. دست‌بوس شما سرور گرامی و تمامی بزرگواران پایگاه نقد هستم. ضمن عذرخواهی، بنده در این‌جا جسارت می کنم و به این قول خواجه استناد می‌نمایم که: "عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو" و علاقه‌مند بودم که اگر داستانک مورد نظر، نقطه‌ی قوتی داشت،‌ در این‌جا ذکر می‌شد که بیشتر باعث امیدواری نویسندگان نوآموزی چون بنده می‌شد (ارادتمندم)

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت