از پایان داستان ساده نگذرید




عنوان داستان : شنبه‌ی مرگ‌آور
نویسنده داستان : مجتبی بنی‌اسدی

هیچ‌کس، حتی فرهاد، دلش را نداشت که خبر را ببرد درِ مغازه‌ی آهنعلی و بگوید: «آهن‌جان، پسرت مُرده.». اما روستایِ جمع‌وجورِ گِراش کسی بیشتر از یک ساعت بی‌خبر نمی‌ماند. آهنعلی وقتی دید زن‌ها شَمدِشان را انداخته‌اند رویِ سرشان و چِگِ آن را با دو انگشت گرفته‌ و پا تند کرده‌اند، چکش‌ را زمین انداخت و دنبالشان رفت. نمی‌دانست چرا هر چه می‌رفت جلو، نگاه‌ها همه به او ختم می‌شود. نزدیک‌تر که شد دید جیپِ لجنی‌رنگی پرت شده گوشه‌ی خیابان و همه دورش جمع شده‌اند. پیش خودش گفت: «لابد چپ کرده بنده خدا.» اما وقتی به جیپ رسید، فرهاد به پیشبازش آمد. نمی‌گذاشت برود جلوتر.
ـ چی شده فرهاد؟
ـ چیزی نیست. برو سرِ کارت.
ـ آخر این همه آدم اومده. مگه می‌شه... .
نگاهش افتاد به بچه‌هایِ هم‌سنِ پسرش که پا پتی گوشه‌ی خیابانِ تازه آسفالت‌شده نشسته‌اند. توپِ سرخِ پلاستیکیِ دو لایه‌ی پسرش را زیرِ بغلِ پسرِ فرهاد دید. اما پسر خودش را بین بچه‌ها ندید. می‌چرخید دورِ خودش و دنبال فرزاد می‌گشت.
ـ فرزاد... فرزادِ بابا...
و چون جوابی نشنید فریاد زد: «بابا... بابا... .»
یک نفرِ دیگر آمد کمک فرهاد و زیرِ بغلِ آهنعلی را گرفت. فرهاد که زنِ آهنعلی را از دور دید، دست انداخت دورِ گردنِ آهنعلی و درِ گوشش گفت: «خدا صبرت بده آهن‌جان.» و وقتی چشمان گشادشده‌ی آهنعلی را دید، ادامه داد: «داغِ پسر سخت است.» هنوز زنش نرسیده بود که زیرِ پایش خالی شد و از حال رفت.
***
وقتی آب پاشیدند صورتش، صدایِ شیونِ زنی را می‌شنید که ناله می‌زد: «نَنَه فرزاد... وای... نَنَه فرزاد...». خیلی سریع صدایِ زنش را شناخت. بلند شد. چهاردست‌وپا رفت سمتِ زنش. حالا همه دوره‌اش کرده بودند. او و زنش، بالایِ جسدِ لِه شده‌ی فرزاد که پارچه‌ی سفیدِ آفتاب‌گیرِ یکی از مغازه‌ها را داده بودند رویش، وسطِ معرکه بودند. آهنعلی یک سمتِ فرزاد و زنش که شمد از سرش افتاده بود سمتِ دیگر نشسته بود. با هر «رِدوم... فرزاد... رِدوم...» که زنِ آهنعلی می‌نالید و دستش را به دورِ دست دیگر می‌چرخاند، شیونِ زن‌ها هم بلند می‌شد. اما طرفِ دیگرِ خیابان فرهاد گوشِ پسرش را پیچاند و گفت: «ها حمید. حرف بزن نه.»
حمید بغض کرده بود.
ـ مگه زبون‌تون رو بریدن؟ یکی حرف بزنه ببینم چطور شده.
حمید که سرش را پایین انداخته بود و صدایش می‌لرزید گفت: «فرزاد تویِ گُل بود... هر وقت بازی می‌کنیم تویِ دروازه می‌ایسته...» رفیقش ادامه داد: «امروز خیلی خوب بازی می‌کرد. می‌گفت خیلی سرحالم.» حمید گفت: «ده دقیقه‌ای گذشته بود که من گوش خوابوندم ببینم صدایِ ماشین می‌آد یا نه...» توپ را انداخت و با مشت‌هایش چشم‌هایش را مالید.
ـ آقافرهاد، حمید زانو زد ولی گوشش رو نذاشت.
ـ آخه داغ بود بابا.
ـ ولی نوبت خودش بود. قرار شد شنبه‌ها حمید گوشش رو بخوابونه زمین و صدایِ ماشین رو بشنوه که اگه ماشین می‌آد سنگ‌های بزرگِ دروازه رو بذاریم گوشه‌ی خیابون.
فرهاد وا رفت. اسم «شنبه» را که شنید نتوانست رویِ پا بایستد. کنارِ بچه‌ها نشست و خیره شد به مردمیِ که دورِ خانواده‌ی فرزاد معرکه گرفته بودند. حمید با صورتی خیس ادامه داد: «آخه آسفالتش خیلی داغ بود. گوش خوابوندم و گفتم صدا نمی‌آد.» فرهاد دیگر نمی‌شنید.
ـ قرار بود تا شماره سی گوش بذاره. اما وقتی تا هشت شمردیم، اون گوشش رو برداشت. تازه شروع کرده بودیم بازی رو که صدا تویِ خیابون پیچید.
ـ خیلی تند می‌اومد. نه اینکه تازه آسفالت کردن، تُند می‌اومد.
فرهاد نگاهی به حمید و دیگر پسرها انداخت.
ـ ما دیگه نرسیدم سنگ‌هایِ بزرگِ دروازه رو جمع کنیم. خودمون با دو رفتیم دو طرفِ خیابون.
فرهاد به صحبتِ مادرش که بیست سالِ پیش مُرده بود فکر می‌کرد. حمید قصه را تمام کرد: «هیچ‌کس تویِ خیابون نبود. ماشین که اومد، تایرش رفت رویِ سنگی که جای تیرِ دروازه گذاشه بودیم و چپ شد و افتاد روی... روی... .»
صدای هیچ‌کس نمی‌آمد جز ناله‌ی زنی که رو به خاموشی می‌رفت. فرهاد جمله‌ی مادرش را به یاد آورد: «مرگِ روزِ شنبه، تا شنبه‌ی بعد، یه مرگ دنبالِ خودش داره.» تک‌تکِ عجایبی که مادرش از روزهایِ دور برایش تعریف کرده بود آمد جلویِ چشم‌هایش. دستانش لرزید. دست انداخت دورِ گردن حمید. به خودش که آمد دید زن‌ها بازویِ بچه‌های‌شان را سفت گرفته‌اند و با خود می‌برند. تویِ همهمه‌ی خاموشِ وسطِ خیابان، خوب می‌شنید که پدر و مادرهایِ روستا درِ گوش همدیگر از «روزِ شنبه» با هم پچ‌پچ می‌کردند. از شنیدن هر «شنبه» به خود می‌لرزید.
***
تابوتی لاغر و سبک، رویِ شانه‌ی مردها به سمت جعفرآباد می‌رفت که انگار کسی رویِ آن کفن‌پیچ نشده. جز چهارنفری که چهار گوشه‌ی تابوتِ چوبی را گذاشته بودند رویِ شانه‌هایشان و هر سی ثانیه یک بار دست به دست می‌شد، بقیه عقبِ تابوت، بعد از فریادهایِ «لااله‌الا‌الله»یِ فرهاد، لبی هَم می‌زدند و زمزمه‌ای می‌کردند. تویِ تنها خیابانِ آسفالت‌شده‌ی گراش خبری از زن‌ها پشت سرِ تابوت نبود. زن‌ها همیشه تویِ جعفرآباد منتظر عزیزشان می‌مانند تا خودش برسد.
فرهاد حسابی تشنه بود. با سر آستینش عرقِ پیشانی‌اش را خشک کرد. به آهنعلی که دو نفر زیرِ بغلش‌هایش را گرفته بودند اشاره کرد و گفت: «آب بدید به بنده خدا که از دست رفت.» و به پاهایِ پتی آهنعلی که رویِ زمینِ خاکیِ جلویِ جعفرآباد کشیده می‌شد نگاه کرد. ته دلش لرزید که نکند تا شنبه‌ی بعد خودش به این حال‌ و روز افتاده باشد.
صدایِ کِل‌هایِ ممتد و تیزِ زن‌ها که به گوشش خورد، سعی کرد ذکری بلندتر بگوید. اما حریف نشد و شکلاتیِ به سرِ کچلش برخورد کرد. زن‌ها مُشت‌هایِ پر شده از آب‌نبات و شکلات را پرت می‌کردند سمتِ تابوتِ فرزاد. کم‌وبیش اسکناس‌هایِ نو هم از جیبِ پشتِ مردها می‌آمد بیرون و به سمت تابوت فرزاد پرواز می‌کرد. تا وقتی بَرَنِش‌ها ادامه داشت، کِل‌ها هم بود. اما وقتی این کِل‌ها جایِ خودش را به شیونِ و فریاد دادند، دیگر فرزاد را برده بودند غسال‌خانه‌ای که بین دو ردیف فسیل گم شده بود. میوه‌های فسیل‌ها همه تبدیل به رطب شده بود اما هیچ‌کس دلش به خوردن رطبِ شیرین نمی‌رفت. تابوتِ فرزاد که برده شد داخلِ غسال‌خانه، مردها لبِ تک‌لبه‌یِ کوچکِ زیر سایه‌ی پِشِ فسیل‌ها نشستند. هر کدام یک جلد قرآن تک‌حزبی گرفته بودند دستشان و زیرلب زمزمه می‌کردند. زن‌ها مشغول کارِ خودشان بودند و بعد از هر سی ثانیه یک نفر جیغِ تازه‌ای می‌کشید و پنجه به گونه‌هایش می‌انداخت.
فرهاد سعی کرد حزبش را بلندتر بخواند که شاید مرهمی نه بر دلِ آهنعلی که بر دلِ چرکینِ خودش باشد. مگر می‌توانست بلند بخواند. قلبش نزدیک بود از جا دربیاید. به چهره‌ی آفتاب‌سوخته‌ی تک‌تکِ مردهایی که دور و برش نشسته بودند خیره می‌شد. با خودش فکر کرد که کدام یکشان شنبه‌ی بعد، برایِ مرهمِ دل او قرآن می‌خواند. چون گزینه‌ی مناسبی پیدا نکرد، قرآن را نخوانده بست و رو به کناری‌اش گفت: «اونجا را ببین.»
مرد سرش را از رویِ قرآن بلند کرد و به شکلات‌ها و اسکناس‌هایی که ورودیِ جعفرآباد ریخته شده بود نگاه کرد.
ـ اگه بچه‌ها بودند، یکی‌ش رو رویِ زمین جا نمی‌ذاشتند.
مرد همان‌طور که لب‌هایش به خواندن قرآن می‌جنبید، لبخندِ کم‌جانی زد و به خواندنش ادامه داد. همه مثلِ فرهاد تهِ دلشان به شنبه‌ای فکر می‌کردند که هنوز نیامده بود. و معلوم نبود تا قبل از شنبه‌ی بعد، چه روزِ سیاهِ دیگری برای روستا رقم خواهد خورد. هر چه فکر کرد به یاد نیاورد آخرین بار کی یک نفر روزِ شنبه مُرده بود که خیالش راحت شود که آیا مرگِ روزِ شنبه، تا شنبه‌ی بعد، یه مرگ دنبالِ خودش دارد یا نه.
رفت سمتِ فسیل‌ها و خَرَکی را انتخاب کرد که دُمش رطب شده بود. خَرَک را چرخاند و از پاگ جدا شد. قدم‌هایش تویِ سکوتِ مردها شنیده می‌شد و که می‌رفت به سمتِ آهنعلی که چشمانش را بسته بود و لب‌هایش آویزان و پاهایش دراز.
ـ بیا آهن‌جان. این دُمبَزَک رو بخور جون بگیری.
و کلاهِ دُمبَزَک را خودش طوری کَند که هسته‌‌اش نیز با آن در آمد. هسته را انداخت پایِ نخل و دُمبَزک را برد نزدیکِ لبِ آهنعلی. آهنعلی با بالا انداختنِ سر به فرهاد فهماند که «شیرینی بخورم؟ پسرم مُرده. زهرِ مار بخورم.» فرهاد که لب باز نکردنِ آهنعلی را دید، دُمبَزَک را به دهانِ خودش انداخت و طوریِ نرم دندان زد که فک‌هایِ درشتش تکانی نخورد. هنوز از کنارش بلند نشده بود که آهنعلی از خاطره‌ی جدیدِ پسرش که به یادش آمده بود، با دو کفِ دست به صورتِ استخوانیِ خودش کوبید. فرهاد از اینکه کامش شیرین شده بود، خجالت کشید.
اگر بیکار می‌نشست، تا شنبه‌ی بعد، توی کله‌اش حمید را جایِ فرزاد تویِ غسال‌خانه می‌دید. خودش را به جمع‌ کردنِ حزب‌هایِ قرآن مشغول کرد که صدایِ باز شدنِ درِ فلزیِ غسال‌خانه، موجِ جدیدی از شیون را از سمت زن‌ها روانه‌ی مردها کرد. فرهاد خودش را به زیرِ تابوت رساند و با یک «الصلاه، الصلوه» زن و مرد را پشت سرِ تابوتیِ که چند متر جلوتر زمین گذاشته شده بود جمع کرد.
تویِ نماز فقط خیره بود به تابوت که شاید فرزاد زنده شود و این شومیِ مرگِ روزِ شنبه دامنِ کسِ دیگری را نگیرد. نفهمید کی نماز خوانده شد. فقط وقتی همه مثل براده‌های آهن جمع شدند دورِ تابوت که فاتحه‌ای بخوانند، یادش آمد صندل‌هایش را که برای نماز درآورده بود را به پا کند.
وقتی برای بارِ سوم تابوت را قبل از گور زمین گذاشتند، فرهاد صندل‌هایش را دوباره درآورده و رفته بود داخل قبر که فرزاد را رویِ یک شانه بخواباند تویِ قبرِ باریکی که تازه آماده شده بود. آستین‌هایش را بالا زد. فرزادِ کفن‌پیچ‌شده را با آغوشِ باز شده بغل گرفت. دست‌هایش شل شد. فرزاد وزنی نداشت. اصلا چیزی باقی نمانده بود از جسدش که نتواند با بازوهایِ همیشه برآمده‌اش تحملش کند. ترسیده بود؛ که نکند این جسد حمید باشد. عرق از صورتش که دیروز، قبل از مرگِ فرزاد تیغ زده بود شره می‌کرد داخل قبر. اما خیالِ خودش را راحت کرد که امروز، قبل از اینکه بیاید تشییع فرزاد، پسرش حمید را تویِ سرداب زندانی کرده. آرنجش را به گوشه‌ی شلوارش سایید تا مطمئن شود که کلید سرداب را به همراه دارد.
به دوستان حمید فکر کرد. با خودش گفت: «حتما پدرهاشون اون‌ها رو هم کردن تویِ سرداب. همینه که امروز پیداشون نیست.» و نفسِ راحتی که کشید. جسد را خواباند کفِ قبر. اما خیلی زود به این هم فکر کرد که «نکنه اون‌ها باز رفته باشن فوتبال؟ از کجا معلوم رفیق‌هاش تویِ سردابِ قفل‌شده باشن؟ اگه بیان دنبالِ حمید، ما که خبردار نمی‌شیم؛ هم من اینجام هم مادرِ حمید.»
ـ آهای فرهاد، حواست کجاست؟
یک نفر از بالایِ قبر تکانش می‌داد.
ـ می‌خواد تلقین بخونه. صورتش رو بده بیرون و شونه‌ش رو تکون بده.
دستش می‌لرزید. پاهایش هم. وقتی دستش را برد که لایه‌ی کفنِ دورِ سرِ فرزاد را باز کند، چندبار دستش را مشت کرد و دوباره باز کرد. زیر لب گفت: «لعنت به شنبه‌ها.»
صورتِ له‌شده‌یِ فرزاد را که دید؛ از اینکه سرِ نماز فکر کرده بود ممکن است فرزاد زنده شود، خنده‌اش گرفت. «افهم، اسمع یا فرزاد بن آهنعلی...» شانه‌ی کوچکِ فرزاد را با کفِ دستِ پهنش تکان می‌داد. هنوز شیون‌ِ زن‌ها از لابه‌لایِ تلقین به گوشش می‌رسید. اما او به این فکر بود که اگر شنبه‌ی بعد بالایِ سرِ قبری خوانده شود «حمید بن فرهاد...» او چه حالی دارد؟
مثلِ کسی که اولین‌بار است مُرده را خاک می‌کند، به او یادآور می‌شدند که «این تربت رو بذار زیرِ سرش... لحد رو از اون سمت بذار... شُل‌ها رو اون سمت هم بزن...خودت بیا بالا، بعد اون خاک رو بریز...» اصلا نمی‌دانست کجاست. چون به این فکر می‌کرد که کاش توپِ پلاستیکیِ دو لایه‌ی فرزادِ خدابیامرز را همون دیروز صبح با چاقو دو نصف کرده بود. حالا آنقدر از این کارِ نکرده پشیمان بود که فهمید نمی‌تواند رویِ دو پا بایستد. زیرِ سایه‌ی فسیلی، دورِ از چشمِ زن‌ها دراز شد.
گرد و خاک از رویِ قبرِ فرزاد بلند می‌شد و می‌آمد سمتِ فرهاد. اما او چشم‌هایش را برهم گذاشته بود. تویِ تاریک‌روشنیِ ذهنش می‌دید که سرِ زانویِ شلوارِ حمید پاره شد. انگار مثل روز برایش روشن بود که فقط یک روز تا پایانِ این هفته‌ی نحس مانده بود. هیچ‌کس نمرده بود. اصلا این جمعه، انسانِ دو پایی تویِ کوچه‌هایِ روستا ندیده بود که مبادا آن یک نفرِ دنبالِ مرگِ فرزاد، او باشد. اما حمیدش را که با زانویِ خراشیده دید، دوید سمتش.
ـ کجا بودی پدرسوخته؟ مگه نگفتم از خونه نیا بیرون؟
صدای حمید در نمی‌آمد.
ـ یه روزِ دیگه نمی‌تونستی بتمرگی تویِ خونه؟ هی باید بدویی دنبالِ توپ؟
هیچ‌کس جز خودش و حمید را تویِ خیابانِ تازه آسفالت‌شده‌ی روستا نمی‌دید.
ـ یالا برو خونه. مستقیم هم می‌ری تویِ سرداب. اذون صبح می‌آی بالا.
اما هنوز حمید چند قدمی نرفته بود که داد زد: «صبر کن، صبر کن.» و دست حمید را محکم تویِ دست گرفت راه افتاد سمت خانه. دو قدم به خانه مانده بود که حمید دستش را از مشتِ پدر درآورد و دوید سمتِ خیابان.
ـ باید برم فوتبال بابایی. بچه‌ها منتظرن.
فرهاد که صندل‌هایش از پا درآمده بود، می‌دوید سمتِ حمید. اما پایش به سنگی خورد و با صورتِ به زمین افتاد. چشم باز کرد. کلِ بدنش خیسِ عرق بود. یادش نمی‌آمد کجاست و چقدر خوابیده. ولی خوب یادش مانده بود که زیرِ لب به خودش گفت: «کاش شنبه شده باشه.» ولی دمِ در جعفرآباد آهنعلی و برادرش را دید که دست به سینه تشییع‌کنندگان را بدرقه می‌کنند. وقتی مردها را دید که مثلِ رودی، برایِ بیرون رفتن از جعفرآباد صف گرفته بودند، هر چه آب در دهان خشکش جمع شده بود را قورت داد. دوباره خودش را انداخت زیر سایه‌ی فسیل. چشم برهم گذاشت که بخوابد. به امید آنکه وقتی چشم باز کرد یا شنبه شده باشد یا دیگر تویِ دنیایِ شنبه‌ها نباشد.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مجتبی بنی‌اسدی عزیز، سلام. از تعداد داستان‌هایی که برای پایگاه ارسال کردید عیان است نوشتن برایتان امری جدی است. امیدوارم با همین فرمان ادامه دهید و به زودی خبر چاپ داستان‌هایتان را بشنویم.
از عنوان شروع می‌کنم که ویترین داستان است و چیدمان درستش مخاطب را جذب داستان می‌کند که این اتفاق در داستان شما می‌افتد.
«شنبه‌ی مرگ‌آور» داستان خرافه یا باور اقلیمی است که مردمش از مردن کسی در روز شنبه هراس دارند. اگر شنبه روزی کسی بمیرد این اتفاق در هفته و هفته‌های بعد تکرار می‌شود. چه فکر اولیه‌ی خوبی! میلیون ها داستان درباره‌ی مرگ نوشته شده و تا دنیا دنیاست باز هم نوشته خواهد شد. این موضوع همیشه جای پرداخت دارد و کلیشه‌ای نمی‌شود به شرط آن‌که نویسنده از زاویه‌ای جدید به آن بپردازد که شما چنین کردید و همین متن‌تان را جذاب و خواندنی کرده.
داستان از جای خوبی شروع شده. از بزنگاهی که دلهره به دل مخاطب می‌اندازد و او را با متن همراه می‌کند. پسر آهن علی مرده. اما این اتفاق گره داستان نیست. گره اصلی مردن پسر آهن علی در روز شنبه است. شنبه‌هایی که شوم است و اگر مرگی در آن‌ اتفاق بیفتد، زنجیروار ادامه پیدا می‌کند. گره خوب زده شده اما مخاطب توقع دارد که در مورد این خرافه بیشتر بداند. هر چه از این شنبه‌های شوم بیشتر بگویید و به گذشته فلش بک بزنید در بالا بردن تعلیق داستان موفق‌تر عمل کرده‌اید ( البته تا جایی که متن دچار اطناب نشود.) پسر حسن‌علی مرده و فرهاد اندوهگین این اتفاق است اما وقتی می‌فهمد این اتفاق روز شنبه افتاده، غم مرگ پسرک را فراموش می‌کند. حالا فرصت فراهم شده که لا‌به‌لای روایت از اکنون داستان، راوی به ذهن فرهاد رفته و از حکایت‌هایی که مادرش تعریف کرده یا از دیگران شنیده یا خودش دیده، به مخاطب بگوید. به عنوان مثال به خاطر بیاورد که مادرش تعریف کرده در زمان کودکی‌اش مادرش شنبه روزی می‌میرد و تا دو سال هر شنبه مرگی در روستا اتفاق می‌افتد تا این‌که بچه‌ای در روز شنبه در روستا متولد می‌شود و نحسی شنبه‌ها و مرگ‌هایش از سر مردم روستا کم می‌شود. این فقط مثالی بود برای باورپذیری این خرافه. شما که نویسنده‌ی این متن هستید یقینا فلش‌بک‌های بهتر و تأثیرگذارتری می‌توانید به متن اضافه کنید. شما از خرافه‌ای گفتید که برای مخاطب ناآشناست. پس باید مثال‌هایی بیاورید که مخاطب هم مثل مردم روستا به این باور برسد که شنبه‌های نحس در راهند. این باورپذیری هم مخاطب را بیشتر درگیر متن می‌کند و هم داستان را به موقعیت بهتری می‌رساند.
آقای بنی‌اسدی، شمایی که چهار سال است داستان می‌نویسید بهتر از من می‌دانید که پایان یکی از بخش‌های بسیار با اهمیت داستان است. گاهی یک پایان خوب می‌تواند به روی بعضی ضعف‌ها و کاستی‌های داستان سرپوش بگذارد و مخاطب را از خواندن داستان به رضایت برساند و البته که برعکسش هم اتفاق می‌افتد که در داستان شما افتاده. داستانی به این خوبی، می‌طلبد که پایان بهتری داشته باشد. این همه تعلیق و دلهره و فضای خوبی که در داستان ساختید و توانستید مخاطب و احساسش را درگیر کنید به این ختم شود که فرهاد پیش خودش فکر کند که بخوابد و شنبه‌ی دیگر بیدار شود یا دیگر توی دنیا شنبه نباشد؟ خود شما اگر از بیرون گود به این داستان و فضایی که دارد نگاه کنید، به چنین پایان از سر بازکنی‌ای رضایت می‌دهید؟ چنین پایان‌هایی داستان را نابود می‌کند. هر چقدر هم شروع خوب باشد، بدنه یا تنه‌ی داستان درست و بی نقص و موجز باشد، چنین پایانی همه چیز را خراب می‌کند و مخاطب از خواندن متن حس رضایت ندارد. امیدوارم که وقت بگذارید و چند بار داستان‌تان را بخوانید و به نکته‌ای که گفتم فکر کنید و اگر موافق بودید پایان داستان را عوض کنید. این متن موقعیت تبدیل شدن به یک داستان خیلی خوب را دارد.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۳
ستایش السادات صلواتیان » پنجشنبه 11 شهریور 1400
جناب بنی اسدی عزیز سلام. تا داستان را باز کردم به داستانتان علاقه‌مند شدم چون گراش را دوست دارم، خوب می‌شناسم و با فرهنگش آشنام. می‌توانم بگویم فرهنگ را خیلی خوب دراورده اید. صحنه‌های خوب و حتی نفس گیری ساخته‌اید. من با خانم جودت خیلی موافقم که پایان داستانتان در خور چیزی که نوشته‌اید نیست. ما داریم داستان می‌گوییم. قصد فلسفه بافی و تنّبه و مقاله نویسی در مورد فرهنگ درست یا غلط نداریم. شما داستان خیلی خوبی نوشته‌اید تعلیق خیلی خوبی ساخته‌اید. عدم تعادل عالی و حتی بی‌نظیر است. داستان از جای درستی شروع شده و به نقطه اوجش رسیده. حالا شما به خواننده یک تعادل ثانویه در حد و اندازه چیزی که تا حالا خوانده است بدهکارید! یعنی یک پایان درست و حسابی. می‌توانم ساعت‌ها با شما در مورد پایان‌هایی که می‌توانستید به کار بگیرید صحبت کنم اما به نظرم این به عهده خود شماست که با ابتکار خودتان پایانی درخور برای داستانتان پیدا کنید. کتاب حرکت در مه استاد شهسواری برای من خیلی مفید بود. شاید برای شما هم مفید باشد. از اول تا آخرش را نخوانده ام. هر جا به هر چیزی نیاز پیدا می‌کنم همان فصل را باز می‌کنم و می‌خوانم و به کار می‌برم. باز هم به خاطر قلم قوی‌تان به شما تبریک می‌گویم. موفق باشید.
مجتبی بنی‌اسدی » یکشنبه 21 شهریور 1400
سلام خانم صلواتیان. وقت شما به‌خیر. خوشحالم از اینکه وقت گذاشته‌اید و داستان من را خواندید. از لطف شما به گراش هم تشکر می‌کنم.
مجتبی بنی‌اسدی » سه شنبه 02 شهریور 1400
سلام خانم جودت. ممنونم از وقتی که گذاشتید و پیشنهادهایی که دادید. اما پایان داستان این بود که وقتی فرهاد بیدار شد یا شنبه باشد یا دیگر خودش بمیرد و دنیای شنبه‌ها را نبیند. باز هم تشکر می‌کنم. داستان را اصلاح خواهم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت