داستان، منهای آدم‌های اضافی




عنوان داستان : کرونا
نویسنده داستان : سارا مرتضوی

پارسال زن میانسالی به نام مریم با خودرو به جلوی ورودی سوپر مارکت محله که اسباب‌بازی سکه‌ای قرار داشت کوبید و همچنین با پنجره‌ی کناری مغازه آکواریومی و یک مرد تصادف کرد.
راننده خودرو
« حال خوشی ندارم. بیمارستان‌ها جا برای مادرم که کرونا گرفته ندارند. با ذخیره پولی که دارم تونستم داروها، کپسول اکسیژن و حق‌الزحمه‌ی دکتری که به خانه آمد بدهم. نمی‌دونم چکار باید بکنم. چرا این مغز لعنتی کار نمی‌کنه؟ خوبه یه نذر بکنم؟! مادر همیشه این کار رو می‌کنه.»
فروشنده سوپری
«اگه امروز بتونم یه تومن کاسبی کنم، می‌تونم قرضم به آقا رضا رو بدم. لعنت به کرونا، کار و کاسبی‌مون رو مختل کرد! مدام وضعیت قرمز اعلام می‌کنن مردم می‌ترسن. خفه شدیم تو این ماسک‌ها! نمیشه نفس کشید. چه خاکی به سرم بریزم؟ مشتری‌ها کم شدن، پول اجاره‌ی مغازه رو باید بدم. این مداح نامرد رهن و اجاره رو هم بیش‌تر کرده... .
زنی وارد مغازه می‌شه، دو تا چیپس برمی‌داره، از من سکه می‌خواد. برای اسباب‌بازی که بیرون گذاشتم. دخترش مدام نق می‌زنه. وای من متنفرم از بچه‌ی لوسِ نق‌نقو»
زن خریدار
«امیدوارم جواد ماسکش رو بزنه، اوضاع خطرناکه.
- مامان، من می‌خوام سوار اسب بشم؟
به دست دختر چهار ساله‌ام نگاه می‌کنم که به اسباب‌بازی سکه‌ای اشاره می‌کنه. سکه‌ایه. با هم می‌ریم توی سوپری که سکه بگیرم. ناگهان صدای بدی می‌شنوم. صدای برخورد. آنا از ترس جیغ می‌زنه. سریع بیرون میرم که یه پراید سفید می‌بینم. اسباب‌بازی سکه‌ای کج شده و به زمین افتاده. سریع آنا را به داخل مغازه می‌برم که این صحنه‌ی دلخراش رو نبینه.»
فروشنده آکواریومی
«دو تا شیشه‌ی مغازه خورد شد! چی بود؟ بدبخت شدم. تو این گرونی و بی‌مشتری‌ای این چه بلایی بود خدا!
سریع از کافه بیرون میرم. زنی با مانتو و مقنعه‌ی مشکی روی محسن که دراز روی زمین افتاده بود خم شده. داره تکونش میده. سریع به سمتشون میرم. صورتش پر از خونه. حالم بد میشه. نمی‌تونم تحمل کنم و بالا میارم. من خون ببینم غش می‌کنم.
خورده‌های شیشه‌ی مغازه توی آکواریوم ریخته. به سمت ماهی‌ها میرم. اگه بمیرن بیچاره میشم. تموم سرمایه‌امه. تو این وضع که باید یواشکی کار کنم که نون بخور و نمیری در بیارم، همش اضراب پلمپ کردن دارم. محسن چی شد؟!»
محسن
«هیچ امیدی ندارم. خدایا زنم رو شفا بده. قول میدم دیگه کار اشتباهی نکنم. حالا بدون اون چکار کنم؟ نمی‌تونم بدون اون بچه ام رو بزرگ کنم. دکترا میگن این ویروس از خدابی‌خبر نود درصد ریه‌های مهناز رو درگیر کرده. ای خدا! چکار کنم؟
گوسفندهام رو چکار کنم؟ نمی‌تونم با این گرونی براشون کاه و یونجه بخرم. آرمان دیروز گفت سر شب دزد اومده! باید برم اونجا! به سگ‌ها اعتمادی نیست.
کلافه‌ام. نمی‌دونم کجا میرم. اشک‌های جمع شده توی چشمم نمی‌ذاره درست ببینم. این کرونا! عامل بدبختی... .»
مادر مریم بعد از یک ماه سلامتی‌اش رو بدست آورد؛ اما مریم به زندان افتاد. شانسی که آورد این بود که دختر چهار ساله‌ی جواد در حال بازی نبود. شیشه‌ی کافی شاپ خورد شد. اتفاق بد محسن ۳۴ ساله بود. سر او به لبه‌ی اسباب‌بازی برخورد کرده و درجا مرد. سه روز بعد مهناز هم به او پیوست. کرونا عامل اصلی تمام اتفاقات بود.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سارا مرتضوی سلام
خوشحالم همکاری‌تان را با پایگاه نقد داستان آغاز کرده‌اید و از اعتمادتان سپاسگزارم. «کرونا» را خواندم. می‌دانم که خواسته‌اید بر اساس آنچه در این روزها می‌گذرد داستان بنویسید و تحت‌تأثیر اتفاق‌های ناگوار و هولناکی که کرونا باعث و بانی آن‌هاست، این اثر را نوشته‌اید اما به یاد داشته باشید که وقتی داستان می‌نویسیم در هر حال و با هر سوژه‌ای به هر حال قرار است داستان باشد. اگر در این مورد با من موافق باشید احتمالا باز با من موافقت خواهید کرد که داستان به هر حال برای خودش ساختاری دارد درست است؟ و یکی از مهمترین ویژگی‌های این ساختار، به هم پیوستگی و انسجام است و مهمترین نقطه ضعف اثر شما در همین بخش است. این اثر خیلی دچار پراکندگی و عدم انسجام است. داستانی نیست که یک خط داستانی مشخص داشته باشد. انگار قطار داستان روی ریل نیست. در داستان فقط یک شخصیت محوری و یک اتفاق اصلی را در نظر بگیرید و روی همان کار کنید. اینطوری به هیچکدام از اتفاق‌ها نمی‌شود پرداخت و همه نصفه نیمه و ناتمام می‌مانند و داستان هم دچار پراکندگی می‌شود و خواننده هم اصلا نمی‌داند به درد کدام آدم یا به کدام درد این آدم‌ها دل بسوزاند و به اصطلاح خوانندۀ داستان هم دچار پراکندگی حسی می‌شود چون نمی‌شود فهمید نویسنده می‌خواسته چه حسی را منتقل بکند و به دنبال چه بوده است. به سراغ یک شخصیت اصلی و یک اتفاق محوری و یک حس و یک حرف اصلی و یک فضا باشید. اگر یک حس را انتخاب کنید همۀ جزییات را برای به نمایش گذاشتن و انتقال همان حس به کار می‌گیرید. خرده‌روایت‌های پراکنده را حذف کنید. منظور ماجراهای فرعی فراوان است. فقط به ماجرای اصلی بپردازید لااقل فعلا فقط به ماجرای اصلی بپردازید. گاهی بعد از نوشتن صحنه‌ها و توصیف‌ها و ... از خودتان بپرسید اگر این بخش را حذف کنم، ساختار اصلی داستان آسیب می‌بیند؟ آیا اگر این ماجراها را بردارم، داستان الکن و نامفهوم می‌شود؟ آیا خواننده نکته یا بخش مهمی را از دست می‌دهد و از ماجرایی که به پیرنگ مربوط است، بی‌خبر می‌ماند؟ کاری بکنید که مقدمه و تنۀ اصلی و پایان‌بندی درداستان با هم جفت و جور باشند. بهتر است مقدمه با میانۀ داستان و با پایان‌بندی در ارتباط باشد. مثلا فرض کنید نویسنده‌ای یک مقدمۀ مفصل و شاعرانه در وصف جنگلی پر از درخت بنویسد اما داستان نه در ظاهر و نه در مفاهیم پنهانی و باطنی‌اش هیچ ارتباطی به مقدمۀ پرشور شاعرانه‌اش نداشته باشد. روشن است که نباسد اینطور باشد. کارکرد مقدمه در داستان را به خاطردارید؟ مقدماتی‌ترین معرفی‌ها در مقدمه می‌آیند و خواننده در همین مقدمه برای حوادث اصلی داستان آماده می‌شود. مقدمه، ورودی داستان است و در داستان کوتاه طولی نمی‌کشد که خواننده خودش را در جهان داستان می‌یابد اینطور نیست که مثلا نویسنده چندین صفحه نوشته باشد اما هنوز داستان آغاز نشده باشد. مقدمه است که در خواننده رغبت و میل به پیگیری ایجاد می‌کند و لحن و آهنگ کلی داستان را شکل می‌دهد و محیط داستان را می‌سازد و ماجرا یا آکسیون داستان را آغاز می‌کند و شخصیت‌ها را وارد می‌کند و همۀ این‌ها نه در مقدمه‌ای طولانی بلکه در مقدمه‌ای مناسب و کوتاه اتفاق می‌افتند. مقدمه روشن است و جزء لازم داستان است و بار اضافی بر شانه‌های اثر نیست. مقدمه صریح و بدون ابهام است و با مطالب جالبی که ارتباطی با جریان داستان ندارند، فرق می‌کند. مطالب جالبی که ربطی با جریان داستان نداشته باشند، در مقدمه نمی‌آیند. در غیر این‌صورت خواننده مأیوس می‌شود. انتظار خواننده برآورده نمی‌شود و ممکن است کار را در همان مقدمه رها بکند. خیلی مهم است که از ابتدا تکلیف نویسنده با خودش و با اثر روشن باشد تا تکلیف اثر هم با مخاطبش روشن باشد؛ حالا چگونه چنین امر مهمی امکان‌پذیر می‌شود؟ توضیح می‌دهم. یک مسألۀ تکراری اما بسیار حیاتی توجه به مسألۀ عدم تعادل در داستان است. نمی‌دانم چقدر درباره‌اش خوانده‌اید یا می‌دانید. ساده است می‌شود این: معمولا در داستان ابتدا همه چیز سرجایش است. همه چیز خوب و خوش و روی روال است که در داستان‌نویسی به آن تعادل اولیه می‌گویند بعد اتفاقی می‌افتد که روال عادی زندگی آدم‌های داستان را بر هم می‌زند و جهان داستان از تعادل خارج می‌شود به این مرحله عدم تعادل می‌گویند و بعد در نهایت وقتی مشکل برطرف می‌شود تعادلی که از دست رفته بود دوباره به جهان داستان برمی‌گردد که به آن تعادل ثانویه می‌گویند. اما یک نفر، یک آدم، یک شخصیت اصلی را در نظر بگیرید و این فرمول را روی زندگی همان یک نفر پیاده کنید. اگر عدم تعادل در همان ابتدای داستان باشد بهتر است. نکتۀ دیگر اینکه اجازه بدهید در همان پاراگراف‌های ابتدایی تکلیف چند مسأله روشن بشود. اجازه بدهید خواننده بدون اتلاف وقت بفهمد داستان در چه زمان و در چه مکانی اتفاق می‌افتد و بفهمد که داستان، داستان چه کسی است یعنی معلوم بشود شخصیت محوری داستان زن است یا مرد است؟ پیر است یا جوان است؟ حتی می‎‌شود نشان داد که از چه طبقۀ اجتماعی است و لازم نیست همۀ این‌ها را به شکل مستقیم بیان بکنید به این معنی که لازم نیست به مخاطب اطلاعات مستقیم بدهید با چند کنش و چند دیالوگ درست و هنرمندانه می‌شود کلی اطلاعات اساسی در اختیار مخاطب قرار داد. مثلا اگر شخصیت محوری شما از شدت گرما مدام گرۀ روسری‌اش را باز کند، معلوم می‌شود زن است. می‌خواهم بگویم اطلاعاتی که به آن‌ها اشاره کردم می‌توانند در تار و پود داستان تنیده شوند. بعد که این‌ها را نشان دادید و تکلیف این موارد معلوم شد، نشان بدهید که این آدم، این شخصیت اصلی داستان، چه دردی، چه مشکلی دارد؟ اگر برای تمرین روی همین فرمول هم کار بکنید، تمرین خوبی است. جدی‌ترین پیشنهادم مطالعۀ پیگیرانه و حرفه‌ای داستان است و تمرین و تلاش خستگی‌ناپذیر. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
سارا مرتضوی » سه شنبه 09 شهریور 1400
سلام با تشکر از نقد صریح شما حتما در اثار بعدی انجام میشود

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت