وقتی داستان به هَچَل نمی‌افتد




عنوان داستان : وضعیت قرمز
نویسنده داستان : مریم صفدری

روز سوم از هفته‌ی دوم پیک پنجم کرونا بود. شیفت دومی بود که ایستاده بودم. سرپرستار بخش - خانم معصومی - خواهش کرده بود که یک شیفت اضافه بمانم. گفته بود می‌دانم که این روزها یک شیفت هم در آی سی یو کارکردن با این حجم بیمار خیلی خسته‌کننده است. می‌دانم دخترت بهانه‌ی نبودنت را می‌گیرد. اما اگر می‌توانی بمان. اینها را در حالی به من می‌گفت که چشمانش از بی‌خوابی مفرط قرمز شده بود. مانتوشلوار و مقنعه سورمه‌ایِ همیشه مرتبش از اتو افتاده بود. دیگر خبری از بوی عطر ورساچه‌ی مورد علاقه‌اش هم نبود‌. مدت‌ها بود که همه‌ی ما بوی الکل و مواد ضدعفونی‌کننده می‌دادیم. نگاهی به سرووضع خودم کردم. هنوز قابل قبول بود. بنابراین من شیفت دوم کاری را شروع کردم و خانم معصومی شیفت سومش را.
در شهر ما همین یک بیمارستان فقط وجود داشت. به همین دلیل بار بیماران بدحال تمام روستاهای اطراف و کل شهر بر دوش ما بود. قبل از پوشیدن لباس ایزوله و تبدیل شدن به آدم فضایی با حرکات محدود سری به آبدارخانه زدم. کسی نبود جز آقای عزتی که پشت میز خوابش برده بود. می‌دانستم شیفت دومش تازه تمام شده است. انگار نتوانسته بود خودش را برای استراحت به خانه برساند. تمام سعی خودم را کردم که در ساکت‌ترین حالت ممکن چیزی بخورم. تلفنم زنگ خورد. به سرعت از آبدارخانه زدم بیرون تا مزاحم استراحت چند دقیقه‌ای آقای عزتی نشوم. دخترم بود که می‌خواست بداند کی حرکت می‌کنم. با همین سوال دوباره سخت‌ترین چالش این‌روزهایم شروع شد. تمام سعی خودم را کردم که با لحن مادرانه‌ و مهربان، با استفاده از کلماتی که قابل فهم برای یک دختر هشت ساله باشد وضعیتی که در آن بودم را برایش شرح دهم. اما دختری تنها مانده در خانه، بدون معاشرت با فامیل و دوست- به دلیل شغل پرخطر مادرش- گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود.‌ برای دختر موفرفری دردانه‌ی من نه تخت‌‌های پر آی سی یو، نه خستگی خاله‌ها و عموهای پرستار هیچ کدام توجیهی برای نبودن مادرش موقع خواب کنارش نبود. حرف‌های دختر داشت به گریه و التماس می‌رسید. حال چشم و دل من هم بارانی بود که صدای پیجر بخش حرف‌های ریحانه‌ام را نامفهوم کرد. صدای پیجر قطع شد. اینبار صدای مردانه و  آرام محمود از پشت گوشی می‌آمد. طبق معمول به دادم رسیده بود. گفت که خیالم راحت باشد و به کارم برسم. خندید و گفت که امشب پدر و دختری میخواهند پیتزا درست کنند و کلی خوش بگذرانند. تنبیه نبودن من هم می‌شود تمیز کردن آشپزخانه.
صدایم کرده بودند و باید خودم را به ایستگاه پذیرش می‌رساندم. لقمه‌ی نان و پنیر نخورده هنوز در دستم بود. وقتی برای خوردنش نبود. چپاندمش در جیب روپوش سفید و به پذیرش رسیدم.
خانم معصومی منتظرم بود. کنارش ایستادم. قد کوتاهش بیشتر توجهم را جلب کرد.
- تخت شماره‌ی شش خالی شده. دو تا مریض در نوبت داریم. پرونده‌ها رو بررسی کنید. با در نظر گرفتن اولویت یکی رو پذیرش کنید.
طبق معمول همیشه خلاصه و مفید حرف می‌زد. اما عموما اینکار را خود سرپرستار انجام می‌داد. سعی کردم تعجبم در لحن ((چَشم)) گفتنم پیدا نباشد. شاید کار مهمتری برای انجام دادن داشت. خانم معصومی پرونده‌ها را دستم داد و خودش به سمت راهروی بخش رفت. احساس کردم دستانش موقع دادن پرونده‌ها به من می‌لرزید. شاید هم اشتباه می‌کردم و خستگی روی دید چشمانم  تاثیر گذاشته بود.
مسئول پذیرش آن شب خانم قدیری بود. دختر کم سن و سالی که استخدامش همزمان با دوران کرونا شده بود. در نظر اول برای هر کسی لاغری بیش از اندازه‌اش جلب توجه می‌کرد. قدیری با چشم رد خانم معصومی را دنبال می‌کرد. خانم معصومی که از پیچ راهرو ناپدید شد سرش را نزدیک ‌من آورد و گفت:
-تعجب نکردید چرا خودش بیمار انتخاب نکرد؟!
سرم را از روی پرونده‌ها به سمت چشمان درشت قدیری چرخاندم. منتظر جوابی از طرف من نبود. ادامه داد:
-پرونده‌ها رو ببینید. یکیش مادر خودشه. سه روزه تو بخش بستریه تو نوبت آی سی یو. ۷۰ درصد ریه درگیره. اکسیژن رو ۹۰. همه تو بخش نگران حالشن. خدا خدا میکردن یه تخت خالی شه برای مادر خانم معصومی
اطلاعات پزشکی که قدیری راجع به خانم توکلی می‌داد با پرونده مطابقت داشت. پس چرا من متوجه نشده بودم؟! چرا خود خانم معصومی حرفی نزده بود؟! چطور می‌توانست با این اوضاع باز هم اینقدر مسلط به کارهایش برسد؟!
درحالیکه پرونده دوم را باز می‌کردم از قدیری پرسیدم:
- اون یکی بیمار رو می‌شناسی؟

-شما اینقدر تو آی سی یو موندید از بقیه‌ی بیمارستان خبر ندارید. اون یکی هم داستان خودشو داره. یه پیرمرد بی کس و کاره. از روستای نوروزی اوردنش. همسایه‌هاش می‌بینن چند روزیه ازش خبری نیست، میرن بهش سر بزنن، می‌بینن پیرمرد افتاده تو رختخواب تکون نمی‌خوره. اول فکر میکنن ‌مُرده. میرن جلو می‌بینن هنوز نفس می‌کشه. خلاصه پیرمردو میندازن پشت وانت می‌رسونن اینجا. گذاشتنش اورژانسو همراهاش رفتن. اونجور که تو پروندش نوشتن هیچ کس و کاری نداره.
- پس شما از پرونده‌ی همه باخبری؟!
همراه لحن طعنه‌دار کلامم اخم ریزی هم تحویل خانم قدیری دادم که فکر نکند کار خوبی کرده است. حال پیرمرد هم چندان تعریفی نداشت. اکسیژن روی ۸۶ بود . اسکن ریه ۷۰ درصد درگیری را نشان میداد. اوضاع پیرمرد وخیم بود و قطعا احتیاج به آی سی یو داشت.
کار سختی بود. پیرمرد بی کس و کار و مادر سرپرستار آی سی یو از نظر پزشکی تقریبا از وضعیت یکسانی بودند. اما قطعا از نظر اجتماعی جایگاه متفاوتی داشتند. پیرمرد که کسی را نداشت که منتظرش باشد. اصلا شاید هم خودش هم خدا راضی‌تر بودند که تنهایی و غربتش تمام شود. اما مادر خانم معصومی مادری بود با بچه‌ها و نوه‌های چشم به راه. سه روز هم بود که در نوبت بود. پس تخت خالی حق او بود. اما از نظر انسانی و وجدانی طور؟! روا بود پیرمرد را به جرم تنها بودن رها کنیم تا بمیرد؟ اگر من - خودم- جای آن پیرمرد بودم این تصمیم را عادلانه و منصفانه می‌دیدم؟
اصلا چرا خانم معصومی از زیر بار این مسئولیت شانه خالی کرده بود و تمام سنگینی‌اش را روی دوش من انداخته بود؟!
-خانم جوادی! خانم جوادی!
صدای قدیری بود که مرا به خود آورد. انگار چند دقیقه بود که بی حرکت همانجا ایستاده بودم.
- بالاخره کدوم بیمار رو بگم منتقل کنن؟!
- صبر کن بهت میگم
به آبدارخانه پناه بردم. آقای عزتی رفته بود. بالاخره باید تصمیم می‌گرفتم. پس انتخاب کردم.


وقت استراحت بین شیفتم تمام شده بود. دوباره لباس فضانوردی را تنم کردم و وارد بخش آی س یو شدم. اول از همه سراغ تخت شش رفتم. پرده را کنار زدم. انتظار داشتم خانم مسنی را ببینم که خیلی شبیه خانم معصومی باشد. اما روی تخت پیرمردی خوابیده بود با سری تراشیده و محاسنی یکدست سفید که دستان سیاه و چروکیده‌اش از لباس سفید بیمارستان بیرون زده بود. حتما قدیری اشتباه کرده بود. این دختر سر به هوای کم تجربه باید درست می‌شد. نزدیک‌ترین گوشی به تخت را برداشتم و شماره‌اش را گرفتم. با عصبانیت خواستم توضیح بدهد که چرا به جای خانم توکلی این پیرمرد روی تخت خوابیده است. همینطور که قدیری حرف می‌زد احساس کردم عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. پشتم تیر کشید. گوشی را گذاشتم. نزدیک‌ترین صندلی را پیدا کردم و نشستم. خودش نخواسته‌ بود که مادرش منتقل شود؟! خودش گفته جوادی اشتباه کرده و وضعیت پیرمرد وخیم‌تر است؟! دلم می‌خواست همان لحظه خانم معصومی روبه‌رویم بود و برایم توضیح می‌داد چرا اول مسئولیت انتخاب را به من سپرد و بعد خودش تصمیم مرا تغییر داد؟! یعنی خودش نمی‌دانست وضعیت مادرش چقدر خطرناک است و برای زنده ماندنش - اگر بماند - چقدر به کمک این تجهیزات نیازمند است‌؟‌! گیج و گنگ بودم، اما برای مراقبت و پرستاری از بیماران به تمام هوش و حواسم احتیاج داشتم‌. هر چه بود الان پیرمرد بیمار بخش ما بود و باید رسیدگی می‌شد.
اذان صبح را گفته بودند که از بخش خارج شدم. لباس درآوردم و برای نماز وضو گرفتم. چیزی به انتهای شیفت نمانده بود. از تصور دیدن ریحانه‌ام لبخندی روی لبم نشست. به خودم یادآوری کردم که در راه برگشت حتما برایش بستنی شاتوتی که دوست دارد بخرم، شاید کمی از دلخوری دیشبش برطرف شود. برای رسیدن به نمازخانه باید از جلوی پذیرش رد می‌شدم. قدیری سرجایش بود. اما چقدر گرفته و بق کرده به نظر می‌آمد. برخلاف عادت همیشگی‌اش موقع ردشدنم هیچ واکنشی نداشت. برگشتم و پرسیدم:
-چیزی شده؟!
اشک جمع شده در چشمانش را واضح می‌دیدم.
- مادر خانم معصومی نیم ساعت پیش فوت کرد.
ایستادم. خشکم زد. یخ کردم. هزاران حرف هم‌زمان در سرم می‌چرخید. چرا کسی به من چیزی نگفت؟! چرا دیشب منتقلش نکرد؟! چرا؟! چرا؟!
از ساختمان خارج شدم و به نمازخانه پناه بردم. هوای بیرون هنوز تاریک بود و برق نمازخانه روشن. می‌خواستم بعد از نماز هرطور شده خانم معصومی را پیدا کنم، نه برای پاسخ به سوالاتم، فقط برای همدردی و تسلیت.

وارد نمازخانه که شدم حجم پیچیده شده در چادر نمازی را تکیه داده به دیوار دیدم. فهمید کسی وارد نمازخانه شده و جابه‌جاشد. گوشه‌ی چادر کنار رفت و صورتش را دیدم. همان صورت سفید بود با گونه‌های تپل که حالا قرمز و خیس بود. مرا که دید صدای گریه‌اش بلند شد. اینجا گوشه‌ی حیاط بیمارستان مطمئن بود که صدایش به هیچ بیمار یا پرسنلی نخواهد رسید. جلو رفتم و در آغوشش گرفتم. آنجا و در آن لحظه خانم معصومیِ جدی و منظمِ سرپرستار نبود، دخترکی بود که فقط نیم ساعت بود مادرش را ازدست داده بود. چیزی برای گفتن نداشتم.  قطرات اشکم که تندتند سرازیر می‌شد گفتنی‌ها را می‌گفت. خودش شروع کرد به حرف زدن. انگار جایی روی قلبش همه‌ی این حرف‌ها تلنبار شده بود و حالا آنها را نه برای گوش من بلکه برای دل خودش بازگو می‌کرد.
- انتخابو به تو واگذار کردم که وجدانم نَگِه گذاشتی مادرت بمیره. اما تو کارمو سخت‌تر کردی. تو مادر منو انتخاب کردی و من باز هم مجبور شدم خودم با دست خودم به قلبم خنجر بزنم و مادرم رو منتقل نکنم. میدونم آی سی یو هم معجزه نمی‌کنه اما حداقل می‌تونست بیشتر زنده بمونه. اما چه کنم که خودش ما رو اینطور تربیت کرد. از بچگی به ما یاد داده بود که اول دیگران بعد خودت. وقتی غذای خوبی سر سفره داشتیم تا بشقاب اول رو در خونه‌ی همسایه نمی‌داد برای خودمون غذا نمی‌کشید. وقتی منو اینطوری تربیت کرده چطور می‌تونستم خودشو بذارم در اولویت. مادرم بود. زندگیم بود. جونم بود کاش من می‌رفتم به جاش.
هر دو در آغوش هم گریه می‌کردیم و این تنها کاری بود که در آن لحظات می‌توانستیم انجام دهیم. 
نقد این داستان از : علی علی‌بیگی
با نام خدا و با سلام خدمت شما دوست عزیز و بزرگ‌وار. من داستان شما را خواندم. باید بگویم داستان شما نمره قبولی می‌گیرد. چرا که اولاً یک داستان است. شروع و پایان دارد. دغدغه دارد. شخصیت دارد. و مهم‌تر از همه درام دارد. اما چند نکته هست که باید عرض کنم.
نخست این که طرح داستان شما ایراد دارد. همان‌طور که می‌دانید برای نوشتن یک داستان ابتدا باید یک طرح درست بنویسیم. نقد و تحلیل و بررسیِ طرحِ چند خطی به مراتب آسان‌تر است از بررسی یک داستان چند صفحه‌ای. شما اگر طرح اولیه داستان‌تان را روی کاغذ می‌آوردید، می‌دید که طرح‌تان ایراد دارد و هیچ‌وقت قبل از آنی که ایرادات طرح‌تان را ویرایش کنید، سراغ بسط‌دادن داستان نمی‌رفتید. سوال اول این است: طرح داستان شما چیست؟ آن‌طور که به نظر می‌آید این است که: پرستاری دو دل است و باید بین دو مریض که یکی مادر همکارش است و دیگری پیرمردی تنها و بی‌کس، یکی را باید انتخاب کند و به آی‌سی‌یو بفرستد. این طرح، طرح خوبی است. زیرا در ادامه نیز پرستار یکی را انتخاب می‌کند و دیگری از دنیا می‌رود. اما شاید طرح دیگری نیز از داستان شما به ذهن برسد: اینکه پرستاری مجبور است دختر کوچکش را در خانه تنها بگذارد و شیفت اضافه بماند. دخترش اصلاً کوتاه نمی‌آید. او به فکر فرو می‌رود که آیا کاری که انجام می‌دهد درست است یا غلط؟ آیا تربیت فرزند خودش در اولویت است یا پرستاری از مریض‌های دیگران؟
در واقع این دو طرح از داستان شما استنباط می‌شود که متاسفانه ظاهراً شما هر دو را انتخاب کرده‌اید. یا شاید بتوان گفت ابتدا داستان با طرح شماره 2 شروع می‌شود و سپس جایش را به طرح شماره 1 می‌دهد. این ایراد است. طرح داستان باید منسجم و واحد باشد. طرح اولی که اشاره کردم در داستان شما پررنگ‌تر است. و به نظر می‌آید بیشتر حجم کار شما را اشغال کرده است. و در واقع منظور اصلی شما از داستان‌گویی همین طرح باشد. پس آن موقع باید بگوییم داستان شما دیر شروع می‌شود.
اگر طرح داستان شما طرح اولی باشد که عرض کردم، تقریباً یک سوم ابتدای داستان شما اضافی است. در واقع داستان شما از جایی شروع می‌شود که نوشته‌اید: «تخت شماره‌ی شش خالی شده. دو تا مریض در نوبت داریم. پرونده‌ها رو بررسی کنید. با در نظر گرفتن اولویت یکی رو پذیرش کنید.» هرچند باید چند سطر نیز برای این مقدمه‌چینی لازم است اما الآن مقدمه شما خیلی طولانی است و باید کمتر شود و سریع بروید سراغ اصل مطلب.
اما باید بگویم طرح شماره 2 مرا بیشتر به خودش جذب کرد. اینکه واقعاً فردی در بین دو راهی گیر کند. آیا وظیفه‌اش الآن تربیت فرزند خود است یا پرستاری از مریض‌های دیگران؟ این را اگر می‌توانستید پرورش دهید داستان خوبی از آن استخراج می‌شد. حرف عمیقی هم پشت این داستان خوابیده است. من ابتدا خیال کردم داستان شما اینگونه ادامه خواهد یافت. ولی بعداً دیدم اینگونه نشد و به موضوع انتخاب یک مریض از بین دو مریض رسیدیم. باید بگویم هرچند این طرح یک طرح تکراری است و نظیر این را بارها و بارها دیده‌ایم، ولی باز پشت این کار جذابیت نهفته است. همیشه انتخاب جذاب بوده است. مخصوصاً انتخابی که یک پای آن مرگ و پای دیگر آن زندگی است.
در ادامه باید بگویم شما فرصت تعلیق را زودتر از دست داده‌اید. اینکه کدام مریض باید به آی‌سی‌یو برود. راوی زیاد معطل نمی‌کند. بنظرم این انتخاب پتانسیل این را داشت که شما از ابتدا تا انتهای داستان را معطل این انتخاب کنید. شما هرچند تا حدودی معطل کرده‌اید ولی بالاخره رد شده‌اید و راوی تصمیم گرفته است و مادر همکارش را انتخاب می‌کند. در ادامه به جای اینکه چالش کار را زیادتر بکنید کم کرده‌اید. تا اینجا که نوشته‌اید خوب است: «وقت استراحت بین شیفتم تمام شده بود. دوباره لباس فضانوردی را تنم کردم و وارد بخش آی س یو شدم. اول از همه سراغ تخت شش رفتم. پرده را کنار زدم. انتظار داشتم خانم مسنی را ببینم که خیلی شبیه خانم معصومی باشد. اما روی تخت پیرمردی خوابیده بود با سری تراشیده و محاسنی یکدست سفید که دستان سیاه و چروکیده‌اش از لباس سفید بیمارستان بیرون زده بود. حتما قدیری اشتباه کرده بود. این دختر سر به هوای کم تجربه باید درست می‌شد. نزدیک‌ترین گوشی به تخت را برداشتم و شماره‌اش را گرفتم. با عصبانیت خواستم توضیح بدهد که چرا به جای خانم توکلی این پیرمرد روی تخت خوابیده است. همینطور که قدیری حرف می‌زد احساس کردم عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. پشتم تیر کشید. گوشی را گذاشتم. نزدیک‌ترین صندلی را پیدا کردم و نشستم. خودش نخواسته‌ بود که مادرش منتقل شود؟!»
شما ایثار را وارد کار کرده‌اید. (ای کا مجای بود تا در مورد این ایثار هم صحبت کنیم.) من جای شما بودم قضیه را چالشی‌تر می‌کردم. مثلاً اینکه برادر خانم معصومی به این کار اعتراض می‌کرد و می‌گفت حق آنهاست که از آی‌سی‌یو استفاده کنند و دعوا راه می‌انداخت. یا یک نوه معصوم برای پیرمرد پیدا می‌شد و انتخاب را سخت‌تر می‌کرد. یا دو نفر ورثه برای پیرمرد پیدا می‌شد که دوست داشتند پدربزرگ‌شان سریع بمیرد و مالش را صاحب شوند. شما قضیه را انگار حل کرده‌اید و تمام شده است. در صورتی که در داستان باید ابتدا قضیه را پیچیده‌تر و آشفته‌تر کنیم تا به نقطه بحرانی برسیم و سپس حل کنیم. شما دُز درگیری را بالا نبرده‌اید.
یا اینکه مثلاً می‌توانستید یکی از مریض‌ها را به آی‌سی‌یو برسانید و سپس هر دو مریض را می‌کشتید و حال عذاب وجدان درد برای راوی می‌ماند که اگر آن یکی را به آی‌سی‌یو می‌بردم چه بسا بهتر می‌شد. حتی بررسی‌های پزشکی هم این را تایید می‌کرد. و حتی همراهان مریضی که از آی‌سی‌یو جا مانده‌اند این را به راوی می‌گفتند و می‌گفتند حلالت نمی‌کنیم. تو اشتباه تشخیص دادی و مادر ما را کشتی. شما در واقع داستان‌تان را آ‌نطور که باید به هچل نیانداخته‌اید و یک دو راهی ساده را ما در داستان می‌بینیم که به سرعت هم حل می‌شود.
می‌شد تاوان انتخاب‌ها و تصمیمات غلط را نشان داد که چگونه عده‌ای انتخاب‌های بسیار دشواری در زندگی روزمره‌شان دارند و این انتخاب‌ها به سادگی جان یک نفر را می‌شود بگیرد.
در هر صورت من سعی کردم از عمق داستان شما صحبت کنم. داستان شما ویژگی‌های مثبتی هم قطعاً دارد و قطعاً نمره قبولی می‌گیرد. اما سعی کردم درد اصلی داستان‌تان را در این مجال کوتاه برایتان عرض کنم.
موفق و سربلند باشید.

منتقد : علی علی‌بیگی

من متولد زمستان 66 ام. در یکی از روستاهای آذربایجان همیشه سرد و برفی. کارشناسی برق الکترونیک در تبریز تمام کردم؛ و در ادامه کارگردانی سینما خواندم. چند داستان کوتاه و فیلمنامه و نوشتن چند نقد و ساخت چندین فیلم کوتاه و فیلم مستند مرا از سال 86 تا به امروز رسانده‌اند. هنوز هم برای سایت ها و خبرگزاری‌ها مطلب، شعر و البته نقد می‌نویسم. داستان، بهانه من برای ادامه زندگی است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت