پایانی که داستان را از کلیشه‌ای بودن نجات می‌دهد




عنوان داستان : زری
نویسنده داستان : فاطمه اسلامی

درحالی که توی دلش از خوشی عروسی به پا بود، رژ لب قرمز رنگی که از نرگس خانم همسایه قرض گرفته بود را به لبش زد و با همان، گونه‌های برجسته‌ش رو سرخ کرد. روسری بلند آبی رنگ با گل‌های ریز و درشت قهوه‌ای و کرم را کمی به عقب داد تا موهای مشکی و لختی که از وسط فرق گرفته بود بیشترجلوه کند. نگاهی به نیم رخ چپ و راست صورتش در آینه انداخت. با وجود خط‌های ریز و درشتی که از سختی روزها و سال‌های زندگی با اصغر بر صورتش نشسته بود، چشم‌ها و معصومیتش سن کم او را به رخ روزگار می‌کشید. صورت نسبتا کشیده، گونه‌های برجسته‌، لب‌های غنچه مانند و چشمان درشت عسلی با آن چهره ساده و بی غل و غش، قیافه‌اش را به دل می‌شاند. مانند دختر نوجوانی که دزدکی به سر قرار می‌رود، آشوب و اشتیاق را در دلش احساس می‌کرد. سری به آشپزخانه زد و مطمئن شد که شوهرش با همان تمرکز همیشگی سرش به سیخ و سنگ خودش گرم است. از پشت در آشپزخانه با صدایی خفه، غرغرکنان گفت: " من می‌رم اصغر، ولی جون زری اگه این دفعه پول نداشتی منو نفرست سنگ رو یخم نکن. حالا این سلطون مرام داره چیزی نمی‌گه ولی منم برا خودم آبرو دارم خیر سرم ."
"سرخاب سفیداب که کردی! این دفعه یه ماچش کن بلکه پول نخواست ازت". صدای خمار و دورگه اصغر، دل زری را لرزاند. فکر نمی‌کرد حواس اصغر به او باشد. با جوابی سربالا قائله را ختم کرد اما حرف اصغر دلش را آشوب کرد. انگار همین جمله کافی بود تا حواسش سرجایش بیاید. بفهمد که دلش پیش سلطون گیر کرده و گرفتن تریاک بهانه‌ای شده برای دیدنش. هوای سلطون ذره ذره به جانش افتاد، هر بار به امید او از در خانه بیرون می‌رفت، بی‌قراری‌هایش در دیدن او و شنیدن صدای مردانه‌اش آرام می‌گرفت. همه‌ی این‌ها به مرور وارد زندگیش شده بود و خودش تا آن لحظه به این موضوع فکر نکرده بود. با همه‌ی این‌ها خودش را مستحق سرزنش نمی‌دید. تمام آنچه که در زندگی با اصغر از آن محروم بود در زندگی سلطون می‌دید. همیشه زری خانم صدایش می‌زد. پول که همراهش نداشت اوقات تلخی نمی‌کرد. می‌گفت حیفه که زن اون مرتیکه جعلق شدی. این حرف سلطون به دلش می‌نشست. پیش خودش خیال می¬کرد حتما خاطرمو می‌خواد که این حرفارو پیش می‌کشه. سر مخالفتش با خانواده که به ازدواجش با اصغر رضایت نداشتند روی برگشت به خانه پدرش را هم نداشت و از زندگی با اصغر و بدبختی‌هایی که رفیق روز و شب زری شده بودند، تنها به همان زمان کوتاهی که سلطون را می‌دید و از دستان مردانه‌اش برای اصغر جنس می‌گرفت دلش خوش بود، به سلام و علیک و چند کلمه‌ای که بینشان رد و بدل می‌شد دلش پرمی‌کشید و هربار به حس غریبی که با دیدن سلطون به قلب تنهای زری راه پیدا می‌کرد بی‌تاب بود. پیش سلطون همیشه احترامش حفظ بود. این همه عزت و احترام را در خواب هم نمی‌دید. کمی از رفتن شل شد و پا پس کشید. "استغفرالله این فکرا چیه میزنه به سرم. درسته مواد فروشه اما بی‌ناموس که نیست. یه کم نگاهش هیز هست اما مرد خوبیه. هرچی هست بهتر از اون غلوم بی‌پدره که سردوبار پول نداشتن آبروم رو جلو همساده‌ها برد." چادرش را روی سرمحکم کرد و درِ قراضه و رنگ و رو رفته حیاط که فقط چند لکه رنگ آبی روی آن باقی مانده بود را باز کرد و همراه با صدای قیژ در، بسم‌الله در دلش گفت و وارد کوچه شد. طول کوچه مثل همیشه پر بود از جمع سه، چهار نفره‌ی زن‌هایی که با چادرهای روشن و تیره گل گلی، زیر دیوار آجری قدیمی یا دم در خانه‌ها به گپ و گفت مشغول بودند. صورت بزک کرده‌اش را زیر نگاه خیره زن‌های کوچه، مثل بار سنگین تا ته کوچه با خودش می‌کشید. صداهایی مثل صدای وز وز در همِ یک توده زنبود پشت سرش بلند می‌شد که در صدای جیغ و داد بازی بچه‌ها گم بود. تنها کلماتی که عمدا غلیظ‌تر به زبان می‌آمد گاها به گوش می‌رسید و مثل میخ در مغز زری فرو می‌رفت. همان چند کلمه "زن بیچاره و شوهر بی‌غیرت" کافی بود تا بفهمد این جماعت بیکار از چه حرف می‌زنند. حرف‌های تازه‌ای نبود. حتی در سلام و علیک‌های عادی هم دلسوزی آزاردهنده از چشم و زبانشان می‌بارید. عادت کرده بود به این‌که هر کسی او را می‌دید، فحشی نثار اصغر کند و برای زری دل بسوزاند. زری جوان و خوش قیافه بود. اما اصغر به زور تریاک زنده بود. خماری و هیکل لاغر و تکیده اصغر با آن چشم‌های گودرفته و صورت پر از زخم نشان نمی‌داد که 40سالش باشد. این کشتی به گل نشسته، زمانی در تیپ و قیافه سری بود و برای خودش برو بیایی داشت. همیشه سیگار تنگ لبش بود و با قد و قامت رشید و چهره جذابش در همین کوچه‌ها قدم می‌زد و از زری 14 ساله دل برده بود.
قدم¬های زری برای فرار از نگاه پر از تفسیر همسایه‌ها سریع شد. به بن بست تنگ و باریک رسید که به سختی دو نفر آدم از آن رد می‌شدند. نگاهش که به در خانه سلطون در ته بن بست افتاد، دلش مثل اسپند رو آتش شد. این اضطراب تاییدی بر شعله عشقی بود که بی‌خبر بر دلش لانه کرده بود. حرف و حدیث زن‌های همسایه را فراموش کرد. نگاهی به دوروبر انداخت و زنگ خانه را زد. سنگینی نگاه سلطون را ندیده حس می‌کرد. در که باز شد، هیکل چهارشانه و قد بلند سلطون با آن موهای فر کوتاه، قاب در را پوشاند. بدون توجه به سلام زری نگاهش را به کوچه چرخاند و با اشاره به او فهماند تا سریع‌تر وارد حیاط شود. زری با دلشوره و لرزی که بدنش را فرا گرفته بود، وارد حیاط شد. قلبش مثل قلب گنجشک می‌زد. سایه سلطون مثل بار سنگین داشت لهش می‌کرد اما این سنگینی را دوست داشت. عاشق همین ابهت و مردانگی‌اش بود. سلطون بدون اینکه حرف دیگری بزند یا حتی بپرسد پول با خودش آورده یا نه، با عجله به سمت خانه رفت. نگاه پرتمنای زری به دنبال قدم‌های مرد روانه شد و تا برگشتن او، خود را در آن خانه تصور می‌کرد که آشپزی می‌کند و برایش قلیان چاق می‌کند. صدای سلطون، او را از فکر و خیال درآورد. دستان گره کرده‌اش را به سمت زری گرفته بود. زری نگاهش را به پوست آفتاب سوخته و پرموی دست‌ها دوخت. دلش برای گرفتن آن دست‌ها غنج می‌زد. سلطون در حالی که بسته را در کف دستان زری می‌گذاشت نگاهش را به گوشه‌ای از حیاط دوخت و با صدایی آرام گفت:
-ببین زری خانم خوبیت نداره هربار بیای اینجا واس کار اصغر. بش بگو دفعه بعد خود بی‌غیرتش بیاد. پول نداره، بره بمیره نه این که زنش رو خوشکل کنه بفرسته اینجا.
حرفش که تمام شد با قیاقه دمغ به سمت در رفت. در را باز کرد و منتظر رفتن زری شد. زری ماتش برده بود و نگاهش به جای خالی دست‌ها چسبیده بود. سلطون آه سردی کشید و آرام‌تر و شمرده‌تر ادامه حرفش را گرفت "زری خانم منتظر چی هستی؟ فقط یادت باشه به اصغر بگی خودش بیاد ازین به بعد. این چند روزم مهمون من بودی."
زری چهره‌ی مفلوک و نگاه خیس و بهت زده‌اش را با خود به سمت در کشاند و با بغضی که راه گلویش را بسته بود به سمت خانه روانه شد. سلطون از در نیمه باز به قدم‌های خسته و بی‌رمق او خیره شد تا آن اندام کوچکِ گم شده در چادر تا ته کوچه کوچک‌تر و در اشک‌های چشمانش گم شد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم فاطمه اسلامی عزیز، سلام. کمتر از یک سال است که به داستان‌نویسی روی آوردید. امیدوارم در این راه مصمم باشید و با انگیزه و تلاش به نوشتن ادامه دهید و به زودی داستان‌های بیشتری از شما دریافت کنیم.
«زری» داستان دلنشینی است. داستانی که فکر اولیه‌اش کلیشه‌ای است و مخاطب شبیه این موقعیت را بارها و بارها در کتاب‌ها خوانده و در فیلم و سریال‌ها دیده. اما شما با هوشمندی و ظرافت‌هایی که در روایت به کار بردید، متن را از موقعیت یک داستان عاشقانه‌ی عوام پسند به درجه‌ی بالاتری ارتقاء دادید.
زن جوانی که برای تهیه‌ی تریاک برای شوهرش به در خانه‌ی موادفروشی در محله‌شان می‌رود و با اینکه توانایی پرداخت پول مواد را ندارد، سلطون یا همان مرد موادفروش با او رفتار خوبی دارد و همین باعث شده که زری به او دل ببندد. بار آخری که زری بزک کرده و دلداده به در خانه‌ی سلطون می‌رود، مرد تریاکی را که زن برای گرفتنش آمده به او می‌دهد و می‌گوید از دفعه‌ی بعد اگر اصغر مواد می‌خواهد باید خودش بیاید. زری مواد را می‌گیرد و دل‌شکسته از در می‌رود. اما با دو جمله‌ی آخر، داستان از موقعیت کلیشه‌ای که داشته بالاتر می‌رود. نویسنده با تصویری که در پایان از سلطون می‌سازد مخاطب را شگفت زده می‌کند. مخاطب در طول داستان مدام پایان‌های کلیشه‌ای را در ذهنش مرور می‌کند و منتظر است که یکی از آن‌ها اتفاق بیفتد اما نویسنده برگ تازه‌ای رو می‌کند. سلطون مردتر از آن است که به زری دست‌درازی کند. در ضمن غیرتش اجازه نمی‌دهد به زنی که برای تهیه‌ی مواد شوهرش به در خانه‌ی او می‌آید بی‌احترامی کند. سلطون هم به زری دلباخته اما نمی‌تواند به زنی که شوهر دارد ابراز علاقه کند. بی‌غیرتی اصغر سلطون را کفری کرده پس به زری می‌گوید از این به بعد اگر اصغر مواد خواست خودش باید بیاید. زری که می‌رود چشم‌های سلطون پر از اشک می‌شود و با نگاهش او را بدرقه می‌کند. این پایان لطیف و دلدادگی مردی که مرام فردینی دارد، به دل مخاطب می نشیند و از این‌که داستان زری را خوانده، احساس رضایت می‌کند.
حرف هزار بار تکراری منتقدها را دوباره تکرار می‌کنم. این همه گفتن در داستان به مذاق مخاطب خوش نمی‌آید. گفتن و نشان دادن در کنار هم داستان را جذاب می‌کنند و ریتم خوبی به متن می‌دهند. البته که شما توصیفات زیبایی دارید و نثرتان شیرین و در عین سادگی دلنشین است. اما این همه گفتن متن را ایستا می‌کند و همین ایستایی از کشش آن می‌کاهد. شما موقعیت‌های خوبی را برای نشان دادن می‌سازید اما از فرصتی که ساخته‌اید، فرار می‌کنید. در گفتگویی که بین زری و اصغر شکل می‌گیرد می‌توانید بخشی از اطلاعات داستان را رد و بدل کنید که بعدتر راوی مجبور نشود پشت هم از زری و زندگی‌اش بگوید. وقتی زری وارد کوچه می‌شود باز فرصت برای گفتگوی زری با زن‌های همسایه فراهم است. فرصت نشان دادنی که راوی با گفتن از موقعیت کوچه و زن‌های همسایه و زری و آن همه توصیف پشت هم از انجامش سر باز می‌زند. زری می‌تواند چندکلمه‌ای با زن‌های کوچه هم کلام شود. در موقعیت و محله‌ای که ساختید زنی مثل زری نمی‌تواند بدون سلام و علیک از کنار زن‌های همسایه بگذرد. پس برای باورپذیر کردن موقعیت محله و آدم‌هایش، فرصت گفتگو و طعنه‌ها و متلک‌های رو در روی همسایه‌ها و دلسوزی‌ها و ترحم‌هایشان را از متن نگیرید.
خانم فاطمه‌ اسلامی عزیز، امیدوارم که متن را بازنویسی کنید تا با برطرف کردن اشکالات، داستان را به جایگاهی که شایستگی‌اش را دارد برسانید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت